دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٨٢ - بابر
بابر
نویسنده (ها) :
سید محمد سیدی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بابُر، ابوالقاسم میرزا (٨٢٥-٨٦١ق/ ١٤٢٢-١٤٧٥م)، فرزند بایسنقرمیرزا و نوادۀ شاهرخ تیموری. وی از ٨٥١ تا هنگام مرگ، در مازندران، خراسان و اندک زمانی در فارس و عراق عجم فرمان راند (حافظ ابرو، ٢/ ٨١٢؛ اسفزاری، ٢/ ١٨٩). بابر که از دو برادر خود علاءالدوله و محمد کوچکتربود، در زمان شاهرخ از عنایات شاهانه بهرهای نداشت و با مقرری اندک خود روزگار میگذرانید (خواندمیر، ٤/ ٢٢-٢٣؛ دولتشاه، ٤٠٥).
در ٨٥١ق پس از آنکه شاهرخ در ری وفات یافت (ﻧﻜ : ابوبکر طهرانی، ٣١٨؛ میرخواند،٦/ ٧٣٣، بابر که در اردوی شاهی بود، به سوی خراسان حرکت کرد، اما در بسطام با فرستادگان «امیر هندوکه» روبهرو شد که وی را به استراباد فراخواندند (دولتشاه، ٤٣٠؛ میرخواند، ٦/ ٧٣٤-٧٣٦). امیر هندوکه اسباب فرمانروایی او را بر مازندران فراهم ساخت (همو، ٦/ ٧٣٦؛ اسفزاری، ٢/ ١٢٥؛ روملو، ٢٦٥). پس از مرگ شاهرخ، گوهرشاد آغا برای جلوگیری از گسیختگی امور، فرماندهی اردو را به عبداللطیف فرزند الغبیگ واگذار کرد و قاصدی به سوی علاءالدوله، نوۀ مورد عنایت خویش فرستاد که در آن هنگام در هرات جانشین نیای خود بود. همزمان عبداللطیف نیز پیکی به سمرقند نزد پدر(الغبیگ) روانه کرد که وارث حقیقی حکومت به شمار میرفت (میرخواند، ٦/ ٧٣٤، ٧٣٦).
اندکی پس از این وقایع، عبداللطیف به گوهرشاد بدگمان شد و با بیحرمتی بسیار او را اسیر کرد (روملو، همانجا؛ اسفزاری، ٢/ ١٢٣، ١٢٥؛ میرخواند، ٦/ ٧٣٤). علاءالدوله نیز سپاهی به سوی نیشابور گسیل داشت و سپاهیان وی عبداللطیف را گرفتار، و مهد علیا را آزاد کردند (همو، ٦/ ٧٣٧-٧٣٨؛ اسفزاری، ٢/ ١٢٥)، اما در همین هنگام، سپاهیان الغبیگ به عزم تسخیر خراسان از جیحون گذشته بودند. الغ بیگ با شنیدن خبر گرفتاری فرزند، با علاءالدوله از در آشتی درآمد؛ علاءالدوله از پذیرفتن صلح مردد بود که خبر حرکت سپاهیان بابر به سوی خراسان به وی رسید. او ناچار عبداللطیف را آزاد کرد، با الغبیگ پیمان صلح بست و رهسپار مشهد شد (میرخواند، ٦/ ٧٤٠-٧٤١؛ اسفزاری، ٢/ ١٢٩-١٣٠). دو برادر از بیم الغبیگ که مدعی جانشین شاهرخ بود (ﻧﻜ : بارتولد، II/ ١٤٦)، با یکدیگر صلح کردند و ولایت خبوشان (قوچان) را سرحد حکومت خود قرار دادند (اسفزاری، ٢/ ١٢٤، ١٣٠؛ میرخواند، ٦/ ٧٤١؛ عبدالرزاقف ٢/ ٩١٠).
