دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧١٠ - ابناء
ابناء
نویسنده (ها) :
کاظم برگ نیسی
آخرین بروز رسانی :
شنبه ٣١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبناء، یا بنوالاحرار، یا ابناء فارس، نام فرزندان گروهی از ایرانیان كه به دوران پادشاهی خسرو انوشیروان به یاری سیفبن ذی یزین گسیل شدند و یمن را گشودند و از آن پس در این سرزمین ماندگار شدند.
نام و خاستگاه
نام ابناء (پسران) دربارۀ فرزندانِ این ایرانیان از آن رو به كار رفت كه پدران و مادران آنان همنژاد نبودند. اما نام دیگر، «بنو الاحرار»، پیشینهای كهنتر دارد و ویژۀ ایشان نیست، زیرا عربها تمامی ایرانیان را از دیرباز «احرار» و «بنو الاحرار» میخواندند. در شعرهای ابودؤاد ایادی، لقیط بن مَعْمَر (یا یعمر)، عدی بن زید حیری از شاعران جاهلی (ابنهشام، ١ / ٦٩، ٧٠؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ٢٠٥؛ ابنقتیبه، الشعر و الشعراء، ١ / ١٢٩، ١٣٠) و شعرهای اَعْشَی (ص ٨٦)، بكیر بن اَصَم و اعشی بنی ربیعه پیرامون نبرد ذوقار (طبری، ١ / ١٠٣٥-١٠٣٧؛ ابوالفرج، ٢٤ / ٧٨)، و شعر اُمَیة بن ابیالصَلّت در ستایش سیف بن ذی یزن (وهب بن منبّه، ٣١٧، ٣١٨)، نیز در شعرهای شاعران عرب پس از اسلام مانند بحتری (٢ / ٩١٩) و شاعران ایرانی نژاد همچون بشّار بن برد (٢ / ٣٠٣؛ ابوالفرج، ٣ / ١٦٦)، ابونواس (١٢٧، ١٩٣؛ ابن عبدربه، ٣ / ٤٠٩)، اسحاق موصلی موسیقیدان و شاعر ایرانی نژاد (ابوالفرج، ٥ / ٢٧٨) و مهیار دیلمی(١ / ٤٠٦) شواهدی در این باره میتوان یافت (نیز نک : همدانی، الاكلیل، ٨ / ١٨٠؛ وهب بن منبّه، ٣١٧؛ مسعودی، مروج، ٢ / ٦٣).
برپایۀ نوشتۀ ابن فقیه، عربها در دوران پیش از اسلام پارسیان را «احرار» مینامیدند، از آن رو كه دیگران را به بندگی و خدمتگزاری میگرفتند و خود به بندگی و خدمتگزاری دیگران در نمیآمدند (نیز نک : سهیلی، ١ / ٣٢٠). در این سخن جای درنگ هست، زیرا ایرانیان خود خویشتن را آزادان و آزادگان میخواندند (ابن حزم، الفصل فی الملل، ٢ / ١١٥؛ قس: كیا،١-٧: «ایر» و «ایران» در زبان پهلوی به معنای «آزاد» یا «آزاده» و «سرزمین آزادان» یا «آزادبوم»). در شاهنامۀ فردوسی نیز واژههای «آزاده» و «آزاد مرد» و «آزادگان» بارها به جای ایرانی و ایرانیان به كار رفته است (مثلاً نک : ٦ / ١٦٣٧، ٧ / ٢٢٢٩، ٨ / ٢٦١٠، ٢٦٢٧، ٩ / ٢٨٤٣) و نام «احرار» را بیگمان باید برگردان عربی «آزادان» و «آزادگان» شمرد، امّا ابن حزم (همانجا) دو واژۀ «احرار» و «ابناء» را به گونهای مترادف به كار برده است و بنابراین شاید «زادگان = آزادگان» یا «زادان = آزادان» نخست به «ابناء» برگردانده شده (كیا، ١٢) و سپس دربارۀ پسران سربازان ایرانی در یمن به كار رفته باشد. همچنین واژه «آزاد» را در اینجا نباید در برابر واژۀ «بنده» گرفت، بلكه بیشتر باید آن را به معنای «شریف» و «نژاده» و «پاكزاد» دانست (نولدكه، ٣٩٧). كاربرد تركیب «حر الاحرار» به معنایی مترادف با «شریف الاشراف» نیز تأییدی بر این نكته تواند بود (ثعالبی، ٤٠٩؛ ابن اثیر، ١ / ٢٨٤؛ قس: پیگولوسكایا، شهرهای ایران، ٤٥٥-٤٥٧).
