دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٨٤١ - بخشی
بخشی
نویسنده (ها) :
مصطفی موسوی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بَخشی، در اصل اصطلاحی چینی، به معنای استاد که از دروازۀ «پاک» در چینی کهن (پودر چینی معاصر، پوک در چینی کانتونی، و هاکو در زبان ژاپنی) به معنای وسیع، گسنرده پهناور، و «دژی» در چینی کهن (شی در چینی معاصر، سی در چینی کانتونی، و شی در زبان ژاپنی) به معنای محقق و دانشمند، آقا، اشرافزاده و...، ترکیب یافته است (ﻧﻜ : دورفر، II/ ٢٧١؛ کلاوسن، ٣٢١؛ کارلگرن، ٥٠,٢٥٩). این اصطلاح در زبان ژاپنی به صورت هاکوشی، به معانی پزشک، و به صورت هاکاسه به معنای مرد دانش آموخته، کارشناس و پزشک است.
بخشی در آغاز بهصورت باغشی (کلاوسن، همانجا) و باقشی (مایترییسیمیت، ٥٩,٦٧)، به معنای آموزگار روحانی یا راهب بودایی، از زبان چینی به زبان ترکی اویغوری راه یافت و به هر دو صورت با همان معنی از ترکی به زبان مغولی درآمد (پوپ، ٦١,٦٣؛ دورفر، II/ ٢٧٤)؛ اگرچه در یک متن بودایی، واژۀ باقشی بهمعنای آموزگار به خود بودا خطاب شده است، اما در زبان ادبی مغولی در دورانهای بعد، به صورت باغسی و در زبان رسمی جمهوری مغولستان (زبان قبیلۀ خالخا) به صورت باغش درآمد و بار معنایی آن گسترش یافت و به معنای آموزگار، استاد، لامای دانا و عالم و آقا به کار رفت (پوپ،٦٣؛ لسینگ، ٧٠) لسینگ در فهرستی که از اصطلاحات بودایی زبان مغولی به عنوان پیوستی بر فرهنگ خویش به دست داده (همانجا)، واژۀ باغسی را ضبط نکرده، و این بدان معناست که آن اصطلاح به مفهوم آموزگار یا راهب بودایی کاربرد چندانی در زبان مغولی نداشته است. بنابر گزارش دورفر از منابع متأخر، باغشی در زبان مغولی به معنای ادیب و دانشمند نیز به کار میرفته است (همانجا).
به سبب آنکه تلقظ ترکیب حروف «غش» و «قش» در زبان ترکی چندان روان نیست، واژۀ (باغشی یا باقشی) در آن زبان به صورت باخشی درآمده است (کلاوسن، همانجا) و در زبان ترکی اوریغوری که به ظاهر نخستین میزبان این واژه در زبانهای ترکی است، واژۀ باخشی به معنای آموزگار، استاد و پزشک نیز بوده است (جعفر اوغلو، ٣١).
جعفر اوغلو مؤلف «فرهنگ اویغوری کهن» (همانجا)، و نیز دورفر (II/ ٢٧٥) برآنند که واژۀ بخشی، ترکی شدۀ واژۀ سنسکریت بهیکسو از ریشۀ بهاج (= آرزو کردن، خواستن)، به معنای سائل و گداست؛ و سؤال و گدایی مرحلهای از سلوک عرفانی آیین هندو و سپس آیین بودای به شمار میآمده است (مونیر ویلیامز، ٧٥٦) و چون راهبان بودایی در سیر و سلوک آیینی، به دریوزگی میپرداختهاند، بعدها واژۀ بهیکسو معنای مطلق راهب یافته است. اما این فرض بیاساس است، زیرا واژۀ باخشی در ترجمۀ اوریغوری متون سنسکریت بودایی بیشتر در برابر واژههای سنکسریت گورو و گاه شاستا و آچاریا به معنای استاد و آموزگار دینی نیز بوده است (مایتریسیمیت، ٢٠٠؛ کلاوسن، همانجا؛ مونیزویلیامز، ١٣١, ٣٥٨, ١٠٤٤؛ شایگان، ١/ ٢٩٥). ظاهراً تقابل آن واژههای سنسکریت با باخشی، بیشتر در زبان ترکی رایج بوده است و چینیان دستکم آن را در برابر واژۀ گورو: شی (سی در چینی باستان به معنی رئیس، رهبر، استاد، آموزگار و...) بهکار میبردهاند («منتها...»، ١٧٤؛ کارلگرن،٢٦٣) و این «شی»، جدا از واژۀ چینی شی در ترکیب بخشی است.
