دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٢٩ - ابوسلمه خلال
ابوسلمه خلال
نویسنده (ها) :
علی بهرامیان
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبوسَلَمۀ خَلّال، حفص (یا احمد: ابوهلال، ٢ / ٩٨) بن سلیمان (یا حفص بن غیاث بن سلیمان: صابی، ١٢٩)، مشهور به وزیر آل محمد (مق رجب ١٣٢ ق / ٧٥٠ م)، داعی بزرگ عباسی كه در براندازی خلافت اموی نقش بسیار داشت.
از جزئیات زندگی ابوسلمه، پیش از آغاز دعوت، آگاهی چندانی در دست نیست. برخی او را از موالی بنی سبیع از تیرۀ بنی هَمْدان (بلاذری، ٣ / ١١٨؛ طبری، ٧ / ٤١٨، ٤٢١؛ ابن خلكان، ٢ / ١٩٥) و برخی دیگر، از موالی بنی حارث بن كعب (جهشیاری، ٥٥؛ ابن طقطقی، ١٥٣؛ العیون و الحدائق، ١٨٠-١٨١، ١٩١) و بعضی نیز از بنی مُسْلیه، تیرهای از بنی حارث بن كعب (سمعانی، ١٢ / ٢٦١)، دانستهاند (ابن حبیب، ١٨٧؛ اخبارالدولة، ١٩١، ٢٣٨). با توجه به برخی قراین، قول اخیر درستتر به نظر میرسد. نخست آنكه در اخبارالدولة (ص ١٩١) آمده است كه ماهان، پدر بكیر، از موالی بنی مسلیه به شمار میرفت و پس از او بنی مسلیه، بكیر را نیز كه پیش از ابوسلمه عهدهدار امور داعیان بود، از موالی خود محسوب میداشتند و ابوسلمه داماد همین بكیر بود (بلاذری، همانجا). دیگر اینكه محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، در وصیت خود به ابراهیم امام، ابوسلمه را از بنی مسلیه خوانده است ( اخبارالدولة، ٢٣٨) و همین بنو مسلیه بودند كه گفتهاند امر دعوت، نخست در میان ایشان پا گرفت و هم ایشان در گسترش دعوت عباسی نقش عمده داشتند (همان، ١٨٢، ١٩٢). به هر حال با توجه به آنكه همۀ مورخان ابوسلمه را از موالی دانسته و گفتهاند كه با او به فارسی سخن میگفتهاند (نك : دنبالۀ مقاله) و نیز اعتمادی كه عباسیان در انتخاب داعیان به ایرانیان داشتند، ایرانی بودن او دور نمینماید (قس: اقبال، ٦٥، كه او را همدانی خوانده است).
نسبت خلال كه به ابوسلمه دادهاند، از دیرباز محل تردید و پرسش بوده است. برخی گفتهاند كه مردی صراف بود و دكانهایی نیز در زراره (محلهای در كوفه: یاقوت، ٢ / ٩٢١) داشت كه در آنها سركه (= خَلّ) خرید و فروش میشد ( اخبارالدولة، ٢٤٨- ٢٤٩، ٢٥٩؛ قس: بلاذری، همانجا). برخی نیز با استناد به اینكه عرب، سازندۀ نیام شمشیر (خِلَل السیوف) را خلال مینامد، او را بدان پیشه منسوب كردهاند (جهشیاری،همانجا). ابن خلكان (٢ / ١٩٦) با تأیید پیشۀ صرافی ابوسلمه بر آن است كه وی فقط در كوی سركهفروشان منزل داشت و خود بدان كار مشغول نبود (نیز نك : ابوهلال، همانجا). به هر روی، ابوسلمه از توانگران كوفه بود و بعدها برای پیشرفت دعوت عباسی از بذل مال دریغ نكرد (ابن خلكان، همانجا؛ ابن طقطقی، ١٥٤؛ العیون والحدائق، ٢٠٨) و نیز گفتهاند ( اخبارالدولة، ٢٦٦) ابومسلم را ــ كه به بندگی خریده بود ــ نخست چندی در دكان خویش به كار صرافی گماشت.
