دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٨١٤ - بایجو
بایجو
نویسنده (ها) :
منوچهر پزشک
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بایْجو، از سرداران و فرماندهان مغول در مناطق شمال غربی ایران که مغولان را بر آناتولی و آسیای صغیر مسلط ساخت. نام بایجو در منابع اسلامی به صورتهایی چون تایچو، پاچو، بایچو و پَچو نیز آمده است (نک: قزوینی، ٣/ ٢٨٢؛ هاورت، III/ ٧٨؛ التونیان، ٣٨). در میان مغولان دستکم دو تن دیگر، هر دو از تبار چنگیز به نام بایجو شهرت داشتهاند (نک: بویل، «جانشینان...»، ١٣٥, ١٣٨, ١٤٤, ٢٢٤). نام این بایجو که از قوم بیسوت و خویشاوند جَبه، سردار چنگیز بود، چونان سرداری فعال و پرتحرک (رانسیمان، III/ ٢٥٣) در ایران و آسیای صغیر، همراه با هولاکو در برانداختن خلافت عباسی و دیدار با سفیران پاپ و ارتباط با مسیحیان، در تاریخ یاد شده است.
بایجو در ایران
نخستین بار رشیدالدین فضلالله از او در وقایع ایامی یاد میکند که اوگتای قاآن، چورماغون را به ایران گسیل کرد و بایجو یکی از امیران همراه او بود. این لشکریان از میان مغولان انتخاب میشدند تا در سرزمینهای جدید برای همیشه اقامت کنند (١/ ٧٣، ٢١٠). همین سپاه یکسره کردن کار جلالالدین خوارزمشاه را برعهده داشت (نک: نسوی، ١٦٧). سخن رشیدالدین فضلالله در جایی دیگر می تواند این طور نیز تعبیر شود که منگو قاآن، بایجو را پس از بیماری چورماغون برای برقراری نظم به ایران فرستاد (٢/ ٩٧٣؛ قس : خواندمیر، ٣/ ٩٤؛ اشپولر، ٤٠)؛ اما رفتار ستمگرانۀ بایجو در این مأموریت چنان بود که امیر ارغون پس از آنکه به تبریز رسید، به کوتاه کردن دست او پرداخت (جوینی، ٢/ ٢٤٤؛ مرتضوی، ١٨٤). پس از چورماغون، از ٦٤٠ق/ ١٢٤٢م به بعد، بایجو در امور شمال ایران، مغان و اران تنها ماند (گروسه، ٣٢٧-٣٢٨؛ راکه ویلتس، ١٠٧؛ قس: ابن ابیالحدید، ٨/ ٢٣٨) و به همین سبب، سرداری به نام ایلجی گیدی برای همراهی و شاید جانشینی او به منطقه گسیل گردید (اشپولر، ٤١؛ بویل، «تاریخ...»، ٣٣٨) که گویا مأموریت او اصلاً محدود ساختن بایجو بود (نک: ساندرز، ٩٩؛ نیز گروسه، ٣٦٤). بعدها که در هنگام تغییر قدرت در قراقروم، ایلجی گیدی فدای تصفیههای سیاسی گردید (همو، ٤٢٢-٤٢٣) بایجو در مقر فرماندهی و اردوی دائمی خویش، یعنی آذربایجان به یگانه قدرت مغول در آسیای غربی مبدل شد (ساندرز، ١٠٧؛ راکه ویلتس، همانجا).