بابر کوشید تا حکومت خویش را بر مازندران استحکام بخشد (همو،٢/ ٩١١-٩٢١). چندی بعد، علاءالدوله به سختی از الغبیگ شکست خورد و به بابر پناه داد (میرخواند، ٦-٧٤٤-٧٤٨؛ اسفزاری، ٢/ ١٣١؛ خواندمیر، ٤/ ٢٤-٢٧؛ عبدالرزق، ٢/ ٩٢٢). بابر ضمن خشنود ساختن برادر و گردآوری سپاه، با الغبیگ از درآشتی درآمد (میرخواند، ٦/ ٧٤٨، ٧٥١) و پس از آنکه به نیروی خویش اعتماد یافت، به سوی خراسان لشکر کشید. وی سپاهیان الغبیگ را شکست داد و هرات، مرکز حکومت خراسان را تسخیر کرد. سپاهیان او را در هرات چندان ستم و غارت روا داشتند که مردم بر ایشان شوریدند و یارعلی ترکمان را که از زندان الغبیگ گریخته بود، به فرمانروایی پذیرفتند. با این حال، حکومت بابر به سبب خامی و بیتدبیری، بیش از ٢٠ روز دوام نیافت، ولی در ذیحجۀ ٨٥٢/ فوریۀ ١٤٤٩بار دیگر بابر بر هرات مسلط گردید (همو، ٦/ ٧٥٤-٧٥٥؛ خواند میر، ٤/ ٣٠؛ عبدالرزاق، ٢/ ٩٦١-٩٦٤).
در ٨٥٣ق والی سیستان که از اطاعت سرباز زد و بابر سپاهی بزرگ برای سرکوب وی حرکت داد؛ اما چون دوری وی از خراسان، ممکن بود عبداللطیف را ـ که باکشتن الغبیگ جانشین او شده بود ـ به حملع به سوی خراسان ترغیب کند، بنابر توصیۀ امیر هندوکه که از اسفزار پیشتر نرفت. اگرچه سپاهیان وی توانستند حاکم سیستان را به اطاعت مجبور سازند (همو، ٢/ ٩٧٤-٩٧٥؛ میرخواند، ٦/ ٧٦٣)، ولی طغیان امیر هندوکه، سردار مورد اعتمادش، این پیروزی را در کام وی تلخ کرد. با آنکه این شورش دیری نپایید و امیر هندوکه به دست سرداران بابر به قتل رسید (میرخواند، ٦/ ٧٦٣-٧٦٤؛ عبدالرزاق، ٢/ ٩٧٦-٩٧٧)، اما همین گسیختگی امور موجب شد تا علاءالدوله از چنگ وی بگریزد. بابر سپاهی به سرکردگی امیر خداداد در پی او فرستاد. علاءالدوله چون عرصه را تنگ دید، کوشید تا خود را به سلطان محمد برساند. محمد که بر فارس و عراق و عجم تسلط داشت، در این زمان، در راه حمله به خراسان بود. و در منطقه جام با سپاهیان محمد درگیر شد، اما شکست خورد و به قلعه عماد گریخت (میرخواند، ٦-٧٦٤-٧٦٦؛ خواندمیر، ٤/ ٤٠).