چگونگی آغاز ارتباط ابوسلمه با دعوت عباسی براساس منابع گوناگون، مختلف است. در كتاب اخبارالدولة العباسیة (ه م) كه حاوی دقیقترین گزارشها در این باره است، نقش ابوسلمه را در مقایسه با سایر منابع، بسیار برجستهتر مییابیم. برپایۀ همان كتاب (ص ١٩١) در زمان محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، هنگامی كه نخستین داعیان و پیروان دعوت عباسی، شناسایی میشدند و نامشان نوشته میشد، ابوسلمه نیز در میان آنان بود. آنگاه محمد بن علی، كار سرپرستی داعیان را بر عهدۀ بكیر بن ماهان نهاد (بلاذری، ٣ / ١١٧) و او را گفت تا به سوی خراسان رود و از شیعیان بیعت و خمس بستاند و ابوسلمه در این زمان همراه وی بود ( اخبارالدولة، ٢٢٣-٢٢٤)، اما به هنگام قیام زید بن علی در ١٢٢ ق ابوسلمه در كوفه به سر میبرد (همان، ٢٣١). چون محمد بن علی را مرگ فرا رسید، پسرش ابراهیم را به همبستگی با بكیر بن ماهان و سپس ابوسلمه سفارش كرد (همان، ٢٣٧- ٢٣٨).
پس از مرگ محمد بن علی (١٢٥ ق)، ابراهیم امام (ه م) كه به وصیت پدر رهبری دعوت را برعهده گرفته بود، بكیر بن ماهان را به خراسان فرستاد تا خبر مرگ محمد بن علی و جانشینی وی را به نقیبان و داعیان برساند ( العیون و الحدائق، ١٨٣) و كسانی را نیز از ایشان برای ملاقات با ابراهیم برانگیزد. اینان نخست به كوفه آمدند و سپس همراه ابوسلمه برای ملاقات با ابراهیم به مكه رفتند ( اخبارالدولة، ٢٤٠-٢٤١). ابوسلمه از آنجا با ابراهیم به سوی شراة (كه جایگاه عباسیان بود: یاقوت، ٣ / ٢٧٠-٢٧١) به راه افتاد ( اخبارالدولة، ٢٤٢).
آنگاه ابراهیم از بكیر خواست كه جامه و درفش سیاه گرداند و برای ابلاغ این شعار، به خراسان بازگردد، بكیر و ابوسلمه از نزد ابراهیم به كوفه بازگشتند. گفتهاند در كوفه، بكیر را به سبب دینی كه بر گردن داشت، دستگیر كردند، اما بعید نیست كه علت دستگیری او بر ملاشدن فعالیتهایش بر ضد امویان باشد. به هر روی، وی ابوسلمه را ٣ درفش سیاه سپرد كه یكی را به مرو و دیگری را به جرجان و سومی را به ماوراءالنهر ببرد (همان، ٢٤٥). ابوسلمه به خراسان رفت و از نزاعی كه میان اعراب مضری و یمانی خراسان در گرفته بود، سود جست و با پراكندن درفهشای سیاه، دعوت عباسی را گسترش داد (همان، ٢٤٧- ٢٤٨). ابوسلمه چون پس از ٤ ماه از سفر خراسان بازگشت، بكیر را كه هنوز در زندان بود، با پرداخت دین او، رهانید، اما بكیر اندكی بیش زنده نماند و پیش از مرگ، ابوسلمه را به سرپرستی داعیان گماشت (همان، ٢٤٨-٢٥٠) و آن را به آگاهی ابراهیم نیز رسانید. ابراهیم هم در نامهای از ابوسلمه خواست كه رشتۀ كارها را در دست گیرد (طبری، ٧ / ٣٢٩؛ جهشیاری، همانجا). بر پایۀ گزارشهای دیگر (بلاذری، ٣ / ١١٨؛ دینوری، ٣٣٤؛ یعقوبی، ٢ / ٣١٩)، بكیر پیش از امام محمد بن علی درگذشت و این محمد بن علی بود كه ابوسلمه را به سرپرستی امور داعیان، پس از بكیر منصوب داشت.
