دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٥٧٤ - جلالالدین خوارزمشاه
جلالالدین خوارزمشاه
نویسنده (ها) :
احمد آرین نیا
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ٦ آبان ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
جَلالُالدّینِ خوارَزْمْشاه، آخرین سلطان (ﺣﻜ ٦١٧-٦٢٨ ق / ١٢٢٠-١٢٣١م) سلسلۀ خوارزمشاهیان، که چندی دلاورانه در برابر مغولان پایداری کرد. وی فرزند ارشد سلطان محمد خوارزمشاه (حک ٥٩٦-٦١٧ ق / ١٢٠٠-١٢٢٠م) بود که از مادری هندی به نام آی چیچاک (چیچک) زاده شد (نسوی، سیرة ... ، ٢٥، ٤٠؛ ابو الفدا، ٦ / ٤٨؛ ابن ابی الحدید، ٨ / ٢٢٧).
در منابع مختلف لقب او را به صورتهای مینکبرنی، منکبرنی و منکبرتی آوردهاند؛ اما با وجود پژوهشهای بسیار، شکل درست آن مشخص نشده است. محمد قزوینی تصریح کرده که این واژه در تمام منابع کهن عربی و فارسی منکبرنی است (٢ / ٢٨٤-٢٨٧) و در معنی آن آوردهاند که واژهای ترکی است مرکب از دو جزءِ «منک» به معنای خال، و «بورن» به معنای بینی، و خود کلمه به معنی بینی خالدار است (ﻧﻜ : کاشغری، ١ / ٣٣٤، ٣ / ٢٦٦؛ غفاری، ١٢٢ ؛ فرهاد میرزا، ٢٠٣-٢٠٤). اما برخی از پژوهشگران این کلمه را مرکب از جزء مغولی «منکو» به معنای جاوید و جزء ترکی «برتی» (از مصدر «بیرماک») به معنای دادن میدانند که به معنای خداداد است (بلوشه، ٢ / ٥٦١؛ دوسن، I / ١٩٥، نیز مقدمه ١٢). این واژه در دو سکۀ نفیس که توسط زامباور و توماس قرائت شدند، به صورت منکبرتی (ﻧﻜ : آلیاری، ٧) و منکبرین ضرب شده است (ﻧﻜ : قزوینی، ٢ / ٢٨٧؛ الیت، II / ٥٤٩).
از زمان تولد و نخستین سالهای زندگی جلال الدین چندان اطلاعی در دست نیست. پدرش سلطان محمد در ٦١٢ ق / ١٢١٥م پس از برانداختن دولت غوریان حکمرانی آن نواحی را به جلالالدین سپرد، اما او را به سبب رشادتهایش نزد خود نگاه داشت و کربرملک را به نیابت او به ولایت غور فرستاد (نسوی، همان، ٢٥؛ جوینی، ٢ / ٨٦؛ شبانکارهای، ١٣٨؛ منهاج، ١ / ٣٠٩، ٣١٥).
در٦١٤ ق پس از غلبۀ سلطان محمد بر اتابک سعد زنگی و تحمیل شرایطی بر او، جلال الدین با دختر اتابک ازدواج کرد (وصاف، ١٥٤؛ احمد زرکوب، ٥٢). پیش از آغاز یورش سراسری مغولان بهایران، شجاعت جلال الدین در نبردی با آنان مانع از شکست سپاه خوارزم گردید (جوینی، ١ / ٥١-٥٢؛ لمب، ١٢٥)؛ بااین همه، سلطان محمد به شدت از مغولان بیمناک شد، به گونهای که چون در ٦١٧ ق هجوم آوردند، پافشاری جلالالدین برای مقاومت و یا واگذاری فرماندهی جنگ به او نتیجهای نداشت و سلطان به سوی نواحی غربی خراسان گریخت (جوینی، ٢ / ١٠٤-١٠٧). پس از آنکه سلطان به آبسکون رسید، ازلاغ شاه را از ولیعهدی خلع کرد و جلال الدین را ولیعهد گردانید (نسوی، همان، ٢٥، ٥٥؛ رشید الدین، ١ / ٥١٠؛ وصاف، ٥٨٣).
