دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٨٧٤ - براق حاجب
براق حاجب
نویسنده (ها) :
روزبه زرین کوب
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بُراقِ حاجِب (ﺣﻜ ٦١٩-٦٣٢ق/ ١٢٢٢-١٢٣٥م)، سر سلسلۀ قَراختاییان یا قُتْلُع خانیان، از حكومتهای نیمه مستقل محلی در روزگار ایلخانان مغول، در منطقۀ كرمان، نام او در بیشتر منابع متقدم بُراق آمده، اما تلفظ درست این نام بَرَق به معنای سگ شكاری تیزتك یا پُرموست (كاشغری، ١/ ٣١٥؛ نیز ﻧﻜ : بارتولد، ٣٥٤؛ حاشیه؛ EI٢, I/ ٣١١؛ قس: دورفر، II/ ٢٨٠؛ ابن اثیر، ١٢/ ٤٥٣-٤٥٤: «بلاق» كه احتمالاً تصحیف است).
براق و برادرش از امرای گورخان قراختایی بودند (ناصرالدین، ٢٢؛ حمدالله، ٥٢٨؛ نیز ﻧﻜ : نسوی، ١٢٦). گورخان آن دو را به عنوان سفیر و برای دریافت باج و مالیات نزد سلطان علاءالدین تكش خوارزمشاه (ناصرالدین، همانجا؛ شبانکارهای، ١٩٥؛ محمد بن ابراهیم، ٢٠١)، و به روایتی نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد (ﻧﻜ : نسوی، حمدالله، همانجاها؛ قزوینی، ٢١٩-٢٢٠)؛ اما به آنها اجازۀ مراجعت داده نشد، تا آنكه سلطان محمد، قراختاییان را برانداخت و به تدریج بر مقام ومنزلت براق افزود؛ چنانكه نه تنها به او منصب حاجبی سلطان بخشید، بلكه مسئولیت دیوان مظالم و اتابِكی فرزندش غیاثالدین، والی كرمان را بر عهدۀ او گذاشت (ناصرالدین، همانجا؛ خواندمیر، حبیبالسیر، ٢/ ٦٥٤).
با مرگ سلطان محمد خوارزمشاه، غیاثالدین در عراق عجم مستقر شد و براق را سمت شحنگی اصفهان داد (جوینی، ٢/ ٢١١؛ ناصرالدین، شبانكارهای، همانجاها؛ خواندمیر، همان، ٣/ ٢٦٧، مآثر...، ١٣٦) و به هنگام عزیمت به عراق حجم، نیابت خود را در حكومت كرمان به وی سپرد (نسوی، ٤٠، ١٢٦؛ ابنخلدون، ٥(٢)/ ٢٦٢؛ نیز ﻧﻜ : اقبال، ١١٣)؛ اما از آنجا كه براق اركان حكومت خوازمشاهی را متزلزل میدید، یا بدان سبب كه میان او و تاجالدین كریمالشرق وزیر غیاثالدین اختلافاتی بروز كرده بود (رشیدالدین، ١/ ٥٥٥؛ ناصرالدین، ٢٢-٢٣؛ حمدالله، همانجا)، از غیاثالدین اجازه خواست تا در پی سلطان جلالالدین خواززمشاه، یا برای پیوستن به سلطان شمسالدین ایلتُمْس پادشاه دهلی كه او نیز از قوم قراختای بود، از راه كرمان به هندوستان رود (جوینی، ٢/ ٢١١-٢١٢؛ حمدالله، همانجا؛ ناصرالدین، ٢٣). در بین راه شجاعالدین ابوالقاسم زوزنی والی كرمان به طمع اموال براق و گرفتن اسیر، در جیرفت برایشان تاخت، اما شكستخورد و براق پس از كشتن وی در ٦١٩ق بر گواشیر، مركر كرمان مسلط شد (برای تفضیل، ﻧﻜ : ناصرالدین، همانجا؛ حمدالله، ٥٢٨-٥٢٩؛ میرخواند، ٤/ ٤١٣؛ محمدبن ابراهیم، همانجا؛ نیز ﻧﻜ : منهاج، ١/ ٣١٤- ٣١٥). بدین ترتیب، براق كه موقع را مناسب یافته بود، با تصرف ولایت كرمان، از عزیمت به هند منصرف شد و توانست در دورۀ فترت میان انقراض خوارزمشاهیان و استقرار مغولان در ایران، حكومتی محلی برپا سازد.