درباره تبار و خاستگاه ابناء سخن گونهگون گفتهاند. تقریباً همه مآخذ (بجز ابن قتیبه، المعارف، ٦٣٨، ٦٦٤) نوشتهاند كه خسرو انوشیروان زندانیان مرگ ارزانی را به فرماندهی وهرز به یمن گسیل داشت. شعر كمابیش كهنی كه مسعودی (مروج، ٢ / ٥٦، ٥٧) آورده است، آنان را از خاندانهای ساسان و مهران (مهرسن) بر شمرده، و حمزۀ اصفهانی (ص ٤٦) اغلب ایشان را فرزندان ساسان و بهمن پسر اسفندیار دانسته است. شاید بتوان پذیرفت كه شماری و حتی بسیاری از آنان این تبارنامه اشرافی را پس از گشودن یمن و برخورداری از عزت و حرمت بر خود بسته باشند (نک : نولدكه، ٣٩٥)، زیرا اگر سخن ثعالبی (ص ٦١٧) را باور داریم، گذشته از زندانیان، گروهی از مردمان ترك و دیلم نیز همراه با وهرز به یمن رهسپار شدند (كریستن سن، ٣٩٣)، اما به هر روی، زندانی بودن گروهی از بزرگزادگان ایرانی نیز پذیرفتنی تواند بود، زیرا رقابتِ خویشاوندان خاندان شاهی و حتی دودمانهای بزرگ ایرانی با پادشاهان ساسانی بارها گزارش شده است، به مثل بر پایۀ نوشتۀ دینوری (صص ١٠٢، ١٠٣) فرزندان بهمن پسر اسفندیار خود را بیش از فرزندان ساسان شایستۀ پادشاهی میدیدند و هم از این رو در این خاندان زمینۀ قیامهایی مانند قیام بستام فراهم بود (كولسنیكف، ١٦٥)، همچنین در دودمان بزرگ مهران نیز مخالفان برجستهای مانند بهرام چوبین پرورش یافتند (كریستن سن، ٤٦٤). با اینهمه دلیل زندانی شدن این گروه روشن نیست. اشارۀ گذرای دینوری (ص ٦٤) به زندانی شدن وهرز به كیفر راهزنی تأملبرانگیز است، زیرا گزارشهای دیگر او را از شمار زندانیان جدا دانستهاند. برخی احتمال دادهاند كه اینان را به گناه مزدكی بودن به زندان افكنده باشند (آذرنوش، ٢٦٣)، اما برای تأیید چنین احتمالی دلیل یا قرینهای نیرومند در دست نیست. بیگمان خسرو انوشیروان كه با ریختن خون مزدكیان به پادشاهی رسیده بود (كریستن سن، ٣٨٤، ٣٨٥) حتی احتمال برپایی یك فرمانروایی مزدك آیین را به هیچ روی بر نمیتافت، زیرا نیك میدانست كه نیرو گرفتن مزدكیان در یمن به نابودی اقتدار امپراتوری ساسانی در حیره و گسترش دامنۀ نفوذ بیزانس در شبه جزیرۀ عرب میانجامد (همو، ٣٨٣؛ پیگولوسكایا، العرب علی حدود بیزنطة و ایران، ١٠٨، ١٠٩). شاید بتوان گفت كه این زندانیان گروهی از سركشان دیلمی بودند، زیرا دیلمیان از دیرباز به استقلال میزیستند و حتی گاه پناه شورشیان میشدند (دینوری، ١٠١)؛ با اینهمه هنگامیكه میان ایران و دشمنان جنگی در میگرفت، داوطلبانه به مزدوری در سپاه روی میآوردند (پروكوپیوس، كتاب VIII، فصل ١٤، بند ٥-٧؛ ماركوارت، ١٣٦). و سخن مسعودی (التنبیه و الاشراف، ٢٦٠) در این باره كه وهرز به هنگام گسیل شدن به یمن رتبۀ وهرز گرفت، تأملبرانگیز مینماید. بنابراین شاید این زندانیان از جمله سركشانی بودند كه خسرو انوشیروان برای مهار دیلمیان میبایست به بند كشیده باشد، و گسیل آنان به یمن یكی از سیاستهای ویژۀ وی در زمینه كوچاندان طایفههای مغلوب در چارچوب هدفهای نظامی بوده است. به هر روی، از سخن ثعالبی (ص ٦١٦) میتوان دریافت كه دستكم یكی از علتهای اصلی استفاده از زنداینان صرفهجویی در هزینه جنگی بوده است.
نام وهرز فرمانده این زندانیان در مآخذ به صورتهای گوناگون آمده است: حمزۀ اصفهانی (٤٦، ١٠٩)، او را خرزاد پسر نرسی از فرزندان بهافریدون پسر ساسان پسر اسفندیار نامیده است (قس: ابن بلخی، ٩٥). مآخذ دیگر نیز نام خرزاد پسر نرسی را آوردهاند، اما وی را فرزند جاماسب پسر فیروزشاه شمردهاند (مسعودی، التنبیه و الاشراف، همانجا؛ بیرونی، ٦؛ ابن حزم، جمهره، ٥١٢؛ قس: دینوری، ٦٤؛ وهرز پسر كامگار). اما تردیدی نمیتوان داشت كه عنوان «وهرز» یا «وهریز» (در پهلوی وهریچ = بهریز = صاحب مال و مكنت بسیار، یوستی، ٣٤٠؛ نولدكه، ٣٩٤، ٣٩٥؛ قس: مجمل التواریخ، ١٧٢) نشانۀ بلندپایگی و بزرگزادگی (حمزۀ اصفهانی، ١٠٩) بوده است. برپایۀ نوشتۀ طبری (١ / ٩٥٣؛ قس: مقدسی، مطهربن طاهر، ٣ / ١٩٠) وهرز ملقب به «هزار مرد» بود (كریستن سن، ٤٣٢) و مسعودی نیز او را اسپهبد دیلم خوانده است (مروج، ٢ / ٥٥؛ قس: پروکوپیوس، كتاب I، فصل ١٢، بند ١٠، عنوان Varizes= فرمانده سپاه، برای یكی از سرداران ایرانی؛ نک : یوستی، همانجا). و ماركوارت (ص ١٢٦) احتمال داده است كه «وهرز» لقب فرمانداران ساسانی در دیلمستان باشد. به هر روی، میتوان گفت كه وهرز فرمانده این گروه زندانی از خاندانی اشرافی برخاسته بود و بنابر نوشتۀ مسعودی وی هنگام گسیل شدن به یمن مقام وهریزی یافت (التنبیه و الاشراف، ٢٦٠).
