دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٧٤ - يغماى جندقى
نزيبد
جان پاكى چون تو زير خاك آسودن ***** برآور
سر ز خاك تيره، اى خاك درت جانها
ز شرح تير بارانت مرا
سوفار١ هر مژگان ***** به چشم اندر كند تأثير زهرآلوده
پيكانها
كس آن روز ار نكردت جان
فدا، اكنون سرت گردم ***** برون
نه پا كه جانها بر كف دستند، قربانها
به رشك از تاب آنانم كه
در خم خانهى عهدت ***** ز خون پيمانهها خوردند و نشكستند
پيمانها٢
***
در رثاى سيد الشهداء:
شهنشاهى كه بودى گوى
گردون گوى چوگانش ***** سر از چوگان كين گرديد گوى آسا به
ميدانش
خليلى كش فدا زيبد چو
اسمعيل صد قربان ***** دميد
از مطلع خنجر هلال عيد قربانش
سكندر٣ حشمتى كاب خضر از خاك ره بردى ***** به ظلمات عطش در، تيرهگون شد آب حيوانش
لب لعلى كه در دُرج٤ احمد لب بر آن سودى ***** شد از الماس پيكان عقد لؤلؤ كان مرجانش
سوارى را كه دوش راكب
معراج، ميدان بود ***** سپهر
انگيخت از دشت شهادت گرد جولانش
به مهد خاك خفت از بىكسى
آن كامد از رفعت ***** به استحقاق جبريل امين گهواره جنبانش
به رتبت ناخدايى كز ازل
فلك النجاة آمد ***** فلك بسپرد در درياى خون كشتى به
طوفانش
عزيزى كش ز ساعد بست
زهرا طوق پيراهن ***** گشود از ناخن تيغ ستم گوى گريبانش
وجودى كآفرينش را از او
شد خلعت هستى ***** سپهر
خصم، پيراهن به خاك افكند عريانش
مكيد از قحط آب انگشترى
شاهى كز استغنا ***** نمودى
در نظر پاى ملخ، ملك سليمانش
چه حاجت قصّهى آن خشك
لب پرسيدن از «يغما» ***** به لفظىتر حكايت مىكند سيلاب مژگانش ***
در عزايت چكنم گر نكنم
خاك به سر
***** زين مصيبت چه خورم، گر نخورم خون جگر
تو به فردوس برين تاخته
گلگون به نشاط ***** من
سوى شام الم بسته به غم بار سفر
ماند اكنون كه دل از
دولت وصلت محروم ***** ماند اكنون كه ز چهر تو جدا ديدهى تر
چه برم گر نبرم مژدهى
وصلت به روان ***** چه دهم گر ندهم وعدهى رويت به نظر
خيل انصار ترا تن به
زمين سر به سنان ***** آل اطهار ترا دل به تعب جان به خطر
چكنم گر نكنم شكوه ز
پيكار قضا ***** چه
زنم گر نزنم ناله ز بيداد قدر
پور بيمار تو را پاى به
زنجير درون ***** دخت
افگار تو را روى برون از معجر
زين تحكّم چه زنم گر
نزنم دست بروى ***** زين تهتّك چه درم گر ندرم جامه به بر
پيكر چاك تو در آب همى ز
آن لب خشك ***** آتش
جان تو بر باد از آن ديدهى تر
چه فروزم نفروزم همه
كانون ز روان ***** چه
تراوم نتراوم همه دريا ز بصر
[١] سوفار: سوراخ، دهانه تير.
[٢] سيرى در مرثيه عاشورايى؛ ص ٢٣٧ و ٢٣٨.
[٣] سكندر: معروفست كه اسكندر ذو القرنين قصد آب حيات نمود ولى موفق به خوردن آن نشد ولى خضر بر آن آب دست يافت.
[٤] در دُرج: كنايه از دهان معشوق.