دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٧٤ - بنی افطس
بنی افطس
نویسنده (ها) :
یوسف رحیم لو
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٣ تیر ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بَنی اَفْطَس، از دولتهای ملوك الطوایف اندلس كه پس از فروپاشی خلافت اموی، بر باختر میانی اندلس فرمانروایی كرد (٤١٣-٤٨٧ق / ١٠٢٢-١٠٩٤م).
شالودۀ این دولت را یكی از غلامان ایرانی فائق، از موالی الحَكَم، ملقب به المستنصربالله اموی (حك ٣٥٠-٣٦٦ق / ٩٦١-٩٧٧م)، به نام شاپور (سابور الفارسی) ریخت. در اوایل سدۀ ٥ق كه خلافت اموی روی به ضعف نهاد و آشوب و پراكندگی اندلس را فرا گرفت، شاپور هم كه در زمان هشام ثانی، ملقب به المؤید (حك ٣٦٦-٣٩٩ق / ٩٧٦-١٠٠٩م) والی ولایت غرب بود، نیمۀ شمالی ولایت غربی اندلس (ثَغرالجوفی) را با شهرهای معروف آن مانند بَطَلیوس، شَنتَرین و اُشبونه در اختیار گرفت (ابن عذاری، ٣ / ٢٣٦؛ آشباخ، ٣٧) و ١٣ سال بر آن حكم راند. شاپور با آنکـه مردی دلیر بود، كشورداری نمیدانست و وزیرش ابومحمد عبدالله ابنافطس رشتۀ كارها را در دست داشت. شاپور در ٤١٣ق / ١٠٢٢م درگذشت و دو پسر نابالغ به نامهای عبدالملك و عبدالعزیز بر جای نهاد و وصیت كرد كه عبدالله تا رسیدن این كودكان به سن رشد كارها را اداره كند؛ اما وی بر همۀ امور مسلط شد و بر ما ترك شاپور چنگ انداخت و عملاً فرمانروای سرزمینی شد كه حتی زمانی به اِشبیلیه هم رسید (ابن عذاری، همانجا؛ عنان، ٨٠-٨١).
دولت افطسی در واقع با مرگ شاپور و استقلال عبدالله بنیاد یافت. قلمرو این دولت كه گاه به نام مركز سیاسی آن، مملكت بطلیوس هم نامیده شده است، در قسمت باختری اندلس قرار داشت و در جنوب تقریباً تا خاك پرتغال را در برمیگرفت و جز شهرهای یاد شده، شهرهای دیگری چون مارِده، یا بُره، شِنتَره، قُلَمریه و بازو نیز از توابع این دولت شمرده میشدند (همو، ٨٠). دولت بنیذوالنون طُلیطله٧(٤٢٧- ٤٧٨ق / ١٠٣٥-١٠٨٥م) همسایۀ خاوری، و دولت بنیعباد اشبیلیه كه مهمترین دولت عصر ملوك الطوایف اندلس به شمار میرفت، همسایۀ جنوبی دولت افطسی بودند. رشته كوههای بزرگ (الشارات الكبری) دو دولت بنی افطس و بنی عباد را تقریباً از هم جدا میكرد (همانجا)، بیآنکـه مانع تیرگی و درگیری میان آنها شود.
نخستین حاكم افطسی مملكت بطلیوس، ابومحمد عبدالله بن محمد بن مَسلَمه بن افطس، نیاكانش از بربرهای مِكناسه بودند كه در فَحص البَلّوط قرطبه اقامت گزیده بودند (ابناثیر، ٩ / ٢٨٨؛ ابن عذاری، ٣ / ٢٣٥؛IA, IV / ١٩٣). ابن حیان از اینکـه عبدالله را به تُجیب (از قبایل یمن) نسبت داده، او را ابن مَسلَمه تُجیبی میخواندند (نک : ابن ابار، ٢ / ٩٦-٩٧)، اظهار شگفتی كرده است
(نک : IA، همانجا). عبدالله پس از استقلال، لقب المنصور گرفت، بطلیوس را مركز حكومت خود قرار داد و پسرش ابوبكر محمد (المظفر) را ولی عهد خود گردانید (ابن بسام، ٢(٢) / ٦٤١).
