دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢١ - ابویعقوب
ابویعقوب
نویسنده (ها) :
عنایت الله فاتحی نژاد
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٣٠ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبویَعْقوب، یوسف بن عبدالمؤمن بن علی (٥٣٣-٥٨٠ ق / ١١٣٩-١١٨٤ م)، دومین خلیفۀ موحدون در مغرب و اندلس. نسب وی به قبیلۀ معروف قیس عیلان میرسد (ابن عذاری، ٣ / ٥٦؛ ابن خلدون، یحیی، ١ / ١٧٠). پدرش عبدالمؤمن نخستین خلیفۀ موحدون و از «اصحاب عشرۀ» ابن تومرت (ه م) ومادرش عایشه (یا زینب) دختر موسی بن سلیمان بود (ابن ابی زرع، ٢٠٥؛ مراكشی، ٢٣٧). ابویعقوب در تینمَلَّل زاده شد و در همانجا پرورش یافت (ابن عذاری، ٣ / ١٣٩؛ قس: عنان، ٢ / ١٣٥). زندگی ابویعقوب را میتوان به دو دورۀ عمده تقسیم كرد:
١. امارت اشبیلیه (٥٥١-٥٥٧ ق)
در ٥٥١ ق خلیفۀ عبدالمؤمن به درخواست برخی از بزرگان اشبیلیه، ابویعقوب را كه جوانی كم سال بود، به ولایت اشبیلیه گماشت. اندكی پس از آغاز حكومت وی در طبیره در جنوب پرتغال شورشی به سركردگی علی وهیبی برپا شد. حاكم جوان بدانجا لشكر كشید و شهر را از دریا و زمین فرو گرفت و سرانجام شورشیان را به تسلیم واداشت. سپس یكی از سردارانش را به نواحی غربی روانه ساخت و سرزمینهای تحت تصرف ابنوزیر را باز پس گرفت (ابن عذاری، ٣ / ٣٤). سال بعد ابویعقوب با سپاهی مجهز بر مسیحیانی كه چشم به اشبیلیه دوخته بودند، تاخت، اما در برابر تهاجم سنگین آنان تاب نیاورد. در این جنگ بسیاری از سران موحدون كشته شدند و ابویعقوب با زحمت بسیار خود را از مهلكه نجات داد (همو، ٣ / ٣٧- ٣٨).
در ٥٥٤ ق نیز كه ابن مردنیش (ه م) بر شهر جیان دست یافته و قرطبه را به محاصره گرفته بود، به گمان اینكه اشبیلیه آمادۀ تسلیم است، دست از محاصرۀ قرطبه كشید و روانۀ اشبیلیه شد. ابویعقوب به دفاع از شهر برخاست و سرانجام حلقۀ محاصره را شكست و ابن مردنیش را به عقب راند (ابن صاحب الصلاة، ٦٧- ٦٨؛ ابن عذاری،٣ / ٤٠-٤١). از برخی روایات چنین برمیآید كه در ٥٥٧ ق ابویعقوب از حكومت اشبیلیه دست كشید و عبدالله بن ابی حفص ولایت آنجـا را بر عهده گرفت (نک : ابن صاحب الصلاة، ١٢٨؛ ابن عذاری، ٣ / ٤٩-٥١). در همین سال ابن همشك (ه م) غرناطه را تصرف كرد. عبدالمؤمن سپاهی گران به فرماندهی ابویعقوب روانۀ نبرد ساخت. در مالقه سپاهیان برادرش ابوسعید نیز به اوپیوستند و ابویعقوب، خود در وادی دلر در جنوب غرناطه اردو زد، آنگاه با شبیخون بر سپاه دشمن مواضع مسیحیان را در اطراف غرناطه در هم شكست (٢٨ رجب ٥٥٧) و با پیروزی وارد شهر شد (ابنصاحب الصلاة، ١٢٣-١٢٤، ١٣٠-١٣٤؛ ابن عذاری، ٣ / ٥٢-٥٣). پس از این پیروزی بزرگ، ابویعقوب به قرطبه بازگشت و مورد استقبال قرار گرفت و پس از اندكی درنگ در قرطبه اشبیلیه، در محرم ٥٥٨ برای دیدار با پدرش روانۀ مراكش شد (ابن صاحب الصلاة، ١٣٩-١٤١؛ ابن عذاری، ٣ / ٥٣-٥٤).