در زمان یوسف بن عمر ثقفی (د ١٢٧ ق) حاكم عراق، ابوسلمه مدتی به همراه چند تن از طرفداران آل عباس در زندان بود ( اخبارالدولة، ٢٥٩، نیز نك : ٢٥٣؛ قس: بلاذری، ٣ / ١١٨- ١١٩، كه زندانی بودن برخی از سرجنبانان ضداموی را تأیید میكند، ولی نامی از ابوسلمه نمیآورد). پس از آن با ابومسلم به فرمان ابراهیم همراه با ابومسلم كه با زندانیان و دیگر مخالفان در كوفه ارتباط داشت، راهی خراسان شد ( اخبارالدولة، ٢٦٧؛ بلاذری، ٣ / ١٢١). در خراسان به دیدار شیعیان رفت (دینوری، ٣٣٩؛ طبری، جهشیاری، همانجاها) و گفت تا ١٣٠ ق خود را آمادۀ قیام كنند و سلیمان بن كثیر را به سرپرستی شیعیان خراسان گماشت ( اخبار الدولة، ٢٦٨) و سپس همراه ابومسلم به كوفه بازگشت و در دیار با ابراهیم (طبری، ٧ / ٤٢١-٤٢٢)، مال فراوانی را كه از خراسانیان گرد آورده بودند، تسلیم ابراهیم كردند. ابراهیم، پس از این، كار نظارت بر دعوت را در ولایات مركزی و شرقی ایران به ابومسلم و ولایات عراق و جزیره و شام را به ابوسلمه سپرد ( اخبار الدولة، ٢٦٨-٢٧٠).
ابوسلمه و ابومسلم در طول دعوت با هم در ارتباط بودند و ابوسلمه از جانب ابراهیم، دستورهایی برای ابومسلم صادر میكرد (نك : همان، ٢٧٧، ٣٠٦-٣٠٧، ٣١٨). در مدتی كه سپاه خراسان به فرماندهی قحطبة بن شبیب طائی عازم كوفه بود، ابوسلمه با نامه او را هدایت میكرد (همان، ٣٣٧، ٣٥١) و چون در این زمان، ابن هبیره، امیر اموی عراق، به پیكار با قحطبه بیرون شد، ابوسلمه داعیان و رسولانی نزد اعراب بدوی اطراف كوفه و بصره فرستاد و طمع ایشان را به غارت و تحصیل غنایم، بر ضد شامیان برانگیخت (همان، ٣٥٥) و چون خبر یافت كه قحطبه با لشكر از فرات گذشته (١٣٢ ق)، به محمد بن خالد قسری پیغام فرستاد که جامۀ سیاه پوشد و با کسانش قیام کند و به دیگر سران قابل در كوفه نیز پیغامهای مشابهی فرستاد (همان، ٣٦٧؛ نیز: نك : خلیفه، ٢ / ٦١٦؛ ابن اثیر، ٥ / ٤٠٤).
محمد بن خالد قسری در كوفه بر منبر رفت و مروان را از خلافت بینداخت و مردم را به خلافت خاندان پیامبر (ص) خواند و همگان با او بیعت كردند. در این میان، ابوسلمه كه گویا هنوز در كوفه پنهان میزیست ( العیون و الحدائق، ١٩١)، برای محمد بن خالد پیغام فرستاد كه بر در خزانۀ بیت المال مهر نهد و واقعه را به قحطبه آگهی داد ( اخبارالدولة، ٣٦٨- ٣٦٩)، اما قحطبه پیش از رسیدن به كوفه كشته شد و پسر او حسن و به روایت حمید به وصیت پدر سپاه را به كوفه، نزد ابوسلمه راهبری كرد و كار را به او سپرد (طبری، ٧ / ٤١٥؛ العیون و الحدائق، ١٩٥؛ نیز نك : خلیفه، همانجا)، چون خراسانیان به كوفه رسیدند، همگان ابوسلمه را میجستند (بلاذری، ٣ / ١٣٨؛ طبری، ٧ / ٤١٨) و وقتی او را مییافتند، به احترام دستش را میبوسیدند و هر كدام از لشكریان كه به یكدیگر میرسیدند، به فارسی میپرسیدند: «تو ابوسلمه دیدی؟» و اگر او پاسخ مثبت میداد، او را به سبب زیارت ابوسلمه، در بر میگرفتند و میبوسیدند.