در ٦٢١ق/ ١٢٢٤م سلطان جلالالدین كه در اندیشۀ گردآوری سپاه برای رویارویی با مغولان بود، از هند روی كرمان نهاد. براق پس از فرستادن پیشكشهایی، در قریۀ بهرامجرد در ١٠ فرسنگی گواشیر به استقبال او رفت و دختر خود را نیز به عقد وی در آورد (وصاف، ٥٨٣-٥٨٤؛ نیز ﻧﻜ : وزیرِ، ١٤٣؛ بویل، ٣٢٣). اما بهتدریج آثار مكر و دورویی براق آشكار شد و با اینكه برخی از سرداران جلالالدین عزم داشتند او را بند كشند، سرانجام، سلطان به اشارۀ یكی از نزدیكان سختگیری بر براق را به مصلحت ندید (نسوی، ١٢٧؛ ابن خلدون، نیز اقبال، همانجاها). پس از چندی، سلطان جلالالدین كه به قصد شكار از گواشیر بیرون رفته بود، براق تمارض كرد و از همراهی او تن زد؛ آنگاه وی همراهان جلالالدین را از شهر بیرون كرد و دروازهها را به روی ایشان بست. سلطان، ناچار حكومت براق را به ظاهر تأیید كرد و به روایتی به وی لقب قتلغخان بخشید (ﻧﻜ : كاشغری، ١/ ٢٦٩؛ دورفر، III/ ٥٥١ :
قتلغ= نیكبخت، دولتمند) و خود به سوی شیراز روان شد (جوینی، ٢/ ٢١٣-٢١٤؛ رشیدالدین، ١/ ٥٤٨-٥٤٩؛ ناصرالدین، ٢٣-٢٤؛ نیز ﻧﻜ : بویل، همانجا؛ قس: جوینی، ٢/ ٢١١).
در جمادیالآخر ٦٢٣ كه جلالالدین خوارزمشاه در گرجستان مشغول نبرد بود، براق از فرمان او سرپیچید و دوری سلطان را از نواحی مركزی ایران، موقع مناسبی برای ببسط قلمرو خود و تسلط بر عراق عجم دانسته، با مغولان نیز ارتباط یافت و بنا به روایتی، آنان را از شمار قوای جلالالدین و فتوحاتش آگاه ساخت (ابناثیر، ١٢/ ٤٥٣-٤٥٤). از اینرو، جلالالدی برای دفع فته به شتاب تمام به همراه برادرش غیاثالدین، خود را از تفلیس به كرمان رساند. براق كه از سلطان بیمناك بود، از در عذرخواهی و اظهار اطاعت درآمد و سلطان نیز او را بخشید (وصاف، ٥٨٥؛ حمدالله، ٤٩٨؛ میرخواند، ٤/ ٤٢٩؛ نیز ﻧﻜ : بویل، ٣٢٩). به روایت دیگری، براق مقبر خود را ترك كرد و در یكی ازدژهای كرمان متحصن شد. جلالالدین كه دانست دستیابی به دژ محتاج صرف وقت بسیار است و از سوی دیگر، نمیتواند خود را در دو جبهه درگیر كند، خلعتی برای او فرستاده، وی را در حكومت كرمان ابقا كرد (ابناثیر، ١٢/ ٤٥٥؛ ابنخلدون، ٥(٢)٢٧٥). براق نیز از ضعف خوارزمشاه و غوغای مغل استفاده كرد، پس از آنكه اقتدار خود را بر سراسر ولایت كرمان گسترد، به تاختوتاز در نواحی اطراف پرداخت و بر هرمز نیز دست یافت (ناصرالدین، همانجا).