٢. حكومت (٥٥٨-٥٨٠)
پس از مرگ عبدالمؤمن (٥٥٨ ق / ١١٦٣ م)، به رغم ولایت عهدی فرزند ارشدش محمد كه در ٥٤٩ ق رسماً اعلام شده بود، ابویعقوب با اقدامی ناگهانی وارث تاج و تخت شد. بنابر برخی منابع كهن، خلیفه در واپسین روزهای زندگی، محمد را كه به فساد اخلاق شهرت یافته، و به بیماری جذام مبتلا بود، از ولایتعهدی انداخته و ابویعقوب را به جانشینی خود گمارده بود. ابوحفص فرزند و وزیر مقتدر عبدالمؤمن، مرگ پدر را پنهان داشت و به رغم مخالفت دیگر برادران، مقدمات بیعت با ابویعقوب را فراهم ساخت؛ سپس خلیفۀ جوان از سلا به مراكش رفت و به خلافت نشست. در این هنگام مرگ خلیفه ار آشكار ساختند و پیكرش را در كنارۀ مقبرۀ ابن تومرت به خاك سپردند (ابن صاحب الصلاة، ١٥٤-١٥٥، ١٦٣- ١٦٤؛ ابن عذاری، ٣ / ٥٨-٦٠؛ ابن ابی زرع، ٢٠٨؛ مراكشی، ٢٣٦؛ ابن اثیر، ١١ / ٢٩١؛ ابن كثیر، ١٢ / ٢٤٦).
به گفتۀ مراكشی (همانجا) پس از مرگ عبدالمؤمن، فرزندش محمد، ٤٥ روز حكومت كرد وسپس توسط برادرانش ابوحفص و ابویعقوب خلع شد (قس: ابن خلكان، ٧ / ١٣٠؛ ذهبی، ٢١ / ٩٩؛ مقدیش، ١ / ٤٦٦)، از این رو چندان بعید نیست كه روایت خلع محمد توسط پدرش ساختگی باشد؛ چنانكه خودداری علی و عبدالله و عثمان فرزندان دیگر خلیفه از بیعت با ابویعقوب نیز این نظر را تقویت میكند. ابویعقوب دراین زمان نام خلیفه بر خود ننهاد وتنها خود را امیر خواند (ابن عذاری، ٣ / ٥٩؛ ابن ابی زرع، ٢٠٨- ٢٠٩). از آن پس ابویعقوب به همۀ ولایات قلمرو موحدون در مغرب و اندلس نامه نوشت و بیعت طلبید. در ٥٥٩ ق دو برادرش ابوسعید، حاكم قرطبه و ابومحمد، والی بجایه كه از ابتدا با جانشینی وی مخالف بودند، به همراه سران قلمرو حكومتهایشان به مراكش آمدند و با ابویعقوب بیعت كردند و سرانجام بیعت نهایی با كوشش برادرش ابوحفص عمر، در ربیعالاول ٥٦٠ انجام گرفت (همانجا؛ عنان، ٢ / ١٣-١٤). ابویعقوب از آغاز، ابوحفص را كه عامل اصلی به قدرت رسیدن وی بود، وزیر(حاجب) خود گردانید و بیشتر امور را به دست او سپرد، چنانكه گویی خلیفۀ واقعی او بود (نک : دنبالۀ مقاله).
در آغاز خلافت ابویعقوب، شورشی در منطقۀ غماره به سركردگی مزیزدع (مرزدغ) از قبیلۀ صنهاجه، برپا شد كه تا نواحی تاودا (تاوده)، نزدیك فاس، پیش رفت. یوسف بن سلیمان فرمانده سپاه خلیفه، شورشیان را سركوب كرد و سركردۀ آنان را به قتل رساند و سر او را نزد ابویعقوب آورد (بیذق، ١٢٤؛ ابن ابی زرع، ٢٠٩-٢١٠؛ ذهبی، ٢١ / ١٠٠). همزمان با سركوب این شورش، ابوحفص سرگرم جنگ با ابن مردنیش بود و در غیاب او، ادریس بن جامع كه ازخویشان ابن تومرت بود، به وزارت گماشته شد (ابنصاحب الصلاة، ١٩٥-١٩٧، ٢١٠). در اوایل ٥٦٢ ق بار دیگر در غماره شورشی پدید آمد و سبع بن منخفاد (منغفاد) سركردۀ شورشیان، منطقۀ وسیعی را در سواحل مدیترانه تا سبته تصرف كرد و پس از قتل و اسارت بسیاری از مردم این نواحی، از طرف مغرب تا منطقۀ القصر الكبیر پیش رفت. تسلط ابن منخفاد بر این مناطق كه شریان حیاتی و مواصلاتی مغرب و اندلس بود، برای حكومت ابویعقوب خطری بسیار جدی به شمار میرفت. از همین رو وی دو سپاه از دو جبهۀ مختلف برای سركوب او روانه ساخت. شورشیان در برابر هر دو سپاه به سختی پای فشردند و ابویعقوب ناچار خود به همراه برادرانش، ابوحفص و ابوسعید با سپاهیگران راهی غماره شد. سپاه وی با نفوذ به قلب مواضع شورشیان آنان را به سختی شكست داد (شوال ٥٦٢). در این جنگ سبع بن منخفاد كشته شد و ابویعقوب با غنایم و اسرای بسیار به مراكش بازگشت. سپس ابوعبدالله بن ابراهیم، به فرمان ابویعقوب، مسیحیان همپیمان ابن مردنیش را كه منطقۀ میان غرناطه و وادی آش در اختیارشان بود و از آنجا پیوسته بر نواحی اطراف غرناطه میتاختند، به سختی در هم كوبید و بدینسان آن نواحی را از خطر حملات مسیحیان رهانید (همو، ٢٢٠-٢٢١؛ عنان، ٢ / ٢٣). موحدون پس از سركوب شورشیان و نیز كوتاه كردن دست مسیحیان و نیروهای ابن مردنیش از نواحی غرناطه، با ابویعقوب تجدید بیعت كردند (٥٦٣ ق). ابویعقوب به دیگر نواحی اندلس نامه نوشت و از حكام آنجا خواست تا از مردم مجدداً بیعت بگیرند. به گفتۀ برخی از تاریخنویسان، از آن پس وی خود را رسماً «امیرالمؤمنین» نامید (ابن صاحب الصلاة، ٢٥٨-٢٦٧؛ ابن عذاری، ٣ / ٧٣-٧٤؛ سلاوی، ٢ / ١٤٨)، گرچه پیش از آن نیز وی گاه در برخی نامهها، خود را به این عنوان میخواند (نک : ابن صاحب الصلاة، ٢٢٥).
