دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٣٤ - ابراهیم لودی
ابراهیم لودی
نویسنده (ها) :
بخش تاریخ
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٧ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اِبْراهیم لَودی، سومین و آخرین سلطان لودی آگرۀ هند (مق ٩٣٢ق / ١١٢٦). او پس از مرگ پدرش، اسكندر لودی (د ٩٢٣ق / ١٥١٧م)، جانشین وی شد. برخی از درباریان و سران افغان برای محدود ساختن قدرت وی از همان آغاز، رأی بر آن نهادند كه او در دهلی و برادرش جلال خان در جونپور به مشاركت سلطنت كنند، اما ابراهیم پس از ٤ ماه بر این تصمیم شورید، به ویژه آنكه برخی از بزرگان، از آن جمله خان جهان لوحانی فرمانروای راپری، درباریان را به سبب گرفتن چنین تصمیمی سرزنش كردند (بدائونی، ٣٢٦؛ نهاوندی، ٤٧٨؛ یادگار، ٦٦-٦٧). سطان لودی نخست هیبت خان معروف به گرگانداز را به عنوان سفیر نزد جلال خان فرستاد تا او را به دربار آورد (یادگار، ٦٧؛ نهاوندی، ٤٧٩)، اما این سفارتِ توأم با نیرنگ و نرمش سیاسی نتیجهای نداد. تلاش برخی از امیران محلی نزدیك به جلال خان چون سلطان شیخ زاده محمد پسر شیخ سعید فرملی حاكم لكهنو، نصیرخان حاكم غازیپور و دریاخان لوحانی حاكم بهار (بدائونی، ٣٢٩) كه ابراهیم برای جلب خشنودی ایشان نامه و خلعت به نام آنان فرستاده بود، نیز مؤثر واقع نشد و در ٩٢٣ق جلال خان به نام جلالالدین در كالپی تاجگذاری و خطبه و سكه به نام خود كرد (فرشته، ١٨٩؛ یادگار، ٦٨، ٦٩). ابراهیم نیز در ١٥ ذیحجۀ همان سال در آگره بر تخت نشست (نهاوندی، ٤٨٠؛ یادگار، ٦٦) و چند روز بعد برای جنگ با برادر حركت كرد. او اعظم همایون سروانی را كه به تازگی به وی پیوسته بود، همراه نصیرخان لوحانی و اعظم خان لودی با سپاهی گران به رویارویی جلالالدین گمارد (فرشته، ١٨٩؛ نهاوندی، ٤٨٢؛ یادگار ٧٠، ٧١). جلال خان حرم خود را در كالپی به جای گذاشت و با ٠٠٠‘٣٠ سپاهی و فیلان جنگی به آگره روی آورد. ابراهیم كالپی را تسخیر و سپس تاراج كرد (فرشته، ١٨٩؛ یادگار، ٧١؛ نهاوندی، ٤٨٢). جلال خان به تلافی تاراج كالپی در صدد حمله به آگره و چپاول آن شهر برآمد. محافظ آگره ملك آدم كه همزمان با حملۀ جلال خان، از سوی ابراهیم به این سمت گمارده شده بود، به لطایفالحیل او را مدتی از این كار بازداشت و به دنبال آگاهی از فرارسیدن سپاه ابراهیم و اطمینان از پیروزی بر جلال خان، وی را در برابر وعدۀ واگذاری حكومت كالپی تشویق به تسلیم كرد. جلال خان به رغم توصیۀ سردارانش كه میگفتند تسلیم نشود، این پیشنهاد را پذیرفت و «چتر و آفتابگیر و نوبت و نقّارۀ» خود را به نشان تسلیم به ملك آدم واگذار كرد، اما ابراهیم كه موفق به تصرف كالپی شده بود، این آشتی را نپذیرفت (فرشته، ١٨٩). به ناچار جلالالدین به راجۀ گوالیر پناه برد و در پی محاصرۀ گوالیر توسط اعظم همایون سروانی، به مالوه نزد محمودشاه خلج و از آنجا به كهره كنتهت (یادگار، ٧٣؛ نهاوندی، ٤٨٤؛ فرشته، ١٩٠) گریخت، ولی سرانجام گرفتار شد و او را نزد سلطان ابراهیم فرستادند. ابراهیم وی را ظاهراً به قلعۀ هانْسی فرستاد، اما در راه به فرمان ابراهیم كشته شد. سلطان پیش از این واقعه سه برادر دیگر خود: اسماعیل خان، حسین خان و محمود خان را نیز در دژ یاد شده زندانی كرده، اما با آنان رفتاری توأم با نرمی و ملاطفت در پیش گرفته بود.