جلال الدین پس از مرگ پدر از راه منقشلاق به خیوه، پایتخت خوارزم روانه شد؛ اما به سبب نا توانی در دفع توطئۀ برادران و گروهی از سرداران خوارزم، همراه تیمور ملک و شماری جنگجو به خراسان رفت و نزدیک شهر نسا گروهی از مغولان را شکست داد (نسوی، همان، ٥٦-٦٠؛ جوینی،٢ / ١٣٠-١٣٢؛ رشیدالدین،١ / ٥١١). آنگاه به نیشابور رفت و در آنجا نیز نتوانست لشکری گرد آورد و چون مغولان در پی او بودند، به سرعت خود را به زوزن رساند؛ امابه سبب آنکه دروازههای شهر را بر روی او نگشودند، روی به غزنه نهاد. دراین شهر لشکریان امین الملک، پسر دایی جلال الدین و جنگجویان دیگر از ترک و افغان و خلج به او پیوستند و سلطان شکستی سخت بر مغولان ــ که قلعۀ قندهار را محاصـره کرده بودنـد ــ وارد کرد (نسوی، همان، ٦٠-٦٥؛ جوینی، ٢ / ١٣٣-١٣٥؛ رشیدالدین،١ / ٥١١-٥١٢، ٥٢١؛ دوسن، I / ٢٩٦-٣٠٠؛ برتشنایدر، I / ٢٨٠). جلال الدین که بااین سپاه انبوه جان تازهای یافته بود، گروه دیگری از مغولان را در دژ والیان به سختی شکست داد (منهاج، ٢ / ١١٧؛ دوسن، I / ٣٠٠). چنگیزخان که از پیروزیهای خوارزمشاه بیمناک شده بود، شیکی قوتوگو را برای مقابله با وی گسیل داشت، ولی او نیز در نبرد مشهور پروان از سلطان شکست خورد. به دنبال این حادثه افسانۀ شکستناپذیری مغولان شکسته شد و ساکنان بسیاری از شهرها بر مغولان شوریدند. اما سران سپاه جلال الدین پس از نبرد پروان بر سر تقسیم غنایم اختلاف یافتند و شماری از گروههای نظامی از افغان و خلج، جلال الدین را رها کردند و رفتند (نسوی، سیرة،٨٠-٨٢؛ جوینی، ٢ / ١٣٧-١٣٩؛ رشیدالدین، ١ / ٥٢٣- ٥٢٤؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٢١-٤٢٣؛ منجم باشی، ٢ / ٣١؛ «تاریخ ... »، I / ١٩٨-١٩٩؛ ساندرز، ٦١).
چنگیزخان این زمان روی به غزنه نهاد و جلال الدین که توان مقابله در خود نمیدید، به سوی رودخانۀ سند عقبنشینی کرد، و در عین حال قراولان سپاه مغول را در هم شکست. کوشش جلال الدین برای گردآوری سپاه و تهیۀ کشتی برای عبور از رود سند بی نتیجه بود و چنگیزخان با سرعتی شگفتانگیز بیامد و در ٨ شوال ٦١٨ ق / ٢٥ نوامبر ١٢٢١م او را در کنار رود سند محاصره کرد. جلال الدین در اینجا به سبب قرار گرفتن میان رودخانه و نیروهای مغول چارهای جز جنگ نداشت. چنگیزخان نخست بر اثر رشادتهای خوارزمشاه از صحنۀ نبرد گریخت، اما سپس جناح راست سپاه خوارزمشاه بهفرماندهی امین الملک را در هم شکست و پسر خردسال جلالالدین را بهقتل رساند. خوارزمشاه که در شرایطی بس ناگوار گرفتار شده بود، اهل حرم را به اصرار آنان برای جلوگیری از ننگ اسارت به همراه خزاین و جواهرات در آب سند غرق کرد؛ سپس دلاورانه به سپاه مغول تاخت و با عقب راندن آنان سوار بر اسب شناکنان از رود خروشان گذشت (نسوی، همان، ٨٢-٨٤؛ جوینی، ٢ / ١٣٩-١٤٢؛ رشید الدین، ١ / ٥٢٥-٥٢٧؛ بناکتی، ٣٦٩-٣٧٠؛ برتشنایدر، I / ٢٨٢,٢٩٣؛ گروسه، ٢٤٢-٢٤٣)، چنانکه موجب اعجاب و تحسین چنگیزخان شد (وصاف، ٥٦٨-٥٦٩).
جلالالدین با شماری اندک از یاران خود پس از چند روز در دو نبرد کوچک پیروز شد (فرشته، ٢ / ٣١٥؛ تتوی، ٥ / ٣٦٩٤) و چندی بعد با زانه شتره، صاحب کوه جودی روبهرو گشت. سلطان که از قدرت زانه شتره بیمناک بود، پس از مشورت با فرماندهان سپاه تصمیم گرفت بهایران بازگردد؛ اما در برابر یورش ناگهانی زانه شتره مجبور به مقابله شد و در کمال شگفتی به پیروزی رسید و غنایم بسیار به دست آورد و آوازهاش در هند پیچید. از آن سوی چنگیزخان سپاهی به فرماندهی بلانویان و توربای تقشی به هند گسیل داشت، ولی اینان بر جلال الدین دست نیافتند (نسوی، همان، ٨٥-٨٦؛ جوینی، ١ / ١١٢، ٢ / ١٤٤؛ رشید الدین، ١ / ٧١، ٥٢٨، ٥٤٦؛ فرشته، ٢ / ٣١٦؛ «تاریخ»، I / ٢٠٤؛ برتشنایدر، I / ٢٨٢, ٢٨٧, ٢٩٣؛ بارتولد، ٤٤٦).
