دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٥٧٦ - جلایریان
جلایریان
نویسنده (ها) :
حمید رضا کرمی پور
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ٦ آبان ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
جَلایِریان، یا ایلکانیان، سلسلهای از امیران قدرتمند اواخر عصر ایلخانان که از ٧٤٠ تا ٨٣٦ ق / ١٢٣٩ تا ١٤٣٣م بر عراقین و آذربایجان فرمان راندند. جلایریان اصلاً از طوایف همسایۀ مغولها بودند که طی یورشهایی یکی از اجداد چنگیزخان را به قتل رساندند و در قلمرو او به تاخت و تاز برخاستند. چندی بعد قایدوخان آنها را سرکوب کرد و در زمرۀ بردگان وابسته به طایفۀ خود «قیات» درآورد (رشیدالدین، ١ / ٤٧-٤٨، ١٧٥-١٧٦). این شیوۀ رایج البته مانع از پیشرفت سیاسی و اجتماعی قوم مغلوب و بَردهشده نبود (تسف، ١٩٥-١٩٦)، چنانکه جلایریان به سبب تواناییهای خود بهتدریج موقعیت مناسبی به دست آوردند و به خصوص در پی همکاری با چنگیزخان در ایجاد وحدت میان تیرههای طایفۀ قیات، اعتبار و اهمیتی روزافزون یافتند (رشیدالدین، ١ / ٤٧-٤٩). به گزارش رشیدالدین طایفۀ جلایر به ١٠ تیرۀ بزرگ که هر کدام در روزگار او بسیار نیرومند بودند، تقسیم میشد (١ / ٤٨).
نخستین شخصیت جلایری که در روزگار چنگیز، منصب عالی نظامی یافت، موقلی کویانگ نام داشت. در ماجرای یورش مغولان به ایران بلانویان و جوجی ترمله دو تن از امرای جلایری در دستگاه چنگیز صاحب مقام بودند. بعدها در روزگار ایلخانان نیز چند تن از امرای بزرگ جلایری شهرت یافتند (رشیدالدین، ١ / ٤٨-٤٩، ٥١-٥٢؛ بیانی، ٦): ایلکای نویان پسر جوجی ترمله با عنوان «امیر بزرگ»، هلاگوخان را در یورش به ایران همراهی میکرد و فرزندان و نوادگان او نیز همه در دستگاه ایلخانان مقامها و منصبهای بزرگ یافتند (رشیدالدین، همانجا؛ اقبال، ٢١٣؛ بیانی، ٥-٦). آقبوقا پسر ایلکای در روزگار ایلخانی احمد تکودار، ارغون و کیخاتو از فرماندهان بزرگ بود و نفوذ بسیار داشت، اما در جریان کشمکش میان بایدو و کیخاتو، چون طرفدار کیخاتو بود، پس از قتل کیخاتو (٦٩٤ ق / ١٢٩٥م)، او را نیز کشتند (قزوینی، ٢٥٧)؛ با این همه، پسر او امیر حسین به سبب لیاقت نظامی و استعداد سیاسی در دستگاه سلطان محمد خدابنده و سلطان ابوسعید از امرای معتبر به شمار میرفت، چنانکه سلطان محمد خدابنده او را به حکومت اران منصوب کرد (حافظ ابرو، ذیل ... ، ١٠٥) و ارغونخان دختر خود را به همسری او درآورد و امیرحسین به این سبب به دریافت لقب «گورکان» (داماد) مفتخر گردید (نطنزی، ١٦٣؛ قزوینی، همانجا). در ٧١٨ق / ١٣١٨م به دستور سلطان ابوسعید، شورش شاهزاده یسور مغول در خراسان را سرکوب کرد و خود به حکومت این ولایت منصوب شد (حافظ ابرو، همان، ١٥١-١٥٨؛ عبدالرزاق، ٦٤-٧١، ٧٨-٨٥).
