دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٨٤ - بوزابه
بوزابه
نویسنده (ها) :
سید علی آل داوود
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٤ تیر ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بوزابه، یا بوز اَبه (مق ٥٤٢ق / ١١٤٧م)، از امیران و اتابكانِ ترك دستگاه سلاجقه و فرمانروای فارس. وی ظاهراً فعالیتِ رسمی سیاسی و نظامی را در خدمت مِنْگوبَرْس، حاكم فارس آغاز كرد و در زمرۀ دستیاران بزرگ او در حكومت درآمد و آن گاه نایب او شد. لیاقت و دلیریای كه بوزابه در خدمت طغرل سلجوقی نشان داد، اشتهار و بلندی پایگاه او را در پی داشت (بنداری، ١٨٣)، اما وی به روزگار سلطان مسعود سلجوقی، به اقتدار و نفوذ بسیار دست یافت. با این همه، به مخالفت با سلطان برخاست و چند بار با وی به نبرد پرداخت؛ سرانجام هم جان خود را در این راه از دست داد. نخستین نبرد او با سلطان مسعود در اواخر سال ٥٣١ق / ١١٣٧م در «پنج انگشت»، نزدیك همدان روی داد كه طی آن منگوبرس كشته شد و بوزابه كه شجاعت بسیار نشان داده بود، به انتقام خون او كسانی از یاران سلطان را كه اسیر كرده بود، كشت (همو، ١٨٤-١٨٥؛ حسینی، ٢١٣-٢١٤؛ اقبال، ٢٣١، حاشیه؛ قمی، ٩٧). پس از این واقعه، بوزابه بر فارس چیره شد و به حكومت نشست (بنداری، ١٨٥؛ فسایی، ١ / ٢٤٤-٢٤٥).
در گزارشی آمده است كه بوزابه پس از قتل منگوبرس، به دستور ابوالفتح ملكشاه و همراه سلطان محمد بن مسعود بن ملكشاه به شیراز رفت و نیابت حكومت را عهده دار شد (احمد زركوب، ٦٦). مدتی بعد اتابك قراسنقر با ملك داوود و چند تن از دیگر شاهزادگان سلجوقی به فارس هجوم بردند. بوزابه كه تواناییِ مقابله در خود ندید، به قلعة البیضاء در راه خوزستان گریخت. شاهزادگان سلجوقی هم پس از مدتی شیراز را ترك كردند و بوزابه به مقر حكومت خود بازگشت (بنداری، ١٨٨- ١٨٩). احمد زركوب شیرازی دوران حكومت او را بر فارس بین ١٥ تا ١٧ سال دانسته (همانجا) كه احتمالاً در محاسبۀ خود سالهای نیابت حكومت او را نیز در نظر داشته است.
اندكی بعد، سلطان مسعود به اصفهان آمد و در این هنگام، بوزابه و امیر عبدالرحمان بن طُغایرَك، از امیران بزرگ آن دوران و امیر عباس، حكمران ری برضد سلطان مسعود متحد شدند. بوزابه محمد و ملكشاه فرزندان سلطان محمود را به اصفهان برد و در مقابل مسعود علم مخالفت برافراشت. مسعود ناگزیر به بغداد عقب نشست (راوندی، ٢٣٢-٢٣٣؛ شبانکـاره ای، ١١٥) و از آنجا اتابك ایلدگز را به كمك طلبید و او نیز اتابك چاولی را با لشكری فراوان نزد سلطان مسعود فرستاد (راوندی، شبانکـارهای، همانجاها).
سلطان مسعود برای دفع بوزابه، سپاهی به سركردگی امیر چاولی به اصفهان فرستاد، اما اینان كاری از پیش نبردند، و بازگشتند (راوندی، ٢٣٤-٢٣٥). روابط مسعود و بوزابه همچنان رو به تیرگی داشت تا امیر عبدالرحمان به وساطت برخاست و سرانجام، بوزابه را به اردوی سلطان در گلپایگان برد. آن گاه مقرر شد كه بوزابه به اتابكی ملك محمد منصوب شود و وزیر او، تاجالدین بن دارَست وزارت سلطان را در دست گیرد (همو، ٢٣٦-٢٣٧؛ قس: قمی، ١٣٥-١٣٦). این توافق دیری نپایید و امیرانِ یاد شده بار دیگر در مقابل سلطان مسعود جبهه آراستند. بوزابه نخست به همدان، و از آنجا به فارس رفت، امیر عباس رهسپار حدود دامغان شد و سلطان مسعود رو به ری نهاد (همو، ١٣٥-١٣٧) و امیر چاولی را مأمور تعقیب بوزابه كرد؛ آن گاه خود به سركوب امیر عباس رفت. چاولی در تعقیب بوزابه به همدان رسید؛ اما جنگی رخ نداد، بلكه چاولی به استمالت بوزابه پرداخت و توافق شد كه دو امیر به مقر حكومت خود بازگردند. سلطان مسعود از این صلح نگران و بدگمان شد و خود آهنگ نبرد داشت كه چاولی ناگهان در جمادیالاول سال ٥٤١ / اكتبر ١١٤٦ در زنجان درگذشت (بنداری، ٢٠٢-٢٠٤؛ ظهیرالدین، ٦٠ -٦٢).
