دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٠٧ - پرويز خرسند
خون آب مىخورد و هرچه بر زمين، از خون رنگ مىگيرد. خون مىبارد، مىرويد، مىوزد، مىجوشد و انسان بر اين همه خون تنهاست. انسان سرود آرزوهاى بلند ناكامش را با دهان سرخ خون است كه مىسرايد، و صداى موجهاى سربلند سرخ است كه به ديوار زمان مىخورد و از زمانها مىگذرد و به خط سرخى، «ازل» را به «ابد» مىپيوندد.
و اكنون بر اين خط سرخ و موجهاى سركش خون است بر درياى شن، كه كاروان به راه مىافتد. و درايش صداى زنجير، كه به بوى خون تازه مىآميزد و غربت انسان عظمتى مىيابد همپاى رنج او.
راه گشوده و گسترده است و رنگ خون دليل راه آدمى است و رنگ سرخ، رنگ غربت عظيم انسانى كه هرگز به گند «آنچه هست» عادت نمىكند و گرسنگى و هراس قلههاى سربلند را به سيرى و آرامش درهها نمىفروشد. و اگر از آن اوج به اين ژرفا، سقوط مىكند، براى «گذشتن» است «نه ماندن».
اين خط خون آدم است و اين صداى تازيانه و زنگ زنجير. و اين انسان كه بر خون خويش زنجير مىكشد، اما از بلند غربتش به پستى آشتى نمىنشيند.
اين بذر خون مردهاست در ميدان و اين صداى زنجير است بر دستهاى دشتبان - كه هراس در دل شغالان و لاشخوران بريزد - و پاسدار دانههاست كه نميرند.
دشتبان از «رنج» نشترى ساخته است كه خواب را از چشمهايش بتاراند و پاسدار بيداد دانهها باشد.
مادران فردا را بگو، كه كودكان گرسنه را سفره بگسترند كه دشتبان بيدار است. و دانه به گل مىنشيند. و گلها به ميوه.
كاروان به راه مىافتد و صداى زنجير به بوى خون تازه مىآميزد و «زن» در غربت غروب، قصهى غمگينش را زمزمه مىكند:
«رنج» ميراث مادرم بود و «شهادت» مرده ريگ پدرم. و «غربت» يادگار اولين تنفس «آدم».
مادرم - كه مادر من بود و مادر رنجهاى انسان - به من آموخت كه بستر «رنج» نباشم تا بر من بيارمد و در خويشم تمام كند. و به من آموخت كه از «رنج» پلّهها بسازم و بالاتر و بالاتر بيايم، تا از بلند قلههايش انسان را بيشتر ببينم و بيشترش بشناسم.
روز از پى روز مىگذرد و هر لحظه آبستن درديست. و اين زادگان روزگار «بد» چنان هجوم مىآورند كه هركس در سر راهشان به خاك مىنشيند و تمام مىشود. اما «زينب» بزرگتر از آنست كه از اين طوفانها بهراسد و بىآنكه فريادش را از اوجى پرواز دهد، به زانو درآيد. از «رنجها» پله مىسازد و گام بر سينهشان مىگذارد و بالا و بالاتر مىآيد. اينك اين «زينب» و اين پلههاى رنج.
يك
روزگار بدى بود و لحظهاى كه تاريخ انسان دگرگون مىشد، محمد (ص) يامى آورده بود و راهها را مشخص كرده بود و ضامن راه و پيامش حكومتى راستين. چنين بود كه فتح مكه و فتح حكومت، لحظهى ابلاغ جهانى اسلام بود.
اما هنوز بدن محمد گرم بود و طنين صدايش بر پردهى گوشها، كه حكومت راهى ديگر مىگزيد. و لحظه به لحظه اسلام از قدرت تهى مىشد و آن آسمان پربار و زمين بارور به طبلى بدل مىشد كه معاويه و يزيدى به بازيش مىگرفتند. و مسلمان اسلام را در زمين هميشه آبستن، و در آسمان پربار و پرراز، و در انسان بىنهايت نبود كه مىجست و مىيافت. بلكه با خم و راست شدنى اسلامش را مىيافت و مسجدش جاى ذكرى مىشد كه نه رنگى از انسان داشت و نه دنيا، و نه حتى آخرت. پدرم - على - با دستهاى پينه بستهاش زمين را بذر مىافشاند و در هر رويشى، رويش مذهبش را معنايى مىيافت.
«او» از آسودگانى نبود كه در اوج خوبيشان خود را مىشويند و پيامى اخلاقى مىافشانند و رسالتشان را پايان يافته مىدانند. از «محمد» آموخته بود كه روزگار نصايح پدرانه پايان يافته است. رسالت «محمد»، يارى «فطرت بشرى» بود در نبردش با «غرايز