دولت جلایریان با کوششهای پسر او، شیخ حسن پای گرفت، دوران فعالیت شیخ حسن جلایری با قدرت یافتن شیخ حسن چوپانی مقارن بود و چون این دو غالباً با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند، مورخان و نویسندگان، امیر جلایری را «حسن بزرگ»، و رقیب چوپانی او را «حسن کوچک» خواندهاند (حافظ ابرو، همان، ١٩٧، زبدة ... ، ١ / ٥٨، ١٣٤-١٣٥؛ قزوینی، ٢٥٣-٢٥٤؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٠٩؛ اقبال، ٣٥٣). شیخ حسن بزرگ از سوی مادر که دختر ارغونخان بود، به ایلخانان نسب میبرد (حافظ ابرو، ذیل، ١٨٦) و خود نیز با بغداد خاتون دختر امیرچوپان ازدواج کرده بود (میرخواند، ٥ / ٤٣٦١)؛ اما این ازدواج نافرجام که به زودی به جدایی انجامید، موجب تبعید او به ارزنجان توسط سلطان ابوسعیـد شد (برای تفصیـل ماجرا، نک : عبدالرزاق، ٩٢-٩٣، ١٢٦؛ حافظ ابرو، همان، ١٦٣-١٦٤، ١٧٠-١٨٣،١٨٦؛ خواندمیر، ٣ / ٢٠٩؛ میرخواند، ٥ / ٤٣٦١-٤٣٦٢، ٤٣٩٣؛ اهری، ١٥٦). با این همه، شیخ حسن بزرگ باز مورد توجه قرار گرفت و حکومت آسیای صغیر یافت (٧٣٣ق / ١٣٣٣م) و تا درگذشت سلطان در ٧٣٦ق بر همین منصب بود (حافظ ابرو، همان، ١٨٧؛ میرخواند، ٥ / ٤٣٩٤).
پس از مرگ ابوسعید، شیخ حسن بزرگ به سبب پیشینۀ ممتاز خاندانی، نقشی بزرگ در جریانات سیاسی و نظامی عصر برعهده گرفت. در واقع مرگ ابوسعید کشمکشهایی خونین بر سر ایلخانی و سلطنت در پی داشت. پس از ماجراهایی که به شکست و خلع آرپاخان (ه م) و قدرتیابی تیرۀ اویرات مغول به سرکردگی امیرعلی پادشاه و ایلخانی موسىخان، نوادۀ بایدو انجامید، برخی از امرا و سرکردگان مغول همچون حاجی طغای حاکم ارمنستان درصدد براندازی امیرعلی و اویراتها برآمدند و شیخ حسن را نیز با خود همداستان کردند. شیخ حسن برای اثبات مشروعیت اقدام خود، یکی از نوادگان هلاگو را از تبریز بیاورد و به عنوان ایلخان معرفی کرد. آنگاه امیرچوپان و امیر سیورغان پسر ساتیبیگ را با خود همراه ساخت و به پیکار امیرعلی پادشاه روانۀ تبریز شد و اویراتها را در هم شکست (ذیحجۀ ٧٣٦) و امیرعلی را به قتل آورد (حافظ ابرو، ذیل، ١٩٧٠، زبدة، ١ / ٦٠؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٠٩-٤٤١١).
این پیروزی که موجب چیرگی شیخ حسن و گسترش قدرت او شد، مخالفت برخی از امرای بزرگ چون طغاتیمور را برانگیخت. اینان برضد او همداستان شدند و به آذربایجان یورش بردند (حافظ ابرو، ذیل ٢٠٠، زبدة، ١ / ٦٥) و سلطانیه را گرفتند. شیخ حسن از ساتی بیگ و سیورغان کمک گرفت و در حوالی مراغه به جنگ ایستاد. پیکار یک ماه دوام یافت تا سرانجام طغاتیمور و برخی دیگر از امرای خراسان و خوزستان، خسته و فرسوده گریختند و برخی چون موسىىخان به قتل رسیدند (حافظ ابرو، همان، ١ / ٦٦-٦٧؛ خواندمیر، ٣ / ٢٢٦-٢٢٧؛ میرخواند، ٥ / ٤٤١٢).
در این ایام، تیمورتاش چوپانی پس از ماجراهایی به مصر پناه برد، ولی به دستور ملک ناصر محمد بن قلاوون به قتل رسید؛ اما پسرش شیخ حسن کوچک برای بهرهبرداری از احوال پریشان و تحصیل قدرت، غلامی به نام قراجری را که شباهت بسیار به تیمورتاش داشت، به عنوان پدر خود معرفی کرد و به شیخ حسن جلایری نیز اطلاع داد. ظهور تیمورتاش دروغین و توفیق او و شیخ حسن کوچک در جلب نظر امرای بزرگ، وحدت نیروهای متحدی را که شیخ حسن جلایری ایجاد کرده بود، درهم ریخت و ساتی بیگ و امیر سیورغان و پیر حسین چوپانی از گرد او پراکنده شدند. شیخ حسن جلایری که قصد مقابله با تیمورتاش دروغین داشت، ناچار به تبریز گریخت (حافظ ابرو، ذیل، ٢٠٢-٢٠٣، زبدة، ١ / ٦٨-٧٠؛ خواندمیر، ٣ / ٢٢٧؛ میرخواند، ٥ / ٤٤١٢-٤٤١٦).
