دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦١٤ - ابوسعید جنابی
ابوسعید جنابی
نویسنده (ها) :
رضا رضازاده لنگرودی
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبوسَعیدِ جَنّابی، حسین بن بهرام (مق ٣٠٠ یا ٣٠١ ق / ٩١٣- ٩١٤ م)، از سران قرامطه و بنیادگذار دولت قرمطیان بحرین. نام او را حسین نیز نوشتهاند (مقریزی، المقفی، ٢٦١). به رغم آوازۀ بلند ابوسعید، دانستههای ما از آغاز زندگی او درخور شهرتش نیست و نکتههایی از زندگی او در پردۀ ایهام پنهان است؛ چنانکه دربارۀ تاریخ تولد و بخشی از زندگی او که در جنابه (گناوه) گذشته است، گزارشی در دست نیست و بر پایۀ آنچه شرح حالنویسان دربارۀ او رقم زدهاند، نمیتوان تاریخ دقیقی از زادروز او به دست داد.
جوبری در کتاب المختار فی کشف الاسرار (ص ١٢) از آغاز فعالیت او در ٢٥٢ ق / ٨٦٦ م یاد کرده است، اما دخویه (ص ٣٦) این گزارش را نادرست و سال مذکور را تاریخ تولد او انگاشته است و این با روایت مقریزی ( اتعاظ، ١ / ١٦٥) که میگوید ابوسعید هنگامی که در ٣٠١ یا ٣٠٢ ق به قتل رسید، شصتواند ساله بود، ناسازگار است. از اینرو میتوان احتمال داد که وی در دهۀ چهارم سدۀ ٣ ق متولد شده باشد. سخن برخی از معاصران، از آن میان حمیدی (ص ٨٥) که تولد ابوسعید را ٢٥٤ یا ٢٥٥ ق دانسته است، بر مأخذی روشن استوار نیست و نمیتوان بدان تکیه کرد.
ابوسعید چنانکه از نسبتش (جنّابی) پیداست، از مردم گناوۀ فارس بود. آراء نویسندگان دربارۀ پیشۀ او قبل از قیام بر ضد معتضد خلیفۀ عباسی گوناگون است. گویا زمانی آردفروش (حدودالعالم، ١٣٢؛ اصطخری، ١٤٩؛ قس: ثابت بن سنان، ١٣؛ قاضی عبدالجبار، ٢ / ٣٧٨) و روزگاری پوستیندوز ( بحرالفوائد، ٣٤٧؛ ابن دواداری، ٦ / ٥٥؛ مقریزی، همان، ١ / ١٥٩) بوده است. ذهبی ( العبر، ١ / ٤١١) به روایت از صولی میگوید که ابوسعید از راه وصله کردن کیسههای آرد روزگار میگذرانید (قس: ابن عماد، ٢ / ١٩٢) و میافزاید که وی در بصره شغل توزین غلات داشت (نیز نک : دیار بکری، ٢ / ٣٤٤). این روایات ممکن است مربوط به زمان فرار ابوسعید از گناوه و رودش به بحرین باشد (دخویه، همانجا).
از جزئیات زندگی و دانشاندوزی او اطلاع نداریم، هرچند ابن مالک (ص ٢٠٠) از او با عنوان غیلسوف یاد کرده و جوبری (همانجا) بر آن است که ابوسعید آشناترین مردم به کتاب نوامیس افلاطون بوده است. ابن خلکان میگوید: ابوسعید آشناترین مردم به کتاب نوامیس افلاطون بوده است. ابنخلکان میگوید: ابوسعید مردی کوتاه قد و زشت چهره بود و ازاینرو به او قرمطی میگفتند (٢ / ١٥٠). جویری (همانجا) میافزاید که سمت راست بدنش (قس: دخویه، ٢٠٨) از کار افتاده بود و نمیتوانست راه برود و یا بدون یاری دیگری سوار بر اسب شود. این نکتهها در منابع دیگر نیامده است و از اینرو جای تأمل دارد.
مسعودی (د ٣٤٦ ق) تاریخنگار معاصر ابوسعید، به ورود او به قطیف در ٢٧٣ق / ٨٨٦ م اشاره دارد ( التنبیه، ٣٩٥). در ٢٨١ ق مردی به نام یحیی بن مهدی که خود را داعی و فرستادۀ «مهدی» (محمد بن عبداللّه بن محمد بن حنفیه) میخواند به قطیف آمد و بر علی بن معلی ابن حمدان شیعی از موالی بنی زیاد وارد شد و او را با خود همداستان کرد. علی نیز شیعیان قطیف را پیام داد و نوشتهای را که از طرف مهدی نزد یحیی بود، بر آنان خواند و همه را به خروج برانگخیت. علی بن معلی همین پیام را به اطراف بحرین رسانید و ابوسعید که در آنجا اقامت داشت، به او پیوست.