ظهور ابوسلمه در كوفه به روز ١٠ محرم ١٣٢ ق / ٢٩ اوت ٧٤٩ م بود ( اخبارالدولة، ٣٧٤-٣٧٥). صبح روز بعد ابوسلمه در لشكرگاه همگان را گرد آورد و در خطبهای كه خواند، مردم را به پیروزی بر بنیامیه مژده داد و گفت كه بر مواجب لشكریان خواهد افزود و گفتهاند كه لشكریان به فارسی به او پاسخ میدادند (همان، ٣٧٥-٣٧٦). آنگاه كسانی را كه در كوفه و دیگر جایها به ریاست دواوین گماشت (همان، ٣٧٦-٣٧٧). در این میان، ابراهیم كه مروان به او بدگمان شده بود، دستگیر شد و در زندان درگذشت یا به قتل رسید (نك : ه د، ٢ / ٤١١)، اما پیش از آن، برادر خود ابوالعباس سفاح را بر جای خویش منصوب ساخت و خانوادهاش را بدو سپرد و سفارش كرد كه نزد ابوسلمۀ خلال به كوفه رود (بلاذری، ٣ / ١٢٣-١٢٤؛ طبری، ٧ / ٤٢٣؛ جهشیاری، ٥٦) و گفتهاند كه جانشینی ابوالعباس را با نامهای به اطلاع ابوسلمه در كوفه و ابومسلم در خراسان و قحطبه در نزدیكی كوفه رساند ( اخبار الدولة، ٣٩٣-٣٩٤؛ تاریخ الخلفاء، ٥٧٧؛ نیز نك : ه د، ابوالعباس سفاح).
ابوالعباس، همراه با برادرش ابوجعفر منصور و دیگر اعضای خاندان خود به سوی كوفه حركت كرد. به روایتی وی چون به نزدیكی كوفه رسید، به ابوسلمه پیغام فرستاد كه قصد دارد با همراهان به شهر وارد شود. ابوسلمه پاسخ داد كه همانجا بمانند، ولی آنان ضمن یادآوری خطر دستگیری از سوی مروان، از ابوسلمه خواستند تا اجازۀ ورود دهد (جهشیاری، همانجا؛ العیون و الحدائق، ١٩٨). پس آنان در اوایل صفر ١٣٢ وارد كوفه شدند و ابوسلمه آنان را در محلۀ بنی اَوْد جای داد و ورود ایشان را از همگان پنهان داشت (دینوری، ٣٥٨؛ طبری، همانجا: جهشیاری، ٥٦-٥٧). ابوسلمه ــ كه اكنون بر كوفه تسلط یافته بود ــ و دیگر یاران او در كوفه، چون محمد بن خالد قسری هنوز از تصریح نام امام خودداری میكردند ( اخبارالدولة، ٣٧٣، ٤٠٤). در این زمان در لشكرگاه شایع شده بود كه ابراهیم در گذشته و برادرش ابوالعباس را به جای خویش گماشته است ( العیون و الحدائق، ١٩٩)، اما هر گاه كه خراسانیان جایگاه امام را از ابوسلمه سراغ میگرفتند، او آنان را از شتاب بازمیداشت و میگفت كه هنگام ظهور او هنوز فرا نرسیده است (ابنحبیب، ١٨٧؛ بلاذری، ٣ / ١٣٩؛ طبری، همانجا؛ تنوخی، ٤ / ٢٧٣).
