دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٣٠ - احمد بن اسماعیل سامانی
احمد بن اسماعیل سامانی
نویسنده (ها) :
صادق سجادی
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٧ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَحْمَدِ بْنِ اِسْماعیلِ سامانی، ابونصر (مق ٣٠١ ق / ٩١٤ م)، ملقب به امیر شهید، دومین امیر سامانی خراسان و ماوراءالنهر كه بر مناطق گستردهای در شمال و شرق و بخشهایی از غرب ایران فرمان میراند.
نخستین اشارات منابع تاریخ این عصر به احمد بن اسماعیل، به وقایع روزگار پدرش اسماعیل بن احمد (ه م) باز میگردد كه در طبرستان محمد بن زید داعی را بشكست و آن ولایت را تسخیر كرد و احمد را به امارات گرگان گماشت (ابن اثیر، ٨ / ٧). چندی بعد هم كه مجبور شد حسن بن علی، معروف به اطروش و ملقب به ناصر كبیر را كه به خونخواهی محمد بن زید از دیلمان روی به آمل نهاده بود، براند، احمدرا با پسر عموی خود ابوالعباس عبدالله بن محمد بن نوح به دفع اطروش فرستاد و آن دو به نزدیك آمل، لشكر او را منهزم كردند و بسیار كس از آنان را كه كاكی پدر ماكان، و امیر فیروزان دیلمی از آن جمله بودند، كشتند (ابن اسفندیار، ٢٥٩-٢٦٠؛ مرعشی، ٣٠٢). چند ماه بعد در ٢٩٠ ق / ٩٠٣ م محمد بن هارون كه پیشتر از سرداران امیر اسماعیل و حكمران طبرستان بود، بر امیر شورید و همراه با جستان پسر و هسودان به هواداری ناصر كبیر آهنگ تسخیر طبرستان كرد. ابوالعباس عبدالله كه اینك حكومت طبرستان یافته بود، به دفع ایشان برخاست و امیر اسماعیل نیز احمد را به یاری او بدانجا فرستاد؛ اما احمد كه گویا ابوالعباس را خوش نمیداشت، در پیوستن به او سستی مینمود تا شاید وی شكسته شود. در واقع نیز ابوالعباس در آغاز روی به هزیمت نهاد، اما به سرعت بازگشت و لشكر محمد بن هارون را در هم كوفت و شكایت از احمد پیش امیر اسماعیل برد. از آن سوی وقتی احمد خبر پیروزی ابوالعباس را شنید، به شتاب خود را به او رسانید (ابن اسفندیار، ٢٦٢، ٢٦٣). به رغم گزارش ابن اسفندیار، به نظر میرسد كه یكی از علل باز ماندن احمد از این جنگ، علاقۀ مفرط او به شكار و شادخواری و آسایش طلبی بود؛ چنانكه گویا دربارۀ همین حملۀ محمد بن هارون گفته بود: «اگر طبرستان از دست بشود، بخارا را چه خلل؟». این معنی چندان خشم امیر اسماعیل را برانگیخت كه بیدرنگ او را به بخارا خواند و دشنامها داد و از حكومت گرگانش برانداخت و بارس (پارس) بزرگ حاجب خود یا حاجب ابوالعباس عبدالله را امارت داد (همانجا؛ گردیزی، ١٤٨). با اینهمه، احمد را به ولایتعهدی خود منصوب كرد و چون در ٢٩٥ ق درگذشت، احمد در بخارا بر تخت نشست و قلمرو پدر را زیر نگین گرفت. خلیفه المكتفی هم در ربیع الآخر همان سال لوای حكومت احمد به دست خود بست و بدو فرستاد (طبری، ١٠ / ١٣٧). روایت نرشخی كه احمد را در ایام امیر اسماعیل فرمانروای سیستان دانسته (ص ١٢٨)، ظاهراً وجهی ندارد، مگر آنكه مراد از آن امارت، استیلا باشد، یعنی اسماعیل، احمد را به تسخیر این ولایت و راندن صفاریان و امارت آنجا گسیل كرده باشد.
