دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٨٤ - محمد على مجاهدى
روى
خود مىكرد پنهان در نقاب *****
تا خجل از او نگردد آفتاب
شير حق، چون شد روان سوى
فرات ***** چرخ گفت آباء را: و اُمّهات!
هرچه روبَه بود، از پيشش
گريخت ***** تار و پود دشمنان از هم گسيخت
ديد شط بس بىقرارى مىكند ***** آرزوى جانسپارى مىكند!
با زبان حال مىگويد
مدام: *****
بيش ازين مپسند ما را تشنهكام!
پس درون شط ز رحمت پا
نهاد ***** پا به روى قطره آن دريا نهاد
مشك را ز آب يقين پر آب
كرد ***** آب را از آب خود سيراب كرد!
*
پس ز شفقت كرد بر مركب
خطاب: *****
كام خود تر كن ازين درياى آب
مركب از شط جانب ساحل
دويد ***** شيههيى از پردهى دل بركشيد
كاى تو را جا بر فراز
پشت من ***** پيش دشمن وا چه خواهى مشت من؟!
كام اگر خشكست، گامم
سست نيست
***** تا تو را بر دوش دارم، آب چيست؟!
تشنهى آبم، ولى دريا
دلم ***** جانب دريا مخوان از ساحلم
اى تو شطّ و بحر و
اقيانوس من *****
جز تو حرفى نيست در قاموس من
*
بر تنش از بس كه تير آمد
فرود ***** بىركوع آمد تن او در سجود!
چون فتاد آن سرو قامت بر
زمين ***** شد به پا شور قيامت در زمين
بس كه از جام بلا سرمست
شد ***** هم ز پا افتاد و هم از دست شد!
*
عمر او، در پردهى اسرار
بود ***** در عدد با (دل) به يك معيار بود
يعنى: آن دم كو به سوى
دوست راند
***** قلب عالم از تپيدن باز ماند
ديگرم در خلوت او، بار
نيست ***** بيش ازينم طاقت گفتار نيست
گر تهى از اشك، چشمم مشك
شد ***** ديدهى من هم تهى از اشك شد
بعد ازين از ديده خون
خواهم گريست *****
ديده مىداند كه چون خواهم گريست
***
خوان تجلّى:
چنگ دل آهنگ دلكش مىزند ***** نالهى عشقست و آتش مىزند
قصّهى دل، دلكشست و
خواندنىست *****
تا ابد اين عشق و اين دل ماندنىست
مركز در دست و كانون
شرار ***** شعله ساز و شعله سوز و شعله كار
خفته يك صحرا جنون در
چنگ او ***** يك نيستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زير و گه بم
مىكند ***** خرمنى آتش فراهم مىكند