دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٤١٢ - آل حمدان
آل حمدان
نویسنده (ها) :
صادق سجادی
آخرین بروز رسانی :
پنج شنبه ٥ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
آلِ حَمْدان، سلسلهای شیعیمذهب از قبیلۀ بنی تَغْلِب که از حدود ٢٩٢ق / ٩٠٥م تا ٣٩٤ق / ١٠٠٤م بر بخشهایی از شام و شمال عراق (جزیره) فرمان راندند.
بخش یکم ـ بحث تاریخ
نیای این سلسله، حمدان بن حَمْدون بن حارث نام داشت که با قبیلۀ خویش در پیرامون موصل ساکن شده بود. او در ٢٥٤ق / ٨٦٨ م با تغلبیان دیگر به پیکار با خوارج برخاست، ولی در ٢٧٣ق / ٨٨٥ م، با هارونِ شاری، فرمانده خوارج، متّحد شد و بر قلعۀ ماردین یا قلعۀ صواره نزدیک عینِ زعفران چیره گردید. معتضد عباسی (خلافت: ٢٧٩-٢٨٩ق / ٨٩٢-٩٠٢م) خود برای تصرف قلعه به سوی حمدان رفت (ابن عربی، ١٥٠)، ولی او قلعه را رها کرد و آن را به پسر خود حسین وا گذاشت و وی قلعه را به معتضد سپرد. اندکی بعد خلیفه حمدان را گرفت و به زندان افکند. برخی گفتهاند: او امان گرفت و به بغداد آمد و گرفتار شد. وی در زندان بماند تا پسرش حسین در ٢٨٣ق / ٨٩٦ م لشکر هارونِ خارجی را شکست داد و از خلیفه خلعت گرفت و بدینسان بند از پای حمدان برداشته شد. (طبری، ٢١٤١٣، ٢١٤٢). در ٢٩٢ق / ٩٠٤م عبدالله بن حمدان از سوی خلیفه مکتفی (خلافت: ٢٨٩-٢٩٥ق / ٩٠٢-٩٠٨م) فرمانروای موصل گشت. در ٣٠٧ق / ٩١٩م ابراهیم بن حمدان به حکومت رَبیعه گمارده شد. در ٣٠٩ق / ٩٢١م داوود، برادر دیگرش، به جای او نشست. برادر چهارم، ابوالعلاء سعید نیز در ٣١٢ق / ٩٢٤م به حکومت نهاوند رفت. همچنین برخی دیگر از افراد این خاندان در دستگاه خلافت مناصبی یافتند.
حسین بن حمدان پس از پیروزی بر هارونِ خارجی در ٢٨٣ق / ٨٩٦ م با بکر بن عبدالعزیز بن ابیدُلَف پیکار کرد و تا ٢٨٦ق / ٨٩٩ م ٢ بار با قرمطیان جنگید و در نبرد با آخرین فرمانروایان طولونی نیز شرکت کرد. او در ٢٩٦ق / ٩٠٨م کوشید تا عبدالله بن معتز را بر مسند خلافت بنشاند، اما توفیق نیافت و از برابر خلیفه مقتدر (خلافت: ٢٩٥-٣٢٠ق / ٩٠٨-٩٣٢م) گریخت. برادرش عبدالله به امر خلیفه در پی او رفت، اما بینتیجه به بغداد بازگشت تا آنکه خلیفه به وساطت برادر دیگر او ابراهیم، یا وساطت ابن فُراتِ وزیر، او را بخشید و به حکومت قم و کاشان فرستاد. او در ٣٠٣ق / ٩١٥م باز به مخالفت برخاست و اینبار خلیفه وی را زندانی کرد تا در ٣٠٦ق / ٩١٨م بمرد. برخی گفتهاند به امر خلیفه کشته شد.
ابوالهیجا عبدالله بن حمدان که در ٢٩٢ق / ٩٠٤م حکومت یافت، از همان آغاز ورود با اکراد یزیدی به جنگ پرداخت و آنان را بپراکند. پس از آن در ٣٠٨ق / ٩٢١م پسر خود حسن را به نیابت حکومت آن دیار منصوب کرد و خود در بغداد نشست. در ٣١١ق / ٩٢٣م مأموریت یافت تا زائران خانۀ خدا را در سفر مکه از گزند قرمطیان محافظت کند. در بازگشت، ابوطاهر سلیمان قرمطی بر او هجوم برد و اسیرش کرد، اما وی سال بعد آزاد شد و به بغداد رفت. در ٣١٥ق / ٩٢٧م قرمطیان به عَیْنُ التَّمْر نزدیک انبار رسیدند و بغداد را تهدید کردند. ابوالهیجا اینبار بر آنها تاخت و قرمطیان را عقب نشاند. وی در ٣١٧ق / ٩٢٩م به یاری مونس المظفر و نازوک خادم، خلیفه مقتدر را از خلافت خلع کرد و محمد بن معتضد را با لقب «القاهر» به خلافت نشاند (اصفهانی، ١٣٣). خلیفۀ جدید، ابوالهیجا را حکومت حُلْوان و دینور و همدان و کرمانشاهان داد. ولی اندکی بعد سپاهیان بغداد شوریدند و مقتدر دوباره بر مسند خلافت نشست و ابوالهیجا در گیرودار شورش به قتل رسید. از ابوالهیجا ٢ پسر باقی ماند که در موصل و حلب دولتهایی تشکیل دادند. از اینجاست که آل حمدان به ٢ شاخۀ حمدانیان موصل و حمدانیان حلب تقسیم میشود.