در جمادیالآخر ٥٦٣، ابویعقوب برادرش ابراهیم را به ولایت قرطبه برگماشت. این شهر از ٥٦١ ق بدون والی بود (همو، ٢٧٢؛ عنان، ٢ / ٢٩). ورود او به قرطبه سرآغاز حركتی جدی بر ضد مسیحیان و دیگر دشمنان موحدون بود. ابویعقوب قبل از ورود ابراهیم به قرطبه، به ابوعبدالله والی غرناطه نامه نوشت و او را از تصمیم خود مبنی بر آغاز جهادی بزرگ بر ضد دشمنان موحدون در اندلس آگاه ساخت و از وی خواست تا در تهیۀ ساز و برگ سپاه ابراهیم و نیز سپاهیان اشبیلیه كه به زودی به او خواهند پیوست، از هیچ تلاشی دریغ نكند (ابن صاحب الصلاة، ٢٧٢-٢٧٤). همزمان با رسیدن این نامه به دست ابوعبدالله، عدهای از مسیحیان به فرماندهی خیرالدو (و به روایتی ابن مردنیش) از وادی آش به راه افتادند و وادی شنیل در غرب غرناطه را مورد تهاجم قرار دادند و با قتل عام بسیار تا رنده در جنوب غرناطه پیش تاختند. ابوعبدالله سپاهی مجهز تدارك دید و برای مقابله با مسیحیان روانه ساخت. دو سپاه در نزدیكی وادی آش به هم رسیدند و مسیحیان در پی ضربات سنگین موحدون، روی به گریز نهادند (هم، ٢٧٤-٢٧٥؛ ابن عذاری، ٣ / ٧٥-٧٦؛ عنان، ٢ / ٢٩-٣٠).
در ذیعقدۀ ٥٦٣ سپاهیان ابویعقوب و بر طبیره كه از پرآشوبترین شهرهای اندلس به شمار میرفت و او از مدتها قبل سودای تصرف آن را درسر داشت، دست یافتند. حاكم طبیره عبدالله بن عبیدالله مردی شورشی بود و درآن نواحی قتل و غارت بسیار میكرد. موحدون طبیره را از دریا و خشكی محاصره كردند و به تصرف خود در آوردند (ابن صاحب الصلاة، ٢٨٣- ٢٨٤؛ عنان، ٢ / ٣٠).
