دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٨٨٩ - برقوق
برقوق
نویسنده (ها) :
مصطفی موسوی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بَرْقوق، شهرت ملک ظاهر (دوم) سیفالدین بُرجی چرکسی (د ٨٠١ق/١٣٩٩م)، بیست و پنجمین سلطان مملوک و اولین سلطان از سلسلّ ممالیک برجی مصر. وی جدا از دورۀ کوتاه حکومت رکنالدین بیبرس دوم، نخستین مملوک چرکس تباری است که بر مصر سلطنت یافت (مقریزی، السلوک، ٥/١٤١؛ ابن دقماق، ٢٣٩؛ IA, II/٣٦٣, ٥٥٥، عرینی، ٦٦).
برقوق اصلاً از بردگانی بود که در کریمه خریده، و به مصر آورده شد و به دست امیر یلبغا عمری افتاد. امیر یلبغا او را آزاد کرد و در پرورش او کوشید و به جای نام الطنبغا (آلتون بوقا) یا سودن (سودون)، وی را به سبب برجستگی چشمانش برقوق نامید (مقریزی، همان، ٥/١٤١، ٤٤٥؛ IA, III/٣٨٠؛ زرکلی، ٢/١٨-١٩؛ برای معانی این نام در عربی، ﻧﻜ : قاموس، ٣/٣١٠؛ تاج...، ٦/٢٩٣؛ قس: نخله، ٢٧٧، که احتمال داده این نام اصلاً ریشۀ لاتینی داشته باشد).
چون امیریلبغا در ٧٦٨ق/١٣٦٧م به دستور سلطان ملک اشرف شعبان کشته شد، مملوکان برضد سلطان و امرایش شوریدند (٧٦٩ق)، ولی شکست خوردند و بسیاری کشته شدند و بقیه، ازجمله برقوق، تبعید گشتند (مقریزی، همان، ٤/٢٩٩، ٣١٢، ٣١٤؛ ابندقماق، ٢٠٣-٢٠٨). تبعیدگاه آنان قلعۀ کرک بود؛ ولی در همان سال برقوق و دیگران آزاد شدند و به خدمت امیرمنجک، نایب (= وال) شام درآمدند. آنگاه با تنی چند از دیگر مملوکان، مانند امیربرکه، به فرمان سلطان به قاهره بازگردانده شدند و به خدمت شاهزادگان پیوستند. پس از قتل سلطان در ٧٧٨ق/١٣٧٦م، برقوق به امیران طبلخانه پیوست (مقریزی، همان، ٤/٣١٥) و اندکی بعد منصبی نظامی یافت و از جملۀ ممالیک کتابیه (درس خوانده) و سیفیۀ برجیۀ سپاه مصر به شمار آمد (عرینی، ٥٤، ٩٢).
در ٧٧٩ق میان او و امیرکبیر طشتمر (= تاش تمور) اتابک، ستیزی درگرفت و درحالیکه امیر برکه نیز به برقوق پیوسته بود، پس از جنگی کوتاه طشتمر دستگیر شد و همراه با کسانش به زندان اسکندریه روانه گردید. برقوق اندکی بعد از سلطان ملک منصور علاءالدین علی خلعت یافت و به جای طشتمر، امیرکبیر و اتابک عساکر شد (مقریزی، همان، ٥/٤٠؛ ابن خلدون، ٥/٤٦٧-٤٦٨).
پس از آن برقوق و امیربرکه، قدرت و حکومت یافتند وبرخی از امیران دیگر را که میتوانستند مدعی آنان باشند، از سر راه برداشتند و حتى نقیب اشرف (= سادات)، قضات و محتسبان را برکنار کردند و کسان دیگری برجای آنان نشاندند (مقریزی، همان، ٥/٤١، ٤٥، ٤٦ﺑﺒ). برقوق درعینحال در جلب بردگان چرکسی تلاش کرد و گروهی از آنان را به مصر آورد (عرینی، ٦٧). وی همچنین به جلب قلوب مردم پرداخت و بدین سبب، در ٧٨٠ق برخی از عوارض را برانداخت (مقریزی، همان، ٥/٥٥) و در ٧٨١ق ذر پی بیمناکی مردم از ستم امیر برکه، آگهی داد که مردم هرکس را که آزارشان کند، فروگیرند و نزد وی برند. برقوق در آن دوره به اجرای عدالت سخت پایبند بود (همان، ٥/٥٥، ٦٣، ٦٥). مدتی بعد در ٧٨٢ق میان او و برکه به هم خورد و به فرمان برقوق، مردم و سپاهیان برکه را با مملوکانش گرفتند. آنگاه به اسکندریه بردند و به قتل رساندند (همان، ٥/٨٢-٨٤؛ ابنخلدون، ٥/٤٦٩-٤٧١).