سلطان محمد پس از این پیروزی، بر تخت پادشاهی هرات تکیه زد، و با عبداللطیف که بر ماوراءالنهر حکم میراند، مکاتباتی دوستانه برقرار کرد؛ اما به علت ستم و غارت محمد و سپاهیانش، رعیت از وی روی گردان شدند (میرخواند، ٦/ ٧٦٢، ٧٦٧-٧٦٨). بابر به استراباد رفت و سپاهیان از هم گسیخته خودرا گردآورد (ابوبکر طهرانی، ٣٢١). وی در ٨٥٤ق/ ١٤٥٠م دوباره به قصد تسخیر خراسان بازگشت و درجنگی سخت، سپاهیان محمد را پراکنده ساخت. اما محمد که در پی سپاهیانش از راه رسیده بود، به اردوی او حمله برد و بابر بار دیگر به قلعه عماد گریخت (همو، ٣٢٢؛ میرخواند، ٦/ ٧٧٠). پس از فرار وی، سلطان محمد اندیشناک از اینکه مبادا گریختن بابر نوعی نیرنگ باشد، خود نیز از معرکه گریخت. دراین میان، علاءالدوله فرصت را غنیمت شمرد و بر هرات مسلط شد (همانجا؛ عبدالرزاق، ٢/ ١٠٠١). سلطان محمد که سپاهش را ضعیف شده میدید، هرات را برای علاءالدوله گذاشت و از راه یزد خود را به شیراز رساند (روملو، ٢٩٩؛ ابوبکر طهرانی، ٣٢٣؛ میرخواند، همانجا). مدتی بعد باربر به هرات بازگشت و علاءالدوله به بلخ گریخت (ابوبکر طهرانی، همانجا، میرخواند،٦/ ٧٧١؛ عبدالرزاق، ٢/ ١٠٠١-١٠٠٢). با این حال، اندکی پس از آن، خبر گردآوری سپاه به وسیلۀ علاءالدوله باربر را مجبورکرد تا در اوج سرمای زمستان به سوی بلخ حرکت کند، و در نهایت علاءالدوله که به کوههای بدخشان گریخته بود، در حوالی هرات به اسارت مأموران بابر در آمد (میرخواند، ٦/ ٧٧٣-٧٧٦؛ عبدالرزاق، ٢/ ١٠١٠-١٠١٣).
در ٨٥٥ق سلطان محمد بار دیگر قصد تسخیر خراسان کرد و با سپاهی گران از مسیر اصفهان، قم و ری به سوی خراسان روی نهاد. بابر در بسطام بود که این خبر را شنید، اما عزم صلح کرد و خواجه مولانا سمرقندی را برای عقد پیمان صلح به سوی محمد گسیل داشت (ابوبکر طهرانی، ٣٢٤؛ میرخواند، ٦/ ٧٧٩-٧٨٠). محمد با پیشنهاد صلح موافقت کرد، ولی شرط کرد که بخش کوچکی از خراسان تحت فرمان او درآید و خطبه و سکه به نام او باشد. بابر شرط را پذیرفت و با خاطری آسوده به مازندران رفت (همانجا، میرخواند، ٤/ ٤٥)؛ اما محمد پیمان گسست و در هنگامی که بابر گمان نمیداشت، به وی هجوم برد. در این نبرد محمد شکست خورد وبه دست سپاهیان بابر اسیر شد (میرخواند، ٦/ ٧٨٠-٧٨١؛ عبدالرزاق، ٢/ ١٠٢٦-١٠٣٢). بابر در نتیجۀ خشم ناشی از این عهدشکنی و نیز سعایت و کینهجویی اطرافیان، به قتل وی همزمان، به نابینا کردن برادر دیگر، علاءالدوله فرمان داد تا خاطر خوبش را به کلی آسوده سازد (همانجاها، خواند میر،٤/ ٤٥-٤٦).
بابر که دیگر منازعی نداشت، دو تن از سرداران خود از به حکومت قم و ساوه گماشت و خود آهنگ تسخیر تمامی عراق عجم و فارس کرد؛ اما از بیم آنکه سپاهیانش بیآزوقه بمانند، به جای مسیر ری و اصفهان، مسیر یزد و شیراز را برگزید. ترکمانان این امر را ناشی از ضعف وی دانستند و در حالی که او هنوز در شیراز بود، بر قم و ساوه استیلا یافتند. بابر رهسپار دفع آنان شد، اما در همین هنگام خبر طغیان مجد علاءالدوله در خراسان به وی رسید. ناچار شتابان خود را به هرات رسانید (میرخواند، ٦/ ٧٨٢-٧٨٤؛ عبدالرزاق، ٢/ ١٠٣٥-١٠٣٨-١٠٤٢).
