دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٧٢٢ - تطور و تحول در شعر فارسى
مىدارد ولى از ديدگاه اقبال تقدم با آزادى درونى است. زيرا تا زمانى كه آدمى ارزش آن را نداند و قدر آن را نشناسد هرگز در بيرون بهرهى كافى را از آن نخواهد برد.
حسين نه تنها آزادى بخش است بلكه حيات بخش هم مىباشد. حسين (ع) تا
ابد با استبداد مبارزه خواهد كرد و مستبدان را از صحنهى روزگار محو خواهد نمود:
تا قيامت
قطع استبداد كرد ***** موج خون او چمن ايجاد كرد
بهر حق در
خاك و خون غلطيده است ***** پس بناى لا اله گرديده است١
از جمله كسانى كه به صحنهى عاشورا از منظر عرفان نظر كرده است عمان سامانى (م ١٣٢٢ ه ق) است او كه از بسيار همگنان سر ايستاده است و از بزرگترين شاعران مذهبى دوره مشروطه است كه استوارى سخن پارسى را با پرداختهاى عالى و تازه از تاريخ مذهبى درهم آميخت و در شعر مذهبى اين دوره فرازهايى ژرف آفريد. «گنجينهى اسرار» او سوگى است پرشور و عرفانى براى سيد الشهداء (ع) با زبانى بسيار فصيح و گرم و گيرا و در خور شأن عظيم واقعهى طف. كربلاى حسينى منظومهى بزرگ هستى و تداوم آن چون خط دورانى طواف است كه همواره حضور دارد.
عمّان، عاشورا را ميدانى مىداند كه سالكان در آن سلوك مىكنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در اين ميدان امام حسين (ع) قطب عرفان و مرشد سالكان است و اصحاب او مريدان و رهپويان وصالاند. از نظر عمان سامانى مسير مدينه تا كربلا هفت شهر عشق است كه امام و همراهانش بايد وادىهاى طريقت را يكى پس از ديگرى پشت سر بگذارند تا به سيمرغ عشق دست يابند. كربلا و شهادت نقطهى كمال اين حركت است.
از نظر او امام كسى است كه صفات الهى را در خود متجلى ساخته و بر اثر
عبادات و رياضتهايى كه متحمل شده به مرحلهى خداگونگى رسيده است. وى در اشعار خود
به وحدت امام با حق اشارت زيادى مىكند و امام (ع) را انسان به حق پيوسته و از همه
چيز رسته مىداند و اين وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت مىداند. امام با
جبرئيل كه از سوى حق براى او پيام آورده به گفتگو مىنشيند و شمهاى از مقامات
عرفانىاش را به جبرئيل بازگو مىكند تا او هم در جريان تعالى روحانى امام قرار
گيرد:
آن كه از
پيشش سلام آوردهاى ***** و آن كه از نزدش پيام آوردهاى
بىحجاب
اينك هم آغوش من است ***** بىتو رازش جمله در گوش من است
از ميان رفت
آن منى و آن تويى ***** شد يكى مقصود و بيرون شد دويى٢
در عاشورا، امام (ع) نه تنها حلقهى مستان سالك طريق بود بلكه او در
مقام ارشاد و اصحابش در مقام طلب بودند. از ديدگاه عمّان هر يك از اصحاب عاشورا در
مرتبهاى از سلوك قرار داشتند و به فراخور نيازشان از چشمهسار معرفت امام سيراب
مىشدند. امام همچون راهبرى دلسوز، گامبهگام به تعليم و هدايت طالبان و سالكان
مشغول بود و در دستگيرى آنان از هيچ كوششى فروگذار نبود و نهايت تعليم آن مرشد
طريقت، تذكار طالبان و سالكان به مقام رضا بود:
اى اسيران
قضا در اين سفر ***** غير تسليم و رضا اين المفر٣
و بالاخره كربلا تكرار ديگرى از رويارويى روشنايى با ظلمت، دانايى با جهل، عشق با خودخواهى و انسان معصوم با بشر مسخ
[١] همان؛ ص ٧٥.
[٢] گنجينة الاسرار؛ ص ١٦٥ و ١٦٦.
[٣] همان؛ ص ٧٦.