به هر حال احمد در آغاز كار خواست ولایت ری را كه مكتفی در اواخر ایام امیر اسماعلیل با قزوین و زنجان و ابهر به قلمرو او منضم كرده بود (گردیزی، ١٤٧؛ قس: جیهانی، ١٢٢)، تسخیر كند؛ اما چون دانست كه عمویش اسحاق بن احمد در سمرقند قصد شورش دارد، به سمرقند رفت و اسحاق را به بند كشید و به بخارا فرستاد (گردیزی، ١٤٨؛ نیز نك : ابن اثیر، همانجا) و از آن پس روی به خراسان نهاد. در این میان بارس كه خراج ری و گرگان و طبرستان را گرد آورده، سوی این امیر اسماعیل فرستاده بود، چون خبر مرگ او را شنید، آن مال از میانۀ راه باز گردانید. سپس از بیم امیر احمد كه وارد نیشابور میشد، به اذن خلیفه كه شاید طمع در این اموال بسته بود، روی به بغداد نهاد (همانجا). امیر احمد در پی او به ری رسید و ابوالعباس محمد بن علی مرورودی، معروف به صعلوك (گردیزی، همانجا، كنیۀ او را ابوجعفر، و ابن اثیر، ٨ / ٨٢، نام او را محمد بن ابراهیم، و قرطبی، ٥١، احمد بن علی گفته است؛ نیز نك : كریمان، ٢ / ١٤٥) را به نیابت از خود در ری نشاند. هم در اینجا بود كه منشور حكومتش از سوی مقتدر خلیفۀ عباسی به وی رسید و امیر در ٢٩٧ ق روی به خراسان نهاد (گردیزی، همانجا).
در همین ایام، او ابوالعباس عبدالله حكمران طبرستان را عزل كرد و یكی از غلامان ترك خود به نام سلام را امارت داد؛ اما این یكی چندان ستمگری و بدخویی پیش گرفت كه مردم دست به شورش زدند. از آن سوی چند تن از دشمنان امیر كوشیدند تا ابوالعباس را با خود همداستان كنند و به امارتش بردارند، اما امیر احمد به استمالت ابوالعباس برخاست و امارت طبرستان را پس از ٩ ماه باز به او داد. ابوالعباس این بار چندان نپایید و در صفر ٢٩٨ درگذشت و صعلوك افزون بر ری به امارت طبرستان نیز گمارده شد (ابن اسفندیار، ٢٦٥، ٢٦٦؛ نیز نك : اقبال، ١٢١).
در آغاز ٢٩٨ ق امیر سامانی در هرات بود كه خلیفه حكومت سیستان را نیز به او داد و امیر لشكری ساخت و به سپهسالاری حسین بن علی مرورودی با امرایی چون احمد بن سهل و محمد بن مظفر و سیمجور دواتی به پیكار صفاریان سیستان فرستاد ( تاریخ سیستان، ٢٩١؛ ابن اثیر، ٨ / ٦٠). معدل بن علی بن لیث صفا در حصار شد و برادر خود ابوعلی محمد را به بُست و رُخَج فرستاد، تا مال و مرد گرد كند و به سیستان آرد (گردیزی، ابن اثیر، همانجاها). روایت تاریخ سیستان حاكی از آن است كه محمد بن علی به سبب خلاف برادر، شهر را بگذاشت و به بست رفت و در آنجا به غارت و آزار مردم دست گشود. امیر احمد كه خود قصد سیستان داشت، چون از آن واقعه آگاه شد، به بست تاخت و محمد بن علی را دستگیر كرد و با خود به هرات برد. از آن سوی معدل چون خبر گرفتاری برادر شنید، امان خواست و در اول ذیحجۀ ٢٩٨ شهر را تسلیم كرد و سیمجور به فرمان امیر سامانی به امارت سیستان نشست (ص ٢٩١-٢٩٤). اما چندی بعد امیر پسر عموی خود ابوصالح منصور بن اسحاق را به امارت آنجا فرستاد، گرچه روایت گردیزی (ص ١٤٩) و ابن اثیر (٨ / ٦١) حاكی از آن است كه امارت آنجا را از آغاز به منصور ابن اسحاق داده بود. از آن پس تا حدود نیم قرن ــ جز فترتی كوتاه ــ سیستان همواره در دست سامانیان ماند.
در این میان سُبكَری عامل فارس كه از برابر لشكر خلیفه گریخته بود، وارد قلمرو سامانی، در سیستان و به روایتی هرات یا كرمان، شد و اجازۀ اقامت خواست. امیر او را به مرو فرستاد و چون خلیفه خواهان استرداد سبكری شد، او را گرفت و در اواسط ٢٩٩ ق فتح نامۀ سیستان و خبر دستگیری سبكری را به خلیفه فرستاد (طبری، ١٠ / ١٤٤، ١٤٥؛ قرطبی، ٣٤، ٣٦؛ تاریخ سیستان، ٢٩٥-٢٩٦؛ قس: ابوعلی مسكویه، ١ / ١٩-٢٠، كه این وقایع را ذیل حوادث ٢٩٨ ق ذكر كرده است).