علاءالدوله که پیش از رسیدن بابر، شکست خورده، لشکریانش پراکنده شده بودند، به سیستان گریخت و از آنجا به جهانشاه ترکمان پناه برد. تسلط ترکمانان از ٨٥٧ق بر سرتاسر عراق و فارس (همانجا) بابر را بر آن داشت تا به مازندران رود تا خود را برای حملۀ مجدد به عراق آماده سازد. همزمان با کوشش وی برای تجهیز و گردآوری سپاه، سلطان ابوسعید، از نوادگان تیمور در ماوراءالنهر قدرت مییافت. آنگاه که بابر آهنگ عراق کرد، سلطان ابوسعید نیز درحال گسترش قلمرو خویش به سوی خراسان بود. بابر ناچار از عراق چشم پوشید و لشکریانش را به سوی خراسان گسیل کرد؛ اما این لشکرکشی، با بیتدبیری فراوان همراه شد. سلطان ابوسعید با شنیدن خبر حرکت سپاه بابر، با هدف صلح، به مقر حکومت خویش بازگشت (همو، ٢/ ١٠٥٢-١٠٥٥؛ میرخواند، ٦/ ٧٨٩-٧٩٠)، اما بابر پبشنهاد صلح را نپذرفت (کاشفی، ٢/ ٥٢٣-٥٢٤). سپاهیان بابر با زحمت بسیار از جیحون گذشتند و محاصرۀ بیحاصل و طولانی سمرقند که نتیجۀ دوراندیشی سلطان ابوسعید بود (ﻧﻜ : روملو،٣٣٥)، سرانجام بابر را به پذیرش صلح ناچار ساخت و رود جیحون به عنوان سر حد حکومت خراسان و ماوراءالنهر پذیرفته شد (عبدالرزاق، ٢/ ١٠٧٧؛ میر خواند، ٦/ ٧٩٠-٧٩٥). بابر با سپاهیانی فرسوده به خراسان بازگشت (دولتشاه، ٤٣٢)، اما در ٨٥٩ق/ ١٤٥٥م بار دیگر حاکم سیستان علم طغیان برافراشت و بابر با فرستادن یکی از سرداران خویش، غائله را فرو نشاند (عبدالرزاق، ٢/ ١٠٨١).
بابر در واپسین سالهای عمر خود به مشهد رفت، و کوشید از باده گساری که عادت همیشگی وی شده بود، توبه کند، اما در ٨٦١ق اندکی پس از آنکه توبۀ خود را شکست، ناگهان و شاید بر اثر مسمومیت از طرف اطرافیان، درگذشت (اسفزاری، ٢/ ١٨٩؛ خواندمیر، ٤/ ٥٧؛ روملو، ٣٦٥-٣٦٦) و پیکر او را در جوار مرقد حضرت رضا(ع) به خاک سپردند (دولتشاه،٤٣٦). با مرگ بابر فرزندش سلطان محمود جانشین وی گردید، اما حکومت او چندان دوام نیافت (اسفزاری،٢/ ١٩٠-١٩٧).
بابر از واپسین افراد خاندانی است که به فرهنگ دوستی و هنرپروری شهرت یافتهاند. وی در مدت بسیار کوتاهی که در شیراز به سر برد، به احداث بنای مقبرۀ خواجه همت گماشت (دولتشاه، ٣٠٨). خود وی نیز از شاعری اندک بهرهای داشت؛ چنانکه گفتهاند در شعر دوستی و شعرشناسی، بر همۀ شاهزادگان تیموری برتری داشته است (ﻧﻜ : نفیسی، ١/ ٢٣٢). دولتشاه سمرقندی وی را دارای طبعی موزون و سخنی چون دُر مکنون دانسته، و غزلی از وی نقل کردهاست (ص ٤٣٢-٤٣٣).علیشیر نوایی (ص ١٢٦، ٣١٥، ٣٧٨) وزیر سلطان حسین بایقرا که گویا وی خود مدتی ملازم بابر بوده (ﻧﻜ : براون، ٣٩٠/ III؛ نفیسی، ١/ ٢٨٩)، از او به عنوان شاعر و پادشاهی کم نظیر و با فرهنگ یاد میکند که به سخنان بزرگان به طریقت توجه بسیار داشته است، و راباعی و غزلی نیز از وی نقل میکند.
