دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٢٩ - واعظ قزوينى
جهان
نه تنگ چنان از هجوم غم شده است ***** كه خون تو آندم آسان ز دل به چهره دويد
بلند گشته ز هر سو غبار
حادثهاىر خوش آنكه چشم از اين تيره خاكدان پوشيد
ز گرد فتنه نمىكرد گم اگر
خود را ***** سپهر از پى خود روز و شب چه مىگرديد؟
در اين زمانه چنان قدر دين
به دينار است ***** كه غير مالك دينار را نىاند مريد
نه ابر ظلمت عصيان چنان
جهانگير است ***** كه ذرّهاى شود از آفتاب شرع پديد
جهان ز آب ورع دشت كربلا
شده است
***** فتاده شرع در او خوار چون حسين شهيد
شهيد تيغ جفا، نور ديدهى
زهرا ***** كه در عزاش دل و ديدهها به خون غلتيد
ستمكشى كه ندانم به زير
بار غمش ***** زمين چگونه نشست، آسمان چسان گرديد؟
به رسم ماتميان در عزاى او
تا حشر ***** برهنه گشت جهان روز و شب سيه پوشيد
براى ماتم او بسته شد عمارى
چرخ ***** عَلَم ز صبح شد و سر علم بر آن خورشيد
نگشت از لب او كامياب، آب
فرات ***** به خاك خواهد از اين غصّه روز و شب غلتيد
نگريد ابر بهاران مگر به
ياد حسين ***** ننوشد آب گلستان مگر به لعن يزيد
***
شمشير نبود آنكه بر او خصم
ز كين زد ***** بود آتش سوزنده كه بر خانهى دين زد
هر گرد كه برخاست از آن
معركه خود را ***** بر آينهى خاطر جبريل امين زد
باران نبود كز غم لب تشنگىاش،
بحر
***** خود را به فلك برد و ز حسرت به زمين زد
تا تشنه لبش ديد عقيق يمن،
از غم
***** صد چاك نمايان به دل از نقش نگين زد
خون ريخت ز سر پنجهى
خورشيد جهانتاب ***** از بس كه ز غم بر سر خود چرخ برين زد
***
زان روز كه برخاك فتاد آن
قد و قامت ***** برخويش فرو رفت ز غم، صبح قيامت
آفاق به سر خاك سيه ريخت ز
ظلمت ***** در خاك نهان گشت چو خورشيد امامت
آن روز كه كندند ز جا خيمهى
او را ***** چون كرد دگر خرگه افلاك اقامت؟
بر نيزه چو ديد آن سر آغشته
به خون را
***** پنداشت جهان سر زده خورشيد قيامت
هركس كه تن بىنفسش ديد و
نفس زد ***** باشد ز نفس بر لبش انگشت ندامت
آن كس كه لب تشنهى او ديد
و نشد آب ***** بر سينه زند از دل خود سنگ ملامت
آن را كه نشد ديده پر از
خون ز عزايش ***** باشد مژه دندان، نگه انگشت ندامت
آن كيست كه چون لعل پر از
خون جگر نيست ***** در ماتم آن گوهر درياى كرامت
***
اى ناله ز جا خيز كه شد ماه
محرّم ا ***** ى گريه فرو ريز كه شد نوبت ماتم
اى مردمك از اشك فرو ريختن
آموز
***** در ماتم شاه شهدا، سرور عالم
تابان نه هلال است درين ماه
ز گردون
***** بر سينه كشيدهست الف قرص مه از غم