از سوی دیگر به زودی میان شیخ حسن چوپانی و تیمورتاش دروغین نزاع درگرفت و شیخ حسن به گرجستان رفت و ساتیبیگ، بانوی قدرتمند مغول و دختر اولجایتو، را به ایلخانی برداشت. تیمورتاش دروغین که خود را بیرقیب و قدرتمند میدید، روی به تبریز نهاد، اما شیخ حسن جلایری او را در هم شکست و گریزاند (حافظ ابرو، ذیل، ٢٠٣-٢٠٦؛ فصیح، ٣ / ٥٦). شیخ حسن چوپانی نیز چون قصد تبریز کرد، شیخ حسن جلایری به قزوین عقب نشست و آذربایجان به دست حسن چوپانی افتاد. چندی بعد میان این دو صلح شد و امیرجلایری به سلطانیه و توابع آن اکتفا کرد (حافظ ابرو، همان، ٢٠٤).
در این زمان بیش از ١٠ خاندان حاکم بر نقاط مختلف ایران، فرمان میراندند و پریشانی و هرج و مرج سیاسی همه جا حکمفرما بود. هر یک از این حاکمان برای توسعۀ قلمرو خود و سرکوب رقبا میکوشیدند با یکدیگر بر ضد دیگری همپیمان شوند، یا متحد نیرومندتری بیابند. شیخ حسن جلایری که ناچار با حسن چوپانی صلح کرده بود و میدانست به زودی مورد هجوم او قرار خواهد گرفت، پیشدستی کرد و طغاتیمور، حاکم مازندران و بخشهایی از خراسان را به تصرف آذربایجان و عراق عجم برانگیخت و او را پادشاه خواند. طغاتیمور نیز در رمضان ٧٣٩ روی به عراق عجم نهاد، اما میان شیخ حسن جلایری و خواجه علاءالدین محمد وزیر طغاتیمور، بر سر مالیاتبندی وزیر بر قلمرو امیر جلایری اختلاف پیش آمد (عبدالرزاق، ١٧٢-١٧٣؛ فصیح، همانجا؛ میرخواند، ٥ / ٤٤١٧؛ خواندمیر، ٣ / ٢٢٨؛ اهری، ١٦٧).
شیخ حسن کوچک که یارای مقابله در خود نمیدید، به نیرنگ برخاست و نخست طغاتیمور را با خود همراه کرد و آنگاه نامۀ پیمانشکنی او را برای شیخ حسن جلایری فرستاد و به این شیوه اتحاد آن دو را به هم زد. چندی بعد شیخ حسن جلایری باز به کوشش برخاست و شاهزاده جهان تیمورخان، از نوادگان اباقاخان را بهسلطنت نشاند (ذیحجۀ ٧٣٩ / ژوئن ١٣٣٩) و پس از تدارک سپاه، در زمستان همان سال خوزستان، عراق عرب و دیاربکر را تصرف کرد (حافظ ابرو، زبدة، ١ / ٧٥-٧٧؛ خواندمیر، ٣ / ٢٢٨-٢٢٩) و روی به شیخ حسن چوپانی نهاد. چوپانیان به پیکار آمدند و شیخ حسن بزرگ را درهم شکستند و او را به بغداد فراری دادند. پس از این شکست شیخ حسن جلایری، شاه دستنشانده را برانداخت و از ذیحجۀ ٧٤٠ خود رسماً زمام امور عراق عرب، خوزستان و دیار بکر را به دست گرفت (حافظ ابرو، ذیل، ٢٠٨-٢٠٩؛ اهری، ١٦٨-١٦٩). آنگاه بر آن شد تا متحدانی نیرومند در برابر چوپانیان بیابد؛ از اینرو، با شماری از امرای آسیای صغیر و دیاربکر با ملکناصر، فرمانروای مصر متحد شدند. این اتحاد موجب تحریک چوپانیان و لشکرکشی حسن چوپانی به دیار بکر شد. چون سلطان مصر نیز کمکی نکرد، چوپانیان بخشهای بزرگی از این دیار را ویران کردند؛ ولی سرانجام شیخ حسن بزرگ جلو آن تهاجم را سد کرد (اقبال، ٣٥٥-٣٥٦).
