دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٤٧ - ابو المفاخر رازى
آب تك و باد پاى پنبه خور و جاله١ خواه ***** گل طرب و خار دوست گرگ تك
و پيل تن
نار توان بر
فراز آب توان در نشيب ***** باد وزان در كنام خاك گران در عطن٢
نيك رفيقى
چو عمر خوب حريفى چو جان ***** نادرهى چون مراد بو العجبى چون سخن
كرده ز خارا
خمير همچو امير غدير ***** از كف پير فطير پشت تنور دمن
مقرعهى٣ اقتضا داد سر اندر قضا ***** عشق طريق رضا بسنده از
خويشتن
سايهى ذات
خدا مايهى فرهما ***** پارهى نفس رسول چارهى كرب و حزن
هم خطواتش
كريم هم درجاتش عظيم ***** هم حركاتش رفيع هم سكناتش حسن
حاسد شوم
اخترش مرده ولى در عذاب ***** دشمن بد گوهرش زنده ولى در كفن
شاهد لولاك
را روضهى پاكش سكون ***** زاهد افلاك را حضرت پاكش سكن
مادر بحران
او كودك انگور او ***** داده ز بستانِ غيب از سر پستان لبن
راست نشين
كج مگو داد حديثى بده ***** در دمن از داغ كيست چون تو ندارى درن٤
عصمت پالوده
را روشن و صافى است جام ***** تهمت آلوده را دردى فانى است دن٥
بيم تباهى
است ظلم نزد خرد بر امام ***** نام الهيست حشو سوى خرد بر وثن
حوصلهى
دشمنش حاصل حجّت نداشت ***** خارش نر مادهگى تازه شدش چون زغن
اى زده چون
عقل و روح لقمهى انوار ***** علم وى شده چون جد و باب طعمهى ارباب طعن
نيست ابد را
به عدل بىتو روان هيچ حكم ***** نيست ازل را به فضل از تو نهان هيچ فن
تا به تو
قربت نجست وز تو عنايت نخواست ***** افعى چو بىنكرد صاحب «سلوى و من»٦
كرده بر
ابناى جنس فاتحه نام تو ***** آهن و فولاد موم آتش سوزان سمن
كاسهگر سده
را نغمهى نعت از شماست ***** لحن خوش و راه راست هر سخنى پرفتن
هر كه دمى
با شما رطل گران در كشيد ***** ديدهى بختش نديد دل به عنا ممتحن
حضمك فيما
مضى ان قضانحبه ***** يتفم اللّه منك دونك لا تعجبن
گفت «مفاخر»
بخوان معنى بيتش بدان ***** تا كه چه گفتست او ز اول و آخر سخن٧
[١] جاله: نوعى بلم.
[٢] عطن: محل استراحت ستوران در كنار آب.
[٣] مقرعه: تازيانه.
[٤] درن: چرك.
[٥] دن: خم.
[٦] سلوى و منّ: اشاره به آيه ٥٧ سوره بقره: ... (وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوىٰ). و مرغ بريان و ترانگبين غذاى شما مقرر داشتيم.
[٧] مجالس المؤمنين؛ ج ٢، ص ٦١٥ و ٦١٦.