غرب اندلس نیز از مدتها قبل، از طرف افونسوانریكش پادشاه پرتغال تهدید میشد و خطری جدی برای آن نواحی به شمار میرفت. وی هرگاه فرصتی مییافت، سرزمینهای مجاور را مورد تجاوز قرار میداد (ابنصاحب الصلاة، ٢٨٩؛ ابن عذاری، ٣ / ٧٨- ٧٩؛ عنان، ٢ / ٢٥-٢٧)، اما در اواخر ٥٦٣ ق رویداد مهمی اتفاق افتاد كه خاطر خلیفۀ موحدون تا مدتها از جانب غرب آسوده شد: فرناندو رودریگز حاكم ترجاله و داماد فرناندوی دوم به همراه برادارنش به اشبیلیه آمد و به موحدون پیوست. ابویعقوب وی را به مراكش فرا خواند و از او به گرمی استقبال كرد. سپس فرناندوی دوم ببوج (فرزند آلفونسوی هفتم) معروف به سلیطن حاكم سبطاط (لئون) نیز با موحدون پیمان صلح و دوستی به امضا رساند (ابنصاحب الصلاة، ٢٨٤-٢٨٧؛ عنان، ٢ / ٣٠- ٣١). پس از آن فرناندو برای حمله به سرزمینهای پرتغال، استحكاماتی در مرز بین دو كشور ایجاد كرد و با یاری موحدون به موفقیتهایی دست یافت. نخستین ثمرۀ این اتحاد، پیروزی فرناندو بركنت نونیوپرت دلارا حاكم طُلیطله بود. از آن پس سپاهیان فرناندو و موحدون بر نواحی قشتاله دست یافتند و تا حدود آستوریاس پیش رفتند (ابنصاحب الصلاة، ٢٨٦-٢٨٧؛ عنان، ٢ / ٣٢). در همین هنگام افونسو پادشاه پرتغال به یاری خیرالدو و به قصد تصرف بَطَلیوس حملهای تدارك دید و سرانجام در رجب ٥٦٤ این شهر را محاصره كرد (ابن صاحب الصلاة، ٢٨٨-٢٩٠). ابویعقوب همینكه خبر محاصرۀ بطلیوس را شنید با سپاهی از مراكش به قصد اندلس خارج شد، اما در بین راه به پیشنهاد بزرگان موحدون، ابوحفص عمر بن یحیی را روانه ساخت و خود به مراكش بازگشت. قبل از رسیدن ابوحفص به بطلیوس، فرناندو ببوج همپیمان موحدون به یاری محاصره شدگان شتافت. حاكم بطلیوس كه از رسیدن نیروهای فرناندو به پشت دروازههای شهر مطلع شد، نیروهای خود را از راهی مخفی، از فراز قلعه به داخل شهر فرود آورد و دروازههای شهر را به روی سپاه فرناندو گشود. آنگاه هر دو سپاه بر پرتغالیان هجوم بردند و بسیاری از آنان را به قتل رساندند. افونسو نیز در هنگام فرار دستگیر شد و بطلیوس دوباره به دست مسلمانان افتاد (همو، ٢٩١-٢٩٢، ٢٩٥- ٢٩٦؛ ابن عذاری، ٣ / ٨٢-٨٣).
در این هنگام میان این مردنیش و همپیمانش ابن همشك كه به نیابت از او بر نواحی جیان، بیاسه و ابده حكم میراند، اختلاف افتاد. چون دامنۀ اختلافات بالا گرفت، ابن همشك نامهای به موحدون نوشت و فرمانبرداری خود را از ابویعقوب اعلام كرد (ابن صاحب الصلاة، ٣٠٢-٣٠٤؛ شكیب، ٣ / ٤٣٠؛ عنان، ٢ / ٣٩-٤٠). با اینهمه، فرمانروایی موحدون اوضاع و احوال چندان مساعدی نداشت. ابن مردنیش كه ضربهای سخت و نابهنگام خورده بود، درصدد انتقامجویی برآمد و پیدرپی بر جیان حمله كرد. در غرب اندلس، بطلیوس نیز بار دیگر مورد تهدید مسیحیان قرار گرفت. یوسف، والی وقت بطلیوس اگرچه در استوار ساختن مواضع خود كوشش بسیار كرد، اما در برابر خیرالدو تاب نیاورد و سرانجام خیرالدو در یك حملۀ بزرگ در اواخر ٥٦٤ ق سپاه موحدون را كه به حیله به بیرون شهر كشانده بود، درهم شكست و بسیاری از آنان را به اسارت گرفت (ابن صاحب الصلاة، ٣٠٥- ٣٠٦). از طرف شمال نیز كنت نونیو از طلیطله با سپاهی به طرف جنوب به راه افتاد و در سر راه خود به قتل و غارت پرداخت. اما موحدون ترجیح میدادند نیروی خود را برای نبرد با ا بن مردنیش ذخیره سازند (همو، ٣١٠-٣١٢؛ عنان، ٢ / ٤٢). در این میان ابویعقوب كه با سپاهی گران عازم اندلس بود، بیمار شد و نتوانست به وعدهای كه برای شركت در جها داده بود، وفا كند. به هر حال وی ابوحفص را به درخواست ابنهمشك به فرماندهی سپاهی بزرگ روانۀ جنگ با ابنمردنیش كرد (ابنصاحب الصلاة، ٣١٢؛ ابن عذاری، ٣ / ٨٨). سپاه موحدون در اوایل ٥٦٦ ق به اشبیلیه رسید. آنان ابتدا بطلیوس را از چنگ پرتغالیان درآوردند، آنگاه در جنگ با ابنمردنیش، همۀ پایگاههای او را نابود ساختند. ابن مردنیش سپاهی به لورقه كه دژ مقدم مرسیه به شمار میرفت، گسیل داشت. مردم لورقه به موحدون پیوستند. سپاه موحدون ضمن تصرف شهرهای لورقه، بسطه و المریه، سرانجام مرسیه را به محاصره درآوردند (ابن صاحب الصلاة، ٣١٣-٣١٤، ٣١٦-٣٢١). ابویعقوب خود نیز با سپاهی گران كه از میان قبایل مغرب گردآورده بود، از مراكش بیرون تاخت. سرانجام سپاه ابویعقوب كه در بین راه به تدریج بر شمارشان افزوده شده بود، به اشبیلیه درآمد (١٢ شوال ٥٦٦) و سپس رهسپار قرطبه شد (همو، ٣٢٣-٣٢٤، ٣٣١-٣٤٤، ٣٤٩، ٣٦٢، ٣٧٠).