جلال الدین نخست به دهلی رفت و از شمس الدین التتمش یاری جست، اما التتمش اعتنا نکرد و سلطان روی به لاهور نهاد (جوینی، ٢ / ١٤٥؛ رشیدالدین، ١ / ٥٤٦؛ سرهندی، ٨٠-٨١؛ تتوی، ٥ / ٣٦٩٥؛ بویل، ٣٢٢) و دختر رای کوکار سنکین، از راجههای هند را به همسری گرفت. سپس حوادثی روی داد که موجب شد بـه قلمرو قبـاجه ــ فـرمانروای سنـد و مُلتـان ــ بتـازد. با آنکه قباجه به مدد شمس الدین التتمش سپاهی برای مقابله آماده کرد، ولی با شبیخون نیروهای خوارزمشاه، از میدان نبرد گریخت (نسوی، سیرة، ٨٧-٨٩؛ جوینی، ٢ / ١٤٥-١٤٦؛ رشید الدین، ١ / ٥٤٦-
٥٤٧؛ وصاف، ٥٨٣؛ فرشته، ٢ / ٣١٦؛ تتوی، ٥ / ٣٦٩٦؛ بناکتی، ٣٧٧)؛ اما چندی بعد میان شمس الدین و سلطان جلالالدین صلح شد (نسوی، همان،٨٧؛ فرشته، همانجا).
سلطان سپس مناطق لاهور و سیبستان را با غنایم فراوان تصرف کرد و حکام آن ولایات را به شرط پرداخت خراج سالانه ابقا کرد. دراین میان چنگیزخان جغتای را با سپاهی به شبه قاره گسیل کرد (نسوی، همان، ٩٠؛ رشید الدین، ١ / ٥٤٧؛ بناکتی، نیز فرشته، همانجاها؛ قس: جوینی، ٢ / ١٤٧-١٤٨). حکومتهای محلی هند که دستنشاندۀ جلال الدین بودند، چون از تهدید و لشکرکشی مغولان برضد خوارزمشاه آگاه شدند، بر وی شوریدند و پیمان صلح را شکستند. بنابراین سلطان اوچا را غارت کرد و به آتش کشید (همو، ٢ / ١٤٧-١٤٨؛ رشید الدین، نیز تتوی، همانجاها)، سپس به دیبل رفت و با تخریب بتخانۀ دیول، مسجد جامعی بنا کرد. شمس الدین التتمش باز به پیکار برخاست، ولی لشکریان جلال الدین او را در هم شکستند و به صلح وادارش کردند (نسوی، همان، ٩٠-٩١؛ رشید الدین، نیز وصاف، همانجاها؛ ابن خلدون، ٥ / ١٢١؛ فرشته، همانجا؛ تتوی، ٥ / ٣٦٩٧). جلال الدین پس از آن به دلایلی چون اتحاد حکومتهای محلی هند برضد وی، گسترش نفوذ غیاثالدین، برادر کوچکش بر بخشهایی از ایران، و نیز تمایل فرماندهان سپاه برای بازگشت بهایران، جهان پهلوان ازبک و وفاملک را به نیابت حکومت قلمرو خود در هند و غزنه گمارد و در ٦٢١ ق / ١٢٢٤م از راه مکران و کرمان بهایران بازگشت (نسوی، همان، ٩١-٩٢؛ جوینی، ٢ / ١٤٩؛ رشید الدین، ١ / ٥٤٧-٥٤٨؛ ابن فضلالله، ٢٧ / ١٩٣-١٩٤، ٢٢٣؛ فرشته، همانجا؛ ابوالفدا، ٦ / ٥٠).
براق حاجب، حاکم کرمان، با پیشکشهای فراوان از جلالالدین استقبال کرد. سلطان نیز دختر وی را به همسری گرفت و مدتی در کرمان ماند و سپس حکومت کرمان و لقب قتلغخان به براق حاجب داد و رهسپار فارس شد (نسوی، همان، ٩٤-٩٦؛ رشید الدین، ١ / ٥٤٨-٥٤٩؛ وصاف، ٥٨٤؛ حمدالله، ٤٩٨، ٥٢٩؛ ناصر الدین، ٢٣-٢٤). اتابک علاء الدوله، حاکم یزد در میانۀ راه فارس به خدمت سلطان رسید و از جانب وی به اتاخان ملقب، و به حکمرانی یزد منصوب گردید. سلغر شاه پسر اتابک سعد هم در فارس از جانب پدرش از سلطان استقبال کرد و به لقب قرا انداش مفتخر شد. سلطان پس از ازدواج با دختر اتابک، به اصفهان رفت و آن ولایت را گرفت (نسوی، همان، ٩٦-٩٨؛ جوینی، ٢ / ١٥٠-١٥٣؛ رشید الدین، ١ / ٥٤٩-٥٥٠؛ ابن فضل الله، ٢٧ / ١٩٤-١٩٥؛ ابوالفدا، ٦ / ٣٢؛ هاوُرث، III / ٣-٤؛ بویل، ٣٢٤) و روی به خوزستان نهاد. دراینجا پس از تصرف شوشتر، برای مقابله با مغولان از الناصرلدین الله عباسی یاری خواست، اما خلیفه نهتنها پاسخ نداد، بلکه سپاهی به پیکار با جلال الدین روانه کرد. خوارزمشاه سپاه خلیفه را شکست داد و بصره و بعقوبه را محاصره نمود و با وجود توانایی برای فتح بغداد، ازاین کار صرفنظر کرد. وی همچنین مظفرالدین کوکبری را که از سوی خلیفه به جنگ آمده بود، درهم شکست؛ اما او را به حکومت اربل ابقا کرد (نسوی، سیرة، ١٠٩؛ جوینی، ٢ / ١٥٣-١٥٦؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٤٣-٤٤٤؛ ابن کثیر، ١٣ / ١٠٥؛ ذهبی، ٢٢ / ٢٠١، ٢٤٢) و با او و الملک المعظم ایوبی که به مخالفت با برادرانش الکامل و الاشرف برخاسته بود، اتحادیهای ایجاد کرد (ابن واصل، ٤ / ١٤٦؛ ابن تغریبردی، ٦ / ٢٥٧؛ ابن کثیر، ١٣ / ٩٨؛ مقریزی، ١(١) / ٢١٦؛ یافعی، ٤ / ٤٨؛ نیز ﻧﻜ : گوتشالک، ١١٧,١٣٨).