چنین میفرماید كه ابوسلمه پس از دریافت خبر مرگ ابراهیم در كار خویس فرو ماند ( اخبارالدولة، ٤٠٤) و حتی گفتهاند كه او از آغاز به آل علی تمایل داشت، ولی نیت خود را پنهان میكرد ( العیون و الحدائق، ١٨٠، ١٨١). به هر حال، تعلل ابوسلمه در نشان دادن امام عباسی موجب شد تا آنان كه منتظر شناساندن اما از سوی ابوسلمه بودند (بلاذری، همانجا)، دریابند كه او عمداً قصد پنهان كردن امام را دارد، چنانكه ابوالعباس خود گفت كه ابوسلمه میخواهد امر خلافت را به آل علی واگذارد (ابن حبیب، بلاذری، طبری، همانجاها). در این میان، ابوسلمه با برخی از وجوه كوفه مشورت كرد و قرار بر این نهاد كه شورایی از فرزندان علی (ع) و عباس تشكیل گردد و آنان از میان خود كسی را به خلافت برگزینند (جهشیاری، ٥٧؛ تاریخ الخلفاء، ٥٨٤ العیون و الحدائق، ١٩٦)، اما سپس بیمناك از اختلاف اعضای شورا، نامههایی برای امام جعفر صادق (ع)، عبدالله بن حسن و عمر بن علی به حسین به مدینه فرستاد (جهشیاری، همانجا؛ یعقوبی، ٢ / ٣٤٩؛ العیون و الحدائق، همانجا)؛ اما امام صادق (ع) نامۀ ابوسلمه را بیآنكه بخواند، سوزاند و گفت او شیعۀ غیر ماست. عبدالله بن حسن نیز پس از مشورت با امام صادق (ع)، دعوت ابوسلمه را نپذیرفت و سرانجام عمر بن علی بن حسین نیز از آن سر باز زد (یعقوبی، جشهیاری، همانجاها؛ تنوخی، ٤ / ٢٧٥-٢٧٦؛ العیون و الحدائق، همانجا؛ ابن عنبه، ١٠٢).
در این هنگام كه ابوسلمه منظر رسیدن پاسخ نامهها بود و از نشان دادن امام خودداری میكرد، یكی از سرداران خراسان، به نام ابوحمید سمرقنـدی، در محلۀ كنّاسۀ كوفه بـه سابق ــ غلام اهدایی خراسانیان به ابراهیم امام ــ برخورد و از امام پرسید و سابق ماجرای ورود پنهانی ابوالعابس و كسانش را به كوفه شرح داد و او را نزد ابوالعباس برد و وی در همانجا با ابوالعباس به خلافت بیعت كرد. ابوحمید پس از آن به سراغ ابو الجهم بن عطیه و دیگر سرداران خراسانی رفت و ماجرای ابوالعباس بگفت. آنان پنهانی و به دور از چشم ابوسلمه، نزد ابوالعباس رفتند و با او بیعت كردند. خبر ملاقات سران سپاه خراسان با ابوالعباس كه به ابوسلمه رسید، با شتاب نزد ابوالعباس رفت و با وی به خلافت بیعت كرد و در ذر تعلل خویش گفت كه میخواسته كارها را سامان بخشد و آنگاه امام را ظاهر كند. وقیت ابوسلمه برخلاف میلش با ابوالعبای بیعت میكرد، ابوحمید او را ناسزا گفت، ولی ابوالعباس كه میدانست، ابوسلمه از نفوذ فراوانی در كوفه برخوردار است، او را خاموش ساخت و حق او را عظیم شمرد (ابنحبیب، ١٨٧- ١٨٨؛ بلاذری، ٣ / ١٣٩-١٤٠؛ یعقوبی، ٢ / ٣٤٩-٣٥٠؛ قس: تنوخی، ٤ / ٢٧٤-٢٧٥، كه به جای ابوحمید، حمید بن قحطبه را نام برده است).
