دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٩٦ - يوسفعلى مير شكاك
در هستى مطلق رها جون جوانمرد ***** ساقى بقايش در فنا جون جوانمرد١
***
آفتاب اشك:
امشب درى به روى سحر وا
نمىشود ***** شام قيامتى است كه فردا نمىشود
امشب طلوع فاجعهى خنجر
است و پشت
***** نامردمى به نام ستم باز كرده مشت
آل على ميان تف خون
شناورند
***** مردان شام خفته در آغوش بسترند
شب مانده است و زينب و
بهت نگاه ماه ***** غير از خدا نمىشنود كسى صداى آه
گلرنگ كرده كوكب خون
كوچههاى خاك ***** خورشيد در تنور فتاده است زخمناك
شب مانده است و زينب
غربت نصيب و سوز *****
از آفتاب اشك، شب شام، گشته روز
مىداند او كه هيچ به جز
صبر چاره نيست ***** «بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست»
پروانه سوخت، شمع ز
اندوه آب شد ***** يعنى رقيه سوخت و زينب كباب شد
از آسمان روشن چشمش غروب
كرد ***** خورشيد سربريده و زينب شهاب شد
نفرين به روزگار كه در
شام روسياه ***** آتش نصيب، شيعه در اوج شباب شد
آن شام تيره با تپش
گاهوارهها ***** در آتش عطش، دل طفلان مذاب شد
مىسوخت خطبه خطبه نگاهى
به شام و صبح ***** فريادهاى شب شكن بو تراب شد
زينب نبود فاطمهى
داغديده بود ***** «خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد»
*
فرياد را چو تيغ كشيد از
نيام بغض
***** بشنو حديث سرخ شكفتن قيام بغض
در راه عشق رفتن بىپا و
سر خوش است ***** دامان عافيت به رهش شعلهور خوش است
مردم ز بار ننگ شما پشت
دين شكست
***** واماند آسمان و ز غم بر زمين نشست
اى فاتحان مرگ كه مستيد
تا هنوز
***** باور كنيد باد به دستيد تا هنوز
امروز گرچه در غم ما
كامتان رواست *****
فردا لباس عافيت شامتان عزاست
اى شام ناسپاس، به فردا
نمىرسى
***** مرداب تيره روز به دريا نمىرسى
مىآيد آنكه منتقم خون
لالههاست ***** در دست آسمانى او تيغ مرتضى است٢
***
عباس، يعنى تا شهادت
يكّه تازى ***** عباس، يعنى با شهيدان هم نوازى
عباس، يعنى عشق، يعنى
پاكبازى ***** عباس، يعنى يك نيستان، تكنوازى
عباس، يعنى رنگ سرخ پرچم
عشق ***** يعنى، مسير سبز پر پيچ و خم عشق
با عشق بودن، تا جنون،
يعنى ابا الفضل *****
رقصيدن درياى خون، يعنى ابا الفضل
[١] حديث باب عشق، ص ١٥٢ و ١٥٣.
[٢] همان؛ به ص ١٥٤ و ١٥٥.