جلال الدین سپس به آذربایجان لشکر کشید و بر مراغه دست یافت. آنگاه برای سرکوب شورش یغان طایسی به همدان رفت. یغان طایسی شکست خورد، اما به وساطت همسرش که خواهر جلال الدین بود، بخشیده شد و در زمرۀ سرداران سپاه خوارزمشاه قرار گرفت. سلطان سپس برای دفع شورش اتابک ازبک به سوی تبریز رفت. اتابک گریخت و ادارۀ تبریز را به همسرش دختر طغرل سوم سپرد. سلطان این شهر را در رجب ٦٢٢ / ژوئیۀ ١٢٢٥ به دست آورد و دولت اتابکان آذربایجان را برانداخت (نسوی، همان، ١٠٩-١١١؛ جوینی، ٢ / ١٥٦-١٥٧؛ رشیدالدین، ١ / ٥٥٢؛ وصاف، ٥٨٤-٥٨٥؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٤٥-٤٤٩؛ حسینی، ١٩٧؛ منجم باشی، ٢ / ٣٢-٣٣؛ ذهبی، ٢٢ / ١٩٠-١٩١؛ بازورث، ١٧٠؛ بویل، ٣٢٥-٣٢٧).
خوارزمشاه پس از گسترش نفوذ خود در آذربایجان، به گرجستان لشکر کشید و دوین را تسخیر کرد، و در پی آن سپاه ملکۀ گرجستان را در گرنی شکست داد (نسوی، همان، ١١١-١١٤؛ جوینی، ٢ / ١٥٨-١٥٩؛ رشیدالدین، ١ / ٥٥٢؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٤٩- ٤٥٠؛ دولوریه، XI / ٢٠٥؛ آلن، ١١١). جلال الدین قصد تصرف تفلیس داشت که به دنبال ورود خبر شورش مردم تبریز توسط شرف الملک وزیر، ناچار به آذربایجان بازگشت و شورش را سرکوب، و شهر گنجه را نیز تصرف کرد (نسوی، همان، ١١٤-١١٩؛ حمدالله، ٤٩٨؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٥٠-٤٥١؛ بویل، ٣٢٧؛ ﻧﻜ : بازورث، ١٨٢).
خوارزمشاه سپس روی به تفلیس نهاد و در ربیع الاول ٦٢٣ / مارس ١٢٢٦ آن ولایت را تسخیرکرد. تخریب کلیساها، برپایی مساجد در محل آنها و فرمان قتلعام غیر مسلمانان تفلیس از مهمترین اقدامات خوارزمشاه دراین شهر به شمار میرود. کشتار و ویرانگری جلال الدین در تفلیس به گونهای بود که عیسویان آن را از بزرگترین ضربات به مسیحیت و مشابه خونریزی تیتوس، امپراتور روم در اورشلیم میدانند. فتح تفلیس موجب شد که جلال الدین را چون سلطان محمود غزنوی از غازیان بزرگ اسلام قلمداد کنند (نسوی، همان، ١٢١-١٢٢؛ جوینی، ٢ / ١٦٣-١٦٤؛ وصاف، ٥٨٥؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٦٠-٤٦١؛ ابن کثیر، ١٣ / ١١٢؛ سبط ابن جوزی، ٨ / ٦٣٤؛ نیز ﻧﻜ : اقبال، ١١٩؛ هاورث، III / ٦؛ دولوریه، XVI / ٢٠٥-٢٠٦؛ بویل، ٣٢٨؛ گوتشالک، ١٣٨).