بایجو در آسیای صغیر و شام
به گزارش جوینی، چورماغون و بایجو وقتی به ایران فرستاده شدند، فرمان تسخیر آسیای صغیر از دست سلجوقیان را نیز داشتند (٣/ ٤٦٧). چنانکه از گزارش ابن بیبی پیداست، چورماغون پس از نخستین حمله، مذاکره برای صلح را پذیرفت و سفیران میان سلاجقه و مغولان به رفتوآمد پرداختند. در این میان، به سبب مرگ سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی و جانشینی پسرش غیاثالدین کیخسرو در ٦٣٦ق/ ١٢٣٩م و ابتلای چورماغون به بیماری فلج، بایجو فرصت خودنمایی یافت و به ارزروم تاخت. غیاثالدین برای مقابله کوششهای بسیار به خرج داد. با اینهمه، سرانجام در محرم ٦٤١/ ژوئیۀ ١٢٤٣ در محل کوسه داغ به سختی شکست خورد و فراری شد و بایجو دست به غارت و کشتاری شدید زد (ص ٢٠٥، ٢٣٩-٢٤٤؛ کائن، ١٣٧-١٣٨؛ قس : رشیدالدین، ٢/ ٩٣٣، که حملۀ دوم بایجو به روم را مربوط به جنگ کوسه داغ دانسته است). از آن پس حکومت نیمهمستقل سلجوقیان روم تحتالشعاع قدرت بایجو قرار گرفت. نقش بایجو که درواقع نوعی شرکت در قدرت دولت دستنشاندۀ سلجوقی بود، عملاً کنترل کامل این حوزه را مختل ساخت و همین وضع موجب تشکیل هستۀ نیروهای جدیدی در منطقه، ازجمله جنبش ترکمنها شد که بعدها دولت عثمانی از آن سربرآورد (ایتسکُویتس، ٢٧٥؛ سومر، II/ ١٥٨). بر اثر این مداخلات، سلجوقیان به دربار قراقروم متوسل شدند و قراقروم نیز یرغوچیان (حسابرسان) را با اختیارات زیاد برای رسیدگی به کارهای امیران بدانجا فرستاد و آنان دست بایجو را از سر سلجوقیان کوتاه کردند. از آن پس کارگزاران سلطان عزالدین کیکاووس به فرستادگان بایجو چندان روی خوش نشان نمیدادند و این امر خشم بایجو را سخت برمیانگیخت (ابن بیبی، ٢٨٣-٢٨٤) و او را به فکر انتقام میانداخت.
در ٦٥٠ق/ ١٢٥٢م بایجو برای بار دوم به میافارقین حمله کرد، اما با پادرمیانی باتو سردار مغول در روسیه، آنجا را ترک گفت (ابنشداد، ٣(٢)/ ٤٧٦-٤٧٧) و چون در همین سال، هولاکو از سوی برادرش قوبلای قاآن مأمور حکومت ایران، روم و شام شد (نک: ابنخلدون، ٥(٥)/ ١١٢٥؛ قزوینی، ٣/ ٤٦٨). بایجو به همدان نزد او رفت. گزارشها نشان میدهند که هولاکو با آنکه از بایجو خشمگین بود، به او فرمان داد که تمام سرزمین روم تا کنار دریا و ولایت فرنگان ـ صلیبیها ـ را به تصرف درآورد. بایجو فرصت انتقام از سلجوقیان را مغتنم شمرد و این بار بسیار سختتر به آسیای صغیر حمله برد (همانجا؛ هاورث، III/ ١٠٩؛ عینی، ١/ ١٥٣).
دربارۀ انگیزۀ این حمله گفته شده است که هولاکو پس از استقرار کامل ایران، برای همراهان خود نیاز به زمین داشت و از این رو، مغان را از بایجو طلب کرد. بایجو نیز راهی نداشت، جز آنکه اردو و احشام خود را به خاک روم انتقام دهد. سلطان عزالدین کیکاووس سلجوقی با این امر مخالفت کرد و کار به جنگ کشید، اما عزالدین شکست خورد و گریخت و برادرش رکنالدین قلیچارسلان که پیش از آن اطاعت مغول را پذیرفته، و در زندان برادر بود، آزاد شد و خود را سلطان خواند (ابنعبری، ٤٦٢؛ کائن، ٢٧٥-٢٧٦؛ قس: آلتونیان، ٤١). خشم هولاکو بر بایجو، ظاهراً فرصت انتقام از سلطان عزالدین را در اختیار بایجو گذاشت، زیرا عزالدین با وجود مخالفتهایش با بایجو، در آغاز خیال صلح داشت (آقسرایی، ٤١-٤٢).
