دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤١٠ - پرويز خرسند
اين نه خون، كه بذر زندگى است كه دست حسين افشانده است و اين نه زنجير كه داس دروست در دستهاى زينب.
كاروان به پيش مىرود و سكوت را صداى تازيانه و زنگ زنجير است كه مىشكند.
اندوهى عظيم از اعماق قلبش مىجوشد و در پشت چشمهايش تبخير مىشود و بىآنكه بگريد نگاهش به اشك مىنشيند.
نگاه خيسش در طول مظلوميت بازماندگان فاجعه مىدود و بر انبوه دژخيمان خيره مىماند و دوباره به خويشتن تنها باز مىگردد و مىبيند كه همچنان حسين است كه در هستيش نفس مىكشد.
از مادرش آموخته بود كه مادر باشد - با تمام معنى كلمه - مادر همهى آنها كه سرباز ميدانند و ياور خوبى.
از مادرش آموخته بود كه زن باشد و برزگر بذرى كه مرد مىپاشد.
ديده بود كه «على» پيش از آنكه شوهر فاطمه باشد، مظهر تفكر فاطمه بود.
چنين بود كه خود مادر شد و بيش از آنكه به شوهر بينديشد، به حسين انديشيد.
در هر حادثهاى مادر به جستجوى كودكش برمىخيزد و در كربلا نيز مادران، كودكانشان را مىخوانند اما زينب تنها نام برادر را آواز مىدهد، حسين.
زينب، مادريست كه «خوبى» را شير داده است و هر كه خوب فرزند اوست.
زينب، مادريست كه «راستى» را پاسدارى كرده است، و هر كه سرباز راستى فرزند اوست.
زينب مادريست كه «فكر اسلامى» را پرورش داده است و هر كه مسلمان، فرزند اوست.
زينب، مادريست كه نگران سلامت «انسان» بوده است و هر كه انسان فرزند اوست.
و حسين مظهر «خوبى»، «راستى» و «فكر اسلامى» است و زينب مادر او.
پس چه جاى تعجب كه در كربلا، كوفه، شام، مدينه و هرجا كه زينب قدم گذاشته است حماسهى پر اشك حسينش را سروده است، نه مرثيهى فرزندان شهيدش را.
حكومت يزيد بسترى گسترد تا پس از آن همه بىخوابى در خوابى شيرين غرق شود، اما هنوز سر بر بستر نگذاشته بود كه صدايى بلندتر از همهى صداها و فريادى بر دروازهى كوفه، شام، مدينه منفجر شد.
در انفجار آن صداست كه حكومت يزيدى سراسيمه به خيابان مىدود كيست؟ زينب دختر على.
و خواب براى حكومت يزيد آرزويى مىشود كه بهر قيمتى مىجويد و نمىيابد.
خونى كه حسين در كربلا افشانده است اينك در هر شهر و دهى جوانه زده است و سر برآورده است، و زينب از هر كجا كه ميگذرد جارى فرياد را به بوتهها مىريزد تا گلهاى سرخ بشكند.
اين رنگ كربلاست و رنگ مظلوميت مردان منتظر آنجا، و رنگ كابوسى كه زندگى يزيد را بهم ريخته است و خوابش را آشفته ساخته است.
و اين حماسهى پر اشك زنى است كه هرگز مرثيهى فرزندان شهيدش را نگفت.
و اين صداى پر طنين مادريست كه با نام «حسين» انسان را صدا مىدهد.