تقریباً بیشتر منابعی که از بابر نام بردهاند، او را با صفاتی نیک، چون بلند همتی، بخشندگی و درویش صفتی ستودهاند. برخی از آنها وی را درویش و قلندری دانستهاند که مانند اولیاءالله آگاه از این دنیا رفته است (مثلاً: ﻧﻜ : دولتشاه، ٤٣٠، ٤٣٣-٤٣٥؛ فخری، ٣٨-٣٩؛ اسفزاری، ٢/ ١٨٩-١٩٠؛ پیر بداق منشی، ٥٢٧). اما اگر برخی از اعمال وی چون کشتن و نابیناکردن برادرانش، باز گذاشتن دست سپاهیان در ستم به مردم (دولتشاه، ٤٣١؛ خواندمیر، ٤/ ٣٠)، و غارت قوت لایموت آنان (میراخوند، ٦/ ٧٨٢-٧٨٣) را به یاد آوریم، آنگاه این گفتهها را میتوان در شمار تملقهای معمول منشیانه در مآخذ این دوره دانست. همین نکته در حکایت نقلشده توسط معصوم علیشاه (٢/ ٦٨٤) به خوبی آشکار است. گفتهاند که وی نخستین کس بود که شهر مشهد را «مقدس» نامید (حکیم، ٥٥٧). شاید برخی دین پناهیهای وی ازجمله اظهار فروتنی در برابر پیشوایان طریقت و عالمان دین (ﻧﻜ : اسفزاری، ٢/ ١٧٥) را نیز بتوان به شمار عوام فریبی گذاشت، با اینهمه، در مقایسه با ستمگریهای برخی دیگر از حکمرانان همین خاندان (ﻧﻜ : روملو، ٢٨٣؛ خواند میر ٤/ ٢٩)، میتوان گفت که بابر از صفات انسانی بیشتری برخوردار بوده است.
مآخذ
ابوبکر طهرانی، دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومار، تهران، ١٣٥٦ش؛
اسفزاری، محمد، روضات الجنات، به کوشش محمد کاظم امام، تهران، ١٣٣٨-١٣٣٩ش؛
پیر بداق منشی، جواهر الاخبار، نسخۀ خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، شمـ ٣٥١٧؛
حافظ ابرو، زبدة التواریخ، به کوشش کمال حاج سید جوادی، تهران ١٣٧٢ش؛
حکیم، محمد تقی، گنج دانش، به کوشش محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر، تهران، ١٣٦٦ش؛
خواندمیر، غیاث الدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، ١٣٦٢ش؛
دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش ادوارد براون، لیدن، ١٣١٨ق/ ١٩٠٠م؛
روملو، حسن، احسن التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٤٩ش؛
عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش محمد شفیع، ١٣٦٨ق/ ١٩٤٩م؛
علیشیر نوایی، مجالس النفائس، به کوشش علی اصغر حکمت، تهران، ١٣٦٣ش؛
فخری هروی، محمد، روضة السلاطین، به کوشش حسامراشدی، حیدرآباد دکن، ١٩٦٨م؛
کاشفی، علی، رشحات عینالحیات، به کوشش علیاصغر معینیان، تهران، ١٣٥٦ش؛
معصوم علیشاه، محمد، طرائق الحقائق، به کوشش محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٣١ش؛
میر خوانده، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در زبان فارسی، تهران، ١٣٤٤ش؛
نیز:
Barthold, W. W., Four Studies on the History of Central Asia, tr. V.and T. Minorsky, Leiden, ١٩٦٢;
Browne, E. G., A Literary History of Persia, Combridge, ١٩٥١.
محمد سیدی