دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٢٨٧ - حمزه میرزا
حمزه میرزا
نویسنده (ها) :
یوسف رحیم لو
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٤ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
حَمْزه میرْزا (٩٧٦-٩٩٤ ق/ ١٥٦٨-١٥٨٦ م)، پسر شاه محمد خدابندۀ صفوی و ولیعهد او، که در اول جوانی مقتول شد. زندگی کوتاه او از آغاز تا فرجام گویای ادامۀ گرفتاری دولت صفوی در تاروپود ساختار بیمارگونۀ طایفهای آغازین آن است. سلطان حمزه میرزا دومین پسر خدابنده بود که در ایام سلطنت نیایش شاه طهماسب اول و «میرزایی» پدرش در هرات در شب ١١ ربیعالاول ٩٧٦ ق/ ٤ سپتامبر ١٥٦٨ م، از خیرالنسا بیگم مازندرانی به دنیا آمد و در ٩٧٨ ق/ ١٥٧٠ م به حکم شاه طهماسب، همراه پدر و مادرش به شیراز رفت (اسکندربیک، ١/ ١٣١؛ قاضیاحمد، ١/ ٥٦٧).
وقتی که شاه اسماعیل دوم (سل ٩٨٤-٩٨٥ ق/ ١٥٧٦-١٥٧٧ م) تیغ در میان شاهزادگان ذکور صفوی پایتخت گذاشت، برای کشتن محمد میرزا و اولاد او در شیراز و هرات نیز زمینهسازی کرد (همو، ٢/ ٦٥٠؛ منجم، ٣٦). اما به علت مرگ مرموز وی در رمضان ٩٨٥/ اواخر نوامبر ١٥٧٧، شاهزادههای دور از مرکز از چنگ دژخیمان رهایی یافتند.
چون شاه محمد خدابنده به سلطنت نشست، حمزه میرزای نه ساله منصب وکالت سلطنت یا دیوان اعلى (جانشین یا قائممقام سلطنت) یافت و اصفهان را به تیول وی مقرر داشتند و میر حسین خان مازندرانی، برادرزادۀ مادرش مهد علیا، نیابت ادارۀ دستگاه او یافت (قاضی احمد، ١/ ٥٥٩، ٥٦٧، ٢/ ٦٥٠، ٦٥٨-٦٦٣، ٦٦٧؛ اسکندربیک، ١/ ١٢٦، ١٣١، ٢١٠-٢١٣، ٢١٨-٢٢١، ٢٢٤-٢٢٦؛ منجم، ٢٠، ٣٦-٣٧، ٤٤؛ فلسفی، ١/ ٤٠). در همین احوال دستگاه صفوی به سبب رقابتهای طایفهای، تهی شدن خزانه و رواج فساد اداری روی به ضعف نهاده بود و غیر از شورش و اختلاف سران اویماقات قزلباش، نیروهای شرق و غرب مخالف دولت را نیز به «طمع در ممالک عجم ... » برانگیخت (قاضیاحمد، همانجا؛ منجم، ٤٣؛ اسکندربیک، ١/ ٢٢٨).
در سرحدات غربی، نیروهای حاکم وان و طوایف کرد مرزی سلماس، اورمیه و مراغه را به باد غارت دادند. در خراسان جلال خان ازبک از سلاطین اورگنج با شش ـ هفت هزار از ازبکان نایمان، با استفاده از تفرقۀ امرای قزلباش آن حدود، به یغما و تخریب تا مشهد و جام پیش رفت. با اینکه در خراسان مرتضى قلی خان پرناک ترکمان، بیگلربیگی مشهد، توانست در بازگشت جلال خان از جام سر راه بر او بگیرد و او را بکشد (اسکندربیک، ١/ ٢٢٨- ٢٢٩)، در آذربایجان، امیرخان ترکمان امیرالامرای آن ولایت نتوانست در برابر غارتگران کاری صورت دهد (همو، ١/ ٢٣٠-٢٣٢). سلطان مراد سوم عثمانی هم از فرصت استفاده کرد و ضمن متهم کردن دولت صفوی به نقض پیمان (دربارۀ نامۀ سلطان مراد به شاه محمد، در پاسخ نامههای این به آن و تحذیر سلطان از پیمانشکنی، نک : شاه عباس ... ، ١/ ٣٦، ٤٠-٤١، ٥١-٥٧، ٦٠-٦٢، ٦٤-٧٤؛ برای آگاهی بیشتر، نک : دانشمند، II/ ١٣-١٧؛ «تاریخ ... »، III/ ١٣١٦-١٣١٨؛ بیات، ١٦٦-١٦٧)، لشکریان خود را به شیروان فرستاد (قاضیاحمد، ٢/ ٦٧٠) و تاتارهای کریمه هم به دستور او از راه دشت خزر بدان ولایت سرازیر شدند (اسکندربیک، ١/ ٢٣٥-٢٣٦).
