دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٢٣٦ - اعظم شاه
اعظم شاه
نویسنده (ها) :
افسانه منفرد
آخرین بروز رسانی :
یکشنبه ٢٨ مهر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
اَعْظَمْ شاه، محمداعظم، شاهزادۀ گوركانی، یكی از ٣ فرمانروای هند پس از اورنگزیب و مدعی امپراتوری گوركانیان. وی چهارمین فرزند اورنگزیب (قس: عبدالسبحان، ١، حاشیۀ ٥) از همسر ایرانیش دِلوس بانو، دختر شاهنوازخان صفوی است كه در ١٢ شعبان ١٠٦٣ ق / ٢٨ ژوئن ١٦٥٣ م در برهانپور زاده شد (فاروقی، ٥٤٤؛ قس: كار، ٣١٥؛ بختاورخان، ١ / ٣٩٦).
محمداعظم هنوز خردسال بود كه در ذیقعدۀ ١٠٦٨ نخستین منصب حكومتی خود «منصب ده هزاری چهار هزار سوار و عنایت عَلَم و نقاره و تومان و طوغ و آفتابگیر و دهكدهكی ... » دریافت كرد (همو، ١ / ٧٤، ٧٥). او از همان ایام در برخی جنگهای پدر شركت جست (همو، ١ / ٢٢، ٢٣، ٤٠، ٨٣، ١٠١، ١٢٩، خافی خان، ٢ / ٢٣). نام محمداعظم به عنوان فرد برگزیدۀ روشن رای بیگم، عمۀ قدرتمندش، برای جانشینی اورنگزیب، از همان ابتدای كودكی به میان آمد. روشن رای در یك دورۀ طولانی بیماری اورنگزیب، ارتباط سلطان را با درباریان قطع كرد و همّ خود را صرف آن نمود تا محمداعظم به جای محمدمعظم، پسر اورنگ زیب از همسر دیگرش، جانشین پدر شود، اما این ماجرا به انجام نرسید (ویلر، II / ٣٣٨).
محمداعظم در سالهای جوانی با برادرانش محمدمعظم و اكبر در جنگهای طولانی اورنگزیب در جنوب هند برای الحاق دكن، سركوب مراتههها و برچیدن بساط سلسلههای شیعی این ناحیه شركت كرد (نك : دنبالۀ مقاله). در همین زمان خواهر سلطان سكندر عادلشاه به دهلی فرستاده شد تا به ازدواج شاهزاده اعظم درآید (سریواستاوا، ٣٥٢). وی و برادرانش به فرماندهی پدر به راجپوتانه لشكر كشیدند و اودیپور را به تصرف درآوردند و شورشِ درگاداس را تهور، پسر جسونت سینگ را فرو نشاندند (آفتاب اصغر، ٣٩١). پس از آن محمداعظم حكومت چیتور یافت (سریواستاوا، ٣٤٦) و در ١٠٩٢ ق / ١٦٨١ م مأمور تعقیب شاهزاده اكبر شد كه بر پدرش اورنگ زیب طغیان كرده بود، ولی اكبر به ایران گریخت (همو، ٣٤٦-٣٤٧, ٣٥٥-٣٥٦؛ لینپول، ٣٨٦؛ نگر، ١٨١). با آنكه محمداعظم در نبردهای بیجاپور همراه پدر بود و از او لقبها و امتیازات بسیار گرفت، اما وی و دلیرخان داوود زایی، یكی از فرماندهان سپاهش، متهم به توطئه برضد اورنگ زیب شدند. امپراتور نیز دلیرخان و دیگر امرای مورد اعتماد محمداعظم را عزل كرد و موجب رنجش شاهزاده شد؛ به گونهای كه اورنگ زیب برای استمالت او خود به اردوی شاهزاده رفت (همو، ١٤٠-١٤١).