اتحاد سه جانبۀ خوارزمشاه با الملک المعظم و مظفر الدین کوکبری همزمان با گسترش نفوذ وی در عراق عجم و آذربایجان مستحکم تر گردید. آنان برای مقابله با الاشرف ایوبی قصد حمله به شهرهای اخلاط، موصل، حمص و حماه کردند (ابن واصل، ٤ / ١٧٥-١٧٦، ١٧٩-١٨١، ٢٠٤؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٦٢؛ ابوالفدا، ٦ / ٣٤، ٣٦؛ ابن عدیم، ٨ / ٣٥٤٣)، که شورش براق حاجب در کرمان، سلطان را مدتی از آن قصد باز داشت (جوینی، ٢ / ٦٥؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٦٢-٤٦٤؛ وصاف، ٥٨٥؛ میرخواند، ٤ / ٧٢٣؛ شبانکارهای، ١٤٥؛ ابن خلدون، ٥ / ١٢٨؛ مینورسکی،١٥١)؛ اما چون به آذربایجان بازگشت، روی به شمال غربی نهاد و براساس تدبیری جنگی برای فریب حاجبعلی موصلی، حاکم اخلاط، ابتدا به تاخت و تاز در ابخاز پرداخت و به ناگاه بر قلعۀ اخلاط حمله کرد، اما کاری از پیش نبرد و به خوی رفت (نسوی، همان، ١٢٤-١٢٦؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٦٦-٤٦٨، ٤٧٢؛ ابن فضل الله، ٢٧ / ١٩٨؛ ابن تغری بردی، ٦ / ٢٧٠؛ منجم باشی، ٢ / ٣٤-٣٥؛ مینورسکی، ١٣٠, ١٥١-١٥٢).
مقارن این احوال دشمنان خوارزمشاه که بیش از گذشته از قدرت وی بیمناک شده بودند، پیمانهای اتحاد منعقد میکردند. علاء الدین کیقباد سلجوقی با الاشرف ایوبی پیمان اتحاد بست. الکامل نیز از فردریک امپراتور آلمان کمک خواست؛ اما در این میان المعظم درگذشت (ابن واصل، ٤ / ٢٠٢-٢٠٣، ٢٠٦-٢٠٧؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٦٥-٤٦٦؛ مقریزی، ١(١) / ٢٢١-٢٢٢؛ ابوالفدا، ٦ / ٣٦؛ گوتشالک، ١٤١). جلال الدین سپس به قلمرو اسماعیلیان در الموت حمله کرد؛ آنگاه گروهی از مغولان را نزدیک دامغان شکست داد و به تبریز بازگشت (نسوی، سیرة، ١٣٢-١٣٤؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٧٢-٤٧٣؛ ابن کثیر، ١٣ / ١١٧؛ ابن خلدون، ٥ / ١٣٠؛ منجمباشی، ٢ / ٣٥).
وی در ٢٢ رمضان ٦٢٥ ق / ٢٦ اوت ١٢٢٨م نیز نزدیک اصفهان با مغولان جنگید. اگرچه به سبب خیانت برادرش غیاث الدین و یکی دیگر از سردارانش شکست خورد، اما با رشادتی شگفتانگیز شماری از مغولان را کشت و از معرکه گریخت. آنگاه روز عید فطر به اصفهان بازگشت و خیانتکاران را تنبیه کرد (نسوی، همان، ١٣٤-١٤٠؛ جوینی، ٢ / ١٦٨-١٧٠؛ وصاف، ٥٨٥-٥٨٦؛ ابناثیر، ١٠ / ٤٧٦-٤٧٧؛ حمدالله، ٤٩٩؛ میرخواند، ٤ / ٧٢٣-٧٢٤؛ بارتولد، ١٨٥؛ دوسن، III / ٢٣-٣٠).
خوارزمشاه پس از بازگشت به آذربایجان برای جبران بدرفتاری و ستم شرف الملک وزیر بر مردم، بازسازی ویرانیها را آغاز، و مردم را ٣ سال از پرداخت مالیات معاف کرد (نسوی، همان، ١٥٧، ١٦٧-١٧١؛ ابن اثیر،١٠ / ٤٧٩-٤٨٠؛ منجم باشی، ٢ / ٣٦). دراین زمان ملکۀ گرجستان با حمایت پادشاهان سلجوقی و امرای شام سپاهی بزرگ برای جنگ با جلال الدین مهیا کرده بود. خوارزمشاه با وجود سپاهیان اندک به گرجستان تاخت و سپاه بزرگ گرجیان را در هم شکست (نسوی، همان، ١٧٢-١٧٣، ١٧٥؛ جوینی، ٢ / ١٧٠-١٧٤؛ رشید الدین، ١ / ٦٥٠-٦٥٢؛ وصاف، ٥٨٦؛ شبانکارهای، ١٤٥؛ میرخواند، ٤ / ٧٢٤). جلال الدین همچنین در چند نبرد کوچک دیگر گرجیان را شکست داد. وی سپس با ملکۀ نخجوان عقد زناشویی بست و رهسپار فتح اخلاط شد (نسوی، همان، ١٨٠-١٨١؛ ابن خلدون، ٥ / ١٣٧؛ نویری، ٢٧ / ٢٧٩) و با تطمیع یکی از سرداران قلعه، سرانجام در ٢٨ جمادی الآخر ٦٢٧ ق / ١١ مۀ ١٢٣٠م آنجا را تصرف کرد و دستور قتل و غارت داد (نسوی، همان، ١٨٢-٢٠٢؛ جوینی، ٢ / ١٧٤-١٧٦؛ رشیدالدین، ١ / ٦٥٢؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٨٣-٤٨٥؛ ابن عبری، ٣٩٤ ، نیز ٣٤٠؛ سبط ابن جوزی، ٨ / ٦٥٩-٦٦٠؛ مقریزی، ١(١) / ٢٣٦؛ ابن واصل، ٤ / ٢٤٠، ٢٦٣-٢٨١، ٢٩٤-٢٩٧؛ یافعی، ٤ / ٦٤؛ گوتشالک، ١٨١-١٨٦).