هنگامی كه جلال خان به گوالیر پناهنده شده بود (بدائونی، ٣٢٧)، سلطان ابراهیم عازم فتح قلعۀ گوالیر شد. تسخیر این قلعه از زمان سلطنت اسكندر لودی همواره هدف لودیان بود، پس از مرگ فرمانده مقتدر آن، راجه مان سنگ، ابراهیم، اعظم همایون سروانی را مأمور فتح این قلعه كرد. او این قلعه را فتح كرد و تندیسِ رویینِ گاوی را كه در قلعه نگهداری میشد به آگره منتقل ساخت. سلطان ابراهیم فرمان داد تندیس یاد شده بر دروازۀ بغداد در دهلی نصب شود. این تندیس تا زمان اكبرشاه باقی بود (فرشته، ١٩٠؛ نهاوندی، ٤٨٤). حاكم گوالیر رای بكرماجیت پسر راجه مان سنگ از آن پس به اطاعت سلطان ابراهیم درآمد و تا پایان كار ابراهیم به وی وفادار ماند چنانكه در میدان نبرد پانیپت جسد او كنار كشتۀ ابراهیم به خاك افتاد (فدایی، ٥٠٧).
پس از فتح گوالیر سلطان ابراهیم با درباریان درگیر شد. وی نخست اعظم همایون سروانی را فراخواند و وی را به زندان افكند. این كار مخالفتهای بسیار به دنبال آورد. از آن جمله اسلام خان پسر اعظم همایون بر سلطان لودی شورید. برخی از امیران و بزرگان نیز به وی پیوستند (یادگار، ٧٦؛ نهاوندی، ٤٨٥؛ بدائونی، ٣٢٨). او شورش خود را در آگره آغاز كرد. ابراهیم سپاهی به فرماندهی احمد خان برادر اعظم خان لودی را مأمور دفع اسلام خان كرد. این سپاه، در قصبۀ بانگرمو در نزدیكی لكهنو، از اقبال خان غلامِ اعظم همایون سروانی شكست خورد (٩٢٥ق / ١٥١٩م). این شكست خشم شدید سلطان را برانگیخت و او برای فرونشاندن فوری شورش، ٠٠٠‘٤٠ سوار مسلح و ٥٠٠ فیل به كمك احمدخان فرستاد. در این زمان، به میانجیگری زاهدی با نفوذ به نام شیخ راجوی بخاری، قرار بر این شد كه با آزادی اعظم همایون سروانی، دو سپاه از جنگ دست بردارند، اما اعظم همایون به فرمان سلطان ابراهیم كشته شد و توافق برهم خورد. در نبردی كه درگرفت، سپاه اسلام خان شكست خورد و خود او كشته شد. ابراهیم در راستای همین سیاست (محدود ساختن قدرت درباریان) سلطان محمود سربنی و حسام خان شاهد خیل را كشت (یادگار، ٨٥)، چنانكه قبلاً میاه بهوه وزیر اعظم پدر را كه مدت ٢٨ سال مشاور اسكندر لودی بود، زندانی كرد و بر پایۀ برخی روایات به قتل رساند. آنگاه نوبت به میان حسن (حسین) خان فرملی و میاه معروف خان دو تن از سپهسالاران با سابقۀ افغان رسید (بدائونی، ٣٣٠؛ فرشته، ١٩٠؛ یادگار، ٧٨). ابراهیم نخست به هنگام نبردِ میانْ ماكهن با راناسانكا، كوشید به كمك میانْ ماكهن این دو تن را گرفتار سازد. لیكن پیروزی بر راناسانكا با كمك این دو، تا مدتی سلطان را از تصمیم خود بازگرداند (یادگار، ٧٨- ٧٩)، اما چندی نگذشت كه سلطان فرمان قتل حسن خان را صادر كرد و وی در چندیری به تعبیر بدائونی (ص ٣٣٠) و نهاوندی (ص ٤٧٨) به دست «شیخ زادگان اوباش» كشته شد و قاتلانش از ابراهیم خلعت و پاداش دریافت داشتند. در پی این قتلها دریاخان لوحانی حاكم بهار و خان جهان لودی از فرمان شاه سرپیچیدند و بهادرخان، پسر دریاخان، پس از مرگ پدر در نواحی بهار شورشی به راه انداخت و خود را سلطان محمد خواند و خطبه و سكه به نام خود كرد (بدائونی، ٣٣). نفر بعدی در سیاهۀ سلطان، دولت خان لودی پسر تاتارخان بود كه ٢٠ سال حكومت پنجاب را برعهده داشت. وی پیش از گرفتار آمدن در این حمام خون، به چارهاندیشی پرداخت. نتیجۀ حسابگریهای او در حفظ جان و قدرت، خواندن باربر به هند و گشودن فصل تازهای در تاریخ این سرزمین بود. ابراهیم لودی دولت خان را از لاهور به دربار فراخواند. دولت خان پسرش دلاورخان را به جای خود به دربار فرستاد. سلطان برای تهدیدِ وی و پدرش، او را به سیاهچال انداخت. مشاهدات دلاور خان در این زندان و آگاهی از قتل بسیاری از بزرگان و تهدید به میل كشیدن بر چشم و در دیوار گرفتن و سوزاندن، اثر خود را بخشید. دلاورخان از دهلی نزد پدر گریخت و ٦ روزه خود را به او رساند و از جانب او به دربار ظهیرالدین بابر در كابل فرستاده شد. وی فاصلۀ لاهور تا كابل را ١٠ روزه طی كرد و پیام پدر مبنی بر دعوت بابر به هند و پایان دادن به كار سلطان ابراهیم لودی را به او رساند (بدائونی، ٣٣٠، نهاوندی، ٤٨٧).
روز چهارشنبه ٢ شوال ٩٣٢ق / ١٢ ژوئیۀ ١٥٢٥م بابر حملۀ خود را به هند آغاز كرد و پس از غارت پیشاور هنگامی كه ابراهیم در سون تپه بود، به تهانیسر رسید (یادگار ٩١، ٩٣). مقارن این احوال، عموی ابراهیم، عالم خان، كه از زندان سلطان لودی گریخته و به دربار بابر رفته بود و از جانب او به حكومت دیبالپور گمارده شده بود، به تحریك بابر دهلی را به محاصره گرفت و خود را به نام علاءالدین پادشاه خواند، اما نتوانست در برابر ابراهیم تاب آورد، به ویژه كه برخی از لشكریان او بار دیگر به سلطان لودی پیوستند (یادگار، ٩٣؛ فدایی، ٥١٣؛ فرشته، ١٩١). آنگاه سلطان لودی عازم رویارویی قطعی با بابر شد. سلطان پس از غارت لاهور، در ٧ رجب ٩٣٢ق مجلس آراست و به دلجویی سرداران خود پرداخت. فردای آن روز دو حریف مغول و افغان در پانی پت (در شمال دهلی) با یكدیگر روبهرو شدند. سپاهِ ٠٠٠‘٥٠ یا ٠٠٠‘١٠٠ نفری ابراهیم لودی را بیش از ٠٠٠‘٢ یا ٠٠٠‘١ فیل همراهی میكرد. نبردی كوتاه و خونین و پر تلفات درگرفت. نیروی ابراهیم ٠٠٠‘١٥ نفر تلفات داد. سلطان دلیرانه پایداری كرد و به توصیۀ برادر خود سلطان محمود خان مبنی بر فرار وقعی ننهاد. آخرین حملۀ وی با ٠٠٠‘٥ سپاهی به شكست و كشته شدن او انجامید و پیروزی نصیب بابر شد. دلاورخان پسر دولت خان افغان جسد سلطان ابراهیم لودی را در میان ٥ یا ٦ هزار كشته پیدا كرد. بابر خود بر سر كشتۀ وی حاضر شد و فرمان غسل او را صادر كرد. ابراهیم را در پانی پت، جایگاه واپسین پیكار وی، به خاك سپردند. بدین ترتیب سلطنت او پس از ٨ سال و ٨ ماه و ١٨ روز به پایان رسید. پس از مرگ ابراهیم هالهای از تقدّس گرد شخصیت وی را گرفت. مردم محلی آرامگاهش را در زمرۀ زیارتگاههای خود میشمردند و نذرهای خود را بدانجا تقدیم میداشتند (هروی، ٢٥٩). مرگ او تلاشی كاملِ قدرتِ افغانها را در هند به دنبال داشت. بازماندگان این قوم به بنگاله رفتند. از آن میان سلطان محمود برادر ابراهیم به نصرت شاه بن علاءالدین حسین شاه پناه برد و دختر ابراهیم لودی به عقد نصرت شاه درآمد (سلیم، ١٣٦-١٣٧).