بایجو و مسیحیت
کشورگشاییهای مغول در آسیای صغیر و کرانههای مدیترانه در سرزمینهای اسلامی موازنۀ قوا در آسیای غربی میان مراکز قدرت مسلمانان و مسیحیان بر هم زد. شایعۀ مسیحی شدن گیوک خان که مادری مسیحی داشت ــ چهت در محافل مسیحی همجوار با سرزمینهای مسلمانان، مانند ارمنستان و روم شرقی، و چه در دربارهای اروپایی ــ به عنوان نشانهای مثبت برای اتحاد با این نیروی جدید بر ضد مسلمانان و به ویژه برای انهدام خلافت بغداد، تلقی شد (نک: ساندرز، ٨١، ٩٩). هایتون پادشاه ارمنستان با تسلیم به مغولها، اندیشۀ اتحاد مسیحیان شرقی با مغولان بر ضد مسلمانان را در پیش چشم بایجو قرار داد و او را که از ٦٣٩ق/ ١٢٤١م در آسیای صغیر به تنهایی فعالیت میکرد و در خیال نابودی کامل سلجوقیان روم بود، به جنگ تحریک کرد (همو، ٨٠؛ گروه سه، ٣٢٨, ٣٤٨؛ برنت، ١٣٣)، چنانکه در جنگ کوسهداغ نیز به دنبال همین سیاست از کمک به غیاثالدین کیخسرو در برابر بایجو خودداری ورزید. با اینهمه، برای دنیای مسیحیت دریافت این نکته که توجه مغولها به مراکز اسماعیلیۀ ایران و خلافت بغداد تنها انگیزههای سیاسی داشته است، نه مذهبی، به ویژه پس از پیشرفت مغول در روسیه و آسیای صغیر تا سرحد یونان، چندان دشوار نبود (نک: ساندرز، ٨١، ١٠٨؛ گروسه، ٣٢٨). ازهمینرو، پاپ اینوکنتیوس چهارم که به برقراری ارتباط مجدد با کلیساهای شرق و هم به ایجاد رابطه با مغولها متمایل بود (نک: مُرگان، ٢١٦)، دست به کوششهایی از طریق فرستادن سفیرانی به سوی مغولها زد. بیشتر منابع از مسافرت دو هیأت مسیحی یاد کردهاند (نک: مرتضوی، ١٠٨، ١١٢، حاشیه؛ اقبال، ١/ ١٥٩؛ سایکس، ٢/ ١٣٩؛ برنت ٩١)؛ اما به گفتۀ مرگان شورای مذهبی شهر لیون تصمیم به فرستادن ٣ هیأت گرفت (نک: ص ٢١٥-٢١٦). یکی از این ٣ هیأت ظاهراً به ریاست شخصی به نام روبروکی در مغان به حضور بایجو رسید و مورد پذیرایی قرار گرفت (هاروث، III/ ٨٢؛ گروسه، ٣٤٨). هیأت به ریاست جُوانی پیان دل، کارپینه در قوریلتای انتخاب گیوک خان شرکت کرد (راکه ویلتس، ١٠٦؛ اقبال، مرتضوی، همانجاها). آخرین هیأت به ریاست کشیشی دومینیکن به نام آنسلم دولمباردی یا آسلین، در ذیقعدۀ ٦٤٠/ مۀ ١٢٤٣ در محل شوشی، به حضور بایجو رسید. آسلین، بنابر گزارشهای موجود، فاقد ویژگیهای دیپلماتیک بود و درک درستی از موقعیت واقعی این نیروی جدید نداشت، زیرا رفتار خشک و انعظافپذیر و حتیٰ متکبرانهاش چنان خشم بایجو را برانگیخت که بایجو بران شد تا او و همراهانش را به قتل رساند (راکه ویلتس، ١٠٩ بب؛ برنت، همانجا؛ قس: رانسیمان، III/ ٢٥٩، که محل ملاقات را تبریز آورده است)؛ اما به توصیۀ بعضی از اطرافیان و از جمله همسر خود از کشتن آنان خودداری کرد (ساندرز، ٩٧). وقتی ایلجی گیدی از سوی گیوک خان برای فیصله دادن به موضوع سفیران رسید، بایجو از نامۀ گیوک خان به پاپ که در پاسخ سفارت جوانی نوشته شده بود، رونوشتی برداشته، به آسلین داد و همراه دو سفیر از جانب خود به نزد پاپ فرستاد (گروسه، ٤٢١). در این نامه سخنان سخت به پاپ گفته شده، و از او خواسته شده بود که شخصاً به بندگی خان بزرگ برسد و در حضور او بایستد (نک: آذری، ٢٨٦-٢٨٧). به هر حال، نتیجهای که پاپ و شاهان اروپا از اتحاد با فرماندهان مغول مانند بایجو در نظر داشتند، به دست نیامد (نک: اشپولر، ٢٣٢)، هر چند که بایجو بسیار مایل بود با اتحاد با مسیحیان باعث آن شود که سپاهیان صلیبی مسلمانان شام را مشغول نگه دارند تا او بی دغدغه به کار بغداد بپردازد (رانسیمان، همانجا).