در این حال، براق كه میدانست اختلاف میان جلالالدین و غیاثالدین شدت یافته است، غیاثالدین را در كرمان پذیرا شد و از او در ابرقو استقبال كرد براق ﺣﺘﻰ پس از چندی، مادر غیاثالدین را خواستگاری كرد و غیاثالدین نیز به اكراه پذیرفت (جوینی، ٢/ ٢٠٥؛ رشیدالدین، ١/ ٦٥٧-٦٥٨؛ میرخواند، ٤/ ٤١٥؛ نیز ﻧﻜ : نسوی، ١٧٦؛ ابن خلدون، ٥(٢)٢٨١). پس از مدتی دو تن از نزدیكان براق و از جمله برادرش اغور ملك، غیاثالدین را به قتل براق ترغیب كردند، اما او نپذیرفت. براق كه از این توطئه آگاهی یافت، غیاثالدین و مادرش را در ٦٢٥ق/ ١٢٢٨م كشت و اطرافیان وی را نیز به قتل رسانید (ناصرالدین، ٢٥؛ فصیح، ٢/ ٣٠١؛ بناكتی، ٢٤٠؛ اقببال، ١١٤-١١٥؛ بویل، ٣٣٢). اما به روایتی دیگر، براق غیاثالدین را در قلعهای محبوس ساخته، او را در آنجا به قتل آورد، یا غیاثالدین را در قلعهای محبوس ساخته، او را در آنجا به قتل آورد، یا غیاثالدین از زندان گریخت و به اصفهان رفت و در آنجا به فرمان سلطان جلالالدین كشته شد (نسوی، همانجا؛ نیز ﻧﻜ : ابنخلدون، ٥(٢)/ ٢٨٢).درعینحال، نسوی در روایت دوم تردید كرده است و میگوید: نامهای را كه براق برای جلالالدین به تبریز فرستاده بوده، دیده است كه در آن براق پس از برشمردن خدمات سابق خویش، از كشتن دشمنترینِ دشمنان سلطان، یعنی غیاثالدین یاد كرده بود (چعربی، ٢٤٤؛ نیز ﻧﻜ : ابنخلدون، همانجا).
بههرحال، براق با فرستادن سرِ غیاثالدین به نزد اوگتایقا آن (رشیدالدین، ١/ ٦٥٨؛ فصیح، همانجا) مراتب فرمانداری خود را به اطلاع خان مغول رسانده، از او لقب قتلغخان دریافت داشت و بدین ترتیب، حكومت خود را مورد تأیید دربار مغول قرار داد (ناصرالدین، همانجا). وی همچنین سفیری به سوی مستنصر خلیفۀ عباسی (ﺣﻜ ٦٢٣-٦٤٠ق) روان كرد و از اسلام خدو خبر داد و اظهار بندگی و اطاعت نمود. خلیفه نیز كه با خوارزمشاهیان عناد میورزید، به وی لقب قتلغ سلطان بخشید (جوینی، ٢/ ٢١٤؛ حمدالله، ٥٢٩؛ منتخبالتواریخ...، ٢٢؛ وزیری، ١٤٦-١٤٧).
در اختلافی كه میان براق و علاءالدوله محمود، اتابك یزد رخ داد، براق به یزد لشكر كشید، اما پیش از آنكه نبردی روی دهد، غائله خاتمه یافت (وصاف، همانجا). به دنبال این وقایع، سرداران مغول كه به فرمان اوگتای مأمور فتح سیستان شده بودند، از او یاری خواستند، و وی را به اطاعت از خان مغول فرا خواندند. براق پاسخ داد كه با لشكر خویش كار تصرف سیستان را بییاری مغولان به انجام خواهد رساند (جوینی، همانجا؛ وصاف، ٢٨٧؛ قس: منهاج، ١/ ٢٨٤؛ خواندمیر، حبیبالسیر، ٢/ ٦٢٨)؛ سپس فرزند خود ركنالدین خواجه مبارك را به خدمت اوگتای روانه ساخت. ركنالدین هنوز به مقصد نرسیده بود كه براق درگذشت، مرگ او در ٢٠ ذیقعده یا ذیحجۀ ٦٣٢ روی داد (ﻧﻜ : جوینی، ٢/ ٢١٤-٢١٥؛ وصاف، ٢٨٨؛ میرخواند، ٤/ ٤٣٧؛ قزوینی، ٢١٩-٢٢٠؛ ناصرالدین، ٢٦؛ فصیح، ٢/ ٣٠٦). براق را در مدرسهای كه خود را بیرون شهر كرمان و در محلۀ تركآباد (تركانآباد) بنا كرده بود، دفن كردند (ناصرالدین، میرخواند، قزوینی، همانجاها؛ خواندمیر، همان، ٣/ ٢٦٧؛ وزیری، ١٤٩). از این بنا كه به «قَبۀ سبز» مشهور است، اكنون تنها محوطهای كوچك باقی مانده است (ﻧﻜ : احمدی، ١٥٨-١٥٩؛ كرزن، II/ ٢٤٤؛ سایكس، ١٩٤-١٩٥؛ باستانی، ١٢١-١٢٢؛ ١٢٦؛ پیرنیا، ٥، ٢٦؛ لسترنج، ٣٠٦-٣٠٧).
براق با ایجاد پیوندهای خانوادگی با فرمانروایان همعصر، میكوشید پایههای حكومت خویش را ستوار سازد؛ چنانكه دختر بزرگش به همسری جَغَتای، خان مغول درآمد و دو تن دیگر از دخترانش با خاندان اتابكان یزد پیوند زناشویی بستند (ﻧﻜ : ناصرالدین، ٢٥؛ حمدالله، همانجا؛ جعفری، ٤٢؛ كاتب، ٧١).