چندی بعد حسن کوچک چوپانی طی ماجرایی به قتل رسید (رجب ٧٤٤) و برادرش ملک اشرف در تبریز شاهزادهای مغولتبار به نام انوشیروان را بر تخت نشاند و خود سر رشتۀ امور را به دست گرفت (اهری، ١٦٩-١٧٠؛ حافظ ابرو، همان، ٢٢٢-٢٢٤؛ زینالدین، ٣٢-٣٣، ٣٥-٣٦).
در دورۀ ملک اشرف نزاع و رقابت میان جلایریان و چوپانیان تشدید شد. در ٧٤٧ق / ١٣٤٦م، ملک اشرف لشکر جلایریان را شکست داد و از کردستان تا حدود بغداد آنها را عقب راند (اهری، ١٧٠-١٧٣). آنگاه در اوایل بهار ٧٤٨ق از قراباغ روی به بغداد نهاد. شیخ حسن جلایری به پیشنهاد و اصرار همسرش دلشاد خاتون و برخی از سردارانش، بغداد را مستحکم کرد و آمادۀ دفاع شد و ملک اشرف را وادار به عقبنشینی نمود (حافظ ابرو، همان، ٢٢٦-٢٢٧؛ عبدالرزاق، ٢٥٠-٢٥١؛ اهری، ١٧٣؛ فصیح، ٣ / ٧٤).
پس از آن ملک اشرف در آذربایجان استقرار یافت و شیخ حسن جلایری نیز تا چند سال بعد که درگذشت (٧٥٧ق / ١٣٥٦م)، روزگار را در آرامش سپری کرد و به استقرار بنیادهای دولت همت گماشت (اهری، ١٧٥؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٤٦).
پس از شیخ حسن پسرش معزالدین اویس سر رشتۀ کارها را به دست گرفت. او از مشهورترین فرمانروایان جلایری است. از مهمترین حوادث این ایام، باید به تصرف آذربایجان و موغان به دست سلطان اویس، مداخلۀ نافرجام او در امور فارس، شورش بغداد و استیلای مجدد جلایریان بر عراق عرب، سپس شروان و دربند و باکو، سرکوب امیرولی و تصرف ری اشاره کرد (نک : ه د، اویس جلایری). سلطان اویس سرانجام در جمادیالآخر ٧٧٦ / نوامبر ١٣٧٤ در تبریز درگذشت.
سلطان اویس پیش از مرگ، پسر دوم خود سلطان حسین خردسال را به جانشینی برگزید و امرا و سرداران خود را به حمایت از او توصیه کرد. پس از مرگ اویس اینان برای رهایی از دعویهای حسن، پسر مهتر اویس، او را به قتل آوردند و حسین را بر تخت نشاندند (حافظ ابرو، زبدة، ٤٨٩، ٤٩٠).
سلطان حسین در بهار ٧٧٧ق، برای دفع شورش ترکمانان قراقوینلوها به رهبری قرامحمد و بیرام خواجه که آذربایجان را مورد تهدید قرار داده بودند، به طرف وان لشکر کشید و قلعههای مستحکم آنان را فتح کرد. قرامحمد به دنبال شکست سنگین از آل جلایر، اطاعت مجدد از ترکمانان را نسبت به سلطان حسین با تقدیم هدایای بسیار اعلام کرد (حافظ ابرو، همان، ١ / ٥٢٦-٥٢٧؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٦١؛ سومر، ٦٠؛ میرجعفری، ٢٧٥). چالش بزرگ دیگر سلطان حسین، مقابله با فزون خواهی آل مظفر بود؛ پس از مرگ ناگهانی شاه محمود مظفری داماد سلطان اویس که داعیۀ میراث داری او را داشت، شاه شجاع به طمع به دست آوردن آذربایجان، به تبریز لشکر کشید و با شکست دادن سلطان حسین و عادل آقا در اواخر سال ٧٧٧ق تبریز را به تصرف خود درآورد. شاه شجاع چون میدانست استقرار طولانی در تبریز خالی از دشواری نیست و آل جلایر از پایگاه عمیقی در این شهر برخوردارند و نیز به سبب هراس از دستهبندیهای سیاسی و رقابتهای شاهزادگان مظفری در فارس، به ناچار در ٧٧٨ق از تبریز عقب نشست و به درخواست سلطان حسین برای صلح جواب مثبت داد (بیانی، ٥٧، ٥٨؛ حافظ ابرو، همان، ١ / ٥٠٥، ٥٠٦؛ زینالدین، ٩٥، ٩٦؛ کتبی، ١٠٤، ١٠٥).