کاربرد واژۀ بخشی در زبان ترکی اوریغوری تداوم، و به دیگر زبانهای ترکی راه یافت و در آن زبانها مفاهیم گوناگون پیدا کرد، از جمله: دبیریا کاتب. به نظر کلاوسن، باخشی به معنای کاتب در زبان ترکی، بازگشتی است از زبان مغولی بدین زبان (همانجا)، اما کاربرد واژۀ باغسی/ باغشی در زبان مغولی به معنای کاتب، کمتر مشاهده و ضبط شده است و احتمال بیشتر آن است که باخشی به این معنا، از زبان فارسی به ترکی بازگشته باشد.
بخشی در زبان قپچاقی به معنای دبیر (دورفر، II/ ٢٧١) و در زبان جغتایی به معنای نویسنده، دبیر، خواننده و جراح بوده است (بابر، ١٠٨ب؛ استرابادی،١١٩ب). در زبان ترکمنی، نوازندگان و خوانندگان دورهگرد که داستانهای حماسی را به نثر و شعر روایت میکنند، بخشی خوانده میشوند (ابوالغازی، ٣٤).
در زبان قزاقی معاصر، بخشی که به صورت باقسی تلفظ میگردد، به معنای قام (=شمن)، جادوگر، پزشک سنتی و فالگیر (= باقسی بالگر) است )شنیتنیکوف، ٤٨؛ «گویش...»، ٣٤)، و در زبان قرقیزی، باقشی به معنای شمن و پزشک سنتی است و قرقیزان، معرکه گیرانی را که آهن داغ بر زبان میکشند و چاقو بر تن خویش فرو میکنند، باقشی میخوانند (یوداخین، I/ ٨١). در زبان ترکی عثمانی سدۀ٩ق/ ١٥م کاتبانی که به خط اوریغوری مینوشتند، بخشی خوانده میشدند (کلاوسن، ٣٢١). اگر استنباط دورفر (II/ ٢٧٥) که بخش نخست وازۀ سغدی پخسیند را همان بخشی میداند، درست باشد، باید پذیرفت که این اصطلاح نخستین بار چند سده پیشتر از واردشدن آن به فارسی، در حوزۀ فرهنگ ایرانی راه یافته بوده است؛,و نیز وجود واژۀ بخشنی (که «ن» آن احتمالاً ناملفوظ بوده است و در زبان سغدی که احتمالاً به معنای راهب بوده است، امکان صحت آن استنباط را تقویت مینماید (نیز ﻧﻜ : قریب، ٢٥٨).
میدانیم که سغدیان نیز مانند اویغوران به هر دو آیین مانوی و بودایی گرایش داشتهاند و ترجمۀ متنهای بودایی و مانوی به زبانهای سغدی و اویغوری موجود است. آنان با یکدیگر ارتباط
فرهنگی بسیار نزدیکی داشته، و اوریغوران، خط سغدی را از سغدیان عاریت گرفتهاند و بدینسان، واژههایی از سغدی به اوریغوری و بالعکس راه یافته است (جعفر اوغلو، ٦٠، ٥٣،٣٠،٢٨،٢١،١٧؛ قریب، ٤٤٧،٤٤٣،٣٩١،٨٥،٧٩).
اگرچه وجود انبوه اصطلاحات بودایی سنسکریت در زبان اوریغوری نشانۀ آن است که متون بودایی یکسره از آن زبان به اویغوری ترجمه شده، اما واژههای دینی و غیردینی چینی دخیل در اوریغوری نیز درخور اهمیت است (جعفر اوغلو، یز کلاوسن، جمـ). از آن گذشته، اویغوران از نظر جغرافیایی به چین نزدیکتر از سغدیان بودند و تأثیر فرهنگ چینی بر آنان بیش از سغدیان بود؛ ازاینرو، گمان میرود بخشی (=پاکشی) چینی به واسطۀ زبان اویغوری به سغدی راهیافته باشد.
