دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٥٤ - عبد الحسين وكيلى (آهى)
گفت
كه نى چون خدا، داده به زهرا حسين ***** ز بهر تبريك او بگشتهام رهسپار
فطرس فرخنده ديد، اميد
خود را بديد ***** كه لطف ربِّ مجيد مىكندش رستگار
امين وحى سلام، داد به
احمد پيام
***** پس از درود گرام به فطرس دلفكار
گفت حبيب اله، فطرس
دربسته را
***** بده تو خود را پناه، به چوبهى گاهوار
بگشت فطرس به آن پناه در
پر زنان ***** بر
همه كروبيان گرفت عزّ و وقار
باغ جنان از نشاط دميد
در خود حيات ***** روى
زمين زين بساط، تمام شد لالهزار
چون كه به عالم بزد مقدم
با ارجمند
***** يكسره بر چيده كرد، عذاب از اهل نار
ز هر سو آيد به گوش ز
آتشش پرخروش ***** كه گشتهام من خموش ز رحمت بىكنار
ديد پس از تهنيت پيمبر
ذو الكرم
***** دو چشم عالم به هم ز همّ و غم اشكبار
به ناگه آمد صدا ز عرصهى
كبريا ***** جزا
دهد بس تو را خدا پس از اصطبار١
همين حسين مانده مات
كنار شطّ فرات ***** بشسته
دست از حيات در بر اهل و تبار
بگيرد از خواهرش خواهر
غمخوارهاش ***** پيرهن چاكچاك بر بدن پاره پار
[١] اصطبار: شكيبايى، صبر.