دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٠١ - پرويز خرسند
پرويز خرسند
خرسند از نويسندگان چيرهدست معاصر است كه نثر تواناى خود را در راه ابلاغ پيام نهضت عاشورا به كار انداخته است.
از ايشان تاكنون كتابهاى: «برزيگران دشت خون»، «آنجا كه حق پيروز است» و «مرثيهاى كه ناسروده ماند» به چاپ رسيده است كه همگى در رابطه با نهضت خونبار حضرت ابا عبد اللّه (ع) نگاشته شده است.
مرحوم استاد محمد تقى شريعتى در مقدمه كتاب برزيگران دشت خون درباره خرسند مىنويسد: «... مسلمان نيز اگر شاعرى توانا و يا نويسندهاى بىهمتا است بايد به پيروى از كتاب دينى خود، هنر خود را در راه خير و مصلحت حق به كار برد، و اين كارى است كه خرسند عزيز و ارجمند مىكند. چون خرسند محبوب، جوانى هنرمند، و در عين حال ديندار است كه در سبك بيان حقايق نيز از قرآن درس گرفته است و هم چنان كه در اين وحى آسمانى مطالب در لباس نيكوترين قصص و ضمن تواريخ گذشتگان آورده شده او هم به منظور نشر فضايل اخلاق و مبارزه با فساد، داستانسرايى مىكند و براى تأمين هدف خويش بهترين داستانها و در حقيقت احسن القصص را برگزيده است. مگر از واقعه كربلا داستانى شنيدنىتر و از تاريخ حسين و ياران حسين (ع) سرگذشتى فضيلت آموزتر مىتوان يافت؟».
پرويز خرسند كارمند بازنشسته صدا و سيما مىباشد.
-*-
برزيگران از دشت خون باز مىگشتند:
خوشههاى پربار زندگى در دامانشان بود. زينب و على و كلثوم و سكينه و همه و همه، بذرى را كه حسين افشانده بود با خون دل و اشك چشم آبيارى كردند. خوشههاى زندگى كه رشد كرد و ثمر داد با داس سخن درو كردند. با آههاشان كه نسيم بيدارى بود، خرمن باد دادند و محصول جدا كردند. كوفه و قرارگاه «زياد» شام و كاخ «يزيد» را پشتسر مىگذاشتند و به سوى مدينه پيش مىرفتند.
كاروان بر سينهى دشت پيش مىرفت و كاروانيان خسته و كوفته از كار بزرگى كه انجام داده بودند به همراه كاروان به مدينه نزديك مىشدند.
زينب چشمهايش را روى هم گذاشت و آنچه را كه ديده بود و انجام داده بود از نظر گذراند، يادش آمد كه به كاروانسالارى حسين بر همين شنهاى داغ به سوى كربلا پيش مىرفتند.
آن روز همه بودند حسين كه به همه اميد مىداد و آن بازوهاى نيرومند و چهرهى گشادهاش، على اكبر و قاسم تنها يادگار حسن و ديگر و ديگران. قلبش فشرده شد، مرواريد اشك در صدف چشمش غلتيد و آه از ميان لبانش بيرون جهيد. به ياد كربلا افتاد، ياد عزيزانش، ياد چهرهى روشن و آرام حسين، ياد شجاعت و بزرگوارى عباس، ياد صفا و پاكى قاسم و ياد لحظهاى كه حسين ناله سر داد و اشك در چشمهايش دويد. آن لحظه را نمىتوانست فراموش كند. هميشه جلوى چشمش بود. به ياد داشت كه حسين هر شهيدى مىداد چهرهاش برافروختهتر مىشد، همهى تلاشش اين بود كه به دام غم نيفتد و دردها او را از پاى نيندازد، هر عزيزى را كه از دست مىداد مقدارى از نيرويش كاسته مىشد، اما چه بسيار مىكوشيد كه اين كاهش چشم گير نباشد، نه نالهاى مىكرد و نه اشكى مىريخت.