کارگزاران دولت صفوی پس از تعلل بسیار، حمزه میرزای ده ساله را با وزرا و صدور و بعضی ارباب قلم در رأس نیرویی به مقابله فرستادند (بیات، ١٨٢؛ قاضی احمد، ٢/ ٦٨٠). این سپاه نخست بر تاتارها چیره شدند؛ اما بروز اختلافات در اردوی صفوی، موجب شد تا مهد علیا و پسرش حمزه میرزا آنجا را رها کنند و خود را به قزوین رسانند. دیگر امرا هم در پی آنها برای پوزشخواهی از شاه وارد دارالسلطنه شدند (بیات، ١٦٨-١٨٤؛ قاضیاحمد، ٢/ ٦٧٩- ٦٨٨؛ اسکندربیک، ١/ ٢٣٥- ٢٣٩؛ «تاریخ»، III/ ١٣١٩-١٣٣٣).
در محرم ٩٨٧/ مارس ١٥٧٩، اختلاف چندان بالا گرفت که عدهای از امرا در آغاز جمادیالآخر در پیش روی شاه و در حرم درون دولتخانه، مهدعلیا و مادرش را کشتند و نزد شاه و ولیعهد «وقوع این حادثه را بنابر دولتخواهی و خیرخواهی معروض داشتند ... »؛ خانهها و اموال صاحب منصبان هوادار و همکار مهد علیا تاراج شد و مزاحمت به مردم کوی و بازار، و ناامنی در پایتخت گسترش یافت (قاضی احمد، ٢/ ٦٩٨- ٦٩٩؛ اسکندربیک، ١/ ٢٥٠-٢٥١). این اوضاع و احوال یک هفته ـ ده روزی ادامه یافت تا شاه، امرا و امنای ترک و تاجیک دولت آشتی کردند. چندی بعد برای حفظ آذربایجان از دستبرد و غارت اکراد مخالف، و مقابله با پیشرویهای عثمانپاشا در شیروان و گرجستان، امنای دولت صفوی، شاه و ولیعهد را در شعبان همان سال با اردو به تبریز بردند. در این اردوکشی «همچنان نایرۀ نفاق در کانون درونشان (درون قزلباشان) اشتعال داشت» و امرا به علت قحط و غلا در شیروان و خرابی آن محال، رفتن به دربند و دفع عثمان پاشا را ناممکن دانستند (قاضیاحمد، ٢/ ٧٠٠؛ اسکندربیک، ١/ ٢٥١-٢٥٤).
همچنین به علت سیاست خصمانۀ میرزاسلمان صدراعظم نسبت به شاملوها و استاجلوهای خراسان نفاق و درگیری میان امرای ترکمان و تکلوی خراسان با شاملوها و استاجلوهای آن ولایت از یک سو، و خصومت میان عدهای از امرای عراق و خراسان از سوی دیگر، گسترش یافت و امرای شاملو و استاجلو خراسان بساط جلوس (همو، ١/ ٢٥٥-٢٥٦) و خطبه و سکۀ پادشاهی عباس میرزای ده ساله را در آن سامان گستردند (همو، ١/ ٢٥٨؛ قاضی احمد، ٢/ ٧١١-٧١٢). از دیگر سو سلطان عثمانی هم وزیر سوم خود قوجاسنان پاشا را به سرداری شرق تعیین و روانه کرد (دانشمند، III/ ٥١-٥٦) و نیروهای تاتار نیز بار دیگر از راه دشت قبچاق و دربند به سرزمین شیروان تاختند (اسکندربیک، ١/ ٢٦٢). اردوی شاه و حمزه میرزا از نخجوان به حوالی گنجه و گرجستان رفت و با عبور از رود کُر در شیروان، تاتارها را شکست داد و غازی گرایخان برادر عادلگرای را به اسارت گرفت. آنگاه شاه و حمزه میرزا با سپردن ادارۀ شیروان به خوانین قاجار قراباغ و وادار کردن سلاطین گرجستان، به دادن دختران خود به حرم حمزه میرزا و سپردن پسرانشان به گروگان و قبول خراج سالانه (قاضیاحمد، ٢/ ٧١٥)، از طریق اردبیل به قزوین بازگشتند (اسکندربیک، ١/ ٢٧٢).
