دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢١٦ - ابونصر مشکان
ابونصر مشکان
نویسنده (ها) :
ابوالفضل خطیبی
آخرین بروز رسانی :
پنج شنبه ١٨ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبونَصْرِ مُشْکان، یا منصور بن مشکان، ملقب به شیخ عمید (د ٤٣١ ق / ١٠٤٠ م)، ادیب، دیوانسالار و مشاور بانفوذ سلطان محمود و مسعود غزنوی. نام منصور تنها در برخی از آثار ادبی آن عصر آمده است (ﻧﻜ : ثعالبی، خاص الخاص، ٥٩٨؛ باخرزی، ٢ / ٩٧٦). کنیۀ ابومنصور که در تتمۀ ثعالبی (٢ / ٦٢) بر او اطلاق شده، ظاهراً از تصرفات کاتبان است. تاریخ و محل تولد ابونصر به درستی دانسته نیست. ثعالبی وی را در زمرۀ شاعران نیشابور آورده (یتیمة، ٤ / ٤٥٠)، و ابوحفص مطوعی، شاعر معاصر ابونصر نیز در شعری که در ستایش وی سروده، او را «خورشید خراسان» خوانده است (باخرزی، ٢ / ٩٧٦-٩٧٧). همچنین فصیح خوافی که گفتهاند از سوی مادر به ابونصر نسب میبرد (ﻧﻜ : نفیسی، ٢ / ١٠٠١-١٠٠٢)، او را به خواف و زوزن منسوب کرده (٢ / ١٤١)، درحالیکه شبانکارهای در نسخهای از مجمع الانساب (ﻧﻜ : نفیسی، ١ / ٥٥)، او را «دبیری سدیدِ امین از حدود سیستان» دانسته است.
مهمترین منبع ما دربارۀ زندگانی ابونصر، تاریخ بیهقی است که ابونصر حدود ١٩سال در دیوان رسائل بر او سمت استادی و ریاست داشت و بیهقی در مواضع متعددی از کتاب خود، شخصیت و فرازونشیبهای زندگی سیاسی استادش را در حکومت سلطان مسعود، به خوبی نمایانده است. اما آگاهی ما از اوایل زندگانی ابونصر و نیز در دورۀ سلطان محمود بسیار اندک و تقریباً منحصر به اطلاعاتی در بخشهای گمشدۀ آثار بیهقی است که برخی از آنها به صورت پراکنده در آثار مورخان و نویسندگان پس از وی آمده است. بیهقی آنچه را که از استاد خود دربارۀ محمود غزنوی و خاندان او شنیده و نیز اطلاعاتی دربارۀ خود ابونصر در کتابی موسوم به مقامات یا مقامات محمودی (بیهقی، ٧٩٤) گرد آورده بود که اکنون مفقود است. این کتاب بعدها مقامات ابونصر مشکان نام گرفت (حمدالله، ٣٩١؛ عقیلی، ١٧٨؛ نیز ﻧﻜ : نفیسی، ١ / ٩٤، ٩٥) و ظاهراً تا اوایل سدۀ ١١ ق / ١٧ م که فرشته در تاریخ خود (١ / ٢٢) از آن بهره گرفته، هنوز از میان نرفته بوده است.
بیهقی (همانجا) به هنگام گزارش مرگ ابونصر مشکان از محنتهای ٣٠ سالۀ او در دیوان حکومت غزنوی یاد کرده است. گویا بر این اساس برخی از معاصران برآنند که وی پس از عزل ابوالفتح بستی (ﻫ م) از ریاست دیوان رسائل محمود، به این مقام منصوب شد (خلیلی، ٥٥٤). تاریخ عزل ابوالفتح دانسته نیست، اما اگر میان عزل او و مرگش در ٤٠٠یا ٤٠١ ق فاصلۀ چندانی نبوده باشد، این نظد درست مینماید.برخی نیز حدس زدهاند که ابونصر پس از انتصاب احمد بن حسن میمندی (ﻫ م) به وزارت، در ٤٠١ ق بدین شغل منصوب شد (صفا، ١ / ٦٣٤). ابونصر به زودی نزد محمود چنان مقام بلندی یافت «که هیچ اسرار سلطان از او پوشیده نبودی و از وزیران سلطان، او نامیتر بود و کارها تمام با او میرفت» (ﻧﻜ : نفیسی، ١ / ٥٥، به نقل از شبانکارهای). او نزد محمود چندان تقرّب یافت که سلطان حتی در مسائل خصوصی زندگی خود با وی به مشورت میپرداخت (همو، ١ / ٩٩-١٠٠، به نقل از جوامع الحکایات عوفی، قسم دوم، باب ٢١).