المنصور اگرچه هم پیمانهای نیرومندی از تُجیبیهای بنی هود در سرقسطۀ دور دست داشت، اما همسایگان نزدیكش چون بنی جَهْوَر در قرطبه و بنی عبّاد در اشبیلیه و بنی بِرْزال در قَرْمونه به مقابله با او برخاستند و یكی از جنگهای خطرناك او با بنیان گذار دولت بنی عباد (قاضی ابوالقاسم محمد) بر سر استیلا بر شهر باجه در گرفت. امیرعبادی پسرش اسماعیل را به سركردگی جمعی از برگزیدگان سپاه خویش، همراه با نیروهای بربرِ محمد ابن عبدالله برزالی به مقابلۀ عبدالله فرستاد. شهر باجه پس از دادن كشته و اسیر بسیار به دست نیروهای مشترك افتاد. محمد ولیعهد دولت افطس هم در میان اسیران بود كه چندی در زندان قرمونه ماند تا در ٤٢١ق / ١٠٣٠م آزاد شد (عنان، ٨١-٨٢؛ IA, IV / ١٩٤). المنصور انتقام این شكست بزرگ را ٤ سال بعد گرفت، آن گاه كه به نیروی عبادی اجازه داد از سرزمین او برای جنگ با مملكت مسیحی لیون بگذرد، اما در بازگشت بر آن شبیخون زد و بسیاری را كشت و اسماعیل عبادی به سختی جان به در برد و به اشبونه گریخت. بدین سان، ریشههای كینه میان بنی افطس و بنی عباد قویتر شد (عنان، ٨٢؛ عبدالحلیم، ٢٨٥). المنصور یك بار نیز گرفتار شورشی در دورترین مرزهای قلمرو خود در اشبونه شد و سبب آن، قیام عبدالملك پسر شاپور بود كه به زودی سركوب شد و عبدالملك به قرطبه گریخت و تا آخر عمر در آنجا ماند (ابنعذاری، ٣ / ٢٣٧). المنصور در جمادیاﻵخر ٤٣٧ / دسامبر ١٠٤٥ درگذشت (همو، ٣ / ٢٣٦؛ قس: ابن خلدون، ٤ / ٢٠٥، كه تاریخ فوت المنصور را به اشتباه ٤٦١ق آورده است).
پس از المنصور، پسرش ابوبكر محمد، ملقب به المظفر بر تخت نشست. چند سال نخستین فرمانروایی المظفر به درگیری با همسایگان ذی النونی و عبادی خود گذشت. وی زمانی برای یاری رساندن به ابن یحیی امیر لَبله با المعتضد عبادی جنگید و در ٤٣٩ق / ١٠٤٧م شكست سختی بر لشكریان اشبیلیه وارد آورد؛ اما در ٤٤٢ق / ١٠٥٠م بر اثر دشمنی با ابن یحیی و حمله به لبله، از المعتضد شكست فاحشی خورد و در چند درگیری دیگر هم با ناكامی روبهرو شد و احوال مملكت بطلیوس روی به پریشانی نهاد. تنها وسیلهای كه او را نجات داد، مداخلۀ وزیر ابوالولید ابن جهور بود كه برای تأمین اهداف خود میان المعتضد و المظفر پا در میانی كرد و در ٤٤٣ق / ١٠٥١م پیمان آشتی میان آن دو بسته شد (همانجا؛ ابن بسام، ١(١) / ٣٨٦-٣٨٧؛ ابنعذاری، ٣ / ٢٣٧، ٢٤٠؛ عنان، ٨٣-٨٤؛ آشباخ، ٤٥-٤٦).
در اثنای این كشاكشها، تهدید دیگری از سوی نیروهای مسیحی شمال هم بر نگرانی و گرفتاری ابن افطس میافزود. فرناندوی اول پسر سانچو، پادشاه قشتاله ولیونِ متحد شده، با استفاده از تفرقۀ امرای مسلمان، چشم طمع به شهرهای شمالی دور افتاده و بیدفاع سرزمین بطلیوس دوخت و در ٤٤٩ق / ١٠٥٧م بر آنها تاخت. شهرهای لَمیقه (لامیگو) و بازو (در شمال پرتغال) را گرفت و مسلمانان را اسیر و برده كرد و مسیحیان را به جای آنان نشاند، ولی نتوانست امیر افطسی را به تأدیۀ خراج وادارد. با این همه، چند سال بعد كه شهر شنترین هدف تعرض نیروهای فرناندو قرار گرفت، المظفر به ناچار پذیرفت كه سالانه ٥ هزار دینار به امیر مسیحی بپردازد. در ٤٥٦ق / ١٠٦٤م شهر قلمریه در شمال پرتغال ــ كه در دست یكی از غلامان ابن افطس بود ــ به علت خیانت حاكمش به دست مسیحیان افتاد (ابن عذاری، ٣ / ٢٣٨-٢٣٩، ٢٥٣؛ عنان، ٨٤-٨٥). المظفر در ٤٦٠ق / ١٠٦٨م درگذشت (ابن خطیب، ١٨٤).