حمدانیان موصل
١. ناصرالدوله حسن بن ابیالهیجا (د ٣٥٨ق / ٩٦٨م) پایهگذار سلسلۀ حمدانیان موصل است. او نخست در ٣٠٨ق / ٩٢٠م به نیابت از پدر به امارت موصل گمارده شد، اما مقتدر در ٣١٨ق / ٩٣٠م پس از مرگ ابوالهیجا، حسن را از امارت موصل عزل کرد و ولایت آنجا را به عموهای وی، پسران حمدان سپرد و او را به امارت بخش غربی دیارِ ربیعه و نَصیبین، سَنْجار، خابور، مَیافارقین و اَرْزَن گماشت. در ٣١٩ق / ٩٣١م دوباره اختلاف میان مونس مظفر، یکی از امیران بلندپایۀ بغداد، و خلیفه بالا گرفت و در ٣٢٠ق / ٩٣٢م که مونس، خشمگین از خلیفه به سوی موصل میرفت، حسن و عموهایش راه را بر مونس بستند، اما شکست خوردند و پراکنده شدند. پس از آن حسن به خدمت مونس درآمد تا آنکه مقتدر کشته شد. در ٣٢٢ق / ٩٣٤م حسن، موصل و دیارِ ربیعه را تصرّف کرد و سپس عمویش ابوالعلای سعید را که قصد تصرف آنجا را داشت، به قتل رساند. این کار بر خلیفه راضی (خلافت: ٣٢٢-٣٢٩ق / ٩٣٤-٩٤٠م) گران آمد و سپاهیانی فرستاد تا وی را گرفتار کنند. در نخستین برخورد، حسن دچار شکست شد و گریخت، ولی در نبرد دیگر آنان را شکست داد و بر موصل و اطراف آن استیلا یافت. در ٣٢٤ق / ٩٣٦م راضی حکومت موصل، دیار ربیعه، دیار مُضَر و دیار بکر را به او داد. از این به بعد کار او بالا گرفت تا آنجا که در ٣٢٥ق / ٩٣٧م سراسر جزیره را در دست داشت. در ٣٣٠ق / ٩٤١م ابن رایِق، امیرالأمرای بغداد، را به حیله بکشت (ابوعلی مسکویه، ٢ / ٢٧) و خود با لقب ناصرالدوله از سوی خلیفه متقی (خلافت: ٣٢٩-٣٣٣ق / ٩٤١-٩٤٤م) به امیرالامراییِ بغداد منصوب شد و برادرش ابوالحسن علی نیز لقب سیفالدوله یافت. ناصرالدوله در مسند امارت بغداد کار را بر خلیفه تنگ گرفت و اموالش را مصادره کرد و از حقوق او و اهل حرم بکاست و بر مالیاتها بیفزود. همچنین میان وی با آل بویه و بریدیان جنگ برخاست. در ٣٣١ق / ٩٤٢م توزون بر بغداد چیره شد و ناصرالدوله پس از ١٣ ماه امارت ناچار با سران حمدانی به موصل گریخت و خلیفه نزد وی به موصل رفت. پس میان توزون و حمدانیان جنگ درگرفت. این جنگها به شکست سیفالدّوله انجامید. سیفالدوله به موصل آمد و با برادرش ناصرالدوله، همراه خلیفه، به نصیبین رفتند و توزون وارد موصل شد. سرانجام میان آنان صلح افتاد و مقرر شد متصرفات ناصرالدوله تا ٣ سال در دست خود او باشد و سالانه ٠٠٠’٦٠٠’١ درهم برای توزون بفرستد. اندکی بعد خلیفه از حمدانیان نیز دلتنگ شد و به رَقّه رفت و در آنجا اقامت گزید و سرانجام با توزون صلح کرد و به بغداد بازگشت، ولی در ٣٣٣ق / ٩٤٤م توزون او را کور کرد و مستکفی (خلافت: ٣٣٣-٣٣٤ق / ٩٤٥-٩٤٦م) را به خلافت نشاند و خود نیز در سال بعد (٣٣٤ق / ٩٤٥م) درگذشت. در همان سال آل بویه وارد بغداد شدند و کوشیدند نفوذ خلیفه و امیران اطراف، از آن میان حمدانیان را محدود کنند، اما ابن شیرزاد که پس از توزون امیرالامرای بغداد بود، دل با ناصرالدوله داشت و از یاری وی دریغ نمیکرد، و چون معزالدولۀ دیلمی (٣٠٢-٣٥٦ق / ٩١٥-٩٦٧م) همراه با خلیفه مطیع (خلافت: ٣٣٤-٣٦٣ق / ٩٤٦-٩٧٤م) برای جنگ با حمدانیان از