چندی بعد سلطان حسین با شورش برخی امرا، و استیلای برادر خود شیخ علی بربخشهایی از عراق عرب (٧٨٠ق / ١٣٧٨م) روبهرو شد (حافظ ابرو، همان، ١ / ٥٤١-٥٤٢؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٦٥-٤٤٦٨؛ نیز نک : سومر، همانجا). در این میان پیرعلی بادک، از امرای دورۀ سلطان اویس با شیخ علی متحد شد و بر بغداد استیلا یافت و هر دو تهدید کردند که با شاه شجاع برای تصرف آذربایجان و عراق همداستان خواهند شد (حافظ ابرو، همان، ٢ / ٥٧١-٥٧٢)؛ اما سلطان حسین و سردار نیرومندش عادل آقا در ٧٨٢ق بغداد را گرفتند (همان، ٢ / ٥٧٠).
چندی بعد شاه شجاع به سلطانیه آمد. عادل آقا که پیشتر با او بر تصرف آذربایجان همداستان شده بود، از دعوت او پشیمان شد و همراه سلطان حسین به دفع امیر مظفری برخاست. پس از نبردهایی کار به مصالحه کشید و شاه شجاع بازگشت (همان، ٢ / ٥٧١-٥٧٢). اندکی بعد به درخواست امرای بغداد، شیخ علی و پیرعلی بادک این شهر را تصرف کردند و عراق عرب عملاً از دست سلطان حسین بیرون رفت. شاه منصور مظفری هم به ری یورش آورد و سلطان حسین بیشتر لشکریان خود را به دفع او فرستاد. در این میان سلطان احمد برادر دیگر سلطان حسین از فرصت استفاده کرد و تبریز را گرفت (٧٨٤ق) و سلطان حسین را به قتل آورد. برادر دیگر او بایزید از بیم احمد به سلطانیه نزد عادل آقا گریخت (همان، ٢ / ٥٨١-٥٨٢؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٧٠-٤٤٧٢).
پس از هجومهای عادل آقا و سپس شیخ علی جلایری و پیرعلی به تبریز، سلطان احمد گریخت و به قرامحمد ترکمان پناه برد. قرامحمد پس از قراری که با سلطان احمد نهاد، دست به پیکار گشود و شیخ علی و پیرعلی و بسیاری از یارانشان را کشت و سلطان احمد وارد تبریز شد (حافظ ابرو، همان، ٢ / ٥٨٥؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٧٢-٤٤٧٣؛ سومر، ٦٠-٦١؛ میرجعفری، ٢٧٦). آنگاه پس از ماجراهایی با عادلآقا نیز صلح کرد و آذربایجان به سلطان احمد، و عراق عرب به سلطان بایزید تعلق یافت. سلطان احمد چندی بعد بغداد را هم تصرف کرد و نفوذ خود را تا خوزستان نیز کشاند (خواندمیر، ٣ / ٢٤٨؛ حافظ ابرو، ذیل، ٢٧٤) و عادل آقا را که هنوز در اندیشۀ استقلال بود، گریزاند. چندی بعد هم سلطانیه را از دست بایزید، که به کمک شاه شجاع بر آنجا تسلط یافته بود، درآورد (همو، زبدة، ٢ / ٦٠٢، ذیل، ٢٧٥- ٢٧٦؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٧٥-٤٤٧٩؛ خواندمیر، ٣ / ٢٤٨-٢٤٩).
در این وقت خبر یورش تیمور گورکانی به خراسان منتشر شد و رسولان او روانۀ تبریز و سپس بغداد شدند؛ درحالی که عادل آقا به تشویق تیمور همراه بایزید سلطانیه را گرفت و کوششهای سلطان احمد برای اعادۀ آن به جایی نرسید (شرفالدین، ١ / ٢٨٣؛ حافظ ابرو، همان، ٢٧٦-٢٧٧؛ میرخواند، ٥ / ٤٤٨٠-٤٤٨٢). از آن سوی توقتمیش خان، فرمانروای قبچاق که برای مقابله با تیمور متحدی میجست، کس نزد سلطان احمد فرستاد؛ اما رفتار وهنآور او سبب یورش خان قبچاق به تبریز (٧٨٧ق)، و قتل عام مردم و ویرانی شهر شد (میرخواند، ٥ / ٤٤٨٣-٤٤٨٤؛ حافظ ابرو، همان، ٢٨١).
