دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٤٨ - نادر بختيارى
در آن
ميان، حدوث و قِدّم مست عشق بود *****
آرى لگام مرگ و ستم، دست عشق بود
وقتى كه تاخت تشنه به سوى
معاد خون ***** برخاست از مهابت او، گردباد خون
هر سو گريختند شغالان و
روبهان ***** پنهان شدند در پس خود، خيل گمرهان
آن دم امام، در تف (أَمَّنْ يُجِيبُ) ماند ***** دم در
كشيد و، «اَشْهَدْ» خود را غريب خواند
در چار سوى عرصهى خون،
راند و گريه كرد *****
بر هر شهيد، فاتحهيى خواند و گريه كرد
آنگاه، عرصه بر نَفَس او،
سپند شد ***** بانگ «فيا
سُيوف خُذينى!» بلند شد
آن وقت: لُجّه لُجّهى خون
مباح را ***** مهميز كوفت هيمنهى ذو الجناح را
پيچيد شور حيدر كرّار، در
سرش ***** آتش گرفت نعرهى اللّه اكبرش
يكباره تاختند بر او تيغهاى
مرگ ***** آهن گداختند در او، تيغهاى مرگ
آنگونه كشتِشان كه رمق در
تنش نماند ***** جز تير و زخم، بر بدن روشنش نماند
اين لحظه، آن لحظهى مرگ
دوباره بود
***** هر چند ظهر، وقت غروب ستاره بود
اسلام كفر، تن به مجوس و
مجوسه زد ***** ديدم كه تيغ بر رگ خورشيد، بوسه زد
روحى بلند همچو ملايك، خروج
كرد ***** روحى كه بال و پر زد و قصد عروج كرد
آن روح، در طواف به گِرد
امام شد ***** و آن حجّ ناتمام، بدين سان تمام شد