بغداد بیرون رفت، ناصرالدوله به اشارۀ ابن شیرزاد این شهر را تصرف کرد (٣٣٤ق / ٩٤٥م). از آن سوی معزالدوله تَکریت را که جزو قلمرو ناصرالدوله بود غارت کرد و به سوی بغداد آمد و پس از ٤ ماه توانست آنجا را تصرف کند. ناصرالدوله در ٣٣٥ق / ٩٤٦م پنهان از ترکان (بازماندگان توزون)، پیمانی با معزالدوله بست. از این روی ترکان بر او شوریدند و ناصرالدوله ناگزیر با ابن شیرزاد به موصل رفت، ولی کشمکش او با معزالدوله پایان نیافت و این دو بارها رودرروی یکدیگر ایستادند. چنان که در ٣٤٥ق / ٩٥٦م وقتی معزالدوله برای سرکوبی شورش اهواز از بغداد بیرون رفت، ناصرالدوله به این شهر درآمد. در ٣٤٦ق / ٩٥٧م معزالدوله به قصد گوشمالی ناصرالدوله آهنگ موصل کرد و او ناچار پذیرفت که سالانه ٠٠٠’٠٠٠’١ درهم بپردازد، ولی چون از پرداخت آن سر باز زد، معزالدوله در ٣٤٧ق / ٩٥٨م به موصل و نصیبین حمله کرد و بر آن شهرها چیره شد. ناصرالدوله به مَیّافارقین گریخت و از آنجا وارد حلب شد که سیفالدوله در آنجا به استقلال فرمان میراند. سیفالدوله به میانجیگری برخاست و متعهد شد که آن مال را به بغداد فرستد. حمدالله مستوفی میگوید: «به خراجی معین صلح کردند که ماه به ماه سیفالدوله به معزالدوله رسانَد و او به ملک ابن حمدان تعلق نسازد». معزالدوله در ٣٥٣ق / ٩٦٤م در پی اختلاف نظر با ناصرالدوله بر سر شرایط پیماننامۀ پیشین، دوباره به موصل لشکر کشید و آنجا را تصرف کرد و حکومت ولایات ناصرالدوله را طبق پیمان پیشین به پسرش ابوتغلب غضنفر بن ناصرالدوله سپرد. اندکی بعد او پدر را در بند کشید و در موصل زندانی ساخت تا اینکه وی (ناصرالدوله) در ٣٥٨ق / ٩٦٩م در زندان درگذشت.
٢. ابوتغلب غضنفر (د ٣٦٩ق / ٩٧٩م). پس از ناصرالدوله میان فرزندانش اختلاف افتاد و آنان ٢ دسته شدند. دستهای از ابوتغلب پشتیبانی میکردند و دستهای به ابوالمظفر حمدان گرایش داشتند. در این کشاکش، ابوتغلب بر برادرش حمدان پیروز شد. حمدان در ٣٥٨ق / ٩٦٩م به بختیار دیلمی در بغداد پناه برد. بختیار او را بزرگ داشت و ابواحمد موسوی پدر شریفِ رضی را که مورد احترام هر دو بود برانگیخت تا میان برادران صلح برقرار سازد. حمدان در ٣٥٩ق / ٩٧٠م به رَحْبه که جزو قلمرو ابوتغلب بود، بازگشت؛ اما صلح دوام نیافت و کار به جنگ کشید و ابوتغلب برادر خود ابوالبرکات را به سوی حمدان گسیل داشت. ابوالبرکات در این برخورد کشته شد. ابوتغلب در نبردی دیگر در ٣٦٠ق / ٩٧١م حمدان و دیگر برادران را درهم شکست، و حمدان با برادرش ابراهیم به بغداد رفت و به بختیارِ دیلمی پناهنده شد. پس از شکست حمدان، ابوتغلب استقرار یافت و حَرّان را تصرف کرد، اما نتوانست در برابر رومیان که تا دیار بکر و نصیبین (٣٦١ق / ٩٧١م) پیش رانده بودند، پایداری کند، و از اینرو در همانجا متوقف شد. در ٣٦٢ق / ٩٧٢م رومیان که از پیروزیهای پیشین خود گستاخ شده بودند، عازم فتح «آمِد» شدند. «هزار مرد» غلام ابوالهَیجاءِ بن حمدان که در آمِد بود، از ابوتغلب یاری خواست. وی برادرش هبةالله بن ناصرالدوله را گسیل داشت. رومیان شکست یافتند و فرمانده آنها اسیر