پس از مرگ برکه و سرکوب ترکان تمام امور به دست چرکسها سپرده شد و امیران ترک یکی پس از دیگری دستگیر شدند (مقریزی، همان، ٥/٨٦).
در ٧٨٢ق خواجه عثمان بن مسافر که خود برقوق را از کریمه خریده بود، پدر برقوق موسوم به آنس (یا آنص) را هم که هرگز جز به چرکسی سخن نمیتوانست گفت، به قاهره آورد. سلطان نیز او را خرید و آزاد کرد و فرماندهی یک هزاره به وی سپرده شد (همان، ٥/٩٦؛ عرینی، ٩٧). خواجه عثمان نیز از احسان برقوق نصیب فراوان یافت، اما وی و آنس هر دو در سال بعد درگذشتند (همان، ٥/١٣٢).
برقوق در همان سال چند گونه عوارض را در سرتاسر قلمرو مصر برانداخت (همان، ٥/٩٧). در ٧٨٣ق ملک منصور درگذشت و برادرش ملک صالح حاجی را که کودکی بیش نبود، برجای او نشاندند (همان، ٥/١١٧-١١٨؛ بدرالدین، ٢١٧؛ ابن خلدون، ٥/٤٧١)، ولی او نیز مانند برادرش قدرت و اختیاری نداشت و برقوق فرمانروای مطلق بود.
در رمضان ٧٨٤ برقوق بیش از ٨٠تن از سران ممالیک را دستگیر و تبعید کرد و چند روز بعد با احضار امرا، قضات، مشایخ و خلیفۀ وقت، از خردسالی و ناتوانیِ سلطان و آشفتگی کشور سخن گفت و همگی حاضران هم بیدرنگ با وی همآواز شدند و به پادشاهی او رضایت دادند و متوکل خلیفۀ عباسی خطبۀ سلطنت به نام او خواند، و شیخالاسلام سراجالدینی بلقینی اورا به ملک ظاهر ملقب ساخت. آنگاه برقوق به قصر رفت و بر تخت شاهی نشست (مقریزی، همان، ٥/١٤٠-١٤١؛ ابنخلدون، ٥/٤٧٤).
دورۀ نخست سلطنت برقوق تا ٧٩١ق/١٣٨٩م به درازا کشید. در ٧٨٥ق خلیفه با تنی چند از امرا بر قتل برقوق تبانی کرد، اما رازشان آشکار گشت و خلیفه برکنار، و امیران زندانی شدند و آنگاه عمر بن مستعصم بالله بالق الواثق بالله خلافت یافت (مقریزی، همان، ٥/١٥٢-١٥٣؛ ابن خلدون، همانجا). برقوق در سالهای ٧٨٦ و ٧٨٨ق هم از سوءقصدهای دیگری جان به دربرد (مقریزی، همان، ٥/١٦٤، ١٨٣).
در آغاز سال ٧٩٠ق/١٣٨٨م امیرمنطاش (= بنطاش) و امیر یلبغا ناصری در شام سرکشی کردند (همان، ٥/٢٠٦، نیز المقفی الکبیر، ٦/٣٩١) و گروهی از مملوکان از جمله تبعیدشدگان به شام و نیز ترکمنان و عربها به آن دو پیوستند. در جنگی که نزدیک دمشق میان اینان با سپاه سلطان درگرفت، لشگر مصر بر اثر خیانت برخی امیران شکست خورد و دمشق، آخرین پایگاه سلطان در شام سقوط کرد (همو، السلوک، ٥/٢٠١، ٢١٦، ٢٢٠؛ ابن خلدون، ٥/٤٨٤-٤٨٥؛ ابندقماق، ٢٤٩-٢٥٣).
سلطان برقوق سخت بیمناک شد و درصدد دلجویی از خلیفۀ برکنار شده برآمد و حتى برخلاف مرسوم، در خطبهها نام خلیفه را بر نام سلطان مقدم داشتند و وی با بذل مالها میان امرای سپاه و لغو انواع عوارض در چند مرحله، کوشید تا دل عامه را به دست آورد (مقریزی، همان، ٥/٢٢٢—٢٢٨؛ ابن دقماق، ٢٥١)، ولی این کارها سودی نبخشید و یلبغا در جمادی الآخر ٧٩١ به دروازۀ قاهره رسید و بسیاری از امرا و نظامیان برقوق به او پیوستند و قاهره سقوط کرد. آنگاه برقوق خلع شد و ملک صالح بر تخت نشست. شهر و اندکی بعد قلعه به تصرف یلبغا و یارانش درآمد (مقریزی، همان، ٥/٢٢٨-٢٣٠، ٢٣٤؛ ابنخلدون، ٥/٤٨٥-٤٨٦؛ ابندقماق، ٢٥٣-٢٥٤). در ١٣ همان ماه، برقوق را که در خانۀ حیاطی پناه جسته بود، دستگیر کردند و چند روز بعد او را به کرک فرستادند و به زندان انداختند (مقریزی، همان، ٥/٢٣٧-٢٣٩؛ ابندقماق، ٢٥٥؛ ابن خلدون، ٥/٤٨٦).