جلال الدین به هنگام محاصرۀ اخلاط فرمانروایی مناطق موصل، اربل، ایوه و جبال را به خلیفۀ عباسی واگذار کرد و در مقابل از وی خواستار اعطای لقب سلطانی گردید، اما خلیفۀ عباسی از اعطای این لقب خودداری کرد و او را خاقان و جناب شاهنشاهی نامید (نسوی، همان، ١٥٥، ١٨٤-١٩٠، ١٩٦-١٩٨؛ ابن فوطی، ٨-٩، ١٣؛ ابوالفدا، ٦ / ٤٦). علاء الدین کیقباد سلجوقی به علت تسلیم نکردن رکن الدین جهانشاه، حاکم ارزنة الروم به وی از خوارزمشاه آزردهخاطر گردید. از آنجا که علاءالدین دوستی سلطان جلال الدین را با مظفر الدین کوکبری، ملک مسعود و رکن الدین جهانشاه را تهدیدی برای قلمرو سلجوقی میدانست، با وجود مکاتبات دوستانۀ گذشته با جلال الدین، برضد او با الاشرف ایوبی متحد شد (ابن واصل، ٤ / ٢٩٨؛ ابن کثیر، ١٣ / ١٢٧؛ نیز ﻧﻜ : ابن بیبی، ٣٦٧-٣٨٦؛ توران، ٨٢-١٠٠؛ مینورسکی، ١٥٥-١٥٦).
تلاش خوارزمشاه برای حمله به سپاهیان شام و آسیای صغیر پیش از پیوستن آنان به یکدیگر، راه به جایی نبرد و در جنگ یاسیچمن در ٢٨ رمضان ٦٢٧ ق / ١٠ اوت ١٢٣٠م از آنان شکست خورد و به خرتبرت و اخلاط، و سپس به خوی گریخت. علاء الدین و الاشرف نیز ارزنة الروم و اخلاط را تصرف کردند و خواهان صلح شدند. سلطان پیمان صلح با الاشرف را پذیرفت و از صلح با علاء الدین سر باز زد؛ ولی پس از آگاهی از
پیشروی سپاه ١٠٠ هزار نفری مغولان به فرماندهی جرماغون نویان، پیمان صلح با علاءالدین را نیز پذیرفت (نسوی، همان، ٢٠٥-٢٠٩؛ جوینی، ٢ / ١٨٠-١٨٢؛ رشیدالدین، ١ / ٦٥٢-٦٥٣؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٨٦-٤٨٧؛ ابن بیبی، ٣٩١-٤١٣؛ آقسرایی، ٣٣؛ ابن واصل، ٤ / ٣٠١-٢٩٨، ٣١٥-٣١٦؛ بدلیسی، ٣٦٩-٣٧٠؛ هامر پورگشتال، I / ٢٨-٢٩).
خوارزمشاه که گمان میکرد مغولان زمستان را در عراق سپری میکنند، به تبریز رفت و سپاه خود را در دشت مغان پراکنده کرد؛ اما چون از پیشروی طلیعۀ سپاه مغول تا زنجان مطلع گردید، برای سازماندهی نیروهای خود با شتاب به دشت مغان رفت. با این حال به سبب اشتغال به شکار و خوشگذرانی، بدون مقاومتی از برابر هجوم ناگهانی مغولان گریخت. وی سپس مجیر الدین یعقوب را برای درخواست یاری نزد الاشرف فرستاد، اما بر اثر خیانت شرف الملک وزیر این مأموریت نتیجهای نداد. شرف الملک وزیر افزون بر تعدی به اموال سلطان، وی را ظالم نامید و الاشرف ایوبی و علاء الدین سلجوقی را به تسخیر قلمرو سلطان در اران و آذربایجان تحریک کرد. جلال الدین نیز شرفالملک را گرفت و به قتل رساند (نسوی، نفثة ... ، ١٧-٢٠؛ رشید الدین، ١ / ٦٥٤-٦٥٥؛ جوینی، ٢ / ١٨٤-١٨٥؛ ناصر الدین، ٩٨-٩٩؛ دوسن، III / ٤٨-٥٥). سپس ضمن گریز از تعقیب مغولان به گنجه رفت و پس از سرکوب شورشیان آن شهر، پیکهایی به جانب الاشرف و المظفر شهابالدین غازی فرستاد و از آنان برای غلبه بر مغولان کمک خواست، که البته بی نتیجه بود (نسوی، سیرة، ٢٣٥-٢٣٩؛ ابن خلدون، ٥ / ١٤٢-١٤٣؛ دوسن، III / ٥٦-٥٨؛ هاورث، I / ١٣٠-١٣١, III / ١٦).