اما در سیستان، منصور بن اسحاق بد سیرتی آغاز كرد و لشكر به درون شهر برد و بر مالیاتها بیفزود (تاریخ سیستان، ٢٩٧). از این رو مردم آمادۀ شورش شدند، چندانكه وقتی یكی از خوارج به نام محمد بن هرمز، معروف به مولی صندلی در ٣٠٠ ق خلاف آغاز كرد، عیاران سیستان بیدرنگ بر گردش فراهم آمدند و منصور بن اسحاق را گرفتند و ابوحفص عمرو بن یعقوب لیث را به امارت برداشتند. امیر سامانی این بار نیز حسین بن علی مرورودی را به آنجا فرستاد و او شهر را به صلح باز پس گرفت (گردیزی، همانجا؛ ابن اثیر، ٨ / ٦٩-٧٠). حسین بن علی ــ كه او را قرمطی نیز خواندهاند (ابنندیم، ١٣٨) ــ خود به امارت سیستان چشم میداشت و چون سیمجور به دستور امیر، حكمران آن سامان شد، خشمناك از این انتصاب كوشید تا عیاران سیستان را بر آشوبد. اما حسن تدبیر سیمجور سرانجام آرام یافت و شورشیان سیستان را در آخر ٣٠٠ ق با خود به هرات برد (تاریخ سیستان، ٣٠١). به روایت میرخواند، حسین بن علی سپس به قصد طغیان به نزد منصور بن اسحاق در نیشابور ــ كه پس از آزادی از سیستان به حكومت آنجا گمارده شده بود ــ رفت و او را به مخالفت با امیر احمد برانگیخت (٤ / ٤٠). از آن سوی امیر از دفع تركانی كه به خراسان هجوم آورده بودند، بازگشت و واقعه را به بغداد نوشت و از خلیفه ریاست شرطۀ بغداد و امارت فارس و كرمان خواست، اما خلیفه فقط فرمان حكومت كرمان را بدو فرستاد (قرطبی، ٤٣).
در همین ایام خبر رسید كه اطروش در طبرستان سر به طغیان برداشته و محمد بن علی صعلوك را شكست داده و به ری گریزانده است (گردیزی، ١٤٩؛ ابناثیر، ٨ / ٨٢). امیر احمد كه چند سال پیش بر سر طبرستان آن عتابها را از پدر دیده و شنیده بود كه میگفت اگر طبرستان از دست بشود «ما به بخارا به مَبرز ایمن نتوانیم بود» (ابن اسفندیار، ٢٦٣)، چندان بیمناك شد كه گفتهاند طلب مرگ كرد (نرشخی، ١٢٨؛ گردیزی، ١٥٠). سپاهی كه او به فرماندهی محمد بن عبدالله عُزیر به دفع اطروش فرستاد، نیز در جمادیالاول ٣٠١ به سختی شكست خورد و اطروش بر سراسر طبرستان چیره شد (ابوطالب، ٨٩-٩٠؛ ابن اسفندیار، ٢٧٠). این بار امیر احمد از تركستان نیز لشكر خواست و نیت كرد كه «خاك طبرستان با بخارا برد»، اما در حوالی بخارا بر ساحل جیحون غلامان نیم شبی براو ریختند و سر از تنش برداشتند (ابوطالب، ٩٧؛ ابناسفندیار، همانجا). قتل او را در روزهای مختلف جمادیالآخر و برخی در شوال گفتهاند و آوردهاند كه پیكرش را به بخارا بردند و به خاك سپردند (نرشخی، ١٢٩؛ تاریخ سیستان، ٣٠٢؛ حمزۀ اصفهانی، ١٥٠؛ گردیزی، همانجا).