سپاه دیگر موحدون نیز به فرماندهی ابوحفص پس از پیروزیهایی كه در جنگ با ابن مردنیش به دست آورده بود، به اشبیلیه بازگشت و مورد استقبال ابویعقوب و سران موحدون قرار گرفت (محرم ٥٦٧). اندكی بعد ابن مردنیش درگذشت و فرزندش هلال و بزرگان شرق اندلس تسلیم موحدون شدند (همو، ٣٧٠-٣٨٠). اكنون گرچه ابویعقوب نخست به اندیشۀ حمله به غرب اندلس و بازپسگیری شهرهایی كه به دست مسیحیان افتاده بود، برآمد، اما هلال بن مردنیش كه با فرماندهان خود به اشبیلیه آمده بود، از ابویعقوب درخواست تا به سرزمینهای مسیحی در نواحی شرقی از جمله وَبْذه لشكر كشد. از این رو ابویعقوب حمله به غرب را به بعد موكول كرد (همو، ٣٨٠-٣٨١؛ مراكشی، ٢٤٨- ٢٤٩؛ مقدیش، ١ / ٤٦٦-٤٦٧) وسپس با سپاه خود از اشبیلیه خارج شد و چون قصد كرد قلعۀ بلج را كه در محاصرۀ ابن همشك بود، بگشاید، مسیحیان از بیم، سر به فرمان نهادند (ابن صاحب الصلاة، ٣٩٨-٤٠١). وی در سرِ راه خود قلعۀ كَرَس را نیز به صلح گرفت و به ابن همشك سپرد. سپس برادر خود ابوسعید را با سپاهی روانۀ نواحی قشتاله و شهر وبذه كرد (همو، ٤٠١-٤٠٣). مسیحیان نخست به دفاع پرداختند، لیكن سپاه خلیفه آنان را به درون شهر راند و شهر را به محاصرۀ خود درآورد، اما بروز برخی حوادث ناگهانی و نیز كمبود آزوقه، سپاه ابویعقوب را سخت ناتوان كرد (همو، ٤٠٣-٤١١؛ مراكشی، ٢٥٠-٢٥١؛ ابن خلكان، ٧ / ١٣١، ١٣٥). ابویعقوب با شنیدن خبر نزدیك شدن قوای آلفونسوی هشتم برای یاری مسیحیان، بیدرنگ فرمان عقبنشینی داد و لشكریان به سختی خود را به مرسیه رساندند و ابویعقوب در اوایل ربیعالاول ٥٦٨ به اشبیلیه بازگشت (ابن صاحب الصلاة، ٤١١-٤١٤، ٤١٥-٤٢٤؛ ابن عذاری، ٣ / ٩٦-٩٧؛ عنان، ٢ / ٧٤-٨٤).
زمانی كه ابویعقوب سرگرم جنگ در نواحی شرقی بود، افونسو انریكش با كمك سردار خود خیرالدو شهر باجه در غرب اندلس را تصرف كرد. كنت خیمنو (قومس) نیز با سپاهی مجهز از شهر آبله به سوی جنوب به راه افتاد و با غنایم بسیاری كه در راه به دست آورده بود، رو به غرب اندلس نهاد و تا بُلیارِش نزدیك القصیر پیش تاخت (اوایل شعبان ٥٦٨). ابویعقوب سپاهی روانۀ نبرد كرد. مسیحیان به سختی شكست خوردند و كنت خیمنو كشته شد و سر او را نزد ابویعقوب آوردند (ابن صاحب الصلاة، ٤٢٨-٤٣٢؛ ابن عذاری، ٣ / ٩٨- ٩٩؛ عنان، ٢ / ٨٦- ٨٩). ابویعقوب به دلگرمی این پیروزی، بر آن شد تا نقشۀ حمله به غرب را كه از مدتها پیش در اندیشۀ آن بود، عملی كند. ازاینرو سپاهی بزرگ با ساز و برگ فراوان روانۀ غرب كرد. سپاهیان از بطلیوس گذشته و تا حوالی طَلَبیره در كنارۀ رود تاجه در غرب طلیطله پیش تاختند. شمار بسیاری از سپاه مسیحیان كشته شدند و سپاه ابویعقوب با اسیران و غنایم بسیار به اشبیلیه بازگشتند. با تكرار حملات، مسیحیان پیشنهاد صلح كردند. گفتوگوهای صلح گرچه به درازا كشید، ولی سرانجام پیمانی بین مسیحیان و مسلمانان به امضا رسید (ذیحجۀ ٥٦٨). ظاهراً هدف ابویعقوب از صلح، بازسازی شهرهایی بود كه مسیحیان ویران كرده بودند (ابن صاحب الصلاة، ٤٣٦-٤٣٧؛ عنان، ٢ / ٨٩-٩٠).