برپایۀ گزارش طبری (٧ / ٤٢٤)، ابوالجهم پس از اطلاع از وجود ابوالعباس در كوفه، بار دیگر از ابوسلمه سراغ امام را گرفت و ابوسلمه باز ظهور او را به تعویق افكند. وجود این قراین نشان میدهد كه خراسانیان و كوفیان كه تاكنون بر سر براندازی امویان همداستان بودند، برای انتخاب خلیفه دچار اختلاف شده بودند و این اختلاف ناشی از تمایل كوفیان به آل علی بود. پیشتر محمد بن علی، كوفیان را شیعیان آل علی و پیمانشكن خواند بود (نك : اخبارالدولة، ٢٠٠، ٢٠٥، ٢٠٦)، چنانكه ابومسلم نیز، بعدها ابوالعباس را اندرز داد كه مقر خویش را به سبب تمایل اهل كوفه به آل علی، به جای دیگر منتقل كند و او چنین كرد (بلاذری، ٣ / ١٥٠). به هر حال، به روایت ابن اعثم کوفی (٨ / ١٧٧- ١٧٨)، ابومسلمه پس از بیعت با ابوالعباس، طی خطبهای كه بر مردم كوفه خواند، ضمن جلب اعتماد آنان، گفت كه ابوالعباس به خلافت تعیین شده است. آنگاه او را بیاوردند و از مردم بیعت ستاندند و این واقعه در ١٢ یا ١٣ ربیعالاول ١٣٢ رخ داد (نك : بلاذری، ٣ / ١٤١؛ یعقوبی، ٢ / ٣٤٩؛ العیون و الحدائق، ١٩٩). ابوالعباس پس از انتخاب به خلافت، بیدرنگ عاملان ابوسلمه را از كوفه و دیگر جایها بدان سبب كه به ایشان اعتماد نداشت، برداشت (بلاذری، ٣ / ١٤٣، ١٧٦). با اینهمه ابوسلمه، ظاهراً برای جلب حمایت و خشنودی ابوالعباس، عبایی را كه پیامبر (ص) منسوب بود، خرید و به ابوالعباس هدیه داد ( العیون و الحدائق، ٢٠٨).
از جزئیات زندگی ابوسلمه در واپسین روزهای عمر او گزارشی در دست نیست. ابوالعباس كه از قدرت و نفوذ وی میهراسید و نیز تمایل او را به آل علی میدانست، در اندیشۀ قتل او بود. گفتهاند كه وی یك بار نیز پیش از این، هنگامی كه در محلۀ بنی اود پنهان بود،درصدد برآمد كه ابوسلمه را به قتل رساند، اما سپس از آن رأی بازگشت (بلاذری، ٣ / ١٣٩). گزارشهای مربوط به قتل ابوسلمه سخت مغشوش است، اما دست ابوجعفر منصور، برادر خلیفه، در طرح توطئۀ قتل او آشكار است. بیشتر گزارشهای موجود نیز یا از قول خود وی نقل شده یا بر مبنای گفتۀ اوست.
برپایۀ یك روایت (همو، ٣ / ١٥٤-١٥٥؛ طبری، ٧ / ٤٤٨) منصور از سوی ابوالعباس مأمور شد تا به خراسان نزد ابوسلمه برود و از او و یارانش بیعت بستاند و ضمناً رأی او را در مورد ابوسلمه جویا شود.ابومسلم مقدم منصور را بسیار گرامی داشت و منصور تا مدتی مقصود خود را پنهان كرد، تا آنكه سرانجام اعمال ابوسلمه را بر ابومسلم برشمرد و ابومسلم نیز مزدوری را برای قتل ابوسلمه برانگیخت (همو، ٧ / ٤٤٩)؛ امّا روایات دیگری حكایت از آن دارد كه منصور پس از قتل ابوسلمه به خراسان رفته است (نك : دینوری، ٣٧٦؛ طبری، ٧ / ٤٥٠؛ حمزۀ اصفهانی، ١٣٩؛ ابناثیر، ٥ / ٤٥٨- ٤٥٩).
براساس روایت دیگر ابوالعباس خود میخواست كه ابوسلمه را به قتل رساند، ولی یكی از كسان او خطر شورش ابومسلم را پس از قتل ابوسلمه گوشزد و توصیه كرد كه خلیفه نامهای به ابومسلم بنویسد و رأی او را در مورد ابوسلمه جویا شود (ابن حبیب، ١٨٨؛ جهشیاری. ٦٠؛ العیون و الحدائق، ٢١٢). ابوالعباس نامهای همراه منصور به ابومسلم فرستاد بدین مضمون كه به خاطر ابومسلم از جرم ابوسلمه درگذشته است،ولی ابومسلم نپذیرفت و تصمیم نپذیرفت و تصمیم به قتل ابوسلمه گرفت و به همین منظور مردی را به نام مّرار بن انس ضبّی از مزدوران خویش به كوفه فرستاد تا ابوسلمه را به قتل رساند (ابن حبیب، همانجا؛ بلاذری، ٣ / ١٥٦). پس از ورود او به كوفه به امر ابوالعباس ندا در دادند كه خاطر خلیفه از ابوسلمه خشنوداست و او را نزد خود خوانده است (طبری، ٧ / ٤٤٩؛ جهشیاری،همانجا). از این امر چنین برمیآید كه اختلاف میان خلیفه و ابوسلمه آشكار شده و او از خلیفه كناره گرفته بوده است. به هر روی، ٣ شب بعد خلیفه، ابوسلمه را نزد خود خواند و وی تا پاسی از شب گذشته، نزد او ماند و در بازگشت مزدور ابومسلم كه در راه كمین كرده بود، وی را به قتل رسانید.