چندماه بعد میان یلبغا ناصری و منطاش ستیز درگرفت و چون منطاش چیرگی یافت، فقها و قضات را با تأیید خلیفه و سلطان واداشت تا به قتل برقوق فتوا نوشتند (همو، ٥/٤٨٩)؛ ولی مردم کرک به طرفداری از برقوق، مأمور قتل را کشتند و خود وی را آزاد کردند. برقوق از کرک بیرون آمد و با سپاهی که گردآورده بود، در حدود دمشق لشکر منطاش را شکست داد و اموال و مردان بسیار به دست آورد و دمشق را محاصره کرد (مقریزی، همان، ٥/٣٥٣-٣٥٦؛ ابن دقماق، ٢٥٦؛ ابن خلدون، همانجا).
در ذیحجۀ همان سال سپاه منطاش را مصر به سوی شام حرکت کرد و در ٢٢محرم ٧٩٢ برقوق برای مقابله از محاصرۀ دمشق دست کشید و طی جنگی سخت، برسپه مصر پیروز شد و روی به آن دیار آورد. چون خبر به قاهره رسید، ممالیک ظاهری و امیران برقوق در آنجا سربرآوردند و زندانها را گشودند و شهر و قلعه را تصرف کردند و خطبه در مساجد شهر به نام ملک ظاهر برقوق خوانده شد و مردم شهر شادمانی کردند. در ١٤صفر همان سال برقوق به شهر درآمد و دور دوم پادشاهی او آغاز شد (مقریزی، همان، ٥/٢٦٧، ٢٧٦-٢٨٢؛ ابندقماق، ٢٥٧-٢٥٩؛ ابنخلدون، ٥/٤٩١-٤٩٤). در این دوره نیز امیر یلبغا ناصری بار دیگر سرکشی کرد و منطاش نیز به فتنهگری برخاست، ولی راه به جایی نبردند.
برقوق در ٨٠٠ق/١٣٩٨م از دو سوءقصد، و در ٨٠١ق از یک سوء قصدجان بدر برد (مقریزی، همان، ٥/٤١٣، ٤١٧، ٤٣٠)؛ تا سرانجام، در شوال ٨٠١ پس از مدتی بیماری درگذشت (همان، ٥/٤٤١؛ ابن دقماق، ٢٩٨).
سرزمینی که برقوق برآن فرمان میراند، مصر، شام، مکه و مدینه را شامل میشد (مقریزی، همان، ٥/٤٢٧) و حتى مدتی کوتاه ظاهراً در تبریز، بغداد، ماردین و موصل نیز خطبه و سکه به نام او بود (همان، ٥/٢١٢؛ ابن دقماق، ٢٧٧). با همۀ التهابهای پیدرپی داخلی، مرزهای قلمرو برقوق کاملاً آرام بود و جز چندبار تهاجم سبک و موقت فرنگان (مقریزی، همان، ٥/١٤٩، ١٥٤) و چند حرکت اندک که براثر حضور تیمور در دور دستها و احتمال بعید حملۀ او پدیدآمد (همان، ٥/٣٤١، ٣٤٦)، هیچ درگیری و جنگی با هیچ کشوری روی نداد.
گزارش ورود پیدرپی سفیران سرزمینهای شرق وغرب جهان اسلام از دشت قپچاق، ایران، یمن، حبشه و بیزانس و جنوا تا شمال افریقا به دربار برقوق (مثلاً ﻧﻜ : همان، ٥/١٧٠، ١٧٨، ٢١٠، ٢١٥، ٢٣٠، ﺟﻤ؛ ابندقماق، ٢٤١-٢٤٢، ٢٦٩، ٢٨٦-٢٨٨؛ ابنخلدون، ٥/٤٧٩)، نشانۀ بارز روابط مدبرانه و شایستۀ اوست. خود وی نیز در این دوره بر خاک هیچ کشوری دست اندازی نکرد. با اینهمه، بر آن بود تا در برابر تهدیدهای تیمورایستادگی کند و دورادور با او سرستیز داشت و یک بار هم سفیران او را در شام متوقف کرد (مقریزی، همانريال ٥/٣٩٣). آنگاه غیاثالدین احمد پسر جلابری و سلطان ولد را که از برابر سپاه تیمور گریخته، و به او پناه آورده بودند، به نیکی پذیرفت و با آنان خویشاوندی کرد (همان، ٥/٣٤٧، ٣٥٢؛ ابن دقماق، ٢٦٩). اما تیمور پس از مرگ او به تلافی برخاست (ابنعربشاه، ٩٦). ابن خلدون عالم نامی هم عصر برقوق ــ که به روزگار زندانی شدن سلطان بر فتوای قتلش امضا نهاده، ولی پس از بازگشت برقوق به پادشاهی هیچگونه عقوبتی نیافته بود ــ شکیبایی و نیکاندیشی و نیکعهدی و دوربینی و وفاداری او را ستوده، و از مهر و دهای مردم در حق او یاد کرده است (٥/٤٧٧). دیگر مورخان و نویسندگان معاصرش، چون مقریزی (همان، ٥/٣٢٦، ٤٤٦)، ابندقماق (ص ٣٠١) از فضایل او سخن راندهاند. درعینحال این دو تن او را آزمند و سیری ناپذیر در گردآوری ثروت دانستهاند (همانجاها).