در ٤١٥ ق / ١٠٢٤ م که سلطان محمود به عزل و مصادرۀ اموال احمد بن حسن میمندی فرمان داد، ابونصر هرچند نتوانست سلطان را از این کار بازدارد، اما بسیار کوشید تا به جان وی آسیبی نرسانند (ﻧﻜ : عقیلی، ١٧١- ١٧٨، به نقل از مقامات ابونصر مشکان). شاید ارادت ابونصر به وزیر معزول موجب شد تا او پیشنهاد محمود مبنی بر تصدی مقام وزارت پس از عزل میمندی را نپذیرد (فصیح، ٢ / ١٤٢-١٤٣، به نقل از مقامات ابونصر مشکان). از همین رو میمندی پس از رهایی از زندان در آغاز حکومت مسعود، ابونصر را به درست عهدی ستود (ﻧﻜ : عقیلی، همانجا).
در داستان عزل مسعود از ولایتعهدی و انتصاب برادرش محمد بدین مقام، ابونصر آشکارا ناخشنودی خود را از این تصمیم سلطان محمود نشان داد (منهاج، ١ / ٢٣٢-٢٣٣)، اما چون محمد در غزنه بر تخت نشست، ابونصر هم ازجمله کارگزاران او بود و آنگاه که مسعود برای تصاحب تاج و تخت از اصفهان به هرات روی آورد، با آنکه حاجب بزرگ علی قریب، ابونصر را از انتقام مسعودیان سخت بیم داد، او بیدرنگ همراه با کارگزاران دیگر نزد مسعود شتافت و نواخت یافت (بیهقی، ٥٧-٦١). با اینهمه ابونصر، در اوایل حکومت سلطان مسعود از سرانجام خویش میهراسید و از قبول شغل سر باز میزد (همو، ٦١). اما مسعود به سعایت رقیبان ابونصر خاصه ابوسهل زوزنی (ﻫ م) وقعی ننهاد و «وی را با اعزاز و اکرام تمام به دیوان رسالت فرستاد و تدبیرها خواندن گرفت» (همو، ٧٠، ٧٣-٧٤). اکنون که ابونصر بر سلطان سخت نفوذ یافته بود، تلاش میکرد تا محمودیان را از انتقام مسعود برهاند. حتی سلطان را از حمله به خوارزمشاه آلتون تاش بازداشت (همو، ٩٧). اما درواقعۀ اعدام حسنک وزیر در ٤٢٢ ق نتوانست کاری از پیش برد (همو، ٢٢٣ به بعد). سپس به دنبال قتل حاجب بزرگ علی قریب، اریارق و سپهسالار غازی (ﻧﻜ : همو، ٢٨٢ به بعد)، خود از انتقام مسعودیان بیمناک شد و میکوشید در سفرها در ملازمت سلطان باشد (همو، ٣١٠).