زمینۀ تاریخی
در پایان دوران فرمانروایی حبشیان بر یمن، مردم این سرزمین به شورشهای پراكنده بسیاری برای رهایی میهن خویش دست یازیدند، اما شكست این شورشها كه یه ویژه زاییدۀ كشمكشهای درونی بر سر رهبری بود، اندیشۀ یاری جستن از قدرتهای بیگانه را پیش آورد. بدین سان سیف بن ذی یزن یكی از شاهزادگان حمیری كه نام خاندانش را در پادشاهی ذونواس و سپس ابرهه میتوان دید، سرانجام به یاری ایران حبشیان را بیرون راند و خود به پادشاهی نشست. سیف بن ذی یزن در گزارشهای تاریخی، چهرۀ یك قهرمان ملی و دلاور شكستناپذیر به خود گرفته است، اما در سرگذشت او حقیقت چنان با افسانه درآمیخته است كه باز شناختن آنها از یكدیگر شدنی نیست (بافقیه، ٦٤)، پس شگفت نیست كه داستانپردازیهای پر شاخ و برگ از زندگی وی همچون دیگر افسانههای مردمپسند، در قهوهخانههای قاهره و بیروت و بغداد مایۀ سرگرمی مردم شده باشد (حتی، ١ / ٨٤؛ علی، ٣ / ٥٢٢).
این سیف همان معدیكَرِب (طبری، ١ / ٩٦٥؛ قس: همو، ١ / ٩٤٦، ٩٥٠؛ فل، ٤٥) فرزند ابومره ذویزن (طبری، ١ / ٩٠٥؛ ابومره فیاض در گزارش ابن كلبی؛ قس: دینوری، ٦٣٠) است كه گفتهاند ابرهه همسرش (ریحانه دختر ذوجدن) را به زور از وی جدا كرد و به زنی گرفت. بدین سان سیف در سایۀ سرپرستی ابرهه پرورش یافت، و چون نابرادری وی، مسروق، به پادشاهی رسید، دریافت كه فرزند ابرهه نیست. بیدادی كه مسروق بر حمیریان و قبایل یمن روا میداشت، سیف را به چارهجویی برانگیخت. از این رو نخست از قیصر روم (یوستی نین اول در صورتی كه داستان انتظار هفت سالۀ سیف بر درگاه قیصر راست باشد، وگرنه یوستین دوم، حك ٥٦٥- ٥٧٨) یاری خواست (نک : نولدكه، ٣٩٧) و چون پاسخی نشنید به خسرو انوشیروان روی آورد (ابن هشام، ١ / ٦٥). انوشیروان ٨٠٠ زندانی (حمزه اصفهانی، ٤٦: ٨٠٩ تن؛ قس: ثعالبی، همانجا: ٠٠٠‘١ تن؛ ابن قتیبه، المعارف، ٦٣٨ و سهیلی، ١ / ٣٠١: ٥٠٠‘٧ تن) را به فرماندهی وهرز در ٨ كشتی با وی گسیل كرد كه از این میان ٦ كشتی با ٦٠٠ سرنشین در جایی به نام منوب در ساحل حضرموت پیاده شدند (نولدكه، ٣٩٦). به هر روی، سپاهی كه از این گروه و نیروهای یمنی جانبدار سیف فراهم آمد، در نبردی سپاه ١٠٠ هزار نفری مسروق (طبری، ١ / ٩٥٣؛ مسعودی، مروج، ٢ / ٥٦) را درهم شكستند و وهرز مسروق را كشت (قس: یعقوبی، ١ / ٢٠٠). آنگاه سیف را در برابر پرداخت گزیت و خراج سالانه به ایران، به پادشاهی نشاند و خود به ایران بازگشت (طبری، ١ / ٩٤٩).
سیف در فرمانروایی خود بر حبشیان سخت گرفت و آنان را به بردگی كشید. این بود كه سرانجام چند تن از پاسداران حبشی او را به خلوت كشتند و یكی از ایشان به حكومت نشست.
دوران پادشاهی سیف نمیبایست دیر پاییده باشد، اما در این باره اختلاف هست: به نوشتۀ ازرقی (١ / ١٥٤) سیف كمتر از یك سال پادشاهی كرد (نک : نویری، ١٦ / ١٤١)، اما ابن خلكان (٦ / ٣٦) فرمانروایی مشترك سیف و وهرز را چهار سال دانسته است (نک : مقدسی، مطهر بن طاهر، ٣ / ١٩٥) و بنابراین وهرز نمیبایست به ایران بازگشته باشد. به هر روی، در پی كشته شدن سیف، انوشیروان بار دیگر وهرز را با ٠٠٠‘٤ سپاهی به سركوب حبشیان به یمن گسیل كرد (دینوری، ٦٤؛ طبری، ١ / ٩٥٧). وهرز پس از درهم شكستن حبشیان به صنعا درآمد و به فرمانروایی نشست. از این پس یمن تا ظهور اسلام زیر فرمان حكمرانان ایرانی ماند.
تاریخ فتح یمن میبایست در فاصلۀ آخرین صلح انوشیروان با یوستی نین در ٥٦٢م و آغاز دوبارۀ جنگ در زمان یوستین در ٥٧٢م بوده باشد، زیرا یكی از شكایتهای رومیان پیش از آغاز جنگ همین فتح یمن به دست ایرانیان بود. تاریخنگاران مسلمان (ازرقی، ١ / ١٤٩؛ بیهقی، ٢ / ٩) تاریخ این رویداد را گاه سال دوم تولد پیامبر یا در چهل و یكمین سال پادشاهی خسرو انوشیروان (مقدسی، مطهر بن طاهر، ٣ / ١٩٤) و گاه در چهل و پنجمین سال پادشاهی خسرو انوشیروان (حك ٥٣١- ٥٧٨م) (مسعودی، مروج، ٢ / ٥٧) دانستهاند كه تاریخ نخست درستتر مینماید (نولدكه، ٣٩٥؛ كریستن سن، ٣٩٦). با اینهمه فِل (صص ٤٦-٤٧) تاریخ دومین لشكركشی ایران را با توجه به برخی گزارشها كه آمدن وهرز را به یمن با سی سالگی پیامبر (حمزۀ اصفهانی، ١٠٧؛ ابوالفرج، ١٧ / ٣١١) مقارن شمردهاند، در حدود ٥٩٧ یا ٥٩٨م دانسته است، در این صورت پادشاهی سیف میبایست نزدیك به ٢٥ سال به درازا كشیده باشد، نكتهای كه هیچ یك از گزارشهای تاریخی آن را تأیید نمیكنند. با اینهمه این دوره از تاریخ یمن سخت ابهامآمیز مانده است. اغلب تاریخنگاران نوشتهاند كه پس از كشته شدن سیف، یمن دستخوش گونهای ملوكالطوایفی شد و این وضع تا ظهور اسلام ادامه یافت (ابن قتیبه، المعارف، ٦٣٨- ٦٣٩).