یحیی بن مهدی پس از آن دوباره نامهای از مهدی نشان داد، حاکی از آنکه زکات و وجوهات دیگر را به یحیی دهند. در این میان ابراهیم صائغ که نخست از گروندگان به یحیی بود، نزد علی بن مسمار امیر بحرین، ابوسعید و یحیی را به اباحیگری متهم کرد. یحیی مجازات شد، ولی ابوسعید به جنابه گریخت و از آنجا به کوفه رفت (ثابت بن سنان، ١٢، ١٣؛ قاضی عبدالجبار، ٢ / ٣٧٨-٣٨٠؛ ابن اثیر، ٧ / ٤٩٣-٤٩٥). به گفتۀ نویری (٢٥ / ٢٣٣) و مقریزی (همان، ١ / ١٥٩، ١٦٠) او در اطراف کوفه از بنیقَصّار که از پایهگذاران قرمطیان در آن دیار بودند، دختری گرفت و به آنان پیوست. برخی خویشاوندی او با بنی قصار را علت گرایش وی به این فرقه دانستهاند. گروهی نیز تمایلات شخصی را عامل این کار میدانند. بعضی دیگر نیز برآنند که آراء وی برگرفته از نظریات حمدان بن اشعث، معروف به قرمط، است (مقریزی، همان، ١ / ١٦٠).
اطلاعات ما دربارۀ ابوسعید از ٢٨١ تا ٢٨٦ ق بسیار اندک است، اما گزارش ابن حوقل دربارۀ فعالیت وی حاوی نکات منحصر به فردی است. چنانکه به گفتۀ او (٢ / ٢٩٥) ابوسعید به عبدان کاتب، داماد حمدان بن اشعث گروید و در نواحی جنابه، سینیز، توّج، مهروبان و گرمسیرات فارس از سوی قرمط به دعوت پرداخت و اموال بسیاری از مردم گرفت، اما دشمنان او بعدها سازوبرگ و گنجینههایی را که وی از اموال مردم اندوخته بود، از او بازستاندند. ولی او خود جان به در برد و در نهان میزیست؛ تا آنگاه که حمدان بن اشعث او را نزد خود فراخواند و به همراه عبدان به قطیف که شهری بزرگ بود، فرستاد و به دعوت مردم آنجا برگماشت (قس: نویری، مقریزی، همانجاها). ابوسعید در آنجا مدتی به فروش آرد پرداخت و نام نیک اندوخت، پس از آن به دعوت پرداخت و نخستین کسانی که به او پیوستند، حسین، علی و حمدان فرزندان سنبر (بنوسنبر) بودند (نویری، همانجا). پیش از این، زمینۀ این دعوت در بحرین از سوی فرستادۀ عبدان به آنجا که در منابع نام وی زکریا طمامی آمده است، مهیا شده بود (دوبلوا، ١٤؛ به پیشنهاد مادلونگ در EI٢ ذیل «قرمطی»، نام «طمامی» را باید ظمامی خواند که منسوب است به ظمام شهری بازرگانی در لاعۀ یمن؛ برای نامهای مختلف ابوزکریا، نک : لویس، ٧٨). هنگامی که ابوسعید، ابوزکریا را شناخت، وجود داعی دیگری را بر نتافت و او را بگرفت و به زندان افکند تا از بیچارگی درگذشت (قاضی عبدالجبار، ٢ / ٣٧٩؛ نویری، همانجا). قتل ابوزکریا به گزارش تمام منابع میبایست در آغاز حکومت ابوسعید در بحرین رخ داده باشد (نک : مادلونگ، ٣٩).
به هر حال ابوسعید در آغاز ٢٨٦ ق (یحیی بن حسین، ١ / ١٦٩؛ ٢٨٥ ق) در بحرین با عنوان قرمطی ظهور کرد و عدهای از بدویان و قرمطیان به او پیوستند. در جمادیالآخر همان سال، سپاه عظیمی گرد آورد و کارش در دعوت بالا گرفت (طبری، ١٠ / ٧١؛ قس: العیون، ٤(١) / ١٥٨؛ حافظ ابرو، ٣ / ٧١٣) و به سرکوب مخالفان پرداخت. او به روستاها یورش میبرد و ساکنان آنها را به قتل میآورد و اموال آنان را غارت میکرد. مردم از او در هراس افتادند، چندانکه عدهای از بیم جان تسلیم شدند و گروهی به شهرهای گوناگون گریختند و ابوسعید بر همۀ آن نواحی، بجز هَجَر، مسلط شد.