گزارش امرای اعزامی به خراسان برای مطیع کردن خانهای شاملو و استاجلوهای آنجا حاکی از ضرورت لشکرکشی شاه و ولیعهد به آن سامان بود. بنابراین، پس از برگزاری مراسم ازدواج دختر ده سالۀ اعتمادالدوله با شاهزاده حمزه میرزا و اعطای وزارت ولیعهد به میرزا عبدالله، پسر بزرگ میرزا سلمان، عزم سفر خراسان چنان جزم شد که هرکسی این سفر را باعث از دست رفتن شیروان و آذربایجان و ایروان، و یا فرجام سفر را نامطمئن میدانست، از طرف اعتمادالدوله به دشمنی با حمزه میرزا متهم میشد (قاضیاحمد، ٢/ ٧٢٣-٧٢٥؛ اسکندربیک، ١/ ٢٧٩-٢٨٠). درواقع، اعتمادالدوله ولیعهد را آلتی برای سرکوب مخالفان و پیشبرد سیاستهای خود کرده بود. سفر خراسان که در رجب ٩٩٠/ اوت ١٥٨٢ از قزوین آغاز شد، برخلاف پیشبینی به درازا کشید. در این اردوکشی که به اختلاف میان قزلباش انجامید، شاه و ولیعهد میرزاسلمان صدراعظم را به اتهام ایجاد فتنه در میانۀ قزلباش تحویل مخالفان دادند و آنها نیز او را روز شنبه ٢١ ربیعالآخر/ ٩٩٠ ق/ ١٥ مۀ ١٥٨٢ کشتند (همو، ١/ ٢٨٦- ٢٨٨؛ بیات، ٢٠١) و سرش را به درون قلعۀ هرات نزد علیقلی خان شاملو (للۀ شاه عباس) فرستادند و دخترش را به صیغۀ سهطلاقه از حمزه میرزا مطلقه کردند (همو، ١/ ٢٨٩). میرزا لطفالله شیرازی وزیر حمزه میرزا شد (قاضیاحمد، ٢/ ٧٤٨) و اندکی بعد میان شاه و علیقلی خان شاملو آشتی شد و اردو در نیمۀ شعبان به مشهد رفت (همو، ١/ ٢٩٠) و در اوایل شوال از آنجا به عراق رفت. در این بازگشت، شهر سبزوار به علت مخالفت حاکم افشار آنجا با ورود شاه و ولیعهد به دستور آن دو در معرض غارت و کشتاری بیرحمانه قرار گرفت (همو، ١/ ٢٩١-٢٩٢).
هنوز اردو به قزوین نرسیده بود که خبر تصرف مشهد به دست مرشد قلی خان استاجلو به نام عباس میرزا (شاه عباس) و قرار گرفتن خراسان از دامغان تا حوالی فراه و سیستان در تصرف هواداران وی رسید (نک : قاضیاحمد، ٢/ ٧١٣- ٧٥٩؛ اسکندربیک، ١/ ٢٥٤-٢٩٦؛ بیات، ٢٠٠-٢٠٢). شاه و حمزه میرزا مدتی در قزوین ماندند و سپس روانۀ آذربایجان شدند (قاضیاحمد، ٢/ ٧٦٠-٧٦٢؛ اسکندربیک، ١/ ٢٩٦-٢٩٧). باید گفت که در این روزگار نیز حمزه میرزا بازیچۀ امیال چند تن از امرا بود (همو، ١/ ٢٩٧؛ قاضیاحمد، ٢/ ٧٣٦).