پس از قتل ابوسلمه گفتند كه خوارج او را كشتند (بلاذری، جهشیاری، همانجاها؛ طبری، ٧ / ٤٥٠). گزارشی در دست است كه براساس آن، ابوسلمه را در كوفه لعن كردند (بلاذری، همانجا) و حتی بر مبنای یك روایت ( الامامة و السیاسة، ٢ / ١٤٥) پیكر او را بر دارالامارۀ كوفه به دار كشیدند، اما با توجه به نفوذ فراوان ابوسلمه در كوفه، این حركت عباسیان بعید به نظر میرسد؛ خاصه كه بر مبنای گزارش دیگری، فردای قتل ابوسلمه، برادر خلیفه بر پیكر او نماز گزارد و در هاشیمه در نزدیكی كوفه، وی را به خاك سپردند (ابن اثیر، ٥ / ٤٣٦). گفتهاند كه قتل ابوسلمه در رجب ١٣٢ روی داد (جهشیاری همانجا) و این با روایتی مبنی بر آنكه ابوسلمه ٣ یا ٤ ماه پس از خلافت ابوالعباس زنده بوده است، توافق دارد (بلاذری، ٣ / ١٥٧).
از روابط ابوسلمه و ابومسلم، پس از پیروزی بر بنیامیه، گزارش دقیقی در دست نیست، اما گفتهاند كه هرگاه ابومسلم به ابوسلمهنامه مینوشت، او را «وزیر آل محمد» خطاب میكرد (همو، ٣ / ١٥٦؛ یعقوبی، ٢ / ٣٥٢). از برخی گزارشها نیز چنین برمیآید كه قتل ابوسلمه به وسیلۀ ابومسلم ناشی از یك اقدام شخصی بوده است (دینوری، ٣٧٠). در قتل ابوسلمه نقش كسانی چون ابوالجهم بن عطیه را نمیتوان نادیده گرفت. او از داعیانی بود ( اخبارالدولة، ٢١٩-٢٢٠؛ مقریزی، النزاع، ٧٦) كه همراه لشكر خراسان به كوفه درآمد و همو بود كه ابوالعباس را از نهانگاه بیرون آورد و با او بیعت كرد؛ نیز گفتهاند كه جاسوس ابومسلم بود و اخبار كوفه را بدو میرسانید (بلاذری، همانجا؛ العیون و الحدائق، ٢٠٩) و همو بود كه وقتی ابوسلمه را به قتل رساندند، بر در خانۀ خلیفه، ابوسلمه را به دورویی و فریبكاری متهم كرد و گفت كه همه او را لعن كنند. حتی گزارش نیز در دست است كه نشان میدهد قتل ابومسلم بیاطلاع او صورت نگرفت (جهشیاری، ٧٧؛ ابن اثیر، ٥ / ٤٧٦) و شگفت اینكه بعدها خود به دست منصور مسمو شد (جهشیاری، ٩٩؛ مقریزی، همان، ٧٧). در سبب قتل ابوسلمه، به جز تمایلاتی كه وی به آل علی داشت، باید ترس و وحشی را نیز كه عباسیان از نفوذ و قدرت وی داشتند، در نظر گرفت؛ چنانكه بعدها، منصور او را در قدرت و نفوذ با ابومسلم مقایسه كرد (بلاذری، ٣ / ٢٠١).