در ١١١٣ ق / ١٧٠١ م پس از مرگ شجاعت خان، صوبهدار دكن، محمداعظم به فرمان پدر به صوبهداری احمدآباد گجرات و اجمیر و تصدی منصب چهل هزاری و نیز فوجداری و صوبهداری جودهپور برگزیده شد (گجراتی، ٣٦٥؛ سریواستاوا، ٣٤٩)، اما پس از چندی به سبب بدی آب و هوای آن منطقه، درخواست كرد كه به برهانپور بازگردد (گجراتی، ٣٧٦؛ بوریج، I / ٣٠٨). اورنگزیب در آستانۀ مرگ، این درخواست محمداعظم را بهانهای برای دستیابی به تاج و تخت قلمداد كرد (همانجا)، زیرا محمدكام بخش برادر كهتر محمداعظم كه در این روزها نزد پدر محبوبیت بیشتری یافته بود (چاندرا، ١١؛ خافی خان، ٢ / ٥٤٧؛ غلامحسین، ٢)، ظاهراً حسادت محمداعظم را برانگیخت و موجب «بیاعتدالی و حركتهای بیجا»ی او گردید (خافی خان، همانجا)، چنانكه چند تن از امرای صاحب نفوذ دربار به ویژه اسدخان و پسرش ذوالفقارخان را با خود همراه كرد و فرصتی میجست تا برادر را از دربار دور كند. اورنگ زیب نیز در آخرین روزهای زندگی برای جلوگیری از برخورد میان دو برادر، كام بخش را در مقام صوبهداری بیجاپور از دربار دور كرد (چاندرا، همانجا؛ خافی خان، ٢ / ٥٤٨؛ غلامحسین، همانجا) و ٧ روز بعد در ٢٦ ذیقعدۀ ١١١٨ ق / ١٨ فوریۀ ١٧٠٧ م محمداعظم را به صوبهداری مالوا گمارد (خافیخان، ٢ / ٥٤٨، ٥٦٦؛ چاندرا، غلامحسین، همانجاها).
اورنگ زیب پیش از مرگ، امپراتوری وسیع خود را میان پسرانش تقسیم كرد. بدینگونه كه ایالات شمال و شرق و پایتخت (دهلی) و عنوان سلطان را به محمد معظم شاه عالم، جنوب و جنوب غربی شامل بخش شمالی دكن را كه مركز آگره بود، به محمداعظم، و گُلكنده و بیجاپور را به محمد كام بخش سپرد (بوریج، I / ٣٠٨, ٣٨٥؛ دولافوز، ١٩٤)، اما محمداعظم كه به قصد مالوا تنها دو منزل از اردوی سلطنتی دور شده بود، پس از شنیدن خبر مرگ پدر، به شتاب بازگشت و اسباب سلطنتی را در اختیار گرفت (چاندرا، ١٢؛ بوریج، خافی خان، همانجاها؛ غلامحسین، ٣). تقریباً تمام اشرافی كه در آن هنگام در دربار حضور داشتند، این حركت را تأیید كردند (چاندرا، همانجا). اعظم شاه كسانی چون اسدخان و حمیدالدین خان را نیز كه نخست مقاومتی نشان دادند، به سوی خود جلب كرد (خافی خان، همانجا) و چند روز بعد در ١٠ ذیحجۀ ١١١٨ ق / ٤ مارس ١٧٠٧ م بهعنوان پادشاه جلوس كرد (زامباور، ٤٤٢؛ غلامحسین، همانجا؛ خافی خان، ٢ / ٥٦٦، ٥٧١). اعظم شاه بلافاصله پس از تاجگذاری، خزاین سلطنتی را تصاحب كرد و به عزل و نصب حكام، امرا و منصبداران پرداخت (غلامحسین، ٤).
محمدمعظم كه در این هنگام با عنوان شاه عالم در كابل و لاهور حكومت میكرد (بوریج، همانجا؛ چاندرا، ١٥)، خبر درگذشت پدر را با اندكی تأخیر شنید و بیدرنگ به سوی آگره حركت كرد و چند روز پس از برادر نزدیك لاهور بر تخت نشست (غلامحسین، ٥؛ سریواستاوا، ٤٢١؛ كار، ٣١٥). پس از چند روز محمداعظم شاه برای مقابله با برادر، احمدنگر را ترك گفت و در ١٢ ربیعالاول ١١١٩ ق / ٢ ژوئن ١٧٠٧ م به گوالیار رسید (غلامحسین، ٧؛ خافی خان، ٢ / ٥٨٤؛ كار، همانجا). شاه عالم نامهای به برادر نوشت و ضمن یادآوری مفاد وصیت پدر، او را به صلح و اجتناب از جنگ فراخواند (خافی خان، ٢ / ٥٨٤-٥٨٥؛ غلامحسین، ٥). اعظم شاه این آشتی جویی را نپذیرفت و بر جنگ پای فشرد. در ١٨ ربیعالاول در دشت جاجو جنگ درگرفت. با وجود تهور اعظم شاه و پیروزی او در نخستین ساعات نبرد (خافی خان، ٢ / ٥٨٩، ٥٩٣)، دو پسرش كشته شدند (غلامحسین، ١٠-١١؛ عبرت، ١١٨، ١٢١؛ كار، ٣١٧) و با آنكه متهورانه به قلب سپاه مقابل زد، خود نیز كشته شد و سپاهش روی به گریز نهاد (غلامحسین، ٨؛ خافی خان، ٢ / ٥٩٧؛ عبرت، ١٢٤). پیكرهای محمداعظم و فرزندانش به شاهجهان آباد انتقال یافت و در مقبرۀ همایون به خاك سپرده شد (خافی خان، ٢ / ٥٩٨؛ عبرت، ١٢٤-١٢٥).