نظریات ابونصر مشکان در امور دولت غالباً با سیاست وزرای سلطان، احمد بن حسن میمندی و جانشین او، احمد بن عبدالصمد شیرازی و دیگر کارگزارانی که به بقای حکومت و انتظام امور دولت میاندیشیدند، هماهنگ بود، اما سلطان مستبد کمتر به اندرزهای خیرخواهانۀ ابونصر توجه نشان میداد، چنانکه وقتی سلطان مسعود، به رغم نظر ابونصر، هدایایی را که سلطان محمد به کارگزاران دولت داده بود، باز پس گرفت، ناخشنودی بسیار میان امرای دولت و سپاه پدید آمد (همو، ٣٣٠-٣٣٦) و آنگاه که سلطان به تحریک ابوسهل زوزنی خواست خوارزمشاه را به قتل آورد و توطئه آشکار شد، ابونصر و احمد بن حسن میمندی به دشواری توانستند از عصیان خوارزمشاه و بروز اغتشاش جلوگیری کنند (همو، ٤٠٢ به بعد).
ابونصر از ٤٣٤ ق تا پایان عمر از سیاست مسعود در قبال ترکمانان سخت انتقاد میکرد. در همین سال که مسعود به فرو گرفتن ترکمانان در ری فرمان داد، ابونصر پیشبینی کرد که این قوم صراسان را به باد غارت خواهند داد و از قضا چنان شد (همو، ٥١٠-٥١٤). و از همین رو بیهقی، ابونصر را «دوراندیشتر جهانیان» خوانده است (ص ٥٦٥). در ٤٢٦ ق که سپاه غزنوی از پیش ترکمانان گریخت، در حالی که دیگران «عشوهآمیز سخن میگفتند»، ابونصر از این شکست از خشم بر خود میپیچید و آرزوی مرگ میکرد و با صراحت سلطان را از شادخواری و طرب، به رسیدگی امور سپاه فرا میخواند. سخنان ابونصر چندان نافذ کوبنده بود که به تعبیر احمد بن عبدالصمد وزیر «سنگ منجنیق بود که در آبگینه خانه انداختی» (همو، ٦٣٢-٦٣٤). اما ابونصر به رغم سهلانگاریهای مسعود در مقابله با ترکمانان (برای تفصیل ﻧﻜ : همو، ٦٨٥-٦٨٦، ٦٩٩-٧٠١، ﺟﻤ )، در ٤٢٩ ق چون طغرل سلجوقی به نیشابور درآمد و برتخت مسعود نشست، مسعود را دلگرم و امیدوار میساخت (همو، ٧٣٢-٧٣٣) و مصالحۀ وی را با ترکمانان در سال بعد، تأیید کرد (همو، ٧٦٨- ٧٦٩). سرانجام ابونصر در اواخر عمر چون دریافت که سلطان به اندرزهای مشفقانۀ او نمیاندیشد، خاموشی گزید (همو، ٧٨٣)، اما در ٤٣٠ ق چندان از عاقبت اوضاع و سیاست مسعود بیمناک بود که یک بار گفته بود «ما را هزیمتی افتد در بیابانی، چنانکه کس به کس نرسد» (همو، ٧٨٥) و این پیشبینی، خشم سلطان را برانگیخت، ولی برضد او دست به کاری نزد (همو، ٧٨٦). به گفتۀ بیهقی (همانجا)، ٤٠ روز پس از این رویداد، ابونصر درگذشت و ٧ ماه پس از مرگ او سپاه غزنوی در بیابانهای دندانقان مرو از ترکمانان به سختی شکست خوردند.