دو شخصیت مؤثر در بیراهه بردن شاهزادۀ جوان یکی اسماعیل قلی خان شاملو (اسمی خان) تواچی باشی و صاحب حکومت دارالسلطنۀ قزوین و دیگری علیقلی بیگ فتح اوغلی استاجلو، دیوان بیگی باشی شاهزاده و حاکم دارالسلطنۀ اصفهان (به نیابت حمزه میرزا) بود (اسکندربیک، ١/ ٢٩٩، ٣٠٦). بهخصوص این دو در فرصتهای مناسب آن اندازه از امیرخان ترکمان، حاکم تبریز بد گفتند که خود خان هم متوجه سرسنگینی شاهزاده با خود شد، اما به جهت غرور از آمدوشد نزد او خودداری کرد. چون کار بالا گرفت، خانه ـ قلعۀ خان تبدیل به سنگر افراد مسلح اویماق ترکمان شد و سران آن گروه به شاهزاده پیغام فرستادند که باید عوامل نفاق، یعنی اطرافیان نزدیک خود مانند علیقلیبیگ را از خود دور کند تا مایۀ اطمینانخاطر شود؛ اما فایده نکرد و سرانجام امیرخان را وادار به ملاقات شاهزاده و اندکی بعد گرفتار و روانۀ قلعۀ قهقهه کردند (اسکندربیک، ١/ ٣٠١؛ قاضیاحمد، ٢/ ٧٧٠-٧٧١).
در این احوال، طوایف کرد هم از تعرض به مناطق نزدیک تبریز دست بر نمیداشتند و جدال امرای شاهزاده با آنان به یک سرگرمی یا گرفتاری خونین تبدیل شده بود (همو، ٢/ ٧٧٤). هم در این زمان پیکی از جانب فرهادپاشا آمد و پیشنهاد صلح او را براساس واگذاری اراضی ازدسترفته به عثمانی آورد. امرا نیز همان پیمان آماسیه را پیش کشیدند (همو، ٢/ ٧٧٥-٧٧٧). اردوی شاهی تابستان را به ییلاق اشکنبر (در شمال تبریز) رفت (اسکندربیک، ١/ ٣٠٦). در آغاز حرکت اردو، غازی گرای خان تاتارِ اسیر، که به درستی محافظت نمیشد، از چنگ قزلباش گریخت و به طرف اردوی عثمانی رفت و آنها را به آمدن به آذربایجان ترغیب کرد (قاضیاحمد، ٢/ ٧٧٨). عثمانیان به راه افتادند (اسکندربیک، همانجا) و اردوی شاهی عازم گنجه شد.
در منزل ساغری بولاغی خبر رسید که عثمان پاشا با ١٥٠ هزار نیرو به جای گنجه و شمکور، عازم تبریز است (قاضیاحمد، ٢/ ٧٨٢). از اینرو، اردوی شاهی به نزدیکی نخجوان بازگشت و چون از نیروی امدادی مورد انتظار از ترکمان و تکلو و لشکرهای فارس و کرمان و عراق هم خبری نرسید (اسکندربیک، ١/ ٣٠٩)، ناگزیر حمزه میرزا را با ٢٠ هزار کس از راه دره دیز به دفع عثمانپاشا فرستادند (قاضیاحمد، همانجا). نیروی عثمانی پس از یک درگیری در آلوار (شمال غربی تبریز) با نیروی ولیعهد، روز پنجشنبه ٢٤ رمضان ٩٩٣ ق/ ٩ سپتامبر ١٥٨٥ م به کنار آب شور (تلخهرود/ آجی چای) تبریز رسید. چون شاه و نیروی اصلی قزلباش هنوز نرسیده بودند، حمزه میرزا صلاح در جنگ ندید، اما کسانی را برای دفاع از تبریز روانه کرد و مردم را به مقاومت فرا خواند (همو، ٢/ ٧٨٣).
اگرچـه در روز اول مـردم در برابر نفـوذ عثمـانیها بـه شهـر مقاومت کردند، اما روز بعد، چون از اردوی قزلباش خبری نشد، شبانه با اهل و عیال به سوی کوه سرخاب رفتند (همو، ٢/ ٧٨٤) و قزلباشان هم از جانب شرقی شهر خواستند خود را به اردوی ولیعهد برسانند. کسانی که در شهر ماندند، قاضی و مفتی و شیخالاسلام شهر را نزد عثمانپاشا برای اعلام اطاعت و انقیاد فرستادند. چندی بعد عثمان پاشا قلعۀ تبریز را به یکی از سرداران خود سپرد و روانۀ عثمانی شد، اما در آغاز حرکت در محل شام (شنب) غازان بر اثر بیماری درگذشت (همو، ٢/ ٧٧٤-٧٨٥؛ اسکندربیک، ١/ ٣٠٥-٣١١؛ بیات، ٢١٣-٢٢٠؛ ابوبکر، ١٠٥- ١١٨؛ دانشمند، III/ ٨٠-٩٩).