خیرالدو، سردار افونسو نیز به اشبیلیه آمد و گرچه خود را بنده و خادم ابویعقوب خواند، اما برخلاف عهد خود، چون خواست با افونسو نهانی ارتباط برقرار كند، به دستور ابویعقوب زندانی شد و سپس به قتل رسید (ابنعذاری، ٣ / ١٠٣؛ عنان، ٢ / ٩٠).
از آن پس، ابویعقوب مدتی به آبادانی شهرهایی چون باجه كه دو سال پیش، به دست افونسو ویران شده بود، پرداخت، اما اندكی بعد (صفر ٥٧٠)، سپاهی بزرگ برای جنگ با فرناندوی دوم پادشاه لئون كه پیمان شكنی كرده بود، روانه ساخت. موحدون به شهر ردریكو پایتخت لئون حمله بردند، اما بر آن دست نیافتند (ابن عذاری، ٣ / ١٠٣-١٠٤؛ عنان، ٢ / ٩١-٩٢).
ابویعقوب در شعبان ٥٧١ اشبیلیه را به قصد مراكش ترك گفت (ابن عذاری، ٣ / ١٠٧- ١٠٩؛ عنان، ٩٣). اندكی پس از استقرار وی در مراكش، در شهر طاعون افتاد كه بسیاری جان باختند. ابویعقوب ٤ تن از برادرانش را از دست داد و خود نیز گرفتار شد، اما از مرگ نجات یافت (ابن عذاری، ٣ / ١٠٩-١١٠).
در اواخر ٥٧٢ ق قبایل صنهاجه سر به شورش برداشتند، خلیفه پسر خود ابویوسف یعقوب (ه م) را به فرماندهی جنگ برگزید، اما دیری نپایید كه آن قبایل سر به فرمان نهادند و سپاه خلیفه به مراكش بازگشت (همو، ٣ / ١١٠؛ عنان، ٢ / ٩٥). در همین هنگام آلفونسوی هشتم پادشاه قشتاله و كشت نونیو حاكم طلیطله پیمان شكسته و شهر قونقه (كونكه) را محاصره كردند. ابوالحسن والی قرطبه به فرمان خلیفه با سپاهی از موحدون بر نواحی طلیطله تاخت و با غنایم بسیار بازگشت (شوال ٥٧٢)، اما كوشش او و والی اشبیلیه برای رهایی قونقه از محاصرۀ مسیحیان مؤثر نیفتاد و سرانجام شهر پس از ٩ ماه به دست مسیحیان افتاد (ابنعذاری، ٣ / ١١٠-١١١؛ عنان، ٢ / ٩٥-٩٧). موحدون سپس با حملات فرناندوی دوم (ببوج) به اشبیلیه و پیشروی او تا اركش و شریش و مناطق جنوبی اشبیلیه (ابنعذاری، ٣ / ١١١) و نیز در نواحی غربی با حملۀ افونسو پادشاه پرتغال در ٥٧٣ ق به شهر باجه روبهرو شدند (عنان، ٢ / ٩٧).
در ٥٧٥ ق تاخت و تاز پرتغالیان در دریا و خشكی شدت گرفت و خلیفه به غانم بن مردنیش فرمان داد تا بر سواحل پرتغال حمله برد. غانم گرچه رهسپار اشبونه شد و بر دو كشتی از ناوگان پرتغال دست یافت، اما ناوگان پرتغال راه جنوب پیش گرفت و جزیرۀ سلطیش را تصرف كرد و بسیاری از مسلمانان اسیر شدند (ابن عذاری، ٣ / ١١٣؛ عنان، ٢ / ٩٩-١٠٠).
اینك ابویعقوب از هر سو گرفتار رویدادهای تلخ بود: مرگ برادرش ابوحفص كه بازوی نیرومند او به شمار میرفت (٥٧٥ ق)، شورش مردم قفصه در جنوب قیروان و تاخت و تاز پرتغالیان در جنوب اندلس از دریا و خشكی (ابن عذاری، ٣ / ١١٣-١١٤، ١١٨؛ عنان، ٢ / ١٠١-١٠٢).
ابویعقوب در ٥٧٦ ق شهر قفصه را محاصره كرد و شورشیان را به تسلیم واداشت (ابن عذاری، ٣ / ١١٤-١١٦؛ ابن خلدون، العبر، ٦ / ٢٤٠-٢٤١؛ ابن اثیر، ١١ / ٤٦٧- ٤٦٨).