روایات مربوط به علت قتل مرموز احمد بن اسماعیل و عاملان آن چنان ناسازگارند كه از آن میان نیز جز به حدس و گمان نمیتوان نظری ابراز كرد، اما این قدر هست كه امیر به دست اطرافیان خود به قتل رسیده است. این اسفندیار آن را به ابوالحسن دهقان ــ كه او را وزیر نامیده و به گناه رشوه ستاندن مورد توبیخ امیر واقع شده بود ــ نسبت داده و آورده كه او سپس به اتهام قتل با چند تن از غلامان كشته شد (ص ٢٧٠-٢٧١؛ نیز نك : نرشخی، همانجا). صاحب تاریخ سیستان (همانجا)، بوبكر دبیر را محرك آن دانسته، ولی اطلاع بیشتری از نام و نسب او به دست نداده است. از میان دبیران این عهد، ابوبكر بن حامد پدر ابواحمد كاتب را میشناسیم كه در خدمت امیر اسماعیل بود و برخی او را وزیر امیر احمد هم دانستهاند (ثعالبی، ٤ / ٦٤). روایت دیگری حاكی از آنكه امیر با دانشمندان مینشست و ازاینرو كاگزاران و نزدیكان از وی متنفر شدند (حمدالله، ٣٧٨؛ میرخواند، ٤ / ٣٩)، دعویی سست مینماید؛ اما داستان نفرین اطروش بر امیر احمد و اندكی بعد پراكندن خبر قتلش (ابوطالب، همانجا) میتواند این معنی را به ذهن متبادر كند كه شاید اطروش خود كسانی را بدین كار گمارده، یا طرفدارانی در میان كارگزاران امیر میداشته كه برای جلوگیری از حملۀ او به طبرستان به قتلش دست یازیدند. این نیز كه گفتهاند امیر چند تن از كارگزاران خود را سخت تهدید كرد (قرطبی، ٤٥)، یا چند تن از آنان را بكشت و بقیه از بیم جان امیر را به قتل آوردند (منهاج، ١ / ٢٠٦، ٢٠٧)، ممكن است با توجه به انكه گفتهاند: «سخت عظیم بد خوی بوده و تند و ناسازگار، و خاص و عام از او ستوه شدند» (مجمل التواریخ، ٣٨٧)، شاید وجهی داشته باشد، درحالیكه بعضی از نویسندگان از نیك رفتاری و عدل و انصاف او كه «عقلی كامل» داشت و «مردی مظفر و جوان بخت بود»، یاد كردهاند (اصطخری، ١٤٤؛ نرخشی، ١٢٨؛ شبانكارهای، ٢٣) و گفتهاند چون بر درِ بُست رسید، مردم شاد گشتند و آنگاه كه وارد شهر شد اموالی را كه محمد بن علی بن لیث از مردم به غارت برده بود، بازپس داد و لشكریان را گفت تا نیازمندیهای خود را بخرند، و خراسانیان در ایام اقامت در آنجا، جز به نماز و روزه و قرآن نمیپرداختند (تاریخ سیستان، ٢٩٣). اما اینكه برخی امیر احمد را به ضعف نفس و مهمل گذاشتن كار ملك متهم كردهاند (اقبال، ٢٢٥)، محل تأمل است. درست است كه او چندان به شكار و چوگان علاقه داشت (گردیزی، ١٤٩؛ نرشخی، همانجا؛ یاقوت، ٧ / ١١) كه در مواقع خطیر نیز دست از آن نمیداشت (ابن اسفندیار، ٢٦٣؛ قس: بیهقی، ١٢٦)، اما آن كوششها كه برای گسترش و حفظ قلمرو خود نشان داد و حتی حكومت فارس و كرمان را هم چشم میداشت، نشان از اهتمام او به ملكداری است (قس: ابن اثیر، ٨ / ١٢٠ و حدس صائب امیر دربارۀ احمد بن سهل).
جز آن، امیر مردی «عالمپرور و علمدوست» بود (حمدالله، همانجا) و این از وجود دانشمندان و نویسندگان برجستهای كه با او ارتباط داشتند، پیداست. چنانكه محمد بن زكریایی رازی دو رساله به درخواست امیر و به نام او نوشته (نجمآبادی، ١١٣) كه نشان میدهد با امیر سامانی دوستی داشته و حتی حدس زدهاند كه این طبیب بزرگ یك وقت برای معالجۀ امیر از ری به خراسان رفته است (فروزانفر، ٩٠). دربارۀ رودكی كه به دربار امیر نصر بن احمد اختصاص داشت، نیز میتوان احتمال داد كه نزد امیر احمد هم آمد و شد داشته، چه بخشی مهم از عمر را به روزگار این امیر سپری كرده است (صفا، ١ / ٣٧٤-٣٧٥؛ نفیسی، محیط زندگی، ٣٠٣).