محمداعظم پیش از شكست و قتل، دو گام مهم تاریخی برداشت كه چرخشی در سیاست پیشین و خط مشی اورنگ زیب محسوب میشد: نخست موافقت با بهبود بخشیدن به روابط مسلمانان و مراتههها به تشویق ذوالفقارخان، و دیگر، دادنِ مناصب هفت هزاری و عنوانهای «میرزا راجه» و «مهاراجه» به «جای سینگ» و «اجیت سینگ» در جهت نزدیكی مسلمانان و راجپوتها (چاندرا، ١٨-٢١). ظاهراً او و ذوالفقارخان متقاعد شده بودند كه سیاست خشن اورنگ زیب در قبال گروههای قومیِ هند با شكست روبهرو شده است (همانجا).
اعظم شاه در تاریخ ادبیات شبه قاره نیز زبانزد است. وی ممدوح محمدزمان راسخ لاهوری (د ١١٠٧ ق) بود. این شاعر از ملازمان او به شمار میرفت و منصب هفتصدی داشت (صفا، ٥(٢) / ١٤١٢). عبدالقادر بیدل دهلوی (د ١١٣٣ ق) نیز مدتی در خدمت او بود و شاعر در یادداشتهای خود به این ملازمت در ٢٦ تا ٢٨ سالگی خود اشارۀ صریح دارد (پاكفر، ٧٠- ٧٨؛ خافی خان، ٢ / ٥٥٣). بیدل در قصیدهای مندرج در خزانۀ عامره و مرآت الخیال از محمداعظم نام برده است (پاكفر، ٥٧).
مآخذ
آفتاب اصغر، تاریخنویسی فارسی در هند و پاكستان، لاهور، ١٣٦٤ ش؛
بختاورخان، محمد، مرآة العالم: تاریخ اورنگ زیب، به كوشش ساجده علوی، لاهور، ١٩٧٩ م؛
پاكفر، محمدسرور، «سی مقاله دربارۀ بیدل»، مجلۀ ملیتهای برادر، كابل، ١٣٦٥ ش؛
خافی خان نظامالملكی، محمدهاشم، منتخب اللباب، به كوشش احمد صاحب، كلكته، ١٨٧٤ م؛
دولافوز، ث. ف.، تاریخ هند، ترجمۀ محمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، ١٣١٦ ش؛
زامباور، معجم الانساب، ترجمۀ زكی محمدحسن و حسن احمد محمود، بیروت، ١٩٨٠ م؛
صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٧٢ ش؛
عبرت لاهوری، محمدقاسم، عبرتنامه، به كوشش ظهورالدین احمد، لاهور، ١٩٧٧ م؛
گجراتی، علی محمد، مرآت احمدی، بمبئی، ١٣٠٧ ق؛
نیز:
Abdus Subhan, tr. and notes on Tā’rīkh-i-Bangāla-i-Mahābatjangī of Yūsuf ‘Alī Khān, Calcutta, ١٩٨٢; Beveridge, H., A Comprehensive History of India, London, ١٨٧١; Chandra, S., Parties and Politics at the Mughal Court ١٧٠٧-١٧٤٠, Aligarh, ١٩٥٩; Faruki, Z., Aurangzeb His Life and Times, Lahore, ١٩٧٧; Gholam Hossein Khan, The Sëir Mutaqherin, Lahore, ١٩٧٥; Kar, H. C., Military History of India, Calcutta, ١٩٨٠; Lane-Poole, S., Mediaeval India Under the Mohammedan Rule, Delhi, ١٩٨٠; Nagar, I., Futuhat-i-Alamgiri, tr. Tasneem Ahmad, Delhi, ١٩٧٨; Srivastava, A. L., The Mughul Empire (١٥٢٦-١٨٠٣ A. D.), Agra, ١٩٦٦; Wheeler, J. T., India Under the Muslim Rule, Delhi, ١٩٧٥.
افسانه منفرد