موحدون دوباره در چند مورد، با پرتغالیان درگیر شدند و یك بار غانم بن مردنیش به اسارت درآمد (ابن عذاری، ٣ / ١١٦)، ولی در اواخر ٥٧٦ ق در جنوب اشبونه، در جنگ سختی كه میان دو سپاه درگرفت، مسلمانان پیروز شدند (همو، ٣ / ١١٧- ١١٨). از آن پس، تجاوز پرتغالیها به اندلس شدت بیشتری گرفت و موحدون بارها در مناطق گوناگون مورد حملات سهمگین آنان قرار گرفت.
ابویعقوب كه از حوادث سالهای اخیر در اندلس به هیچ روی خرسند نبود و از سویی به خوبی دریافته بود كه قدرت دفاعی موحدون در آنجا بسیار ضعیف شده و بیشتر شهرها صحنۀ تاخت و تاز مسیحیان گردیده، بر آن شد تا خود به قصد جهاد راهی اندلس شود. از این رو سپاهی گران را كه از مدتها قبل در تدارك و تجهیز آن بود، به حركت درآورد (شوال ٥٧٩). در بین راه قبایل عرب و در اشبیلیه جنگجویانی از شهرهای دیگر به سپاه موحدون پیوستند (همو، ٣ / ١٢٨-١٣٢؛ ابن ابی زرع، ٢١٢- ٢١٤). نخستین هدف، شنترین تعیین شد كه مهمترین پایگاه پرتغالیان بود و از آنجا تجاوزات و لشكركشیها فرماندهی میشد. تسخیر این شهر میتوانست ضربۀ بزرگی بر آلفونسوی هشتم فرود آورد. فرناندو پادشاه لئون و آلفونسوی هشتم پادشاه قشتاله از مدتها قبل پیمان خود را با موحدون شكسته و عهد كرده بودند كه با هم بر ضد مسلمانان بجنگند و در برابر حملات آنان تا پای جان بایستند. از این رو فرناندو در شمال شرقی بطلیوس دست به تهاجم زد و شهر قاصرش را به محاصرۀ خود درآورد، اما چون از حركت سپاهیان ابویعقوب آگاه شد، محاصره را رها كرد و به لئون بازگشت (شكیب، ٣ / ٤٣٠؛ عنان، ٢ / ١١٨- ١١٩). ابویعقوب از بطلیوس حركت كرد و روانۀ وادی تاجه شد (ربیعالاول ٥٨٠). سپس سپاه او ارتفاعات مشرف بر شهر را در جنوب و مشرق به تصرف خود درآورد. در همین هنگام ناوگان موحدون نیز از طریق «وادی كبیر» شهر اشبونه را به محاصره درآورد. چون سپاهیان در ارتفاعات مشرف بر شنترین استقرار یافتند، ابویعقوب فرمان محاصرۀ شهر را صادر كرد، اما نیروهای درون شهر از آمادگی دفاعی كامل برخوردار بودند و از مدتها قبل مواضع خود را سخت استحكام بخشیده بودند. گرچه موحدون چند بار به شهر حمله كردند و با تلفات بسیار بازگشتند، اما پس از حدود ٥ روز ناگهان ابویعقوب كه از نزدیك شدن قوای فرناندو همپیمان پرتغالیان باخبر شده بود، فرمان داد سپاهیان دست از جنگ بردارند. این تصمیم ناگهانی ابویعقوب، آرایش نظامی سپاهیان او را بر هم زد و در لشكرگاه هرج و مرج افتاد (ابن عذاری، ٣ / ١٣٣-١٣٤، ١٣٧؛ ابن ابی زرع، ٢١٤؛ ابن عماد، ٤ / ٢٦٤؛ ابن عبدالمنعم، ١١٤؛ عنان، ٢ / ١٢٥-١٢٦؛ قس: ابن خلكان، ٧ / ١٣٥، كه علت عقبنشینی خلیفه را سرمای شدید و ترس از طغیان رودخانهها دانسته است). مسیحیان فرصت را غنیمت شمردند و به تعقیب مسلمانان پرداختند و حتی گروهی نیز خود را به مقر ابویعقوب رسانده، بر او حملهور شدند. ابویعقوب چند تن از آنان را به قتل رساند، اما خود نیز به شدت مجروح شد. سپاه شكست خوردۀ موحدون در حالی كه خلیفۀ مجروح را با خود حمل میكرد، به سوی جنوب به حركت در آمد. ابویعقوب در نزدیكی جزیرة الخضراء وفات یافت. پیكر وی را به رباط الفتح بردند و در آنجا به خاك سپردند (ابن عذاری، ٣ / ١٣٥- ١٣٨؛ ابنابیزرع، ٢٠٨، ٢١٤-٢١٥؛ مراكشی، ٢٥٨- ٢٥٩، ٢٦١؛ زركشی، ١٤؛ ابن ابی دینار، ١١٨).