شد و تا ٣٦٣ق / ٩٧٤م که مرد، در زندان ابوتغلب بود. ابوتغلب نیز مانند پدر خود اندیشۀ فرمانروایی بر بغداد را از سر به در نمیکرد. در ٣٦٣ق / ٩٧٤م هنگامی که بختیار دیلمی برای مساعدت به حمدان به سوی موصل لشکر کشید، ابوتغلب به بغداد تاخت و بختیار ناگزیر از صلح گردید. ابوتغلب در ٣٦٧ق / ٩٧٧م با بختیار همراه شد و با عضدالدوله (د ٣٧٣ق / ٩٨٣م) جنگید، اما شکست خورد و عضدالدوله موصل، دیار ربیعه، میافارقین، آمِد و دیار مضر را از او گرفت و ابوتغلب به اَخلاط گریخت و از آنجا آهنگ دمشق کرد، ولی به شهر راه نیافت. وی از خلیفۀ فاطمی عزیز (خلافت: ٣٦٥-٣٨٦ق / ٩٧٦-٩٩٦م) برای گشادن دمشق یاری خواست. خلیفه پیغام داد که باید به قاهره آید تا او را به مال و مرد مدد رساند، اما ابوتغلب از این کار خودداری کرد و به طَبَریّه رفت. در این وقت دَغْفَل طایی که حکومت رَمّله داشت از خطر او بیمناک شد و با او جنگید و نیرویش را شکست و خود وی را بگرفت و بکشت (٣٦٩ق / ٩٧٩م).
این زمان را باید زمانِ انقراض حمدانیان موصل به شمار آورد، اگرچه ابوطاهر ابراهیم و ابوعبدالله حسین، برادران ابوتغلب، به یاری آل بویه در ٣٧٩ق / ٩٨٩م، یک چند بر موصل دست یافتند، ولی بیش از یک سال دوام نیاوردند و در آن مدت نیز مطیع آل بویه بودند (ابن اثیر، ٩،٦٦، ٧١، ٧٢). در ٣٨٠ق / ٩٩٠م ابوطاهر و ابوعبدالله بر ابوعلی بن مروان کُرد که بر میافارقین چیره شده بود، هجوم بردند. ابوعلی پیروز شد و ابوعبدالله را اسیر کرد، ولی با شفاعت خلیفۀ فاطمی روانۀ مصر ساخت. خلیفه او را به فرمانروایی حلب گماشت که تا پایان عمر در آنجا بود. در همان سال ابوذَوّاد امیرِ عقیلیان، ابوطاهر را نیز شکست داد و نصیبین و بَلَد را تصرف کرد و سال بعد بر موصل نیز دست یافت، اما آل بویه آنان را واپس راندند. در ٣٨٦ق / ٩٩٦م باز مُقَلّد عقیلی موصل را تصرف کرد و از سوی آل بویه به حکومت پرداخت و حمدانیان به کلی برافتادند.
حمدانیان حلب
١. سیفالدوله، ابوالحسن علی (د ٣٥٦ق / ٩٦٧م). در ٣٣٠ق / ٩٤١م پس از آنکه خلیفه او را لقب سیفالدوله داد، در بغداد بماند. او به برادرش ناصرالدوله در برابر بریدیان و ترکان مدد میرسانید و نیز میکوشید قلمرو مستقل برای خود پدید آورد. سرانجام میان وی و ابوالحسین بریدی جنگ افتاد و کار به شکست سیفالدوله انجامید. او بار دیگر به یاری ناصرالدوله به جنگ پرداخت و لشکر ابوالحسین را شکست داد و واسط را از دست بریدیان بیرون آورد و کوشید که بصره را نیز تصرف کند، اما در ٣٣١ق / ٩٤٢م که ترکان در بغداد بر ناصرالدوله شوریدند، سیفالدوله نیز در واسط آماج تاخت و تاز آنان گشت (ابن عبری، ١٦٥). پس به بغداد درآمد و از آنجا در پی ناصرالدوله که بغداد را به قصد موصل ترک کرده بود، روانه شد. در جریان آن اختلافها که میان ناصرالدوله و خلیفه و توزون بود، سیفالدوله به برادر مدد میکرد و میکوشید که بغداد را تصرف کند، اما موفق نشد و توزون بر او پیشدستی کرد. از اینرو، در ٣٣٣ق / ٩٤٤م به شام رفت و حاکم حلب، یانِسِ مونسی را که از طرف محمد بن طُغج، معروف به اِخْشید (د ٣٣٤ق / ٩٤٥م)، امارت حلب داشت، گریزاند و آنجا را تصرف کرد و به سوی حِمْص رفت و با سپاه اخشید و غلامش کافور پیکار کرد و پیروز شد و بر حمص دست یافت. آنگاه به دمشق رفت و آنجا را به محاصره گرفت، اما نتوانست شهر را بگشاید و بازگشت. گفتهاند که در آغاز میان سیفالدوله و اخشید صلح برقرار شد (ابن تغری بردی، ٣ / ٢٥٥، ٢٩١) و سیفالدوله بر حلب و حمص و انطاکیه دست یافت، اما مدتی بعد جنگ درگرفت و سیفالدوله شکست خورد و اخشید حلب را تصرف کرد. اخشید در اوایل ٣٣٤ق / ٩٤٥م درگذشت و سیفالدوله بر حلب استیلا یافت. ابن خلکان به نقل از تاریخ حلب میگوید: «پیش از سیفالدوله، حسین بن سعید برادر ابوفراس شاعر، حلب را در دست داشت» (٣ / ٤٠٥)؛ اما صحت این قول بعید است، زیرا در هیچکدام از منابع مهم تاریخی بدان اشاره نشده است و عبارت پیشین ابن خلکان نیز آن را نفی میکند. با این همه، چون سیفالدوله ــ همانطور که اشارت شد ــ احتمالاً ٢ بار به حلب درآمد، پس محتمل است که بار نخست، حسین بن سعید را در آنجا گمارده باشد. در ٣٣٤ق / ٩٤٥م پس از درگذشت اخشید، اَنوجور بن اخشید همراه کافور به مصر رفت و سیفالدّوله دمشق را تصرف کرد (ابن تغری بردی، ٣ / ٢٩١) و خواست بر مصر نیز حمله بَرَد. پس از سوی رمله روان شد، ولی کافور به مقابله شتافت و در «لَجّون» نزدیک طَبَریّه و رَمْله سیفالدوله را شکست داد و بار دیگر در نزدیکی دمشق بر او پیروز شد و مصریان حلب را نیز گرفتند؛ اما صلح با همان شرایط برقرار شد، جز آنکه خراج از میان رفت.
سیفالدوله پس از استقرار در حلب، نیروی نظامی خود را یکسره بر ضد روم شرقی بهکارگرفت و تا ٢٠ سال بعد که مرگش فرا رسید، همچنان در این کار بود (ابن تغری بردی، ٣ / ٣٨٣؛ حتّی ١ / ٥٩٠، ٥٩١). مشهور است که ٤٠ بار به غزو روم رفت. بارها وارد قلمرو رومیان شد و تا مَرْعَش پیش تاخت. در یکی از این جنگها، قُسْطَنْطین پسر فردس فرمانده ارتش روم کشته شد. یکبار هم که سیفالدوله خواست در مرز روم قلعهای بزرگ بنا کند و آن را پایگاه حملات آیندۀ خود سازد، امپراتور روم سپاهی مرکب از رومیان و روسیان و بلغاریان گرد آورد و به فرماندهی فردس به مقابله فرستاد، ولی کاری از پیش نبرد (ابن اثیر، ٨ / ٥٠٨). گفتهاند که سیفالدوله نوه و داماد او را هم به اسارت گرفت (ثعالبی، ١ / ٢٢-٢٣). در آن روزگار این جنگها که با روم شرقی میرفت، از نظر مسلمانان جهاد با کافران (غزا) تلقی میشد و اینان گاه برای شرکت در این جنگها بر یکدیگر پیشی میجستند و چهبسا که از نقاط دوردست عازم غزا میشدند. چنان که در ٣٥٣ق / ٩٦٤م که رومیان بر مَصّیصه هجوم بردند و بسیاری را کشتند و دیهها را بسوختند، گروهی از خراسانیان به عزم جهاد از راه ارمنستان و میافارقین نزد سیفالدوله رفتند و او با آنان به سوی رومیان حرکت کرد، ولی به آنان نرسید و بازگشت (ابن اثیر، ٨ / ٥٥٢). سال بعد نیز رومیان دوباره حمله کردند و مصیصه و طَرَسوس (یا طَرْسوس) را گشودند و بسیاری را کشتند و مسجد جامع را به اصطبل بدل کردند و منبر را بسوختند (همو، ٨ / ٥٦٠). بعدها مسلمانان آنان را کیفری بسزا دادند.