بیشتر كسانی كه از آنان به عنوان كاتب یا وزیر امیر یاد كردهاند، خود از ادیبان و دانشمندان عصر بودهاند؛ همچون ابوطیب مصعبی (همو، تاریخ، ٢١)، ابوالفضل بلعمی (ابن اسفندیار، ٢٦٦)، جیهانی (خواندمیر، ١٠٨) و ابوبكر نسفی (مدرس رضوی، ٣٤٦-٣٤٧، به نقل از تاریخ سمرقند؛ قزوینی، ٧ / ٢٦٠)، ابواحمد بن ابی بكر بن حامد یا پدرش ابوبكر (ثعالبی، ٤ / ٦٤؛ مدرس رضوی، همانجا). اما به راستی همۀ كسانی را كه به وزارت امیر احمد نامبردار گردیدهاند، نمیتوان به معنای حقیقی و رسمی وزیر دانست، زیرا كارگزاران برجستۀ دولتی را نیز گاه وزیر مینامیدند و این از اطلاق نام وزیر بر دیوانیانی كه این منصب را نداشتند، در منابع عصر سامانی و غزنوی پیداست. افزون بر آن بعید است امیر در دوران كوتاه حكومت خود كه بخش مهمی از آن را در جنگ و گریز گذراند، اینگونه وزیران را پی در پی عزل و نصب كرده باشد. با اینهمه، از آنجا كه پس از قتل او، ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی كودك خردسال امیر را به امارت نشاند و خود به عنوان وزیر رشتۀ كارها را در دست گرفت، میتوان حدس زد كه جیهانی در اواخر ایام امیر احمد وزارت او را در دست داشته است.
مآخذ
ابن اثیر، الكامل؛
ابن اسفندیار، محمد، تاریخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٢٠ ش؛
ابن ندیم، الفهرست، به كوشش گوستاو فلوگل، لایپزیگ، ١٨٧٢ م؛
ابوطالب هارونی، یحیی، «الافادة فی تاریخ الائمة السادة»، اخبار ائمة الزیدیة، به كوشش ویلفرد مادلونگ، بیروت، ١٩٨٧ م؛
ابوعلی مسكویه، احمد، تجارب الامم، به كوشش آمدرز، قاهره، ١٧١٤ م؛
اصطخری، ابراهیم، مسالك الممالك، به كوشش دخویه، لیدن، ١٩٢٧ م؛
اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مفضل ایران، به كوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٤٦ ش؛
بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به كوشش علیاكبر فیاض، مشهد، ١٣٥٦ ش؛
تاریخ سیستان، به كوشش محمد تقی بهار، تهران، ١٣١٤ ش؛
ثعالبی، یتیمةالدهر، بیروت، دارالكتب العملیه؛
جیهانی، ابوالقاسم، اشكال العالم، ترجمۀ كهن فارسی، به كوشش فیروز منصوری، تهران، ١٣٦٨ ش؛
حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به كوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ ش؛
حمزۀ اصفهانی، تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیاء، برلین، ١٩٤٤ م؛
خواندمیر، غیاثالدین، دستور الوزراء، به كوشش سعید نفیسی، تهران، ١٣٥٥ ش؛
شبانكارهای، محمد، مجمع الانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٢ ش؛
صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٦٣ ش؛
طبری، تاریخ؛
فروزانفر، بدیع الزمان، مباحثی از تاریخ ادبیات ایران، تهران، ١٣٥٤ ش؛
قرطبی، عریب، «صلة تاریخ الطبری»، همراه تاریخ طبری، به كوشش دخویه، لیدن، ١٨٩٧ م؛
قزوینی، محمد، یادداشتها، به كوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ ش؛
كریمان، حسین، ری باستان، تهران، ١٣٤٩ ش؛
گردیزی، عبدالحی، زین الاخبار، به كوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٤٧ ش؛
مجمل التواریخ و القصص، به كوشش محمد تقی بهار، تهران، ١٣١٨ ش؛
مدرس رضوی، محمدتقی، حاشیه بر تاریخ بخارا (نك : هم ، نرشخی)؛
مرعشی، ظهیرالدین، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، به كوشش برنهارد دارن، پترزبورگ، ١٨٥٠ م؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به كوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٢ ش؛
میرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ ش؛
نجمآبادی، محمود، مؤلفات و مصنفات ابوبكر محمد بن زكریای رازی، تهران، ١٣٧١ ش؛
نرشخی، محمد، تاریخ بخارا، به كوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ١٣٦٢ ش؛
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران، تهران، ١٣٤٢ ش؛
همو، محیط زندگی و احوال و اشعار رودكی، تهران، ١٣٣٦ ش؛
یاقوت، ادبا.
صادق سجادی