فرمانروایان ایرانی یمن
گزارشهای تاریخی، مرزبانان یا فرمانروایان ایرانی یمن را به تفاوت از دو تن (دینوری، ٤، ٦) تا هشت تن (حمزۀ اصفهانی، ١١٠) با نامها و ترتیبی گونهگون برشمردهاند (نک : ابن اثیر، ١ / ٤٥١):
١. وهرز: با آغاز فرمانروایی وهرز یمن به صورت یكی از مرزبانیهای ایران درآمد كه مالیات سالانۀ آن به پایتخت فرستاده میشد. مدت فرمانروایی وهرز روشن نیست. بلعمی چهار سال (٢ / ١٠٣٧؛ قس: ابن خلكان، ٦ / ٣٦)، دینوری پنج سال (ص ٦٤) و مطهر بن طاهر مقدسی شش سال (٣ / ١٩٤) نوشتهاند. از دوران فرمانروایی او اطلاع چندانی در دست نیست، و هنگامیكه درگذشت او را در جایی پشت كلیسای نُعْم به خاك سپردند كه تا روزگار دینوری (همانجا) و طبری (١ / ٩٨٨) به نام مقبرۀ وهرز شناخته میشد.
٢. در مورد جانشین وهرز اختلاف نظر هست: طبری دو جانشین متفاوت برای وهرز نام برده است: یكی «زین» (١ / ٩٨٨، ١٠٣٩) یا «زرّین» (ابن اثیر١ / ٤٥١، ٤٩٢؛ یوستی، ٣٨٦) كه خودكامهای خونخواره بود و هرمزد چهارم (حك: ٥٩٠- ٥٧٩م) او را بركنار كرد و «مَرْوَزان» (همو، ١٩٧) را به جایش گماشت؛ و دیگری «مَرْزُبان» پسر وهرز (طبری ١ / ٩٥٨؛ ابن هشام، ١ / ٧١؛ ابن اثیر، ١ / ٤٥١؛ قلقشندی، ٥ / ٢٥)، اما حمزۀ اصفهانی (ص ١٠٩) از «ولیسجان» (از ریشۀ «ولاش»، یوستی، ٣٤٩؛ قس: بیرونی،٦: فلشجان) ومسعودی (مروج، ٢ / ٦٢) «نوشجان» (یوستی، ١٧ :
انوشجان، انوشگان) نام برده است.
٣. طبری نام سومین فرمانروا را گاه «مروزان» (١ / ٩٨٨) و گاه «بینجان» (١ / ٩٥٨)، ضبطهای دیگر آن «بینَگان» (یوستی، ٦٨؛ نولدكه، ٣٩٨) و «تینجان» (ابن هشام، ابن اثیر، همانجاها) پسر «مرزبان» و نوۀ وهرز آورده است، اما حمزۀ اصفهانی (همانجا) از «حرزادان شهر» یاهمان «خرزاذانشهر» (بیرونی، همانجا) و مسعودی (مروج، ٢ / ٦٣) از «سبحان» (احتمالاً تصحیف شدۀ «بینجان») نام میبرد.
بنابر نوشتۀ طبری دوران فرمانروایی مروزان تا روزگار خسرو پرویز ادامه یافت (١ / ١٠٣٩)، و در روزگار این مروزان بود كه مردم كوهنشین مصانع شوریدند و از پرداخت خراج سرباز زدند. مروزان شورشیان را سركوب كرد و این رویداد را به خسروپرویز گزارش داد. خسرو او را به پایتخت فراخواند. مروزان پسرش خُرّخُسْرَه را به جای خویش گماشت و رهسپار ایران شد، اما در میان راه در سرزمین عرب درگذشت (همو، ١ / ١٠٤٠؛ ابناثیر، ١ / ٤٩٢).
٤. چهارمین فرمانروا را طبری (١ / ٩٥٨، ١٠٤٠)، ابن اثیر (همانجا) و قلقشندی (٥ / ٢٥) خُرّخُسْرَه (یوستی، ١٧٨ :
خُرَّه خسرو) پسر «بینجان»، حمزۀ اصفهانی (ص ١٠٩) «نوشجان» (قس: مسعودی، مروج، ٢ / ٦٢)، بیرونی (همانجا) «انوشجان» و مسعودی (مروج، ٢ / ٦٣) «خرزاد» (قس: حمزۀ اصفهانی، همانجا) آوردهاند. بر پایۀ نوشتۀ مسعودی او تنها شش ماه فرمان راند.
٥. نام پنجمین فرمانروا در تاریخ طبری (١ / ٩٥٨، ١٠٤٠، ٣ / ٢٥٥٥) و در الكامل (ابن اثیر، ١ / ٤٥١) «باذان» یا «باذام» (نک : یوستی، ٥٦؛ نولدكه. همانجا: منسوب به «باد» به معنای خدا) است كه واپسین فرمانروا نیز هست، اما حمزۀ اصفهانی و بیرونی (همانجاها) از «مروزان» و «مرزبان» نام بردهاند.
٦. نام ششمین فرمانروا را حمزۀ اصفهانی و مسعودی (همانجا) «مروزان» آوردهاند و مسعودی او را از خاندان پادشاهی ایران شمرده است.