سلطان احمد به بغداد گریخت و چند ماه بعد تیمور آذربایجان را تصرف کرد (شرف الدین، ١ / ٣٨٩؛حافظ ابرو، همان، ٢٨٦-٨٩) و از سلطان احمد خواست به حضور آید. اگرچه امیر جلایری پاسخی توهینآمیز داد و خشم تیمور را برانگیخت (نوایی، ٦٤-٦٥)، اما چون پیروزیهای او را دید، کوشید تا دوستیاش را جلب کند، بیآنکه حاضر شود خطبه و سکه در بغداد به نام او کند (خواندمیر، ٣ / ٤٥٥). چون تیمور تقاضای او را نپذیرفت، سلطان احمد روی به عثمانیان آورد. سلطان مراد و ایلدرم بایزید هر دو از اتحاد با سلطان احمد استقبال کردند (نوایی، ٢٥-٢٧). در این وقت تیمور رهسپار بغداد شد. سلطان احمد به تدابیر دفاعی برخاست و سپس اموال و خاندان خود را در دژ النجق گذاشت و رفت (٧٩٥ق). به رغم دفاع دلیرانه و سرسختانۀ التون، کوتوال این دژ، به سبب دشمنی و خیانت طاهر پسر سلطان احمد، تیمور سرانجام بر النجق و سپس بغداد مستولی شد و لشکر به تعقیب سلطان احمد فرستاد. سلطان احمد و یاران نزدیکش که نزدیک بود در کربلا گرفتار شوند، جان بهدر بردند و به مصر نزد سلطان برقوق گریختند (ابنعربشاه، ٦١-٦٦؛ میرخواند، ٦(١) / ٤٧١٤؛ خواندمیر، ٣ / ٤٥٦).
چون تیمور بغداد را به سوی قبچاق ترک کرد، سلطان احمد به مدد سپاه مصر باز بر آن شهر استیلا یافت (میرخواند، ٦(١) / ٤٨٣٢). در یورش ٧ سالۀ تیمور به ایران، بغداد در ٨٠١ ق باز آماج حملات او قرارگرفت. سلطان جلایری این بار همراه قرایوسف ترکمان که از برابر تیمور میگریخت، به دربار عثمانی نزد ایلدرم بایزید پناهنده شد (نظامالدین، ٢٤٥-٢٤٦؛ شرفالدین، ٢ / ٢٥٩-٢٦٨؛ ابنعربشاه، ١٧٠-١٧٣؛ میرخواند، ٦(١) / ٤٩٤٧-٤٩٥١؛ خواندمیر، ٣ / ٥٠٣، ٥٠٤).
تیمور پس از لشکرکشی بـه شام، درصدد سرکوب بایزید ــ کـه در غیبـت او بـر آذربایجان تـاخت و تـاز کـرده بـود ــ برآمد و او را در حوالی انقره (آنکارا) درهم شکست. سلطان احمد و قرایوسف به مصر گریختند، اما سلطان فرخ از بیم تیمور هر دو را حبس کرد (خواندمیر، ٣ / ٥٦٧؛ ابنعربشاه، ١٧٧-١٩٠؛ هامرپورگشتال، ١ / ٢٣٣-٢٣٤، ٢٦٦-٢٧٠؛ سومر، ٨٠). تیمور از سلطان فرخ خواست آن دو را به درگاه فرستد، ولی اندکی بعد به ناگاه درگذشت (شعبان ٨٠٧ / فوریۀ ١٤٠٥) و به این ترتیب دو امیر محبوس آزاد شدند و پس از ماجراهایی از مصر بیرون آمدند. سلطان احمد به سرعت آذربایجان را گرفت و چون خبر بازگشت تیموریان را شنید، به عراق رفت. آنگاه قرایوسف بر میرانشاه تیموری غلبه کرد و آذربایجان و اران را گرفت. او برای جلب نظر مردم این نواحی و شخص سلطان احمد، پسر خود پیربداق را که پسرخواندۀ سلطان احمد نیز بود، رسماً فرمانروای آذربایجان خواند. پس از آنکه علاءالدوله پسر سلطان احمد در پی مرگ تیمور از زندان سمرقند رهایی یافت، به جانب تبریز شتافت. قرایوسف در ابتدا با وی مدارا در پیش گرفت، اما با مشاهدۀ اقامت وی در میان کردان و نیز تلاش او در نزدیکی به تبریز، وی را دستگیر و در قلعۀ مستحکمی زندانی ساخت (حافظ ابرو، زبدة، ٣ / ٢٩٥، ٢٩٦، میرخواند، ٦(٢) / ٥٢١١-٥٢١٤، ٥٢٤٥-٥٢٤٩).