اصطلاح بخشی در عصر ایلخانان مغول به زبان فارسی درآمد. مغولان که پیش از کشورگشایی چنگیزخان و در آغاز آن دوران آیین شمنی داشتند و در آن باور نیز از ترکان متأثر بودند، به زودی تحت تأثیر شدید فرهنگی اوریغوران قرار گرفته و از آنان نوشتند آموختند، به واسطۀ آنان با آیین بودایی آشنا شدند و اوریغوران به عنوان کارگزاران اداری-مالی روحانیان دین بودایی در قلمرو گستردۀ مغولان چنگیزخانی نفوذ و حضور چشمگیر یافتند. ازآنرو، در آن دوران واژههای ترکی- اویغوری دخیل در زبان فارسی چندین برابر واژههای زبان مغولی بود و حتی واژهها و نامهای خاص مغولی نیز به صورت ترکی شده به زبان فارسی انتقال یافت و اصطلاح بخشی از واژههای ترکی دخیل در زبان فارسی آن روزگار است (رشیدالدین،١/ ٣٤؛ روشن، ٥٩ ؛ نیز: ﻧﻜ : ه د، ١٠/ ٤٦٢-٤٦٣). جوینی با اصطلاح بخشی آشنا نبود و در جهانگشای او تنها واژۀ تویین به معنای راهب بودایی بهکار رفته است (١/ ١٠). در واقع جامعالتواریخ رشیدالدین فضلالله نخستین منبع به کارگیری این اصطلاح ترکی است، اگرچه در آن نیز تویین (٢/ ٨٤٤) و تایشی (١/ ١٥٤) به همان معنی بهکار رفته است.
به گزارش رشیدالدین، هولاگوخان به رغم آنکه خود بر آیین شمنی نیاکان بود، چنگلاون بخشی را ک مربی اباقاخان ـ پسر و جانشین بوداییش ـ بود، بزرگ میداشت (٢/ ١١٠١). دوران زرین بوداییان در ایران از دورۀ ایلخانیآباقاخان تا بر افتادن و مرگ گیخانوخان ادامه داشت و بخشیان بودایی از هند، چنی، کشمیر و اویغور به سوی این سرزمین سرازیر میشدند (همو، ٢/ ١٣٣٢) و در بیشتر شهرها از جمله قوچان، تبریز و بغداد و معابد بودایی، معابد بخشیان و بتخانهها ساخته شد (همو،٢/ ١٢٥٤، ١٢٥٩). گفتنی است که هیچ سندی از گرایش مسلمانان به آیین بودایی در دست نیست؛ برتردید بخشیان، مغولان و ترکان شمنی را به آیین خویش فرا میخواندند.
اگرچه بخشی در جامعالتواریخ همواره به معنای راهب بودایی است، اما برخی از بخشیان، حاکم وامیر بودند. از جمله توکال بخشی در عهد هولاگو به سحنگی حلب گمارده شده بود (همو، ٢/ ١٠٢٧) و در دوران ستیز احمد تگودار با ارغون، شیشی بخشی از امرای بزرگ (همو، ٢/ ١١٢٤) و امیری عاقل و کافی به شمار میآمد. اباقاخان، یارق (یاروغ) بخشی ختایی را (که البته از نام ترکیش پیداست که اویغور بوده است) به ترتیب نوادۀ خویش غازان خان گمارد، تا هم وی را آموزش دینی دهد و هم بدو خط مغولی و اویغوری بیاموزد. ارغون پدر غازان، باپجو بخشی را نیز در این کار انبار یارق ساخت (همو،٢/ ١٢١١، ١٢١٠، ١١٢٥، ١١٢٤، ١٠٢٧).
برخی از بخشیان، در عهد ارغون و صدارت سعدالدولۀ یهودی، به پشتیبانی از مسلمانان برخاستند. برنده بخشی یک بار ملک جلالالدین سمنانی را از مرگ رهانید، اگر چه سعدالدوله بار دیگر کمر بر قتل او بست و ارغون به اغوای او، ملک را کشت. بندید بخشی نیز از محمود، نوادۀ صاحب جوینی حمایت کرد (همو، ٢/ ١١٧٣-١١٧٤).
در دربار قوییلای قاآن و نوادۀ او تیمور در چین نیز بخشیان حضوری نمایان داشتند، از جمله تَنلبه و کَنبه بخشی تبتی، و قَرَنطاس بخشی کشمیری (همو، ٢/ ٩٣٠). اندک بخشیان تبتی در دربار آن نفوذ بیشتر یافتند و به طبابت نیز پرداختند و از همان دربار آیین بودایی ویژۀ تبتیان به مغولستان راه یافت و فراگیر شد (ولادیمیرتسف، ٢٩٣).