٧. اگر از تفاوت شمار فرمانروایان ایرانی یمن بگذریم همه مآخذ در این باره همداستانند كه نام دو فرمانروای واپسین به ترتیب «خره خسرو» و «باذام» بوده است. این خره خسرو كه همه مآخذ (به استثنای یك گزارش طبری، ١ / ٩٥٨؛ نک : قلقشندی، ٥ / ٢٥) او را پسر «مروزان» شمردهاند، در یمن زاده شد (مسعودی، مروج، ٢ / ٦٣)، بنابراین باید او را به معنای دقیق كلمه از «ابناء» دانست. او زبان عربی را دوست میداشت، شعر روایت میكرد و فرهنگپذیری او از محیط زندگی خود به مرحلۀ «عربشدگی» رسیده بود (طبری، ١ / ١٠٤٠). شاید از همینرو بود كه كسری او را بركنار كرد (همو، ١ / ٩٥٨).
٨. در این باره كه واپسین فرمانروای ایرانی یمن «باذام» یا «باذان» نام داشته است، تردیدی نمیتوان داشت، با اینهمه حمزۀ اصفهانی (ص ١١٠) «داذویه» پسر هرمزد فیروز (یوستی، ٧٥) را واپسین فرمانروای یمن دانسته است. اما به نوشته ابن سعد (٥ / ٥٣٤، ٥٣٥) داذویه در زمان خلافت ابوبكر كارشناس نظامی بود.
دوران فرمانروایی باذام، دوران دگرگونیهای بنیادینی بود كه ظهور اسلام در سراسر شبه جزیره عرب پدید آورد. در همین هنگام امپراتوری ساسانی رو به فروپاشی نهاده بود. پس از آنكه هراكلیوس، خسروپرویز را در ٦٢٨م شكست داد و آمادۀ محاصرۀ تیسفون پایتخت ایران شد (كریستن سن، ٤٦٩)، همه چیز از هم فروپاشید و پیوند مرزبانان ایرانی یمن با دولت مركزی گسست. شاید اشارۀ تاریخنگاران مسلمان به حالت ملوكالطوایفی یمن با این دوران بیش از هر هنگام دیگر راست درآید. درپی این دگرگونیها زمینۀ اسلام آوردن ابناء فراهم آمد. طبری دو گزارش متفاوت از چگونگی مسلمان شدن ابناء به دست داده است. بر پایۀ گزارش ابن اسحاق، پیامبر در ٦ق / ٦٢٧م در نامهای خسرو پرویز را به اسلام خواند، و او از سر خشم به باذام فرمان داد تا دو تن را برای دستگیری محمد (ص) به حجاز گسیل دارد. بدین سان بابویه و خرخره به مدینه روانه شدند، اما در این میان خسرو پرویز كشته شد و پیامبر به باذام پیشنهاد كرد كه اگر به اسلام بگرود، همچنان شاه یمن و ابناء خواهد ماند. بر پایۀ این گزارش ابناء در ٧ق / ٦٢٨م مسلمان شدند (طبری، ١ / ١٥٧١-١٥٧٤). اما بنابر گزارش واقدی، ابناء در پی اعزام مبلغان مسلمان به سراسر شبه جزیره در ١٠ق / ٦٣١ و ٦٣٢م، یعنی در اوج نابسامانی امپراتوری ساسانی، مسلمان شدند. این تاریخ با توجه به مفهوم سیاسی اسلام آوردن در آن شرایط، پذیرفتنیتر مینماید (همو، ١ / ١٧٦٣).
به هر روی، پس از آنكه باذام به اسلام گروید، پیامبر (ص) امارت سراسر یمن را به وی وانهاد، و چون باذام درگذشت، پیامبر (ص) امارت یمن را در میان گروهی از یاران خویش بخش كرد، و تنها شهر صنعا را به «شهر»، پسر باذام واگذاشت (طبری، ١ / ١٨٥١-١٨٥٢).
ابناء در گیرودار ارتداد و دعوی پیامبری اَسوَد عَنْسی كه از واپسین سال زندگی پیامبر (ص) در یمن آغاز شد، جانب پیامبر اسلام و سپس خلافت را گرفتند: پس از حجةالوداع، عَبْهَلةبن كَعب، ملقّب به اَسوَد عَنْسی و ذوالخِمار (یا ذوالحمار) در یمن به دعوی پیامبری برخاست (یعقوبی، ٢ / ١٢٩) و به یاری قبیلۀ مَذحِج سراسر منطقۀ ساحلی و همچنین بخشهای درونی شبه جزیره تا حضرموت و طائف را فرمانبردار خود كرد (طبری، ١ / ١٧٩٥-١٧٩٦، ١٨٥٤-١٨٥٥). پیامبر (ص) وَبَربن یحَنّس را نزد داذویه اصطخری، فیروز و جشیش دیلمی (ابن اثیر، ٢ / ٣٦٧؛ جِشْنَس؛ قس: یوستی، ١١٨) فرستاد تا آنان را به ایستادگی در برابر اسود بخواند (طبری، ١ / ١٨٥٦)، اما اسود به صنعا تاخت و در نبردی كه به شكست ابناء انجامید، شهربن باذام را كشت (قس: بسوی، ٣ / ٢٦٢) و صنعا را گرفت (طبری، ١ / ١٨٥٤). اسود سرانی بر قبایل گماشت و از جمله كار ابناء را به فیروز و داذویه سپرد، اما سپس فیروز و داذویه را به چیزی نگرفت و همسر شهر دختر عموی فیروز را به زنی ستاند و چنان به كشتار پرداخت كه حتی قیس بن عبدیغوث بن مَكْشوح مرادی، سپهسالار وی بر جان خود بیمناك شد. از این رو داذویه و فیروز با قیس همداستان شدند و به ترفندی اسود را كشتند (همو، ١ / ١٨٥٦-١٨٦٢، ١٨٦٤- ١٨٦٨؛ قس: یعقوبی، ٢ / ١٣٠). بدینسان آشوب سه تا چهار ماهۀ اسود عنسی در آخر ربیعالاول ١١ق / ٦٣٢م فروخفت (طبری، ١ / ١٨٦٨؛ بلاذری، ١٠٥-١٠٧) با اینهمه، رقابتی كه پس از این بر سر امارت یمن درگرفت (طبری، ١ / ١٨٦٣)، قیس را به دشمنی با ابناء برانگیخت. این رویداد زیر نام ارتداد دوم یمن گزارش شده است:
چون خبر درگذشت پیامبر (ص) به صنعا رسید، قیس ابناء را بیگانه خواند و از قبایل عرب برای بیرون راندن آنان یاری خواست. ابوبكر برای فرونشاندن این آشوب فیروز را به والیگری یمن برگماشت (همو، ١ / ١٩٨٩) و به سران قبایل یمن پیغام داد تا به یاری ابناء بر خیزند، اما ایشان بیطرفی گزیدند. سرانجام قیس، داذویه را به نیرنگ كشت و به یاری یاران بازماندۀ اسود عَنْسی صنعا را گرفت، اما فیروز و جشیش به بنیخِوْلان پناه بردند (همو، ١ / ١٩٩٠؛ ابن اثیر، ٢ / ٣٧٦). قیس آن گروه از ابناء را كه در صنعا مانده بودند، به خود واگذاشت، ولی خانواده آن كسان را كه به نزد فیروز گریخته بودند، روانۀ ایران كرد (طبری، ١ / ١٩٩٩). اما فیروز به یاری قبایل بنیعُقَیل بن ربیعة بن عامربن صعصعه وعَكّ در بیرون صنعا با قیس جنگید و او را شكست داد (همو، ١ / ١٩٩٣-١٩٩٤). چندی بعد نیروهای امدادی مدینه به فرماندهی مهاجربن ابی امیه، قیس را گرفتند و به نزد ابوبكر بردند (همو، ١ / ١٩٩٨). از این پس برپایۀ گزارش طبری (١ / ٢٠١٣) فیروز و مهاجر با هم بر یمن امارت داشتند. طبری (٣ / ٢٣٦٨) فیروز مكنّی به ابوعبدالله را در میان صحابیان پیامبر برشمرده است (ابن سعد، ٥ / ٥٣٣) و نوشته است كه در خلافت عثمان درگذشت، اما برپایۀ نوشته یعقوبی (٢ / ٢٣٤)، او در دوران معاویه چندی والی صنعا بود، و بنابر نوشتۀ ابن اثیر در ٥٣ق / ٦٧٣م درگذشت (٣ / ٤٩٦).
وضع اجتماعی و پراكندگی جغرافیایی ابناء
دربارۀ وضع اجتماعی ابناء پس از گشوده شدن یمن به دست مسلمانان آگاهیهای پراكندهای در مآخذ كهن میتوان یافت كه اندك پرتوی بر این موضوع میتاباند: بر پایۀ نوشتۀ مسعودی (مروج، ٢ / ٥٤) یكی از شرطهای انوشیروان با سیف بن ذی یزن آن بود كه ایرانیان بتوانند از میان زنان عرب همسر بگزینند، اما به عربها زن ندهند، گویی هدف از این شرط ایجاد نوعی جامعۀ شبهبسته بود؛ به هر روی حتی اگر سخن مسعودی یكسره بیپایه باشد، باز برخی قرائن چنین نكتهای را تأیید میكند، مانند حضور انبوهی از دیلمیان در سپاه ایران كه ابوعبدالله محمد مقدسی (ص ٣٦٨، ٣٦٩) تعصب بیش ازاندازۀ آنان را در همسرگزینی درون گروهی به چشم دیده بود، همچنین واكنش تند دولت مركزی در برابر هرگونه همسانی فرهنگی مرزبانان ایرانی با عربهای یمن، به عنوان نمونه بركناری خرخسره از فرمانروایی یمن (طبری، ١ / ٩٥٨، ١٠٤٠) پیداست كه چنین روندی نمیتوانست ادامه یابد، و به ویژه در پایان دوران امپراتوری ساسانی، ابناء بر اثر احساس ناتوانی و جداماندگی، به نزدیكی و همپیمانی با قبایل عرب همچون همدان و بنیخولان گراییدند (رازی صنعانی، ٣٨؛ ابناثیر، ٢ / ٣٧٦).
از میان بازارهای موسمی مشهور عرب در دوران جاهلیت، دو بازار عدن و صنعا به دست ابناء بود. بازار عدن در ده روز نخست ماه رمضان برپا میشد، و ابناء به شیوۀ شاهان حمیری از بازرگانان ده یك میگرفتند، و خود به داد و ستد نمیپرداختند. در این بازار بازرگانان از هیچ قبیلهای پاسداری نمیخواستند، زیرا عدن در قلمرو پادشاهی جای داشت و از سامانی استوار برخوردار بود. مشهورترین كالاهای این بازار مشك و عطرهای گوناگون بود (ابن حبیب، ٢٦٦؛ یعقوبی، ١ / ٢٧٠؛ مرزوقی، ٢ / ١٦٤؛ قلقشندی، ١ / ٤١١)، اما بازار صنعا در نیمۀ دوم ماه رمضان برپا میشد. در این بازار نیز ابناء ده یك میگرفتند. مشهورترین كالاهایی كه در این بازار خرید و فروش میشد مهره، پوست، سرمه، پنبه، كتان، زعفران و دیگر محصولات یمن بود (ابن حبیب، یعقوبی، مرزوقی، همانجاها).