٢. سعدالدوله ابوالمعالی شریف. سیفالدوله در صفر ٣٥٦ق / ژانویۀ ٩٦٧م پس از ٢٣ سال حکمرانی در حلب درگذشت. پیکرش را به میافارقین حمل کردند و در همانجا به خاک سپردند. پس از او پسرش سعدالدوله بر مسند حکمرانی نشست. در روزگار او حمدانیان حلب به نشیب قدرت فرو افتادند. ابوفِراس حمدانی شاعر معروف، در ٣٥٧ق / ٩٦٨م کوشید بر حمص چیره شود، ولی جان بر سر این کار نهاد (ابن خلکان، ٦١). در ٣٥٨ق / ٩٦٩م قرغویه، غلام سیفالدوله بر سعدالدوله شورید و حلب را گرفت. سعدالدوله به حَران و از آنجا به میافارقین نزد مادرش رفت و آنگاه قصد حَماة کرد و سپس به حمص رفت. در همین سال ابوالبرکات بن ناصرالدوله به سوی میافارقین هجوم برد، اما همسر سیفالدوله دروازهها را بست و از ورود او جلوگیری کرد. سپس ٠٠٠’٢٠٠ درهم نزد او فرستاد و دیههایی را که نزدیک نصیبین از آنِ سیفالدوله بود، به وی وا گذاشت. در همین سال رومیان پس از استیلا بر انطاکیه به حلب که در محاصرۀ سعدالدوله بود، هجوم بردند. سعدالدوله به ناچار محاصره را رها کرد و رومیان شهر را به جز قلعۀ آن از قرغویه گرفتند و بر این پایه صلح کردند که وی مالی به نزد امپراتور بفرستد و هرگاه رومیان دست به حمله زدند، او نیازمندیهای آنان را فراهم کند (ابن اثیر، ٨ / ٦٠٤). قرغویه در همین سال با سعدالدوله که در حمص بود صلح کرد و در حلب به نام او خطبه خواند، و هر دو در متصرفات خویش خطبه به نام المعزالدین الله فاطمی (خلافت: ٣٤١-٣٨٦ق / ٩٥٢-٩٩٦م) خواندند. سعدالدوله در ٣٦٥ق / ٩٧٥م بَکْجور مولای قرغویه را که پیش از آن امارت حمص داده بود، خلع کرد، ولی بکجور با کمک خلیفۀ فاطمی دمشق را تصرف کرد و در ٣٧٩ق / ٩٨٩م حمص را نیز از دست سعدالدوله بیرون آورد و کوشید تا بر حلب استیلا یابد. سعدالدوله او را از این کار بازداشت و متعهد شد که همۀ سرزمینهای میان حمص و رَقّه را به تیول او دهد، اما بکجور نپذیرفت و کار به جنگ کشید و سعدالدوله پیروز شد. او پس از این پیروزی به قصد فرزندان بکجور به رقه رفت و اموال آنان را مصادره کرد. خلیفۀ فاطمی پای در میان نهاد و از او خواست تا آنان را به مصر فرستد. سعدالدوله با فرستادۀ خلیفه خشونت کرد و آمادۀ جنگ با مصر شد، ولی در همان سال (٣٨١ق / ٩٩١م) درگذشت.
٣. سعیدالدوله ابوالفضایل. سعدالدوله قبل از مرگ، پسرش سعیدالدوله را به جانشینی برگزید و او را به خادم خود لؤلؤ سپرد. پس از مرگ سعدالدوله، لؤلؤ وی را بر تخت فرمانروایی نشاند. در روزگار وی میان حمدانیان و مصریان جنگی سخت روی داد. مَنْجوتَگین سردار فاطمیان نتوانست حلب را تصرف کند و به قاهره بازگشت تا آنکه خلیفۀ فاطمی العزیز باللٰه (خلافت: ٣٦٥-٣٨٦ق / ٩٧٦-٩٩٦م) خود به قصد جنگ حرکت کرد، ولی در ٣٨٦ق / ٩٩٦م درگذشت. لؤلؤ که طمع در حکومت بسته بود، سعیدالدوله را بکشت و به نام ٢ فرزند او ابوالحسن علی و ابوالمعالی شریف به حکومت نشست و پس از مدتی آن دو را به قاهره فرستاد. لؤلؤ در ٣٩٤ق / ١٠٠٣م حکومت بر قلمروِ حمدانیان را به پسر خود ابونصر سپرد و بدینسان دولت حمدانیان حلب منقرض شد. پس از مرگ لؤلؤ، ابونصر از خلیفۀ فاطمیان اطاعت کرد و خطبه به نام او خواند و لقب مرتضیالدوله یافت و سراسر شام به قلمرو فاطمیان پیوست و نفوذ حمدانیان یکسره برافتاد. برخی از مورخان، دولت لؤلؤ و ابونصر را سلسلۀ فرعیِ دولتِ حمدانیان میدانند (لین پول، ١ / ٢٠٣؛ حسن، ٣ / ١٢٤، ١٢٥). در سالهای بعد ٣ تن از حمدانیان در دربار خلفای فاطمی به مناصبی دست یافتند. یکی ابوالمُطاع وجیهالدوله ذوالقرنین پسر ابوالمظفر بن ناصرالدوله که امیری شاعر بود و از ٤١٥ تا ٤١٩ق / ١٠٢٤ تا ١٠٢٨م امارت دمشق داشت؛ دوم ناصرالدوله ابومحمد نوۀ ناصرالدولۀ بزرگ که سردار فاطمیان بود و از ٤٣٣ تا ٤٤٠ق / ١٠٤١- ١٠٤٨م، و از ٤٥٠ تا ٤٥٢ق / ١٠٥٨-١٠٦٠م بر دمشق حکم راند. سوم عُدَّةُالدوله پسر ناصرالدولۀ مذکور که حدود یک سال از سوی فاطمیان امارت دمشق داشت.