غازان خان که به پرورش بخشیان، به آیین بودایی سخت گرایش داشت (رشیدالدین، ٢/ ١٢٥٣، ١٢٥٤، ١٣٣٢)، در هنگامۀ ستیزبا بایدو بر سر ایلخانی، ناگهان به دین اسلام درآمد و در ٦٧٤ق/ ١٢٧٦م فرمان دادتا «معابد بخشیان و بتخانهها (معابد بودایی) و کلیساها و کنیسهها را در شهرهای قلمرو ایلخانی ویران کنند (همو، ٢/ ١٢٥٤، ١٢٥٩) و بخشیان و بوداییان را مخیر کرد که به دیار خود بروند، یا اسلام آورند. اما گروهی بر عقیدۀ پیشین ماندند؛ غازان نیز آنان را نرند و هزینۀ زندگیشان را تأمین کرد (همو، ٢/ ١٣٥٦، ١٣٥٧).
وصاف از بخشیان دیگر نیز نام برده است: سوانا بخشی، کرنبه بخشی، بخشی بوقا که شاید تنها نام خاص باشد، تولکا بخشی و ایدلپای بخشی (ص ١٤٠، ١٤٤، ١٧٦، ٢٢٨، ٢٨٧). در دورۀ اولجایتو حضور بخشیان در ایران تداوم یافت. آنان پس از آنکه بحثی میان دو عالم حنفی و شافعی درگرفتو تشنیع آنان بر ضد یکدیگر ایلخان و امیران را آزرد، کوشیدند تا ایلخان را به آیین بودایی بازگردانند؛ اما اوجالیتو به اشارت یکی از امیران، به مذهب شیعه روی آورد و به هدایت علامۀ حلی آن را پذیرا شد (ابوالقاسم کاشانی،٩٧).
ابوالقاسم کاشانی از بخشیان دیگری نیز نام برده است: سشی (شیشی)، جابکجوک؟ بخشی و سیفالدین بخشی (ص ٧، ٩، ٢٠٣، ٢١٩). این سیفالدین که به روایت ابوالقاسم کاشانی از عالمی پرسش فقهی میکرد، بیگمان مسلمان بوده، و ارتباطی با بوداییان نداشته است و این نشانۀ تحول معنایی بخشی در زبان فارسی است همانگونه که گفته شد، غازان را برای آموختن خطی مغولی و اویغوری به یک بخشی سپردند و آن بخشی به راستی یک راهب بودایی بود، اما سیفالدین به یقین به سبب آنکه خط اویغوری و شاید زبان مغوی نیز میدانست، بخشی نامیده میشد. و از این پس بخشی در زبان فارسی، معنای دبیر (= منشی، کاتب) خط اویغوری و زبان مغولی یافت (نخجوانی، ٢/ ٣٩).
به احتمال بسیار بخشیان عصر تیموری و بعد ازآن، از این زمره بودهاند، مانند بخشی خواجه (حافظ ابرو، ذیل...، ٢٨١)، دولتشاه بخشی (شرفالدین، ١/ ٨٦؛ عبدالرزاق، ٣٨٠؛ منتخب التواریخ...، ٢٨١)، اردوان بخشی (عبدالرزاق، ٣١٠)، ایدی بیردی بخشی (نظامالدین، ١١٣؛ شرفالدین، ١/ ٣٣٣)، آلتون بخشی (نظامالدین ٢٣٦)، پاینده بخشی (همو، ٢٥٥)، ترمچی بخشی (شرفالدین، ١/ ١٠٦)، محمد بخشی (تاجالسلمانی، ٥٣ الف)، انکه/ ایکهایکو (شاید اتکو) تیمور بخشی (حافظ ابرو، زبده...، ١/ ١٧٣)، بای بخشی (همو، ١/ ٣٦٦)، پکنه/ بکنه (شاید تکنه) بخشی، شیخ محمد بخشی، نوروز بخشی (همو، ١/ ٤١٧، ٥٣٨،٤٦٣)، و شاه محمد بخشی دیوانه (فضلالله،١٨٥).
بخشی در عصر صفوی، دیگر کاربرد نداشت و گویا نامهنویسی به خط اویغوری متروک شده بود و تنها از ابوالقاسم بخشی وابستۀ شیبانیان که در هرات بر ضد صفویان برخاست، در منابع آن دوره نام برده شده است (قاضی احمد، ١/ ١٢٦). در سدۀ ١٢ق/ ١٨م هنوز اصطلاح بخشی در حوزۀ فرهنگ فارسی، اما در بیرون مرزهای ایران کاربرد داشت (حسینی،١/ ٤٦ب،١٤٩ب).