چون چاولی درگذشت، بوزابه و امیر عبدالرحمان و امیرعباس با این شرط متحد شدند كه سلطان مسعود پیشنهادهای آنان را اجرا كند، اما دیری نپایید كه عبدالرحمان و عباس بر اثر تهاجم سپاه سلطان مسعود از پای درآمدند (راوندی، ٢٣٨-٢٣٩). بوزابه نیز محمد و ملكشاه را به اصفهان برد و در آنجا محمد را بر تخت نشاند (آقسرایی، ٢٤؛ حسینی، ٢٢٤-٢٢٥)؛ آن گاه همراهِ وی به همدان رفت و در نزدیكیِ این شهر فرزند امیرعباس ــ كه ری را در اختیار گرفته بود ــ به او پیوست. سلطان مسعود نیز لشكری آراست و امیرخاصبك را با لشكرِ اران و آذربایجان به یاری خواست (راوندی، ٢٤١-٢٤٢؛ حسینی، ٢٢٥). در همان حال، وزیر خود تاجالدین بن دارست را به رسالت نزد بوزابه فرستاد و او را از مخالفت برحذر داشت (راوندی، ٢٣٩؛ میرخواند، ٤ / ٣٢٩).
مأموریت تاجالدین بینتیجه ماند و دو سپاه در ٥٤٢ق در مرغزار قراتگین نزدیك همدان به نبرد پرداختند. سلطان مسعود در آغاز ناتوان مینمود، ولی سرانجام پیروز شد و سپاهیان او بوزابه را دستگیر كردند و به قتل رساندند (بنداری، ٢١٩-٢٢٠؛ ابناثیر، ١١ / ١١٩؛ قمی، ١٥١-١٥٢؛ میرخواند، ٤ / ٣٣٠؛ قس: ظهیرالدین، ٦٢ -٦٤؛ نیز شبانکـارهای، ١١٦، كه این واقعه را در ٥٤١ق دانستهاند). سلطان مسعود سر بوزابه را به بغداد فرستاد و در آنجا آن را كنار قصر خلیفه بر دار آویختند (همانجا).
پس از قتل بوزابه، سلطان ملكشاه بن سلطان محمود سلجوقی به شیراز رفت و به حكومت نشست (احمد زركوب، ٦٨) اما حدود یك سال بعد، سنقر بن مودود یكی از نزدیكان بوزابه و نایب او در حكومتِ فارس بر وی شورید و فارس را به تصرف درآورد و سلسلۀ سلغریان یا اتابكان فارس را در ٥٤٣ق / ١١٤٨م تأسیس كرد (همو، ٧١؛ میرخواند، ٤ / ٦٠٧؛ نیز نک : ه د، اتابكان فارس).
بوزابه به رغم دوران پركشمكش فرمانروایی فارس، امیری دادپرور و مردمدار بود (وصاف، ٨٦) و اهالی فارس او را دوست میداشتند. وی در دورۀ حكومت خود در این ناحیه، به آبادانی شیراز و شهرهای دیگر همت گماشت و كارهای نیك بسیار كرد. همسر او، زاهده خاتون نیز بانویی با همت و اهل خیرات بود. او در شیراز مدرسۀ بزرگی ساخت كه به «مدرسۀ زاهده» نامیده شد و موقوفات بسیار برای آن ترتیب داد و تولیتِ آن را به علمای حنفی شیراز واگذارد، ولی پس از مدتی این سمت را به شافعیان سپرد و امام ناصرالدین شرابی را به امامت آن مدرسه منصوب كرد (احمد زركوب، ٦٦-٦٧).
مآخذ
آقسرایی، محمود، تاریخ سلاجقه، به كوشش عثمان توران، تهران، ١٣٦٢ش؛
ابن اثیر، الكامل؛
احمد زركوب، شیرازنامه، به كوشش اسماعیل واعظ جوادی، تهران، ١٣٥٠ش؛
اقبال، محمد، حاشیه بر راحة الصدور (هم ، راوندی)؛
بنداری، فتح، زبدة النصرة، به كوشش هوتسما، لیدن، ١٨٨٩م؛
حسینی، علی، زبدة التواریخ، به كوشش محمد نورالدین، بیروت، ١٤٠٥ق / ١٩٨٥م؛
راوندی، محمد، راحة الصدور، به كوشش محمد اقبال، تهران، ١٣٣٣ش؛
شبانکـارهای، محمد، مجمع الانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛
ظهیرالدین نیشابوری، سلجوقنامه، تهران، ١٣٣٢ش؛
فسایی، حسن، فارسنامۀ ناصری، به كوشش منصور رستگار فسایی، تهران، ١٣٦٧ش؛
قمی، نجمالدین ابوالرجاء، تاریخ الوزراء، به كوشش محمدتقی دانشپژوه، تهران، ١٣٦٣ش؛
میرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛
وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٤٦ش.
علی آلداود