سلطان ابراهیم لودی را مردی خوش صورت و سیرت و سخاوتمند و شجاع (یادگار، ٦٦؛ نهاوندی، ٤٨) و در عین حال متفرعن، مستبد و ستمكار گفتهاند. ویژگی دوران سلطنت وی، درگیری مداوم او با بزرگان و درباریان افغانی بود. ابراهیم در نامهای به دولت خان گفته بود كه با دعوت بابر به هند خیانتی بزرگ مرتكب شده است و دولت خان پاسخ داده بود كه «مغول را من نیاوردم افعال ناپسندیدۀ شما آورد» (یادگار، ٩٣). برخی شكست وی را معلول بیتوجهی او نسبت به اشرافی میدانند كه نفوذ گستردۀ ایشان در امور درباری و كشوری و لشكری به زمان جد و پدر وی، بهلول و اسكندر باز میگشت. او را متهم میكنند كه برخلاف سنت، مرزی میان بزرگان درباری قایل نبود و معتقد بود «پادشاهی خویشی بر نمیتابد» (فدایی، ٥٠٤؛ فرشته، ١٨٨). اما آنان كه استقرار یك سلطنت مطلق و نیرومند و متمركز را در هندِ آن روز، امری ضروری میبینند، معتقدند اقدامات وی چنین ضرورتی را دریافته و همۀ اقداماتش در جهت استقرار چنین حاكمیتی بود. او برای دستیابی به هدف خود، چارهای جز محدود ساختن قدرت اشراف و خانوادههای بزرگ افغانی نظیر لودیان و لوحانیان و فرملیان نداشت. بهلول و اسكندر، اسلاف وی، خواستار نوعی فرماندهی توأم با مشاركت اشراف در قدرت بودند، نه سلطنتی با قدرت مطلق و متمركز. رؤسای این خانوادهها نیز سلطان را امیری چون خود میدیدند كه كمی بالاتر از ایشان چون فرمانده شورایی از اشراف عمل میكند و این با تصور ابراهیم لودی از نقش خود كاملاً مغایر بود. این شكاف عمیق، اشرافی را كه به رغم كمی نفرات، اختیار جاگیرها یا استانهای هند و فرماندهی دستههای سپاهیان را بر عهده داشتند، به واكنش واداشت. از همان آغاز با شریك ساختن جلال خان در سلطنت، بنای مخالفت با ابراهیم لودی را نهادند و ابراهیم نیز با خشونت و تصفیههای پیاپی، این اقدامات را پاسخ گفت. بدینسان، چه آنان كه در مخالفت با وی سخن گفتهاند و چه كسانی كه در موافقت با او داوری كردهاند، در یك نكته توافق دارند و آن اینكه سلطان لودی را پراكندگی داخلی و كشمكشهای پیاپی بر سر قدرت با اشراف افغانی، بیش از قدرت ظهیرالدین بابر به شكست كشاند (احمد، ٣٦١-٣٧٥).
مآخذ
بدائونی، عبدالقادربن ملوکشاه، منتخب التواریخ، به كوشش مولوی احمد علی صاحب و كبیرالدین احمد، كلكته، ١٨٦٨م؛
سلیم، غلام حسین، ریاض السلاطین، به كوشش مولوی عبدالحق عابد، كلكته، ١٨٥٠م؛
فدایی، نصرالله بن محمدحسین، داستان تركتازان هند، بمبئی، ١٨٦٧م؛
فرشته، محمدقاسم بن غلامعلی، تاریخ، كانپور، ١٢٩٠ق / ١٨٧٤م؛
نهاوندی، عبدالباقی، مآثر رحیمی، به كوشش محمد هدایت حسین، كلكته، ١٩٢٤م؛
هروی، نعمتالله بن حبیبالله، تاریخ خان جهانی مخزن افغانی، به كوشش سید محمد امامالدین، پاكستان، ١٣٧٩ق / ١٩٦٠م؛
یادگار، احمد، تاریخ شاهی، به كوشش محمد هدایت حسین، كلكته، ١٣٥٨ش؛
نیز:
Ahmad, Qazi Mukhtar, «Ibrahim Lodi’s Responsibility for the Downfall of the Lodi Empire», Islamic Culture, ١٩٥٤.
بخش تاریخ