دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٩٤ - صفى على شاه
نيست
پيدا غير او ز آيينهات ***** كى دهد ره غير را در سينهات
پاى تا سر هيكلت مرآت
اوست ***** جزء
جزئت آيت اثبات اوست
بر تن اندر جنگ پيراهن
مپوش ***** در
مقام وصل از ما تن مپوش
پيرهن خواهم تو را از
خون كنند
***** وقت مرگ از پيكرت بيرون كنند
تا چنان كت دل بما واصل
شود ***** هم
تنت را كام جان حاصل شود
گر تنت گردد لگدكوب ستور ***** باشد افزون لذت جان در حضور
از در ديگر در آمد باز
عقل ***** تا
كند او را بخود دمساز عقل
يكسر از منقول بر معقول
رفت
***** عرض را بنهاد و سوى طول رفت
گفت گر تو مظهر ذات
اللهى ***** در
صفات ذات مرآت اللهى
اوست بىتبديل و بىتغيير
هم
***** رتبهى مظهر نگردد بيش و كم
خلقت اشيا به حق عايد
نشد ***** رتبه
از بهر او زايد نشد
كى مقامى را ظهورش فاقد
است ***** كز
شهادت مىنيابى آن شهود
ز آنكه اشيا خود به
ترتيب حدود ***** جمله موجودند بر نفس وجود
عشق گفتا اين دليل فلسفى
است
***** در مقام ما دلايل منتفى است
عقل گو كن تيغ برهان را
غلاف ***** در
مقام عاشقى حكمت مباف
مظهر حق خالق بيش و كمست ***** هركمى از وى فزون در عالمست
ز آن مقاماتى كه ذاتش
مالك است
***** اين مقام و اين شهادت هم يكست
بهر عقل است اين وگرنه
واصلى ***** نه
مقامى داند و نه منزلى
عقل گفتا در دلايل خستگى
است
***** گر كمال عشق در وارستگى است
زين مقامى هم كه دارى
رسته شو
***** بىمقامى را يكى شايسته شو
جان مده بر باد و حفظ
خويش كن ***** ترك
اين هنگامه و تشويش كن
گر كمالست اين تو بگذار
از كمال
***** تا مجرّد باشى از هجر و وصال
عشق گفتا اين تجرد اى
همام ***** مىشود
ثابت بحفظ اين مقام
اين مقام آخر مقام سالك
است ***** بر
مراتبهاى مادون مالك است
ليك عاشق زين مراتب مطلق
است
***** نه به اطلاق و تقيّد ملحق است
نه خبر دارد ز قيد و
بستگى ***** نه
بود آگاه از وارستگى
بل عشيق از خلق و خالق
فارغست ***** از
تجرّد وز علايق فارغست
بهر مفهوم است اين در
سير عشق رورنه نبود عقل كامل غير عشق
چون عشيق از جام وحدت
مست شد ***** عقل
با عشق آمد و همدست شد١
[١] همان؛ ص ٣٥٣-٣٦٠.