فتح بغداد
جانشینان چنگیزخان، درپی گسترش امپراتوری مغول، پس از ایران، همواره به شام و عراق به عنوان بزرگترین اهداف خود نظر داشتند (نک: مرگان، ١٧٥). کوششهای بایجو در حمله به بینالنهرین و نزدیک شدن به مرکز خلافت بر اثر شورشهای قفقاز و بسیج عمومی خلیفه مستنصر نافرجام ماند (اشپولر، ٢١١؛ نیز نک: حمدلله، ٣٦٧-٣٦٨) و به همین سبب نیز وی مورد شماتت سخت هولاکو قرار گرفت (نک: رشیدالدین، ٢/ ٩٩٣؛ هاورث، III/ ١٠٩). بررسی گزارشهای تاریخی نشان میدهد که خانهای بزرگ مغول از دشواری حمله به مرکز خلافت اسلامی آگاه بودهاند. در بیشتر گزارشها، گفته شده است که بایجو در نخستین مأموریت خود فقط برای ضبط ولایات ایران فرستاده شده بود (نک: مثلاً میر خواند، ٨٨٩؛ خواندمیر، ٣/ ٩٤). برپایۀ یک گزارش منحصر به فرد، منگوقاآن مخالف حمله به بغداد بود و بایجو را از آن باز داشته بود؛ از سوی دیگر، هنگام فرستادن هولاکو به ایران به او توصیه کرده بود که با بایجو مخالفت نورزد (نویری، ٢٧/ ٣٨١). اما هولاکو با جعل پیام منگو، آن را به این معنی که بایجو نباید با اوامر هولاکو مخالفت کند، تغییر داد (همانجا) و پس از پایان یافتن کار اسماعیلیان الموت، قصد بغداد کرد و از بایجو خواست تا از آسیای صغیر به کمک او بیاید. باآنکه بایجو نخست عذر آورد، اما سپس به رغم میل خود به راه افتاد (همو، ٢٧/ ٣٨٠-٣٨١) و میان قزوین و همدان به او پیوست و دستور یافت تا به سمت اربیل رفته، از رود دجله بگذرد و از جانب غرب، بغداد را محاصره کند (تاریخ...، ١٠١-١٠٢؛ بویل، «تاریخ»، ٣٤٦-٣٤٧).
مدتی بعد در ٦٥٥ق/ ١٢٥٧م هولاکو سرداران و از جمله بایجو را در نزدیکی کرمانشاه به مشورت جنگی خواند (همان، ٣٤٧؛ هاورث، III/ ١١٩). پس از آن بایجو از آنجا با ٨٠هزار سوار به تکریت رفت و با کمک بدرالدین لؤلؤ صاحب موصل، پلی از قایق بر رود بست، جنگاوران تکریت در حملهای سخت پل را خراب کرده، بسیاری از مغولان را کشتند؛ اما روز بعد افراد بایجو پل را تعمیر کردند و روی به جانب غربی بغداد نهادند (منهاج، ٢/ ١٩٤؛ براون، II/ ٤٦١؛ هاورث، III/ ١٢١) و از آن سوی هولاکو و دیگر سردارانش نیز شهر را به محاصره گرفتند. حمله به بغداد که از اواخر سال ٦٥٥ق آغاز شده بود، در محرم ٦٥٦ به انجام رسید (نک: ابن طقطقیٰ، ٣٣٦؛ وصاف، ١٧؛ ابن فوطی، ٣٢٣-٣٢٥). در رویارویی سپاهیان بایجو با قوای خلیفه، پیروزی نخست از آن امیر دواتدار صغیر بود که فرماندهی نیروهای بغداد را بر عهده داشت. اما مغولان بند فرات را شکستند و سیل در سپاه دواتدار افتاد و پیروزی از آن بایجو شد (میرخواند، ٨٩٣؛ قس: رانسیمان، III/ ٣٠٢، که عقبنشینی مغول را تاکتیک جنگی بایجو دانسته است).