با آنكه براق پسری به نام مبارك خواجه (خواجه مبار) داشت، ولایت عهدی خویش را به برادرزادهاش قطبالدین سپرده بود و هموتا دو سال حكمرانی میكرد؛ اما بعدها با مبارك خواجه نزاع پیدا كرد و به حكم اوگتایقا آن، مبارك خواجه به حكمرانی رسید (حمدالله، ٥٢٩ ﺑﺒ) و حكومت سلسلۀ فراختاییان تا ٧٠٣ق/ ١٣٠٤م ادامه داشت.
مآخذ
ابن اثیر، الكامل؛
ابن خلدون، العبر؛
احمدی كرمانی؛
ﭜﺣﭜﻰ، فرماندهان كرمان، به كوشش محمدابراهیم باستانی پاریزی، تهران، ١٣٥٤ش؛
اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، تهران ١٣٦٤ش؛
بار تولد، و. و.، گزیدۀ مقالات تحقیقی، ترجمۀ كریم كشاورز، تهران، ١٣٥٨ش؛
باستانی پاریزی، محمدابراهیم «آرامگاه قراختاییان كرمان»، مجلۀ باستانشناسی، تهران، ١٣٣٨ش؛
شمـ ٣ و ٤؛
بناكتی، داوود، تاریخ، به كوشش جعفرشعار، تهران، ١٣٤٨ش؛
پیرنیا، محمدكریم، «قبۀ سبز كرمان، آرامگاه قراختاییان»، آگاهینامه، تهران، ١٣٥٦ش؛
ﺷﻤ ١٩؛
جعفری، جعفر، تاریخ یزد، به كوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٤٣ش؛
جوینی، عطاملك، تاریخ جهانگشای، به كوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٣٤ق/ ١٩١٦م؛
حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به كوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٦٢ش؛
خواندمیر، و غیاثالدین، حبیبالسیر، به كوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، ١٣٥٣ش؛
همو، مآثرالملوك، به كوشش میرهاشم محدث، تهران، ١٣٧٢ش؛
رشیدالدین فضلالله، جامعالتواریخ، به كوشش محمد وشن و ﻣﺼﻄﻓﻰ موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛
شبانكارهای، محمد، مجمعالانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش، فصیحخوانی، احمد، مجمل فصیحی، به كوشش محودفرخ، مشهد، ١٣٤٠ش؛
قزوینی، ﭜﺣﭜﻰ، لبالتواریخ، تهران، ١٣٦٣ش؛
كاتب یزدی، احمد، تاریخ جدید یزد، به كوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٥٧ش؛
كاشغری، محمود، دیوان لغاتالترك، به كوشش علی امیری، استانبول، ١٣٣٣ق؛
محمدبن ابراهیم، تاریخ سلجوقیان كرمان، به كوشش هوتسما، لیدن، ١٨٨٦م؛
منتخبالتواریخ معینی، منسوب به معینالدین نطنزی، به كوشش ژان اوبن، تهران، ١٣٣٦ش؛
منهاج سراج، طبقات ناصری، به كوشش عبدالحی حبیبی، كابل، ١٣٤٢ش؛
میرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛
ناصرالدین منشی كرمانی، سمطاﻟﻌﻟﻰ، به كوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٦٢ش؛
نسوی، محمد، سیرت جلالالدین مینكبرنی، ترجمۀ فارسی، به كوشش مجتبی مینوی، تهران، ١٣٤٤ش؛
همو، سیرةالسلطان جلالالدین منكبرتی، به كوشش حافظ احدم حمدی، قاهره، ١٩٥٣م؛
وزیری كرمانی، احمدعلی، تاریخ كرمان، به كوشش محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تهران، ١٣٤٠ش؛
وصاف، تاریخ، به كوشش محمدمهدی اصفهانی، تهران، ١٣٣٨ش؛
نیز:
Boyle, J. A., «Dynastic and Political History of the Īl-Khāns», The Cambridge History of Iran, vol. V, ed. J. A. Boyle, Cambridge, ١٩٦٨;
Curzon, G. N., Persia and the Persian Question, London, ١٨٩٢;
Doerfer, G., Türkische und mongolische Elemente m Neupersischen, Wiesbaden, ١٩٦٥-١٩٦٧;
EI٢;
Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦;
Sykes, P. M., Ten Thousand Miles in Persia…, New York, ١٩٠٢.
روزبه زرینكوب