المظفر را به دلیری و فضل و دانش ستودهاند (همو، ١٨٣). در واقع آنچه بیشتر مایۀ نام آوری و ماندگاری یاد او شده است، اثر بزرگ تاریخی و ادبی او با عنوان المظفری (یا التذكرة و كتاب المظفر: ابن بسام، ٢(٢) / ٦٤٠؛ نک : مقری، ٦ / ٢٥٦: التذكر المظفری) است كه گویا شخصاً فراهمش آورد و جز كاتبش ابوعثمان سعید بن خیره از كسی دیگر در تدوین آن یاری نگرفت. این كتاب كه جزاندكی از آن در دست نیست، در حدود ٥٠ مجلد (١٠٠ مجلد: ابن سعید، ١ / ٣٦٤) و به سان دائرةالمعارفی شامل مغازی، سیر، مثل، آداب نیكو، نوادر و لغات غریب بوده است. به علت بزرگی كتاب، هر كسی را توان به دست آوردن آن نبود و تنها در گنجینۀ شاهان میتوانست باشد.
المظفر در میان شاهان عصر خود ادیبی بیرقیب و معاشر اهل علم بود. شعر بیشتر شاعران زمانش را نمیپسندید و میگفت «هر كسی نمیتواند مانند متنبی و معری شعر بسراید، بهتر است كه خاموش باشد» (ابنبسام، ٢(٢) / ٦٤٠-٦٤١؛ ابنعذاری، ٣ / ٢٣٦-٢٣٧؛ مقری، ٤ / ٣٥٤؛ عنان، ٨٦). با این همه، ابن شرف قیروانی از طلیطله قصیدهای در مدح المظفر فرستاد و یك هزار مثقال سكه پاداش یافت (ابنبسام، ٢(٢) / ٦٤١-٦٤٣). ابنعبدالبر قرطبی مؤلف الاستیعاب، منصب قضای اشبونه و شنترین را در عصر المظفر برعهده داشت (ابن خلكان، ٧ / ٦٦-٦٧).
از المظفر دو پسر ماند: یحیی كه با لقب المنصور در بطلیوس به فرمانروایی نشست، و دیگری عمر كه با لقب المتوكل [علی الله]، یابُره و متعلقات آن در منطقۀ مرزی باختری را ــ كه در زمان مرگ پدر حاكم آن بود ــ در اختیار گرفت. میان دو برادر كشاكش درازی بر سر حكمرانی سرزمین بطلیوس پیش آمد (ابنابار، ٢ / ٩٧- ٩٨؛ ابنبسام، ٢(٢) / ٦٤٧-٦٤٩). در این درگیریها، عمر از مأمون ذوالنونی حاكم طلیطله، و یحیى از معتضد عبادی در اشبیلیه یاری خواست. آلفونسوی ششم هم كه در كمین دولتهای مسلمان اندلس بود، به این آتش دامن زد (همو، ٢(٢) / ٦٥٠؛ ابنخطیب، ١٨٤). در ٤٧٠ق / ١٠٧٧م زمانی كه آلفونسو بر طلیطله هجوم برد، تنها امیر اندلس كه برای نجات شهر حركت كرد، المنصور یحیى بود؛ اما میان آن دو تلاقی روی نداد. آلفونسو پس از تخریب قلعهها و نابود كردن محصول بازگشت (عنان، ٨٩) و یحیى هم به قرارگاه خود باز آمد و چندی بعد در ٤٧٣ق / ١٠٨٠م درگذشت. عنان (ص ٨٧) این تاریخ را برای مرگ یحیى نمیپذیرد و به استناد ابن خلدون آن را در ٤٦٤ق / ١٠٧٢م میداند. زامباور (ص ٨٩) تاریخ ٤٧٣ق را تأیید میكند (نیز نک : IA, IV / ١٩٤).
