دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٤٥ - صباحى بيدگلى
نه
مانده غير او كسى از ياوران قوم ***** نه
زنده غير او تنى از همرهان حَى١
آمد به سوى مقتل و بر
هركه مىگذشت ***** مىشست
ز آب ديده غبار از عِذار وى
بنهاد رو به روى برادر
كه يا اخا ردر بركشيد تنگ پسر را كه يا بُنَى٢
غمگين مباش آمدمت اينك
از قفا٣ ***** دل
شاد دار ميرسمت اين زمان ز پى
آمد به سوى معركه آنگه
زبان گشود
گفت اين حديث و خون دل
از آسمان گشود
٤
منسوخ شد مگر به جهان
ملّت نبى٤ ***** يا
در جهان نماند كس از امّت نبى؟
ما را كشند و ياد كنند
از نبى مگر ***** از
امّت نبى نبود ملّت نبى
حقّ نبى چگونه فراموش شد
چنين؟ ***** نگذشته
است آنقدر از رحلت نبى
اينك به خون آل نبى رنگ
كردهاند ***** دستى
كه بود در گرو بيعت نبى
يا رب تو آگهى كه رعايت
كسى نكرد ***** در
حقّ اهل بيت نبى حرمت نبى
اين ظلم را جواب چه
گويند روز حشر؟ ***** بر كوفيان تمام بود حجّت نبى
ما را چو نيست دست
مكافات، داد ما ***** گيرد
ز خصم، حكم حق و غيرت نبى
بس گفت اين حديث و جوابش
كس نداد
لب تشنه كرد كوشش و آبش
كس نداد
٥
چون تشنگى عنان ز كف شاه
دين گرفت ***** از
پشت زين قرار به روى زمين گرفت
پس بىحيايى، آه كه دستش
بريده باد ***** از
دست داد دين و سر از شاه دين گرفت
داغ شهادت على، ايّام
تازه كرد
***** از نو جهان عزاى رسول امين گرفت
بر طشت مجتبى جگر پارهپاره
ريخت
***** پهلوى حمزه چاك ز مضراب٥ كين گرفت
هم پاى پيل خاك حرم را
به باد داد٦ ***** هم
اهرمن ز دست سليمان نگين گرفت٧
از خاك، خون ناحق يحيى
گرفت جوش
***** عيسى ز دار راه سپهر برين گرفت
گشتند انبيا همه گريان و
بو البشر٨ ***** بر
چشم تر ز شرم نبى، آستين گرفت
كردند پس به نيزه سرى را
كه آفتاب
از شرم او نهفت رخ زرد
در نقاب
[١] حى: قوم و قبيله، جمع آن احياء.
[٢] يا بنى: اى پسرك من، اى فرزند من.
[٣] قفا: از پى، از پشت سر.
[٤] ملّت: دين، آيين، شريعت.
[٥] مضراب: آلت زدن، زخمه.
[٦] مصراع اشاره به داستان اصحاب فيل كه در قرآن و قصص قرآن آمده دارد.
[٧] مصراع تلميحى به داستان ربودن خاتم حضرت سليمان (ع) توسط ديو است.
[٨] بو البشر: حضرت آدم (ع).