خوارزمشاه سپس خرتبرت، ارزنجان و ملطیه را غارت کرد و در جبل جور برای حمله بر مغولان پناه گرفت، اما در پی خبری نادرست مبنی بر بازگشت مغولان، به شهر هانی رفت و به خوشگذرانی پرداخت. ازاینرو در سحرگاه روز بعد و با لباس خواب برابر مغولان مهاجم به شهر آمِد گریخت. دروازۀ شهر آمد به روی او گشوده نشد و در نتیجه سلطان به همراه شمار اندکی از یاران خود به روستایی نزدیک میافارقین رفت، اما به سبب حملۀ دوبارۀ مغولان فرار کرد. نظریات مختلفی دربارۀ سرنوشت نهایی خوارزمشاه بیان شده است. به گفتۀ نسوی وی پس از فرار از دست مغولان، سرانجام در ٦٢٨ ق / ١٢٣١م توسط کردان میافارقین دستگیر، و پس از چندی کشته شد. ملک المظفر با آگاهی از مرگ سلطان، قاتلان وی را مجازات کرد و استخوانهای جلال الدین را به خاک سپرد (نسوی، همان، ٢٣٩-٢٤٧؛ جوینی، ٢ / ١٨٧-١٩١؛ رشیدالدین، ١ / ٦٥٥-٦٥٦؛ وصاف، ٥٨٧؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٩٢؛ ابن کثیر، ١٣ / ١٣٢؛ ابن عبری، ٣٩٦؛ گوتشالک، ١٩٤-١٩٧). برخی نیز بر آناند که خوارزمشاه پس از آن در لباس صوفیان به پینهدوزی پرداخت، تا آنکه٥٠ سال بعد در روستای صرصر در نزدیکی بغداد درگذشت (بدلیسی، ٣٧١؛ دولتشاه، ١١٢-١١٣؛ هاورث، III / ١٩).
شجاعت و مهارت جلال الدین در فنون جنگی موجب شد تا مدتها در برابر مغولان پایداری کند، اما افزایش نفوذ جلال الدین در گرجستان، ارمنستان و شمال بین النهرین، موجب نگرانی بسیار دولتهای سلجوقیان روم وایوبیان شام بود. در پی این نگرانیها این ٣ دولت مسلمان هرگز نتوانستند در مقابل مغولان متحد شوند. پس از مرگ جلال الدین نیز در پی بر هم خوردن توازن قدرت در منطقه، اتحاد ایوبیان و سلجوقیان نیز از هم گسست و مغولان بدون مانع سرزمینهای غرب اسلامی را هم تسخیر کردند. یاد پایداری سرسختانۀ جلالالدین در برابر مغولان پس از مرگ او در میان مردم باقی ماند، و حتى ادعاهای دروغین افرادی که خود را جلال الدین خوارزمشاه معرفی میکردند، سبب شادی مردم و نگرانی دشمنان وی میگردید (جوینی، ٢ / ١٩١-١٩٢؛ حمدالله، ٥٣٠-٥٣١؛ ناصرالدین، ٣٣-٣٤؛ ابنعبری، ٣٤٢-٣٤٣؛ منجمباشی، ٢ / ٤٠؛ اشپولر، ٣١-٣٢؛ بویل، ٣٣٥؛ رانسیمان، ٣ / ٢٥٢، ٣٦١-٣٦٢؛ گروسه، ٣٢٥).
مآخذ
آقسرایی، محمود، تاریخ سلاجقه (مسامرة الاخبار و مسایره الاخیار)، به کوشش عثمان توران، آنکارا،١٩٤٣م؛
آلیاری، حسین، «تحقیقی دربارۀ منکبرتی»> نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، ١٣٤٥ش، شم ٤؛
ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦٦م؛
ابن اثیر، الکامل، به کوشش ابوالفدا عبدالله قاضی، بیروت، ١٤١٥ق؛
ابن بی بی، حسین، الاوامر العلائیة فی الامور العلائیة، به کوشش عدنان صادق ارزی، آنکارا،١٩٥٦م؛
ابن تغری بردی، النجوم؛
ابن خلدون؛
العبر؛
ابن عبری، غریغوریوس، تاریخ مختصر الدول، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی، تهران،١٣٧٧ش؛
ابن عدیم، عمر، بغیة الطلب، به کوشش سهیل زکار، بیروت، ١٩٨٨م؛
ابن فضلالله عمری، مسالک الابصار، به کوشش فؤاد سزگین، فرانکفورت، ١٩٨٨م؛
ابن فوطی، عبدالرزاق، الحوادث الجامعة، بیروت،١٩٨٧م؛
ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، ١٤٠٨ق / ١٩٨٨م؛
ابن واصل، محمد، مفرج الکروب، به کوشش حسنین محمد ربیع، بیروت، ١٩٧٢م؛
ابوالفدا، المختصر فی اخبار البشر، بیروت، ١٩٦١م؛
احمد زرکوب، شیرازنامه، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ١٣٥٠ش؛
اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مفصل ایران، از استیلای مغول تا اعلان مشروطیت، تهران،١٣٥٦ش؛
بارتولد، و. و.، تاریخ ترکهای آسیای مرکزی، ترجمۀ غفار حسینی، تهران، ١٣٧٦ش؛
بدلیسی، شرف خان، شرفنامه، به کوشش ولادیمیر ولیامینوف زرنوف، تهران،١٣٧٢ش؛
بلوشه، گابریل، تعلیقات بر جامع التواریخ رشیدالدین فضلالله، لیدن،١٩١٦م؛
