دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٢١ - حسين فولادى
با
هم از روز ازل پيمان وحدت بستهاند ***** داشتند از ماجراى كربلا، گويا خبر
لاجرم، زينب به عبد
اللّه جعفر شرط كرد ***** كز
حسين خود جدا هرگز نگردد يك نظر
دل بريد از خاندان و بىدرنگ
آماده شد
***** تا كه سالار شهيدان كرد آهنگ سفر
با حسين در كربلا گر
زينب كبرى نبود ***** نهضت
خونين او، هرگز نمىداد اين ثمر
باغ دين را آبيارى كرد،
گر خون حسين ***** نخل آن را كرد زينب با اسارت بارور
بر زمين افتاد چو از صدر
زين سالار دين ***** بست زينب از پى تكميل اهدافش كمر
بر سر نعش برادر ناله زد
آنسان كه سوخت ***** خرمن
عمر ستمگر ز آتش سوز جگر
گاه با اشك و گهى با
ناله و گه با بيان ***** كرد
كاخ ظلم و استبداد را زير و زبر
بر در دروازهى كوفه
لسان اللّه شد ***** ورنه يك زن را نبودى در اسيرى اين هنر!
كرد با يك «اُسكُتوا»
خاموش آن آشوب را ***** آنچنان كز رنگ اشتر هم صدا نامد به در
پردهى شرك و نفاق و كفر
را از هم دريد ***** زينب
از تيغ زبان و خطبههاى پر شرر
زادهى مرجانه را رسواى
خاص و عام كرد ***** شد نمايان بهر مردم چهرهى آن بد سير
تا شدند آگاه مردم از
جنايات يزيد ***** عيش
و شادى جاى خود را داد بر اشك بصر
كرد كارى با زبان بر آل
سفيان پليد ***** آنچه
حيدر كرد با كفّار از تيغ دوسر١
***
شهيد عشق كه بگذشته از
سر بدنش
***** عدوى تنگ نظر جامه مىبرد ز تنش
تنى كه گشته مشبّك ز تير
و تيغ و سنان ***** چه
حاجت است دگر اى فلك، به پيرهنش
سرى كه پيشكش راه دوست
گشته، چه باك ***** كه
دشمنش بزند چوب، بر لب و دهنش
كسى كه ملك سليمان دهد
به غمزهى دوست ***** چه غم از اينكه برد خاتم از كف اهرمنش
كسى كه داده به طوفان
عشق هستى خود ***** عجب
مدار، شود در تنور اگر وطنش
دلش بسوخت چنان، زانكه ز
آن سياهدلان ***** فرا نداد يكى گوش خويش بر سخنش
جمال دوست چنانش ز خويش
بيخود كرد
***** كه قتلگه به نظر خوشتر آمد از چمنش
سموم كينه وزيد آن چنان
به گلشن دين ***** كه
بىامان به زمين ريخت سرو و ياسمنش
ز بس به دشت بلا ريخت،
خون لاله رخان ***** سزد كه تا به ابد لاله رويد از دمنش
به جز حسين كسى را كجا
شنيده كسى ***** كه
آب غسل بود خون و، بوريا كفنش
به روز حشر چه باك از
حساب «فولادى»!
***** اگر ز گوشهى چشمى فتد نظر به منش
[١] همان؛ ص ٢٤١.