برقوق توانسته بود با مردم (عامه) ارتباط برقرار کند وآنان از دیرباز به وی دلبستگی داشتند. او دستگاهی با عنوان دارالعدل برپا داشت و هفتهای دو روز در میدان قاهره به مظالم مینشست و شکایات مردم از امیران و کارگزاران را میشنود و به اجرای عدالت میکوشید (همو، ٢٤٦؛ مقریزی، همان، ٥/٢٠٠، ٢٨٦، ٣٣٦، ٣٧٥).
برقوق مدرسۀ بزرگی میان دو قصر در قاهره ساخته بود که ٧تن از عالمان دین از ٤ فرقۀ اهل تسنن در آن تدریس میکردند. او در محضر عالمان دینی فروتنی بیاندازه داشت و هنگام بیماریشان به عبادت آنان میشتافت و به هنگام تشییع جنازۀ بزرگان با پای پیاده مشارکت میجست. در روزگار برکناری کوتاه مدتش، عالمان دین بر قتل او فتوا نوشتند، از آنرو، در دورۀ دوم سلطنت چندان رغبتی به دیدار آنان نداشت، اما هرگز شیوۀ خویش را در حرمت نهادن به آنان تغییر نداد (همان، ٥/١٦٨، ١٨٧، ١٨٩، ٢٣١، ٢٩١، ٤٤٧؛ ابن دقماق، ٣٠١).
در روزگار برقوق، بهویژه در دورۀ دوم پادشاهی او مناصب و مشاغل از جمله قضا فروخته میشد و بدان سبب رشوه خواری رواج عام یافت (مقریزی، همان، ٥/٢٣١، ٤٣٩) و مصادرۀ کارگزاران که اغلب از راه رشوهستانی مالاندوزی میکردند، سخت رایج بود (همان، ٥/٢٣١، ٣٨٣، ٣٨٥، ٤٠١، ٤١٣، ٤١٦، ٤٣٩). درعینحال در برابر مصادرات پیاپی، احسان و بذل و بخشش او نیز متواتر بود و از تنگدستان همواره، بهویژه در سالهای قحط، حمایت میکرد و نان، لوازم و پول به آنان میرسانید. گویند هنگام توزیع صدقاتِ او ازدحام مردم آنچنان بود که در ٧٩٨ق/١٣٩٨م، ٤٧تن، و در ٨٠١ق، ٥٧ تن کشته شدند (ﻧﻜ : همان، ٥/٣٨٤-٣٨٦، ٤٤٦) و این رویدادها ادعای مقریزی را که نوشته است در سالهای قحط کسی از گرسنگی نمرد (همان، ٥/٤٤٦)، در معرض ترید قرار دهد. با اینهمه، باید گفت که نقش او در مدنیت شاخص عصر مملوکان مصر به سبب رویدادهای پیاپی داخلی در دورۀ سلطنتش و فقدان امنیت چندان برجسته نیست.
مآخذ
ابن خلدون، العبر، بیروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛
ابن دقماق، ابراهیم، النفحة المسکیة فی الولة الترکیة، به کوشش عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، ١٩٩٩م؛
ابنعربشاه، احمد، عجائب المقدور، قاهره، ١٣٠٥ق؛
بدرالدین عینی، محمود، السیف المهند، قاهره، ١٩٦٧م؛
تاج العروس؛
زرکلی، اعلام؛
عرینی، الباز، الممالیک، بیروت، ١٩٦٧م؛
قاموس؛
مقریزی، احمد، السلوک، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، بیروت، ١٩٩٧م؛
همو، المقفی الکبیر، به کوشش محمد بعلاوی، بیروت، ١٩٩١م؛
نخله، رفائیل، غرائب اللغة العربیة، بیروت، ١٩٩٦م، نیز:
IA.
مصطفى موسوی