ابویعقوب از بزرگترین خلفای موحدون بود كه گرچه در میدانهای جنگ چندان موفق نبود، اما در آبادانی شهرها از هیچ كوششی دریغ نداشت. بنای مسجد جامع اشبیلیه، رساندن آب به این شهر و تجدید بنای باروهای آن كه بر اثر سیل ویران شده بود، بنای پل طریانه و توسعۀ شهر مراكش همه از اقدامات وی به شمار میرود كه سبب اشتهار نام او شده است (ابن صاحب الصلاة، ١٦٥- ١٦٨؛ ابنعذاری، ٣ / ١٢٦؛ سلاوی، ٢ / ١٥١؛ ابنسیماك، ١٥٧).
افزون بر این، وی به علم و علما نیز سخت ارج مینهاد. از كودكی قرآن را حفظ داشت و به علم حدیث علاقهمند بود. به گفتهای وی تمام صحیح بخاری را از حفظ داشت. در فقه نیز به مقام بلندی رسیده بود (ابن خطیب، ٤ / ٣٥٤؛ ذهبی، ٢١ / ٩٩؛ عنان، ٢ / ١٣٥). ابویعقوب به فلسفه نیز گرایش خاصی داشت و فیلسوفان و دانشمندان بزرگی همچون ابن رشد، ابنطفیل و ابنزهر (ه م م) را در دربار خود گرد آورده بود و آنان را بسیار گرامی میداشت. او با تشویق بسیار آنان را به تألیف آثار بزرگ كه بعدها مشهور شدند، وامیداشت (مراكشی، ٢٣٧- ٢٣٨؛ یافعی، ٣ / ٤١٧؛ -EI). وی تألیفاتی نیز داشته كه از آن جمله است، كتابی به نام الجهاد كه در آن احادیثی را كه در فضیلت جهاد آمده، گردآوری كرده است. این اثر به كتاب اعزمایطلب، تألیف ابن تومرت ملحق شده و به كوشش گلدسیهر در الجزایز (١٩٠٣ م) به چاپ رسیده است.
مآخذ
ابن ابی دینار، محمد، المؤنس، به كوشش محمد شمام، تونس، ١٣٨٧ ق / ١٩٦٧ م؛
ابن ابی زرع، علی، الانیس المطرب، رباط، ١٩٧٢ م؛
ابن اثیر، الكامل؛
ابن خطیب، محمد، الاحاطة، به كوشش محمد عبدالله عنان، قاهره، ١٩٧٣ م؛
ابن خلدون، العبر؛
ابن خلدون، یحیی، بغیة الرواة، به كوشش عبدالحمید حاجیات، الجزایر، ١٩٨٠ م؛
ابنخلكان، وفیات؛
ابنسیماك، محمد، الحلل الموشیة، دارالبیضاء، ١٩٧٩ م؛
ابن صاحب الصلاة، عبدالملك، المَن بالامامة، به كوشش عبدالهادی تازی، بیروت، ١٩٨٧ م؛
ابن عبدالمنعم حمیری، محمد، صفة جزیرة الاندلس (بخشی از الروض المعطار)، به كوشش لوی پرووانسال، قاهره، ١٩٣٧ م؛
ابن عذاری، احمد، البیان المغرب، به كوشش محمد بن تاویت و محمد ابراهیم كتانی، تطوان، ١٩٦٠ م؛
ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥٠ ق / ١٩٣١ م؛
ابن كثیر، البدایة؛
بیذق، ابوبكر، اخبار المهدی، به كوشش لوی پرووانسال، پاریس، ١٩٢٨ م؛
ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، به كوشش بشار عواد معروف و محیی هلال سرحان، بیروت، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛
زركشی، محمد، تاریخ الدولتین، به كوشش محمد ماضور، تونس، ١٩٦٦ م؛
سلاوی، احمد، الاستقصاء، به كوشش جعفر ناصری و محمد ناصری، دارالبیضاء، ١٩٥٤ م؛
شكیب ارسلان، الحلل السندسیة، بیروت، ١٣٥٨ ق / ١٩٣٩ م؛
عنان، محمد، عصر المرابطین و الموحدین فی المغرب و الاندلس، قاهره، ١٣٨٤ ق / ١٩٦٤ م؛
مراكشی، عبدالواحد، المعجب، به كوشش محمد سعید عریان و محمد عربی علمی، قاهره، ١٣٦٨ ق / ١٩٤٩ م؛
مقدیش، محمود، نزهة الانظار فی عجائب التواریخ و الاخبار، به كوشش علی زواری و محمد محفوظ، بیروت، ١٩٨٨ م؛
یافعی، عبدالله، مرآة الجنان، بیروت، ١٩٧٠ م؛
نیز:
EI٢.
عنایتالله فاتحینژاد