بخش دوم ـ اوضاع اجتماعی
در سدۀ ٤ق / ١٠م دستگاه خلافت که مقدمات آن از روزگار متوکل آغاز شده بود، رو به انحطاط گذاشت. امپراتوری خلفا دچار تجزیهای سخت شد و در هرجا امیری درفش استقلال برافراشت و دولتهای متفرق در ماوراءالنهر و ایران و عراق و شام و مصر و آفریقا پدید آمدند که هماره برای گسترش قلمرو خود با یکدیگر در جنگ بودند. بدیهی است که بسیاری از این دولتها در راه گسترش خود دست بیداد بگشادند و مردم را به اقلاس کشاندند و نابسامانیها پدید آوردند. حمدانیان در چنین اوضاعی به قدرت رسیدند (متز، ١ / ١٥١). اینان برای نگهداری قدرت و سروری خود پیوسته با حریفان در کشاکش بودند و آنچه در این میان بر باد میرفت، جانها و داراییهای مردم تهیدست و پیش آمدن رویدادهای جانگزا برای همگان بود. از میان حمدانیان، سیفالدوله دارای آوازهای بلند و نامی نیک در تاختن پیاپی بر کرانههای امپراتوری روم شرقی (بیزانس) بود که گرچه به گشودن آن سامان نینجامید، لیکن رومیان را برای مدتی از دستاندازی و تطاول بر بلاد اسلامی دور داشت. به هر حال، مورخان را دربارۀ ارزیابی حمدانیان آرای گوناگون و متضاد است. برخی ایشان را به نهایت فرزانگی و دادگری و بخشندگی ستودهاند (ابن تغری بردی، ٤ / ١٦) و برخی دیکر گزارشهای تکاندهنده از روزگار ایشان دادهاند. گفته شده است که سختگیری ایشان چنان بود که بنی حبیب، پسر عموهای بنی حمدان، با خانواده و احشام خود آواره شدند و به حدود روم کوچیدند و گویا برخی از آنها به دین مسیح درآمدند (حتی، ١ / ٥٥٢). ابن حوقل حمدانیان را ازجملۀ ثروتمندان فرمانروایان اسلام میداند (صص ١٩١-١٩٣)؛ چنان که وقتی عضدالدوله یکی از قلاع اینان را ــ در دیار مُضَر ــ تصرف کرد، قیمت آنچه در آن قلعه یافتند، ٢٠ میلیون درهم بود (ابوعلی مسکویه، ٢ / ٣٩٢-٣٩٣). در ٣٥٨ق / ٩٦٩م که نصیبین دچار سختی و ویرانی شده و جمعیت آن به شدت کاهش یافته بود، بهرهدهی آن از غلّات و مالیات سرانه و مالیات شراب و عوارض چهارپایان و سبزیها هر یک به ٠٠٠’٥ دینار (جمعاً ٠٠٠’٢٥ دینار)، و مالیات آسیابها و حقوق دولتی معاملات املاک و عوارض مستغلات به ٠٠٠’١٧ دینار رسید (متز، ١ / ٣٠، ٣١، ٢ / ٤٦٨). حمدانیان از این باج و خراجها بهرۀ وافی میبردند. از اینجا میتوان دریافت که حمدانیان بر چه سرزمین پربرکتی استیلا داشتند و چه اندازه بر مردم تنگ میگرفتند که این مقدار مال از یک شهر ویران به چنگ میآوردند.