در منابع ابوسلمه را نخستین وزیر عباسی خواندهاند (مثلاً نك : ابوهلال، ٢ / ٩٨؛ ابن عبدریه، ٥ / ١١٣) و سبب این امر بیشتر، شهرت ابوسلمه به لقب «وزیر آل محمد» است، ولی به هیچ روی نباید از این لقب مفهوم شغلی را استنباط كرد كه وزیران، بعدها ا زجانب خلفا بدان مأمور بودند.
خوارزمی (ص ٣٠) فرقهای را به نام «خلّالیه» به ابوسلمه نسبت میدهد كه خود یكی از دوشاخۀ فرقۀ شیعۀ عباسی بودند. مقریزی (خطط، ٢ / ٢٥٣-٢٥٤ ) نیز طی مطلبی میگوید: مردی به نام هاشم در ماوراءالنهر برخاست و ادعا كرد كه روح ابوسلمه به او منتقل شده و به همین سبب مردم را به سوی خویش میخواند. گویا مقصود از هاشم، المقنّع باشد و چنانكه از مآخذ برمیآید، او چنین ادعایی را در مورد ابومسلم داشته است. احتمالاً میان ابوسلمه و ابومسلم در این گزارش خلطی رخ داده است (نك :گردیزی، ٢٧٨- ٢٧٩؛ ابن اثیر، ٦ / ٣٨- ٣٩).
مآخذ
ابن اثیر، الكامل؛
ابن اعثم كوفی، احمد بن علی، الفتوح، حیدرآباد دكن، ١٣٥٩ ق / ١٩٧٥ م؛
ابن حبیب، «اسماء المغتالین»، نوادر المخطوطات (المجموعة السادسة)، به كوشش عبدالسلام هارون، قاهره، ١٣٧٤ ق / ١٩٥٤ م؛
ابن خلكان، وفیات؛
ابن طقطقی، محمد بن علی، الفخری، بیروت، ١٤٠٠ ق / ١٩٨٠ م؛
ابن عبدربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، به كوشش احمد امین و دیگران، قاهره، ١٣٩٣ ق / ١٩٧٣ م؛
ابن عنبه، احمد بن علی، عمدة الطالب، نجف، ١٣٨٠ ق / ١٩٦١ م؛
ابوهلال عسكری، حسن بن عبدالله، الاوائل، به كوشش محمد مصری و ولید قصاب، دمشق، ١٩٧٥ م؛
اخبارالدولة العباسیة، به كوشش عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلبی، بیروت، ١٩٧١ م؛
اقبال، عباس، خاندان نوبختی، تهران، ١٣١٣ ش؛
الامامة والسیاسة، منسوب به ابنقتیبه، قاهره، ١٣٨٨ ق / ١٩٦٩ م؛
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزیز دوری، بیروت، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م؛
تاریخ الخلفاء، به كوشش گریازینویچ، مسكو، ١٩٦٧ م؛
تنوخی، محسن بن علی، الفرج بعد الشدة، به كوشش عبود شالجی، بیروت، ١٣٩٨ ق / ١٩٧٨ م؛
جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الكتاب، قاهره، ١٣٥٧ ق / ١٩٣٨ م؛
حمزۀ اصفهانی، تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیاء، برلین، ١٣٤٠ ق؛
خلیفة بن خیاط، تاریخ، به كوشش سهیل زكار، دمشق، ١٩٦٨ م؛
خوارزمی، محمد بن احمد، مفاتیح العلوم، به كوشش فان فلوتن، لیدن، ١٨٩٥ م؛
دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر، بغداد، ١٣٧٩ ق / ١٩٥٩ م؛
سمعانی، عبدالكریم بن محمد، الانساب، حیدرآباد دكن، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
صابی، هلال بن محسن، رسوم دارالخافة، به كوشش میخائیل عواد، بغداد، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٤ م؛
طبری، تاریخ؛
العیون و الحدائق، ج ٣، به كوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٩ م؛
گردیزی، عبدالحی بن ضحاك، زین الاخبار، به كوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٣٦ ش؛
مقریزی، احمد بن علی، خطط، بولاق، ١٢٧٠ ق؛
همو، النزاع و التخاصم فیما بین بنیامیة و بنیهاشم، قاهره، مكتبة الاهرام؛
یاقوت، بلدان؛
یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ ق / ١٩٦٠ م.
علی بهرامیان