در دوران پس از اسلام، ابناء در ساختار اجتماعی شهر صنعا یكی از نقیبان چهارگانه به شمار میآمدند، و گروهی از ایشان كارهای مسجد جامع را به عهده داشتند (رازی صنعانی، ٣١٣). در روزگار همدانی (نیمههای سدۀ ٤ق / ١٠م) ستیز دیرپای دو اتحادیۀ بزرگ قبیلهای نزار و قحطان، مردم بسیاری از شهرها و روستاها را دو دسته میكرد؛ بدین سان مردم شهر صنعا نیز به دو گروه تقسیم شده بودند: از یك سو بنی شهاب و هواداران قحطان و از سوی دیگر ابناء و هواداران نزار (صفة جزیرة العرب، ٢٣٧). بر پایۀ نوشتۀ ابوالفرج اصفهانی، ابناء در روزگار وی در گسترۀ جغرافیایی پهناوری پراكنده بودند و نامهایی گوناگون داشتند: آنان را در صنعا «بنواحرار»، در یمن «ابناء»، در كوفه «احامره»، در بصره «اساوره»، در جزیره «خضارمه»، در شام «جراجمه» مینامیدند (١٧ / ٣١٣). جوهری نیز در صحاح به این نامها اشاره كرده است (نک : ذیل احمر، سور، خضرم، جرجم) و نام «جرامقة» را نیز بر سیاهۀ ابوالفرج افزوده است. از میان این نامها تنها «اساوره» به گونهای روشن دربارۀ ابنای یمن به كار رفته است. با اینهمه، حتی این نام نیز ویژۀ آنان نیست، زیرا خاندانهای ایرانی از دیرباز در عراق میزیستند و تا سدۀ ٣ق / ٩م در آن سامان به سر میبردند (لسترنج، ٣٨).
از نوشتۀ جاحظ (١ / ٦٩، ٢٣٧؛ نک : طبری، ١ / ٨٢٧) كه جرامقه و جراجمه را در كنار بربرها، صقالبه، قبطیها و نبطیها، «عجم» نامیده است، میتوان دریافت كه در اینجا واژۀ «عجم» (جوهری، ٤ / ١٤٥٤، ٥ / ١٨٨٦) كمتر ممكن است ایرانیان را دربرگیرد. این سخن را میتوان دربارۀ نامهای «احامره» یا «الحمراء» (احمر به معنای سفیدپوست، نک : همو، ٢ / ٦٣٦؛ خوارزمی، ١٢١) و «خضارمه» نیز تكرار كرد.
برپایۀ نوشتۀ همدانی در صفة جزیرة العرب پراكندگی جغرافیایی ابناء در یمن در روزگار وی چنین بوده است: گروههایی از ابناء در مِخْلاف (= استان) ذِمار (ص ٢٠٦) و صَعْدَه (ص ٢٢٤) و برخی در وادی عقار (ص ٢٢١) میزیستند، همچنین برخی در روستاهای صِیحَه، مَساك، بیت الفواقم، جَوْب (ص ٢٢٠) و احتمالاً در رَداع (ص ١٠١) به سر میبردند، اما به نظر میآید كه بزرگترین تجمع آنان در شهر صنعا و روستاهای پیرامون آن بوده است. اما ابناء به تدریج چنان در جامعۀ یمن ذوب شدند كه در روزگار یاقوت حموی از ابنای ساكن ذِمار جز گروهی «ناشناخته اصل و گُمتبار» (افناء من الابناء، یاقوت، ٤ / ٤٣٦، ٥ / ٤٢٠) كسی نمانده بود.
امروزه دیگر نه در ذمار از ابناء نشانی میتوان یافت و نه در وادی عقار (اكوع، ١٠٠، ٢٠٦، ٢٢١)، با اینهمه در دو روستای «الفرس» و «ابناء» (د ٢٢ كیلومتری شمال شرقی صنعا) از بنیحبیش ]حشیش؟[ خولان، و بیت بوس و بنیبهلول و سنحان بازماندگانی از ایشان تواند بود (همو، ١٠١؛ حسین شرفالدین، ٢٧).
از میان این ابناء تنی چند در زمینۀ حدیث، قرآن و تاریخ نامآور شدهاند (نک : سمعانی، ١ / ١٠٠-١٠٢؛ رازی صنعانی، ٢١٥، ٢١٦، ٢٩٨، ٣٠٠، ٤٣٧)، مانند وهب بن منبه، عطاء بن مركبوذ، ابوعبدالرحمن طاووس بن كیسان، لیث بن ابیسلیم. از میان ایشان شاعرانی همچون ابن ابی منی (همدانی، صفة جزیرة العرب، ١٠١) نیز برخاستند. نسبت اینان را اغلب به صورت «ابناوی» آوردهاند (رازی صنعانی، ٢١٥؛ سمعانی، ١ / ١٠٠)، اما برخی نیز «بنوی» را درست دانستهاند (جوهری، ذیل بنو؛ نک : خوارزمی، ١١٩).