در این دوره گذشته از درگیریهای اندک در گوشهوکنار، در حوالی تبریز ٣ نبرد بزرگ میان نیروی قزلباش و عثمانیها روی داد که بیشتر هنرنماییهای دلاورانۀ نسبتدادهشده به حمزه میرزا در این نبردها جلوهگر شده است (قاضیاحمد، ٢/ ٧٧٣-٧٩٣، نیز ٧٨٥- ٧٨٩؛ اسکندربیک، ١/ ٣١١-٣١٣؛ دانشمند، III/ ٨٢-٩٩).
امرای قزلباش بهرغم خواست حمزه میرزا، در تدارک مقدمات جنگ تعلل میکردند. اما سرانجام با اصرار شاهزاده قلیبیک افشار قسمتی از قوای عثمانی را در درۀ باسمنج (نزدیک تبریز) تارومار کرد. بر اثر این حادثه عثمانیان در تبریز دست به قتل عام مردم زدند و بسیاری را کشتند و اسیر کردند. حمزه میرزا به انتقام این کشتار، لشکر آناتولی به فرماندهی مراد پاشا و محمد پاشا را در همان ناحیه مورد هجوم قرار داد و شکستی سخت به آنها وارد کرد و فرزندانشان را به اسارت گرفت. چند روز بعد، قوای عثمانی شهر تبریز را تخلیه کرد. در ٦ ذیقعدۀ ٩٩٣ حمزه میرزا قوای آنها را در غرب تبریز، درهم شکست و اندکی بعد همراه شاه وارد شهر شد (اسکندربیک، ١/ ٣١٢-٣١٣، ٣١٦-٣١٧؛ قاضیاحمد، ٢/ ٧٨٨- ٧٨٩، ٧٩٦-٧٩٧).
پس از چند روز اقامت در تبریز، حمزه میرزا به بررسی موقعیتهای مناسب برای حمله به قلعۀ تبریز که هنوز دست مهاجمان بود، برخاست. کار سیبه و نقبزنی و حوالهسازی و توپریزی به کوشش و با نظارت شاهزاده پیش میرفت و این همه با زدوخورد با قلعهداران و تک و پاتکهای مکرر طرفین، غفلتها و گرفتاریهای برخی از امرا و نفراتشان همراه بود. مدت دوماهونیم تا اول صفر ٩٩٤ ق/ ١٢ ژانویۀ ١٥٨٦ م این وضع ادامه یافت و گاه به مراحل امیدوارکنندهای هم رسید؛ اما همان نفاق و عناد سران قزلباش در اینجا هم رشتهها را بازتافت. بر اثر رقابت، سخنچینیها و دسیسههای علیقلی خان «قرداش»، ترتیبی داده شد که قلیبیک افشار را بگیرند. قلیبیک و برادرزادهاش با انداختن تاج قزلباش از سر به قلعۀ عثمانیها پناهنده شدند و قلعهداران به وسیلۀ آنان از جزئیات نقبها آگاهی یافته به حملۀ متقابل پرداختند (اسکندربیک، ١/ ٣١٧-٣٢١؛ قاضیاحمد، ٢/ ٧٩٦-٨٠٠).
اختلاف میان امرای ترکمان و تکلو با امرای استاجلو و شاملو بالا گرفت و کار به جنگ کشید (اسکندربیک، ١/ ٣٢٥، ٣٢٩؛ قاضیاحمد، ٢/ ٨٠٣-٨٠٤) و ترکمانان و تکلوها طهماسب میرزا برادر حمزه میرزا را که ٩ سال بیشتر نداشت، از تبریز برداشتند تا به قزوین برند و بر تخت بنشانند. حمزه میرزا بهناچار محاصرۀ قلعۀ تبریز را به چند تن از فرزندان سپرد و خود روی به قزوین نهاد (اسکندربیک، ١/ ٣٢٢-٣٣١؛ قاضی احمد، ٢/ ٨٠٠- ٨٠٥)، اما امرای سابقالذکر زودتر رسیدند و طهماسب را بر تخت نشاندند (همو، ٢/ ٨١٥؛ اسکندربیک، ١/ ٣٣٣). سرانجام روز جمعه ١٩ جمادیالاول ٩٩٤ ق/ ٢٨ آوریل ١٥٨٦ م، میان حمزه میرزا و مخالفان جنگی بزرگ در سلطانیه درگرفت که به پیروزی حمزه میرزا و اسارت امرای تکلو و ترکمان انجامید (همو، ١/ ٣٣١-٣٤١؛ قاضیاحمد، ٢/ ٨٢٣، ٨٢٦). حمزه میرزا سپس به تبریز آمد و محاصره را از سر گرفت. اما چون قوای امدادی عثمانی به فرماندهی فرهادپاشا در رسید، ناچار محاصره را رها کرد و دستور داد تا شهر تبریز را تخلیه کنند و خود به شمال و شمال شرقی تبریز عقب نشست (دانشمند، III/ ١٠٠؛ قاضیاحمد، ٢/ ٨٢٩؛ اسکندربیک، ١/ ٣٤٢-٣٤٤). فرهاد پاشا چند روز در تبریز ماند و قوایی در آنجا نهاد و خود به ارزروم بازگشت (قاضیاحمد، ٢/ ٨٣١).