پس از آن سلطان احمد بهانۀ لازم را به دست آورد تا نیات خود را در حمله به آذربایجان عملی نماید. از اینرو، در ربیعالآخر ٨١٣ به تبریز لشکر کشید و این شهر را گرفت، اما به زودی از قرایوسف شکست خورد و دستگیر شد. قرایوسف نخست مکتوبی دالّ بر واگذاری حکومت تبریز و بغداد از او گرفت، آنگاه به قتلش آورد (میرخواند، ٦(٢) / ٥٢٤٩-٥٢٥٣).
اگر چه پس از این حادثه سلطان ولد پسر شیخ علی، برادرزادۀ سلطان احمد، مدتی به جنگ با شاه محمود پسر قرایوسف برخاست، ولی با قتل او و استیلای ترکمانان بر بغداد در ٨١٤ ق، دولت آلجلایر درعراق عرب و آذربایجان برافتاد. شماری از جلایریان به خوزستان رفتند و مدتی بر بصره، شوشتر و واسط حکم راندند؛ اما اینان نیز تا ٨٣٦ ق به تدریج از میان رفتند (غفاری، ٢١٧؛ غنی، ٣٩٨؛ اقبال، ٤٦٤-٤٦٥ بیانی، ١٠٩- ١١١).
مآخذ
ابن عربشاه، احمد، زندگانی شگفتآور تیمور (عجایب المقدور)، ترجمۀ محمدعلی نجاتی، تهران، ١٣٣٩ش؛
اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، از استیلای مغول تا اعلان مشروطیت، تهران، ١٣٤٧ش؛
اهری، ابوبکر، تاریخ شیخ اویس، به کوشش وان لون، لاهه، ١٣٧٣ق / ١٩٥٤م؛
بیانی، شیرین، تاریخ آلجلایر، تهران، ١٣٤٥ش؛
تسف، ولادیمیر، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شیرین بیانی، تهران، ١٣٤٥ش؛
حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامع التواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ١٣٥٠ش؛
همو، زبدة التواریخ، به کوشش کمال حاج سیدجوادی، تهران، ١٣٨٠ش؛
خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٣ش؛
رشیدالدین فضل الله، جامعالتواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ١٣٦٢ش؛
زینالدین بن حمدالله مستوفی، ذیل تاریخ گزیده، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٧٢ش؛
شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، ١٣٣٦ش؛
عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٧٢ش؛
سومر، فاروق، قراقوینلوها، ترجمۀ وهاب ولی، تهران، ١٣٦٩ش؛
غفاری قزوینی، احمد، تاریخ جهانآرا، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، ١٣٤٣ش؛
غنی، قاسم، تاریخ عصر حافظ ، تهران، ١٣٢١ش؛
فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤١ش؛
قزوینی، یحیى، لب التواریخ، تهران، ١٣٦٣ش؛
کتبی، محمود، تاریخ آل مظفر، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٤ش؛
میرجعفری، حسین، تاریخ تیموریان و ترکمانان، اصفهان، ١٣٧٥ش؛
میرخواند، محمد، روضة الصفا، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ١٣٨٠ش؛
نطنزی، معینالدین، منتخب التواریخ، به کوشش ژان اوبن، تهران، ١٣٣٦ش؛
نظامالدین شامی، ظفرنامه، به کوشش محمد احمد پناهی سمنانی، تهران، ١٣٦٣ش؛
نوایی، عبدالحسین، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران، ١٣٤١ش؛
هامرپورگشتال، یوزف، تاریخ امپراتوری عثمانی، ترجمۀ زکی علی آبادی، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ١٣٦٧ش.
حمیدرضا کرمیپور