دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٩٩ - يوسفعلى مير شكاك
تا
كنار خيمههاى منتظر خود را كشاند ***** حلقهاى را ديد گرد خويش گريان، ذو
الجناح
زينب آمد از خيام خويش
بيرون، بىقرار ***** ديده برگشتهست بىصاحب ز ميدان ذو
الجناح
پرسش از حال برادر كرد،
امّا در جواب
***** ريخت - تنها - از نگاهش خون غلتان، ذو الجناح
كودكى پرسيد «بابا كو؟»
جوابى چون نداشت *****
كرد يال خويش در پاسخ پريشان، ذو الجناح
گيسوان خويش را آغشته با
خون كرده بود ***** تا ببندد با حسين اين گونه پيمان، ذو
الجناح
در فراقش آن قدر بر سنگها
كوبيد سر ***** تا سپرد آخر به رسم عاشقان، جان، ذو الجناح
بردهاند اسبان نجابت را
همه از او به ارث *****
گرچه حيوان بود، اما داشت وجدان، ذو
الجناح
بود حيوان، ليك تا آخر به
ميدان ايستاد ***** تا دهد درس فداكارى به انسان، ذو الجناح
كاش من جاى تو مىبودم در
آن ظهر غريب
***** اى غبار سُم تو كحل دو چشمان، ذو الجناح