بناکتی، داوود، تاریخ، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٨ش؛
تتوی، احمد، تاریخ الفی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران،١٣٨٢ش؛
جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٩١١م؛
حسینی، علی، اخبار الدولة السلجوقیة، به کوشش محمد اقبال، لاهور، ١٩٣٣م؛
حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبالحسین نوایی، تهران ،١٣٦٢ش؛
دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش محمد رمضانی، تهران،١٣٣٨ش؛
ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و محمد نعیم عرقسوسی، بیروت، ١٤١٣ق؛
رانسیمان، استیون، تاریخ جنگهای صلیبی، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، ١٣٦٠ش؛
رشیدالدین فضلالله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران،١٣٧٣ش؛
سبط ابن جوزی، یوسف، مرآة الزمان، حیدرآباد دکن، ١٩٥٢م؛
سرهندی، یحیى، تاریخ مبارکشاهی، به کوشش آفتاب اصغر، لاهور،١٩٨٦م؛
شبانکارهای، محمد، مجمع الانساب، به کوشش هاشم محدث، تهران،١٣٦٣ش؛
غفاری قزوینی، احمد، تاریخ جهان آرا، به کوشش مجتبى مینوی، تهران،١٣٤٣ش؛
فرشته، محمد قاسم، تاریخ، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز، شم ١٤٣١؛
فرهاد میرزا قاجار، زنبیل، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ١٣٤٥ش؛
قزوینی، محمد، تعلیقات بر تاریخ جهانگشای (نک : هم ، جوینی)؛
کاشغری، محمود، دیوان لغات الترک، استانبول، ١٣٣٥ق؛
مقریزی، احمد، السلوک، به کوشش محمد مصطفى زیاده، قاهره، ١٩٥٦م؛
منجم باشی، احمد، جامع الدول، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز، شم ١ / ٥٠؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل، ١٣٤٢ش؛
میرخواند، محمد، روضة الصفا، تهذیب و تلخیص، عباس زریاب، تهران،١٣٧٣ش؛
ناصرالدین منشی کرمانی، سمط العلى، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٢٨ش؛
نسوی، محمد، سیرة السلطان جلالالدین منکبرتی، به کوشش هوداس، پاریس، ١٨٩١م؛
همو، نفثة المصدور، به کوشش امیر حسن یزدگردی، تهران،١٣٤٣ش؛
نویری، احمد، نهایة الارب، به کوشش سعید عاشور، قاهره، ١٤٠٥ق؛
وصاف، تاریخ، به کوشش محمدمهدی اصفهانی، تهران، ١٣٣٨ش؛
یافعی، عبدالله، مرآة الجنان، حیدر آباد، ١٣٣٩ق؛
نیز:
Allen, W. E., A History of the Georgian People, London, ١٩٧١;
Bar Hebraeus, The Chronography, tr. E. A. W. Budge, London, ١٩٣٢;
Barthold, W.W., Turkestan Down to the Mongol Invasion, London, ١٩٥٨;
Bosworth, C. E., «
The Political and Dynastic History of the Iranian World»
, The Cambridge History of Iran, vol.V, ed. J.A.Boyle, Cambridge, ١٩٦٨;
Boyle, J. A., «
Dynastic and Political History of Il-khans»
, ibid;
Bretschneider, E., Mediaeval Researches from Eastern Asiatic Sources, London, ١٩٦٧;
D’
ohsson, C., Histoire des Mongols, Amsterdam, ١٨٣٤;
Dulaurier, M. E., «
Les Mongols d’
apré
s les historiens armé
niens»
, JA, vol.XI, ١٨٥٨, vol. XVI, ١٨٦٠;
Elliot, H. M., The History of India, ed. J. Dowson, Lahore, ١٩٧٦;
Gottschalk, H. L., Al-Malik al-Kāmil von Egypten und seine Zeit, Wiesbaden, ١٩٥٨;
Grousset, R., L’
Empire Mongol, Paris, ١٩٤١;
Hammer-Purgstall, J., Geschichte des osmanischen Reiches, Graz, ١٩٦٣;
Howorth, H. H., History of the Mongols, New York, ١٨٨٠;
Lamb, H., Genghis Khan, New York, ١٩٢٧;
Minorsky, V., Studies in Caucasian History, London, ١٩٥٣;
Saunders, J. J., The History of the Mongol Conquests, London, ١٩٧١;
The Secret History of the Mongols, tr. F.W. Cleaves, Cambridge, ١٩٨٢;
Spuler, B., Die Mongolen in Iran, Leiden, ١٩٨٥;
Turan, O., Tü
rkiye Selç
ukluları, Ankara, ١٩٨٨.
احمد آرین
نیا