در اوایل ٤٣١ ق ابوالحسن عبدالجلیل، سلطان را برانگیخت تا برای رفع نیاز سپاه، از دولتمردان حکومت ستور بستانند. به گفتۀ بیهقی قصد ابوالحسن آن بود که میانۀ ابونصر و سلطان را بر هم زند؛ زیرا میدانست که ابونصر بدان تن در نخواهد داد. در واقع نیز ابونصر از این درخواست سلطان در خشم شد و به او پیغام داد که «کدام قلعت فرماید تا بنده آنجا رود و بنشیند؟» و نیز نامهای «سخت درشت» به مسعود نوشت. اما سلطان حرمت ابونصر نگاه داشت و او را از دادن ستور معاف کرد (همو، ٧٩١- ٧٩٣). از این رویداد چندی نگذشته بود که ابونصر بیمار شد و اندکی بعد درگذشت و مسعود از مرگ وی سخت متأثر شد. دربارۀ علت مرگ وی، بیهقی روایتهای بسیار شنیده، اما به ذکر آنها نپرداخته است (ص٧٩٣-٧٩٤). پس از مرگ ابونصر، بیهقی سوگنامهای شیوا در اندوه این استاد خود پرداخت و با حسرت و با حسرت گفت: «باقی تاریخ چون خواهد گذشت که نیز نام بونصر نبشته نیاید. در این تألیف قلم را لختی بر وی بگریانم ... » (ص ٧٩٥ به بعد). پیکر او را در غزنین به خاک سپردند (همو، ٧٩٩؛ فصیح، ٢ / ١٦٢) و نیز گفتهاند که در مزرعهای موسوم به مشکین در خواف دفن شد (همو، ٢ / ١٦١-١٦٢). فصیح خوافی جمعی از بازماندگان و منسوبان ابونصر را که برخی از آنان مقامهای حکومتی نیز داشتهاند، تا سدۀ ٩ ق / ١٥ م نام برده است (٣ / ١١٠، ١٣٨، ﺟﻤ ؛ نیز ﻧﻜ : نفیسی، ٢ / ١٠٠١-١٠٠٢). همچنین ثقةالملک طاهر بن علی بن مشکان که گفتهاند برادرزادۀ ابونصر بود، وزارت مسعود بن ابراهیم غزنوی (ﺣﻜ ٤٩٢- ٥٠٨ ق) را داشت و ممدوح شاعرانی چون مسعود سعد سلمان (ص ٥٧- ٥٩، ﺟﻤ )، ابوالفرج رونی و مختاری غزنوی بوده است (ﻧﻜ : نفیسی، همانجا).
شخصیت، منزلت و نفوذ ابونصر مشکان در مقام صاحب دیوان رسائل حکومت غزنوی چنان بود که از یک سوی سلطان محمود و مسعود در مشورت در امور حکومتی سخت به او نیازمند بودند (بیهقی، ٧٧٠) و از سوی دیگر پناهگاه امرا و کارگزارانی بود که در گرفتاری و یا هنگامیکه در معرض اتهام قرار میگرفتند، او را به میانجیگری برمیانگیختند (همو، ٦٢٠- ٦٢٥). ابونصر با دسایس و توطئههای برخی از امرا و دولتمردان حکومت سخت مقابله میکرد و ناراستیها را برنمیتابید. بیهقی، پس از اعدام حسنک وزیر میگوید: «استادم، روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشمند بود» (ص ٢٣٦). مردم دوستی، عدالتجویی و دوراندیشی ابونصر نیز در قالب حکایاتی ذکر شده است (مثلاً ﻧﻜ : عوفی، ٣٧- ٣٨؛ بارتولد، ١ / ٦٠٩-٦١٠، به نقل از حافظ ابرو).
از گزارشهای بیهقی چنین برمیآید که او به استاد خود ابونصر ارادتی بسیار میورزیده و بدین سبب به نظر میرسد که در انتساب برخی از داستانها و پیشبینی رویدادها به ابونصر راه غلو پیموده است.
ابونصر مشکان افزون بر تصدی شغل حکومتی، در فن دبیری، شعر و ادب نیز بلندآوازه بود. بیهقی (ص ٣٨٩)، وی را در فن دبیری «امام روزگارش» خوانده است. ابن اثیر نیز به چیرهدستی او اشاره کرده و آورده که نوشتاری در نهایت زیبایی و روانی از او دیده است (٩ / ٤٧٢). در اوایل حکومت مسعود، گروهی بر آن شدند تا ابوالقاسم حَریش دبیر را که همراه با مسعود از عراق آمده بود، به جای ابونصر مشکان در دیوان رسائل به کار گمارند؛ اما به گفتۀ بیهقی (ص ٨٨)، در مقابل خبرگی و چیرهدستی ابونصر و نیز حمایت احمد بن حسن میمندی، کاری از پیش نبردند. از سوی دیگر ابومحمد دوغابادی، شاعر و دبیر عصر غزنوی در شعری که در ستایش ابونصر سروده، او را به خورشیدی مانند کرده که عطارد (مظهر دبیری و نویسندگی) از او نور میگیرد (باخرزی، ٢ / ١١٠٣-١١٠٤). همچنین کلام و سخن او را به روانی آب و لطافت نسیم صبحگاهی تشبیه کردهاند (ﻧﻜ : ثعالبی، تتمة، ٢ / ٦٢).