برخی از مورخان علت این شکست بغداد را بیکفایتی و سستی و خوشگذرانی مستعصم دانسته (نک : وصاف، همانجا)، و گفتهاند که او دست درباریان را در آزار مردم باز گذاشته بود و در برابر فتنههای مذهبی و فرقهای واکنشی نشان نمیداد، چنانکه ظاهراً به تحریک امیر دواتدار و ابوبکر فرزند خلیفه در فتنۀ محلۀ کرخ در غرب بغداد، شمار بسیاری از شیعیان کشته شدند و این امر ابن علقمی وزیر شیعی خلیفه را متأثر ساخت (یونینی، ١/ ٨٦؛ میرخواند، ٨٩٢). به عقیدۀ این مورخان، ابنعلقمی از تأثر این حادثه و شاید به تصور اینکه خلیفهای علوی روی کار خواهد آمد، در نهان با هولاکو ارتباط برقرار کرد و به مغول پیوست (ابنعماد، ٥/ ٢٧٠؛ قس: گروسه، ٤٢٩؛ بویل، همان، ٣٤٨). بههرحال، بعداً ابن علقمی به وزارت بغداد برگزیده شد، اما چند ماهی بیشتر زنده نماند و ظاهراً از شدت تألمات ناشی از کشتارهای مغولان درگذشت (ابن تغری بردی، ٧/ ٥٠؛ بناکتی، ٤١٩).
آخرین گزارش موجود دربارۀ بایجو او را در سمت فرماندهی جانب راست سپاه هولاکو، هنگامی که پس از پایان کار بغداد، ظاهراً به تحریک هایتون ارمنی در ٦٥٧ق/ ١٢٥٩م قصد شام را داشت، نشان میدهد (همو، ٤٢٠؛ رشیدالدین، ٢/ ١٠٢٥-١٠٢٦؛ بویل همان، ٣٥٠؛ رانسیمان، III/ ٣٠٥). به گزارش برخی از مورخان او را به اتهام مکاتبه با خلیفه در هنگام محاصرۀ بغداد به امر هولاکو گردن زدند (ابن تغری بردی، همانجا، ابن عماد، ٥/ ٢٧١؛ یونینی، ١/ ٨٩)؛ اما با توجه به اینکه بایجو تقریباً موثرترین سردار هولاکو در فتح بغداد بود و خود پایگاه و سابقهای نسبتاً مهم در آسیای صغیر داشت، این گزارش درست به نظر نمیآید، بلکه به نظر میرسد هولاکو که سالها پس از بایجو به سوی شرق آمد و از سوی منگوقاآن دستور داشت که در امر خلافت عباسیان با او مخالفت نورزد (نک: نویری، ٢٧/ ٣٨١)، در او به چشم رقیبی مزاحم و خطری بالقوه مینگریست و بایجو نیز چندان با او همدلی نداشت. وقتی هولاکو دریافت که بایجو تمایلی به پیوستن به هولاکو برای فتح بغداد نداشته، و بهانه آورده است، در فرصتی مناسب، پس از آنکه از فتح بغداد فارغ شد، او را مسموم ساخت. نیز گفتهاند که بایجو در آخر کار مسلمان شد و چند تن از فرزندانش به مصر مهاجرت کردند (همو، ٢٧/ ٣٨٤؛ قس: رشیدالدین، ١/ ٢٠١).
