دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٧١ - سيد رضا مؤيد
اى
بزرگ اسرا قافله را *****
ترك ناكرده شبى نافله١ را
بر سر نى، سر آن عرش
سرير ***** خواند قرآن و تو كردى تفسير
اى تو بانوى دوم در
اسلام ***** بر تو و روح دلير تو سلام
در مديح تو سخن بسيار
است ***** ليك تقرير سخن دشوار است٢
***
يادگار پيغمبر (ص):
آفتابى كز تجلّى بىقرينش
يافتم ***** در فلك مىجستم امّا در زمينش يافتم
ماه من تا پرده از رخسار
نورانى گشود ***** مهر را شرمندهى نور جبينش يافتم
خرمن گيسو پريشان كرد و
من عشاق را *****
چنگها بر تار زلف عنبرينش يافتم
كيست اين محبوب دل، آرام
جان، روح روان ***** كه آفرينش را به ذكر آفرينش يافتم
اين محمّد صورت و سيرت،
علىّ اكبر است *****
آنكه حق را در جمال نازنينش يافتم
جان پيغمبر حسين و او
بود جان حسين ***** در دل درياى دين دُرّ ثمينش يافتم
زادهى ليلا و مجنونش دل
هر عاقلىست ***** وارث «طاها» سليلِ «يا» و «سين» ش
يافتم
گرچه نامش در شمار چارده
معصوم نيست ***** ليك در انگشتر عصمت نگينش يافتم
در وجاهت، در بلاغت، در
ملاحت، در كمال ***** يادگار رحمة للعالمينش يافتم
در شجاعت چون على و در
سخاوت چون حسن *****
در عبادت همچو زين العابدينش يافتم
هاشمى و در جلالت بىنظيرش
ديدهام ***** فاطمى و با امامت همنشينش يافتم
گر نبود او را شهادت بُد
امامت را سزا ***** كز ولايت چون امير المؤمنينش يافتم
چون ادب پروردهى دامان
علم و حكمت است *****
با علوم اولين و آخرينش يافتم
كيست موسى در حضورش بندهى
خدمتگزار
***** كيست عيسى اندر اينجا خوشهچينش يافتم
مىستايد دشمنش بر همّت
و آزادگى ***** همّت او را ز عزم آهنينش يافتم
از نبرد كربلايش با چنان
استادگى
***** دست و شمشير على در آستينش يافتم
در مسير كربلا كز «لا
نُبالى»٣ گل فشاند ***** پاى تا سر عشق و سر تا پا يقينش يافتم
از اذانش صبح عاشورا
براى اهل بيت *****
موج تسكين در صداى دلنشينش يافتم
تا زبان بنهاد مولا در
دهان اكبرش *****
با چنان لب تشنگى، ماء معينش يافتم
شد روان بر رزم و با او
شد روان روح حسين *****
اين حقيقت در وداع آخرينش يافتم
من كه سر تا پا گناهم
دست حاجت مىبرم *****
در حضورش چون شفيع المذنبينش يافتم
من كجا و مدح آن مولا كه
در توصيف او *****
اين همه گفتم، ولى بهتر از اينش يافتم
[١] نافله: نمازهاى مستحبى، تهجّد و نماز شب منظور است.
[٢] جلوههاى رسالت؛ ص ٦٤.
[٣] اشاره است به سخن على اكبر (ع) در جواب پدرش كه: «اذا لا نبالى بالموت ان نموت محقّين» مرگ چه اعتبارى دارد وقتى كه ما بر حق هستيم؟.