مآخذ
آذرنوش، آذرتاش، راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی، تهران، ١٣٥٤ش؛
ابن اثیر، الكامل؛
ابن بلخی، فارسنامه، به كوشش گ. لسترنج و رینولد الن نیكلسون، تهران، ١٣٦٢ش؛
ابن حبیب، احمد، المحبر، به كوشش ایلزه لیختن شتیتر، حیدرآباد، ١٣٦١ق؛
ابن حزم، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، بیروت، ١٩٨٣م؛
همو، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، بیروت، ١٩٧٥م؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن درید، محمد، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمدهارون، بغداد، ١٩٥٨م؛
ابن سعد، الطبقات الكبری، بیروت، دارصادر؛
ابن عبدربه، احمدبن محمد، العقد الفرید، به كوشش احمد امین و دیگران، قاهره، ١٣٦٧ق؛
ابن فقیه، احمدبن محمد، مختصر كتاب البلدان، لیدن، ١٩٦٧م؛
ابن قتیبه، عبدالله، الشعر و الشعراء، بیروت، ١٩٦٤م؛
همو، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، ١٩٦٩م؛
ابن هشام، محمد، السیرة النبویة، به كوشش مصطفی السقا، ابراهیم الابیاری و عبدالحفیظ شلبی، بیروت، داراحیاء التراث العربی؛
ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، به كوشش علی محمد البجاوی، قاهره، ١٩٧٠م؛
ابونواس، حسن بن هانی، دیوان ابی نواس، به كوشش احمد عبدالمجید الغزالی، بیروت، ١٩٥٣م؛
ازرقی، محمد، اخبار مكة و ماجاء فیها من الآثار، به كوشش رشدی صالح ملحس، بیروت، ١٩٨٣م؛
اعشی، میمون بن قیس، دیوان اعشی، به كوشش فوزی عطوی، بیروت، ١٩٦٨م؛
اكوع، محمدبن علی، حاشیه بر صفة جزیرة العرب (نک : همدانی در همین مآخذ)؛
بافقیه، محمد عبدالقادر، تاریخ الیمن القدیم، بیروت، ١٩٨٥م؛
بحتری، ولیدبن عبید، دیوان البحتری، به كوشش حسن اكامل الصیرفی، قاهره، ١٩٧٣م؛
بسوی، یعقوب، المعرفة و التاریخ، به كوشش ضیاء العمری، بغداد، ١٩٧٦م؛
بشار بن برد، دیوان، به كوشش محمد طاهر بن عاشور، قاهره، ١٩٥٠-١٩٥٧م؛
بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به كوشش دخویه، لیدن، ١٩٦٣م؛
بلعمی، محمد، تاریخ، به كوشش محمد تقی بهار و محمد پروین گنابادی، تهران، ١٣٥٣ش؛
بیرونی، ابوریحان، ساقطات الآثار الباقیة عن القرون الخالیة، به كوشش زاخائو، تهران، ١٩٦٩م؛
بیهقی، احمد، دلایل النبوة، بیروت، ١٩٨٥م؛
پیگولوسكایا، ن.، شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ترجمۀ عنایتالله رضا، تهران، ١٣٦٧ش؛
همو، العرب علی حدود بیزنطة و ایران، ترجمه به عربی صلاحالدین عثمان هاشم، كویت، ١٩٨٥م؛
ثعالبی، ابومنصور، تاریخ غرر السیر (غرر اخبار ملوك الفرس و سیرهم)، به كوشش زوتنبرگ، تهران، ١٩٦٣م؛
جاحظ، ابوعثمان عمرو، البیان و التبیین، به كوشش حسن السندوبی، قاهره، ١٩٣٢م؛
جوهری، ابونصر اسماعیل، صحاح، قاهره، ١٩٥٦م؛
حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران، ١٣٤٤ش؛
حسین شرفالدین، احمد، تاریخ الیمن الثقافی، قاهره، ١٩٦٧م؛
حمزۀ اصفهانی، حمزة بن حسن، تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیاء، بیروت، دارمكتبة الحیاة؛
خوارزمی، محمد، كتاب مفاتیح العلوم، به كوشش فان فلوتن، دینوری، ابوحنیفه احمد، كتاب اخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر و جمالالدین الشیال، بغداد، ١٩٥٩م؛
رازی صنعانی، احمدبن عبدالله، تاریخ مدینة صنعاء، به كوشش حسین عبدالله العمری و عبدالجبار زكار، صنعاء، ١٩٧٤م؛
سالم، سید عبدالعزیز، تاریخ العرب فی عصر الجاهلیة، بیروت، ١٩٧١م؛
سمعانی، عبدالكریم بن محمد، الانساب، به كوشش عبدالرحمن بن یحیی، حیدرآباد دكن، ١٩٦٢م؛
سهیلی، الروض الانف، به كوشش عبدالرحمن الوكیل، قاهره، ١٩٦٧م؛
طبری، تاریخ؛
علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، بغداد، ١٩٧٨م؛
فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، تهران، بروخیم؛
قلقشندی، ابوالعباس احمد، صبح الاعشی، قاهره، ١٩٦٣م؛
كریستن سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی، تهران، ١٣٤٥ش؛
كولسنیكف، آ. ای.، ایران در آستانۀ یورش تازیان، ترجمه محمد رفیق یحیایی، تهران، ١٣٥٥ش؛
كیا، صادق، آریامهر، تهران، ١٣٤٦ش؛
مجمل التواریخ و القصص، به كوشش محمد تقی بهار، تهران، ١٣١٨ش؛
مرزوقی اصفهانی، ابوعلی، الازمنة و الامكنة، حیدرآباد دكن، ١٣٣٢ق؛
مسعودی، علی بن حسین، التنبیه و الاشراف، لیدن، ١٨٩٣م؛
همو، مروج الذهب، بیروت، ١٩٦٥م؛
مقدسی، ابوعبدالله محمد، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، لیدن، ١٩٠٦م؛
مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، به كوشش كلمان هوار، پاریس، ١٩٠٣م؛
مهیار دیلمی، دیوان، قاهره، ١٩٢٥-١٩٣١م؛
نولدكه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس زریاب خوئی، تهران، ١٣٥٨ش؛
نویری، شهابالدین احمد، نهایة الارب فی فنون الادب، قاهره، ١٩٤٩م؛
وهب بن منبه، التیجان فی ملوك حمیر، صنعا، ١٩٧٩م؛
همدانی، حسن بن محمد، الاكلیل، به كوشش انستاس ماری الكرملی، بغداد، ١٩٣١م؛
همو، صفة جزیرة العرب، به كوشش محمدبن علی اكوع، صنعا، بیروت، ١٩٨٣م؛
یاقوت، بلدان؛
یعقوبی، احمدبن ابییعقوب، تاریخ، بیروت، دارصادر؛
نیز:
Fell, Winand, Die Christenverfolgung in Südarabien und die himjarischäthiopischen Kriege nach abessinischer Ueberlieferung in ZDMG. ١٨٨١;
Justi, Ferdinand, Iranisches Namenbuch, Hildesheim, ١٩٦٣;
Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦;
Marquart, J., Erānšahr, Berlin, ١٩٠١;
Procopius, History of the wars, London, ١٩٥٤.
کاظم برگنیسی