واژۀ بخشی به دیگر زبانهای جهان اسلام نیز وارد شده است، ازجمله: عربی «البخشیه» (ابن فضلالله،٣/ ٦٦) و «البخشین» (متن به نادرست: النجیشیین، ﻧﻜ : بدرالدین،٣/ ١٠٥؛ دورفر، II/ ٢٧٤). بخشی در زبان اردو هم اینک به معنای سرتیپ، فرمانده کل قوا، کارمند پرداختکنندۀ وجه، و بخشی خانه به معنای دفتر پرداخت حقوق ارتشیان، کاربرد دارد (سروش،٨٧).
مآخذ
ابن فضلالله عمری، احمد، مسالک الابصار، به کوشش فؤاد سزگین، فرانکفورت، ١٩٨٨م؛
ابوالغازی بهادرخان، شجرۀ تراکمه، به کوشش ا.ن. کونونوف، مسکو/ لنینگراد، ١٩٥٨م؛
ابوالقاسم کاشانی، عبدالله، تاریخ اولجایتو، به کوشش مهین همیلی، تهران، ١٣٤٨ش؛
استرابادی، محمدمهدی، سنگلاخ، به کوشش ج. کلاوسن، لندن، ١٩٦٠م؛
بابر، ظهیرالدین محمد، بابرنامه، چ تصویری، لیدن، ١٩٧١م؛
بدرالدین عینی، محمود، عقدالجمان، به کوشش محمد محمدامین، قاهره، ١٩٨٧م؛
تاجالسلمانی، شمس الحسن، چ تصویری، به کوشش ﻫ. ر. رومر، ویسبادن، ١٩٥٥م؛
جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٦٧ش؛
حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامعالتواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ١٣٥٠ش؛
همو، زبدهالتواریخ، به کوشش کمال حاج سید جوادی، تهران، ١٣٧٢ش؛
حسینی، احمد، تاریخ احمد شاهی، به کوشش دوست مراد سید مرادوف، مسکو، ١٩٧٤م؛
رشیدالدین فضلالله، جامعالتواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفی موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛
روشن، محمد و مصطفی موسوی، مقدمه برج ١ جامعالتواریخ (ﻧﻜ : ﻫﻤ ، رشیدالدین فضلالله)؛
سروش، نصرالله و حیدر شهریار نقوی، فرهنگ اردو ـ فارسی، اصفهان، ١٣٧٣ش؛
شایگان، داریوش، ادیان و مکتبهای سمنانی، تهران، ١٣٦٣ش؛
عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدبن و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٥٣ش؛
فضل الله بن روزبهان، مهمان نامۀ بخارا، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤١ش؛
قاضی احمد قمی، خلاصة التواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٥٩ش؛
قریب، بدرالزمان، فرهنگ سغدی، تهران، ١٣٧٤ش؛
منتخبالتواریخ معینی، منسوب به معینالدین نطنزی، به کوشش ژان اوین، تهران، ١٣٣٦ش؛
نخجوانی محمدبن هندوشاه، دستور الکاتب، به کوشش علیزاده، مسکو، ١٩٧٦م؛
نظامالدین شامی، ظفرنامه، به کوشش محمد پناهی سمنانی، تهران، ١٣٦٣ش؛
وصاف، تاریخ، تحریر عبدالحمید آیتی، تهران، ١٣٤٦ش؛
ولادیمیرتسف، ب.، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شیرین بیانی، تهران، ١٣٤٥ش؛
نیز:
The Buddhist Sogdian Taxis of the British Library, ed. D. N. MacKenzie,Leiden, ١٩٧٦;
Caferoglu,A., Eski uygur Türkçesi sözlüğü, Istanbul, ١٩٦٨;
Clauson G., An Etymological Dictionary of pre – Thirteenth - Century Turkish, Oxford, ١٩٧٢;
Doerfer, G., Türkische und ,mongolische Elemente im Neupersischen, Wiesbaden, ١٩٦٥;
Karlgern, B., Analytic Dictionary of Chinese…, Taipei, ١٩٧٥;
Kazak, türkçesi sözlüğü, tr,H., Orallay, Istanbul. ١٩٨٤;
Lessing, f. D., Mongolian - English Dictionary, Bloomington, ١٩٨٢;
Maytrisimit, Uygurca metinler II, tr, Sinasi-Tekin, Ankara, ١٩٦٠;
Monier Williams, M., A Sanskrit - English Dictionary, Oxford, ١٩٧٩;
Poppe, N. The Mongolian Mounuments in H p, ags-pa Script, Wiesbaden, ١٩٧٥;
Shnitnikov, B. N., Kazakh - English Dictionary, Londoen etc., ١٩٦٦;
Yudahin, K.K., Kirgix sözlüğü, tr. A. Taymas, Ankara, ١٩٨٨.
مصطفێ موسوی