پس از مرگ یحیى، عمر المتوكل فرزندانش عباس را به حكمرانی یابره، و فضل را به والی گری مارده گمارد و خود در بطلیوس مستقر شد (ابن ابار، ٢ / ٩٨؛ ابن بسام، ٢(٢) / ٦٥١؛ آشباخ، ٦٢). از نگرانیهای بزرگ او تهدید طلیطله از سوی آلفونسو بود. المتوكل قصد نجات شهر و یا طمع تصرف آن را داشت (نک : ابنخطیب، ١٨٥)؛ اما خطر از دست رفتن اشبیلیه نمیگذاشت كه او از همۀ امكاناتش در این راه بهره گیرد؛ زیرا نیروهایی را كه او به سرداری فضل فرستاده بود، شكست خوردند (٤٧٨ق) و در فرجام كار، طلیطله تسلیم آلفونسو شد و پس از ٣٢٧ سال فرمانروایی مسلمانان، به قلمرو مسیحیت بازگشت و پایتخت جدید اسپانیا شناخته شد (آشباخ، ٥٩-٦٠؛ نک : ابن سعید، ٢ / ١٣، كه تاریخ تسلیم طلیطله را ٤٧٥ق نوشته است).
پیشروی آلفونسو در ولایات مسلماننشین و تهدید مراكز بزرگ دیگر مانند مارده، بطلیوس و قرطبه، نه فقط المعتمد عبادی را از همپیمانی با این امیر مسیحی پشیمان كرد، بلكه سبب شد تا فرمانروایان مسلمان اندلس به مددخواهی از یوسف ابن تاشفین، امیر مرابطی مغرب برخیزند (سلاوی، ٢ / ٣٣). قضات بطلیوس و غرناطه و نیز قاضی قرطبه و وزیر المعتمد به عنوان سفرای اندلس نزد ابن تاشفین رفتند. امیر لمتونی با نیروهایش به اندلس درآمد و تا نزدیكی بطلیوس پیش رفت. در آنجا، المتوكل به استقبال و مهمانداری پیش آمد. نیروهای آلفونسو هم در غرب اندلس پیشروی میكردند. درگیری دو طرف در شمال بطلیوس در محل زَلاّقه (١٢ رجب ٤٧٩ق / ٢٣ اكتبر ١٠٨٦م) به شكست سنگین آلفونسو انجامید (همو، ٢ / ٣٩-٤٣؛ عبدالله زیری، ١٠٤-١٠٥؛ ابن عبدالمنعم، ٨٦-٩٠؛ الحلل ...، ٥٦-٦٣؛ ابن ابار، ٢ / ٩٨-١٠١؛ آشباخ، ٧٨-٨٢؛ عنان، ٢ / ٨٩-٩٠).
این شكست با همۀ سنگینی مسیر تحولات اندلس را دگرگون نکـرد. برتری نیروی نظامی و ارادۀ فرماندهی اسپانیای مسیحی از یك طرف، تفرقه و دودلیهای امرای مسلمان غرقه در خوشگذرانی ــ كه برضد همدیگر حتى با امرای مسیحی همپیمان میشدن ــ اندلس و مردم مسلمان آن را به آیندهای خطرناك تهدید میكرد. ابن تاشفین هم به خوبی دریافته بود كه نگهداری اندلس در برابر آلفونسو با این امرای راحتطلب و مردد ممكن نیست و برای مقابله با تهدید مسیحیان، لازم است پراكندگی سیاسی اندلس به یگانگی نیرومندی تبدیل شود. از این رو، دو سال بعد كه آلفونسو اشبیلیه را تهدید كرد و معتمد عبادی به ابن تاشفین متوسل شد، امیر لمتونی درصدد اجرای نقشۀ یكپارچهسازی اندلس مسلمان برآمد. نیروهای مرابطی ولایات اندلس را یكی پس از دیگری به تصرف درآوردند (وات، ٩٨-٩٩) و پس از چند پیكار، سرانجام بطلیوس را گرفتند؛ المتوكل و پسرانش كشته شدند و دولت بنیافطس در صفر ٤٨٧ / مارس ١٠٩٤ سقوط كرد. المنصور پسر دیگر المتوكل به مسیحیان پیوست و به انتقام خون پدر همراه آنان در بلاد مسلمانان به تكاپو پرداخت. از پسر دیگر المتوكل با لقب نعیمالدوله یا نجمالدوله سعد یاد كردهاند كه گویا اسیر و گرفتار بندی دراز مدت شد (عبدالله زیری، ١٧٢-١٧٤؛ ابنابار، ٢ / ١٠٣-١٠٤؛ ابنخطیب، ١٨٦؛ آشباخ، ١٠١). ابومحمد ابن عبدون قصیده رائیهای در سوگ المتوكل سروده است (فتح بن خاقان، ٣٧-٤٠؛ نیز نک : ه د، ٤ / ٢٠٥).