مآخذ
آذری، علاءالدین، «روابط مغولها با دربار واتیکان»، بررسیهای تاریخی، تهران، ١٣٤٨ش، س٤، ﺷﻤ٤؛
آقسرایی، محمود، مسامرة الاخبار و مسایرة الاخیار، به کوشش عثمان توران، آنکارا، ١٩٤٣م؛
ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهجالبلاغة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٠م؛
ابن بیبی، حسین، اخبار سلاجقۀ روم، به کوشش محمدجواد مشکور، تهران، ١٣٥٠ش؛
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم؛
ابن خلدون، العبر؛
ابن شداد، محمد، الاعلاقالخطیرة، به کوشش یحییٰ عباره، دمشق، ج ١ (٢)، ١٩٩١م، ج ٣ (٣)، ١٩٧٨م؛
طقطقیٰ، محمد، الفخری، بیروت، دارصادر؛
ابن عبری، غریغوریوس، تاریخ مختصر الدول، به کوشش آنطون صالحانی، بیروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛
ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، بیروت، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م؛
ابن فوطی، عبدالرزاق، الحوادث الجامعة، به کوشش مصطفیٰ جواد، بغداد، ١٣٥١ق؛
اشپولر، برتولد، تاریخ مغول در ایران، ترجمۀ محمود میرآفتاب، تهران، ١٣٥١ش؛
اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مفصل ایران، تهران، ١٣٤١ش؛
بناکتی، داوود، تاریخ، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٨ش؛
تاریخ شاهی قراختائیان، به کوشش محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تهران، ١٣٥٥ش؛
جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٣٤ق/ ١٩١٦م؛
حمدلله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ش؛
خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران ١٣٦٢ش؛
راکه ویلتس، ایگور، سفیران پاپ به دربار خاندان مغول، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٥٣ش؛
رشیدالدین فضلالله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفیٰ موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛
ساندرز، ج. ج.، تاریخ فتوحات مغول، ترجمۀ ابوالقاسم حالت، تهران، ١٣٦٣ش؛
سایکس، پرسی، تاریخ ایران، ترجمۀ محمدتقی فخر داعی گیلانی، تهران، علمی؛
عینی، محمود، عقدالجمان، به کوشش محمد محمد امین، قاهره، ١٤٠٧ق/ ١٩٨٧م؛
قزوینی، محمد، حواشی بر تاریخ جهانگشای (نک : هم، جوینی)؛
مرتضوی، منوچهر، مسائل عصر ایلخانان، تبریز، ١٣٥٨ش؛
مرگان، دیوید، مغولها، ترجمۀ عباس مخبر، تهران، ١٣٧١ش؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل، ١٣٤٣ش؛
میرخواند، محمد، روضةالصفا، تلخیص عباس زریاب، تهران، ١٣٧٣ش؛
نسوی، محمد، سیرت جلالالدین مینکبرنی، به کوشش مجتبیٰ مینوی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی؛
نوبری، احمد، نهایة الارب، به کوشش سعید عاشور و دیگران، قاهره، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛
وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٤٦ش؛
یونینی، موسیٰ، ذیل مرآةالزمان، حیدرآباد دکن، ١٣٧٤ق/ ١٩٥٤م؛
نیز:
Altunian, G., Historische Studien, Berlin, ١٩٦٥, vol. XCI;
Boyle, J.A., «Dynastic and Political History of the Īl- Khāns», The Cambridge History of Iran, vol. V, ed. J. A. Boylee, Cambridge, ١٩٦٨;
id, The Successors of Genghis Khan, New York / London, ١٩٧١;
Brent, P., The Mongol Empire, London, ١٩٧٦;
Browne, E. G., A Literary History of Persia, Cambridge, ١٩٥١;
Cahen, C., Pre-Ottoman Turkey, tr. Jones-Williams, London, ١٩٦٨;
Grousset, R., L’Empire des steppes, Paris, ١٩٤٨;
Howorth, H. H., History of the Mongols, London, ١٨٨٨;
Itzkowitz, N., «The Ottoman Empire», The World of Islam, London, ١٩٧٦;
Runciman, S., A History of the Crusades, London, ١٩٦٥;
Sümer, F., Oğuzlar, Ankara, ١٩٣٥.
منوچهر پزشک