سردار عثمانی در همان ماه شوال نامهها به امرای شاهزاده نوشت و به همان شرط پذیرش وضع موجود، پیشنهاد صلح داد (اسکندربیک، ١/ ٣٤٤-٣٤٥). امرای قزلباش پاسخ دادند که به جای تبریز حاضرند نخجوان را به عثمانیها بدهند و پیشکش سالانهای برابر خراج تبریز بپردازند (همانجا). به درخواست پاشا در ٢٠ شوال شاه و حمزه میرزا نامهها خطاب به سلطان عثمانی برای مصالحه نزد سردار فرستادند (قاضیاحمد، ٢/ ٨٣٢).
برای جلوگیری از تعرض عثمانیها به حوالی نخجوان و اردوباد و برای تقویت موضع دولت صفوی در حدود گرجستان، که از دست عثمانیها پس گرفته شده بود، اردوی شاهزاده یکبار دیگر راهی گنجه و مرز گرجستان شد و چندروزی در حوالی زَگْم نشستند (همو، ٢/ ٨٣٣). با اینکه پس از رفتن فرهادپاشا از تبریز، عدهای از امرای مغرور قزلباش پیشنهاد یورش مجدد به قلعۀ تبریز و پس از تصرف آن، حمله به ولایات عثمانی در زمستان میدادند، اما حمزه میرزا با آگاهی از واقعیت، مصالحه با عثمانی را به مجادله با آنان ترجیح داد و فرهادپاشا هم با دیدن تمایل شاهزاده به صلح، پیشنهاد کرد که اگر حمزه میرزا یکی از شاهزادههای صفوی (اسکندربیک، ١/ ٣٤٥؛ قاضیاحمد، ٢/ ٨٣٢) را به درگاه خواندگار فرستد، شاید سلطان تبریز را به آن شاهزاده مسلّم دارد و به این ترتیب مانعِ تبریز از سر راه مصالحه برداشته شود (همانجا).
بنابراین، حمزه میرزا برای تدارک هیئت سفارت و سفر پسرش حیدرمیرزا به عثمانی، از گنجه آهنگ بازگشت به عراق کرد تا پس از قشلاق در قزوین، به اصفهان رود و مهمات آن ولایت و فارس و کرمان و یزد و آن حدود را به سامان آورد (اسکندربیک، ١/ ٣٤٦). از اینرو، کارهای سرحد قراباغ را برعهدۀ امامقلی خان قاجار گذاشته از گنجه درآمد (بیات، ٣٧) و در ابوشحمه نام محلی بر کنار چشمۀ بِرَنْجِرْد یا کورک چایی، در تقریباً ٣ فرسنگی گنجه فرود آمد (همانجا؛ اسکندربیک، همانجا).