برخی از نامهها و نوشتههای ابونصر مشکان به فارسی و عربی که او در مقام صاحب دیوان رسائل به خلفای عباسی، سلاطین نواحی مجاور و نیز به دولتمردان حکومت غزنوی نوشته، در تاریخ بیهقی باقی مانده است (ص ٨٩-٩٦، ٢٤٨، ٢٦٨-٢٨٠، ﺟﻤ ). همچنین عباراتی از نامههای او که از سوی سلاطین غزنوی برای خلفای عباسی نگاشته است، در تتمة الیتیمۀ ثعالبی (٢ / ٦٣-٦٤) گرد آمده است. افزون بر این ابونصر در سرودن شعر به عربی نیز توانا بود و ثعالبی قطعاتی از آنها را آورده است (همان، ٢ / ٦٤-٦٥).
ابونصر مشکان در نثر سبکی داشته که بیهقی سخت تحتتأثیر آن واقع شده است؛ زیرا بین نوشتههایی که از ابونصر باقی مانده و آثار بیهقی، از حیث سبک و سیاق عبارات، تفاوت چندانی وجود ندارد. آثار این دو مظهر و نمونۀ منحصر به فرد سبک پارسی عصر غزنوی است که جایگاه آن بین نثر روان، موجز و مختصر دورۀ سامانی و نثر پیچیده و فنی دورههای پس از عصر غزنوی است. از مهمترین ویژگیهای نثر ابونصر و بیهقی را میتوان، اطناب؛ وصف و تعریف، منظرهسازی و بیان حال به طریق شاعران؛ استشهاد و تمثیل و تقلید از نثر عربی و بهرهوری از لغات و ترکیبات آن زبان برشمرد (ﻧﻜ : بهار، ٢ / ٦٦-٨٧).
مآخذ
ابن اثیر، الکامل؛
باخرزی، علی، دمیة القصر، به کوشش محمد تونجی، دمشق، ١٣٩١ ق؛
بارتولد، و. و.، ترکستان نامه، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٢ ش؛
بهار، محمدتقی، سبکشناسی، تهران، ١٣٣٠ ش؛
بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علی اکبر فیاض، مشهد، ١٣٥٠ ش؛
ثعالبی، عبدالملک، تتمةالیتیمة، به کوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٥٣ ش؛
همو، خاص الخاص، به کوشش صادق نقوی، حیدرآباد دکن، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٤ م؛
همو، یتیمة الدهر، به کوشش محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، دارالفکر؛
حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ ش؛
خلیلی، خلیل الله، «ابونصر مشکان رئیس دیوان رسالت»، آریانا، ١٣٢٤ ش، ﺷﻤ ١٠؛
صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٦٣ ش؛
عقیلی، حاجی، آثارالوزراء، به کوشش جلالالدین محدث ارموی، تهران، ١٣٦٤ ش؛
عوفی، محمد، جوامع الحکایات، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ١٣٣٥ ش؛
فرشته، محمدقاسم، تاریخ، کانپور، ١٢٩٠ ق / ١٨٧٤ م؛
فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤٠ ش؛
مسعود سعد سلمان، دیوان، به کوشش رشید یاسمی، تهران، ١٣٣٩ ش؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل، ١٣٤٢ ش؛
نفیسی، سعید، در پیرامون تاریخ بیهقی، تهران، ١٣٥٢ ش.
ابوالفضل خطیبی