المتوكل با همۀ گرفتاریهای آشفته بازار سیاست آن روز اندلس، از زندگی پر تنعم شاهانه حظ كامل مییافت؛ در ادب و شعر هم دست داشت و از همنشینی با اهل فضل بهرهمند میشد. حكایتهای بسیاری از قدرت بیان، بدیههگویی و ذوق و ظرافت او در منابع نقل شده است (فتح ابن خاقان، ٤٠٤٥؛ ابن بسام، ٢(٢) / ٦٥١-٦٥٢؛ ابن سعید، ٢ / ١٦؛ مقری، ٢ / ١٨٥-١٨٧). مقری در مقایسۀ المتوكل و المعتمد، المتوكل را نویسندهتر، و معتمد را سرایندهتر ارزیابی كرده است (همانجا). ابوالولید ابن حضرمی، ابوعبدالله محمد بن ایمن، ابوزید عبدالرحمان بن مولود و ابومحمد ابن عبدون (ه م) از وزیران المتوكل بودند (ابن سعید، ١ / ٣٦٥، ٣٦٦، ٣٧٢، ٣٧٦).
مآخذ
آشباخ، یوزف، تاریخ الاندلس فی عهد المرابطین و الموحدین، ترجمۀ محمد عبدالله عنان، قاهره، ١٣٧٧ق؛
ابن ابار، محمد، الحلة السیراء، به كوشش حسین مونس، قاهره، ١٩٨٥م؛
ابن اثیر، الكامل؛
ابن بسام شنترینی، علی، الذخیرة فی محاسن اهل الجزیرة، به كوشش احسان عباس، بیروت، ١٩٧٥م؛
ابن خطیب، محمد، اعمال الاعلام، به كوشش لوی پرووانسال، بیروت، ١٩٥٦م؛
ابن خلدون، العبر، به كوشش خلیل شحاده و سهیل زكار، بیروت، ١٤٠١ق / ١٩٨١م؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن سعید مغربی، المغرب فی حلی المغرب، به كوشش شوقی ضیف، قاهره، ١٩٥٣-١٩٥٥م؛
ابن عبدالمنعم حمیری، محمد، صفة جزیرة الاندلس، به كوشش لوی پرووانسال، قاهره، ١٩٣٧م؛
ابن عذاری، احمد، البیان المغرب، به كوشش كولن و لوی پرووانسال، بیروت، ١٩٣٠م؛
الحلل الموشیة فی ذكر الاخبار المراكشیه، به كوشش سهیل زكار و عبدالقادر زمامه، دارالبیضاء، ١٩٧٩م؛
زامباور، نسبنامۀ خلفا و شهریاران، ترجمۀ محمدجواد مشكور، تهران، ١٣٥٦ش؛
سلاوی، احمد، الاستقصاء، به كوشش جعفر ناصری و محمد ناصری، دارالبیضاء، ١٩٥٤م؛
عبدالحلیم، رجب محمد، العلاقات بین الاندلس الاسلامیة و اسبانیا النصرانیة فی عصر بنیامیة و ملوك الطوائف، قاهره، دارالكتب الاسلامیه؛
عبدالله زیری، مذكّرات، به كوشش لوی پرووانسال، قاهره، ١٩٥٥م؛
عنان، محمدعبدالله، دول الطوائف، قاهره، ١٣٨٠ق / ١٩٦٠م؛
فتح بن خاقان، قلائد العقیان، بولاق، ١٢٨٩ق؛
مقری، احمد، نفح الطیب، به كوشش یوسف محمد بقاعی، بیروت، ١٤٠٦ق / ١٩٨٦م؛
نیز:
IA;
Watt, W.M., A History of Islamic Spain, Edinburgh, ١٩٦٥.
یوسف رحیملو