در شب ٢٢ یا ٢٤ ذیحجۀ ٩٩٤ ق/ ٢٤ یا ٢٦ نوامبر ١٥٨٦ م، شاهزادۀ ١٩ساله همۀ شب را در آنجا به شادخواری گذراند. فردا در سر راه به آلاچوق قوشخانه رسید و هم از فرط مستی و خستگی، و هم از آنجا که شبکوچ بود، در آن آلاچوق رختخواب طلبیده، پهلو بر بستر استراحت نهاد (قاضیاحمد، ٢/ ٨٤١). در آن هنگام، خداوردی دلاک خاصه، مشهور به خودی و از محرمان خاص شاهزاده، غلامان و مقربان را مرخص کرد و خود با خاطر جمع نزد شاهزاده بازآمد و چند زخم بر سینه و شکم و زیر شکم وی زد و با حالتی مضطرب بیرون رفت (بیات، ٢٤٠). جمعی که در کشیک بودند با دیدن احوال او ظنین شدند و چون به خوابگاه شاهزاده آمدند، دیدند کار از معالجه و مداوا گذشته است. همان شب جسد شاهزاده را نزد شاه و اهل حرم بردند و پس از غسل و کفن، برای دفن امانت روانۀ اردبیل کردند (قاضیاحمد، ٢/ ٨٤١-٨٤٣). بعدها در زمان شاه عباس، در ٩٩٨ ق/ ١٥٩٠ م جسد را به کربلا فرستادند (همو، ٢/ ٨٤٦، ٩٠٥). پس از آنکه قاتل را گرفتند، امرا مانع شدند که اعتراف کند، چه، کسانی او را مأمور آن کار کردهاند. شاه خود خنجر بر شکم او زد و جسدش را اردو بازاریان سوختند و خاکسترش را به باد فنا دادند (همو، ٢/ ٨٠٥- ٨٠٩، ٨١٣-٨٣٣، ٨٣٩-٨٤٦، ٨٦٨، ٩٠٥؛ اسکندربیک، ١/ ٣٣١، ٣٤٦-٣٥٠؛ بیات، ٢٣٣-٢٤١؛ پارسادوست، ١٧٨-١٨٣).
حمزه میرزا را به دلیری، حیا و وفا ستودهاند و آوردهاند که به پیکار با عثمانیان بسی راغب بود. نویسندگان عثمانی نیز دلیری و جسارت او را یاد کردهاند (قاضیاحمد، ٢/ ٨١٣؛ اسکندربیک، ١/ ٣١٢، ٣١٥، ٣٣٩، ٣٥١؛ «تاریخ»، III/ ١٣٥٧, ١٣٦٠)؛ با اینهمه، نوعی سفاهت (دانشمند، III/ ٨٥) و هوسبازیهای جهالتآمیز داشت (اسکندربیک، ١/ ٣٥١).
حمزه میرزا در عین جوانی ازدواجهای متعدد کرد و از کنیزان خاصه دو پسر یافت: اسماعیل میرزا و حیدر میرزا. در اوایل سلطنت شاه عباس، در محرم ٩٩٦/ دسامبر ١٥٨٧ آن دو را با سایر شاهزادهها به قلعۀ الموت فرستادند. دو سال پس از آن، حیدرمیرزا با همان شرایط مورد توافق پدرش با فرهادپاشا، به وسیلۀ شاه عباس به عنوان گروگان به دربار سلطان عثمانی فرستاده شد (قاضیاحمد، ٢/ ٨٤٦) و در ١٠٠٤ ق/ ١٥٩٥ م در استانبول به طاعون یا وبا درگذشت (دانشمند، III/ ١٩٦).
همسر صفویتبار حمزه میرزا را، که دختر سلطان حسین میرزا بود، در همان نخستین روزهای ورود شاه عباس به قزوین، همزمان با دختر سلطان مصطفى میرزا، پسر شاه طهماسب برای شاه عباس تزویج کردند و ٣ شبانهروز جشن عروسی گرفتند (اسکندربیک، ١/ ٣٨٠).
مآخذ
ابوبکر بن عبدالله، تاریخ عثمان پاشا، به کوشش یونس زیرک، ترجمۀ نصرالله صالحی، تهران، ١٣٨٧ ش؛
اسکندربیک منشی، عالم آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٣٤ ش؛
بیات، اروج بیک، دون ژون ایرانی، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٣٨ ش؛
پارسادوست، منوچهر، شاه اسماعیل دوم و شاه محمد، تهران، ١٣٨١ ش؛
شاه عباس، مجموعۀ اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشتهای تفصیلی، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٥٢ ش؛
فلسفـی، نصرالله، زندگانی شاه عبـاس اول، تهـران، ١٣٤٧ ش؛
قاضی احمد قمی، خلاصة التواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٥٩-١٣٦٢ ش؛
منجم یزدی، محمد، تاریخ عباسی، به کوشش سیفالله وحیدنیا، تهران، ١٣٦٦ ش؛
نیز:
DaniŞmend, İ. H., İzahlı Osmanlı tarihi kronolojisi, Istanbul, ١٩٥٠;
Mufassal Osmanlı tarihi, Istanbul, ١٩٥٩.
یوسف رحیملو