بخش سوم ـ اوضاع فرهنگی
حمدانیان با وجود پارهای کاستیها، امیرانی دانشدوست و ادبپرور بودند. بهویژه سیفالدوله شاعران و دانشمندان را گرامی میداشت و خود شعر نیکو میسرود. ثعالبی در وصف سیفالدوله مینویسد: «میگویند بر درِ هیچ پادشاه، پس از خلفا این قدر از بزرگان شعر و ستارگان روزگار گرد نیامدند» (١ / ١١). گرچه در این سخن مبالغهای هست، اما به هر حال، مجالس ادب این حمدانی را ــ که در ایام آسودگی از جنگ برگزار میشد ــ شاید بتوان انگیزۀ نهضت ادبی زودگذری در شام دانست که با فترتی نه چندان دراز به دورۀ علم و ادب فاطمیان در مصر و شام پیوست. ازجمله عالمان و شاعران بلندپایۀ آن روزگار که در محافل سیفالدوله حضور مییافتند، باید از اینان نام برد: ابونصر فارابی (٢٦٠- ٣٣٩ق / ٨٧٤-٩٥٠م)، فیلسوف و موسیقیدان نامدار که در فتح دمشق نیز با سیفالدوله بود و در آنجا درگذشت؛ ابوالفرج اصفهانی (٢٨٤-٣٥٦ق / ٨٩٧-٩٦٧م) که نسخهای از دستنویس کتاب اغانی را به او تقدیم کرد؛ ابننباته خطیب دربار که جهادیههای او در تحریض مسلمانان به جهاد با رومیان معروف است؛ ابوالطَیّب مُتنبّی (٣٠٣-٣٥٤ق / ٩١٥-٩٦٥م) و ابوفراس حمدانی (٣٢٠-٣٥٧ق / ٩٣٢- ٩٦٨م) که ایندو هریک در آن نهضت ادبی سهمی داشتند. این همه از سیفالدوله برخاست که «مردی شهم و کافی بود و همه جدّ محض» و «نگاه باید کرد که... متنبی در مدح وی بر چه پایه سخن گفته است که تا در جهان سخن تازی است، آن مدروس نگردد (بیهقی، ٣٨٥):
فَلاٰ تَعْجَبٰا اَنَّ السَیُوفَ کَثیِرةٌ وَ لکِنَّ سَیفَالدَّولةِ الیَوْمَ وَاحدٌ
یکی دیگر از افتخارات حمدانیان را باید حضور ابوالعلاء احمد بن عبدالله بن سلیمان مَعَرّی (٣٦٣-٤٤٩ق / ٩٧٣-١٠٥٧م) «فیلسوف شاعران و شاعر فیلسوفان» (حتّی، ٥٨٩) در روزگار ایشان شمرد. سیفالدوله دیناری ویژۀ صله دادن به وزن ١٠ مثقال ضرب کرده بود که نام و تصویرش را بر آن نقش کرده بودند. بجز ابوفراس و سیفالدوله، حمدانیان دیگری نیز به شاعری شهره بودند، مانند ابووائل تغلب بن داوود بن حمدان، ابوالعشایر، حمدان موصلی، ابوزُهَیر مُهَلْهِل و ابوالمطاع وجیهالدوله که در دربار فاطمیان میزیست و یک چند امارت دمشق داشت. ناصرالدوله پایهگذار حمدانیان موصل نیز مرد علم بود و مدتها در خدمت شیخ مفید میزیست و در اعزاز و اکرام او میافزود. قاضی نورالله شوشتری میگوید: شیخ را رسالهای است در مبحث امامت که به نام ناصرالدوله نوشته است (ص ٢٣٥).

مآخذ
ابن اثیر، عزالدین، الکامل، به کوشش تورنبرگ، ١٨٦٢م، ٧ / ١٨٨، ٣٦٠، ٤١٩، ٨ / ١٦٣، ٢١٧، ٣٣٩، ٣٨٢-٣٨٥، ٣٩٩، ٤٥٤، ٤٥٥، ٥٩٣، ٥٩٧؛
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهرة، مصر، وزارة الثقافة و الارشاد القومی، ٣ / ٢٢٣، ٢٧٨، ٣٣١، ٤ / ١٩، ١٣١، ١٣٦؛
ابن حوقل، ابوالقاسم محمد، صورة الارض، بیروت، دار مکتبة الحیاة، صص ١٦٥-١٧٠؛
ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، ١٣٩٨ق، ٢ / ٥٩؛
ابن عبری، ابوالفرج، تاریخ مختصرالدول، صص ١٦٩-١٧٣؛
ابوعلی مسکویه، احمد بن محمد، تجارب الامم، به کوشش آمدروز، ١٩١٦م، طبع افست، ١ / ١٨٩، ١٩٢؛
اصفهانی، حمزه، تاریخ سنی ملوک الأرض و الأنبیاء، برلین، ١٣٤٠ق؛
بیهقی، ابوالفضل، تاریخ بیهقی، به کوشش علیاکبر فیاض و قاسم غنی، تهران، دنیای کتاب، ١٣٦١ش؛
ثعالبی، ابومنصور، یتیمة الدهر، مصر، ١٣٥٢ق، ١ / ١٥، ١٧-٢٣، ٢٧، ٢٩، ٥٧، ٥٨، ٦٥، ٦٦؛
حِتّی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تبریز، حقیقت، ١٣٤٤ش، ١ / ٥٨٧-٥٩١؛
حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، مصر، ١٩٦٤م، ٣ / ٣٢، ٣٣، ٣٦، ٣٨٤؛
سیوطی، جلالالدین، تاریخ الخلفاء، به کوشش محمد محییالدّین عبدالحمید، مصر، ١٣٧١ق، صص ٣٩٤، ٣٩٥؛
شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، اسلامیه، ١٣٧٥ق؛
طبری، محمد بن جریر، تاریخ، به کوشش دوخویه، لیدن، ١٨٩٠م؛
لین پول، استانلی، بارتولد و.، تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر، ترجمۀ صادق سجادی، تهران، نشر تاریخ ایران، ١٣٦٣ش، ١ / ٢٠٢؛
متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمۀ علیرضا ذکاوتی، تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش؛
مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش، صص ٣٤٧، ٧١٢.
صادق سجادی