وی مدتها با مردم هجر در جنگ بود و آنان را میکشت و چون کار به درازا کشید، مردی از یارانش را بر آنجا گماشت و خود به احساء رفت، ولی به محاصرۀ هجر نظارت میکرد و میکوشید تا نیروی بیشتری برای تصرف این منطقه گرد آورد. محاصرۀ هجر بیش از ٢٠ ماه طول کشید و ابوسعید سرانجام با بستن آب، شهر را تصرف کرد (نک : قاضی عبدالجبار، ٢ / ٣٨٠؛ نویری، ٢٥ / ٢٣٥- ٢٣٨) و یگانه فرمانروای بحرین شد. چنین مینماید که او پس از این پیروزیها مقام و عنوانی برتر و شایستهتر از مقام داعی ساده در سلسله مراتب قرمطیان بر خود نهاد، ولی این عنوان بر ما روشن نیست؛ اگرچه ممکن است خود را «منصور بحرین» نامیده باشد، چنانکه داعی یمن خود را به نام «منصور یمن» مینامید. «منصور» از بزرگترین عناوین قرمطیان و بیشتر همانند «مهدی» بهشمار میرفت (دخویه، ٧٣)، چنانکه تنها به روایت قاضی عبدالجبار (٢ / ٣٧٩)، او خود را نمایندۀ مهدی یعنی امام محمد بن عبداللّه بن محمد بن حنفیه که در کوهها پنهان است، میخواند و وعده میداد که امام در ٣٠٠ ق ظهور خواهد کرد.
تصرف هجر، قدرت ابوسعید را تثبیت کرد و او را بر آن داشت تا به تصرف عمان نیز اقدام کند. پس ٦٠٠ سوار جنگجو را به آنجا فرستاد. جنگ سختی درگرفت، چندانکه از طرفین جز عدهای مجروح کسی باقی نماند. بازماندۀ سپاه ابوسعید وقتی نزد وی رفتند، پوزش خواستند، ولی وی پوزش آنان را نپذیرفت و همۀ آنان را کشت و از مردم عمان دست کشید (نویری، ٢٥ / ٢٣٨).
ابوسعید پس از ناامید شدن از عمان در بصره طمع بست. احمد بن محمد واثقی که در آن زمان والی بصره بود، در ٢٨٦ ق نامهای به خلیفه المعتضد باللّه نوشت و او را از حملۀ قرمطیان آگاه کرد. خلیفه نیز وی و محمد بن هشام را مأمور کرد که برای استحکامات بصره ٠٠٠‘١٤ دینار هزینه کنند (طبری، همانجا؛ نویری، ٢٥ / ٢٣٩). در ربیعالاول ٢٨٧ که سپاه ابوسعید به بصره نزدیک شده بود، واثقی نامۀ دیگری برای خلیفه نوشت و از او درخواست کمک کرد. خلیفه ٨ کشتی که ٣٠٠ کس در آن بودند، برای حفظ بصره فرستاد (طبری، ١٠ / ٧٥) و ماه بعد عباس بن عمرو غَنَوی را به حکومت یمامه و بحرین منصوب کرد و به او فرمان داد که به نبرد با ابوسعید و دیگر قرمطیان بپردازد (همانجا؛ مسعودی، مروج، ٨ / ١٩٣).
ابوسعید در نواحی هجر سپاهیان عباس بن عمرو را شکست داد (مسعودی، ابن خلکان، همانجاها) و هرچه در اردوی او بود، به تصوف درآورد. روز بعد نیز فرمان داد تا به استثنای عباس بن عمرو تمام اسیران را به قتل رسانند و بسوزانند. این نبرد در آخر رجب (ثابت بن سنان، ١٥: آخر شعبان) همان سال رخ داد و خبر آن در ٤ شعبان به بغداد رسید. اندک کسانی که از این نبرد جان به در برده بودند، بیتوشه در صحرا ماندند و برای اینکه تلف نشوند، از بصره ٤٠٠ شتر حامل پوشاک و آزوقه و آب به کمک آنان فرستاده شد، اما هنگام بازگشت به بصره بدویان قبیلۀ بنی اسد به کاروان جمله بردند و همه را قتل عام کردند. این رویداد چنان بیمی در بصره پدید آورد که بصریان آمادۀ کوچ شدند، ولی احمد بن محمد واثقی آنان را از این کار بازداشت. عباس بن عمرو سالم به بغداد رسید و این امر یکی از شگفتیهای روزگار شمرده شد (نک : طبری، ١٠ / ٧٨؛ ثابت بن سنان، ١٥، ١٦).
عباس بن عمرو در ١١ رمضان به بغداد نزد معتضد عباسی رسید و گفت که پس از شکست از ابوسعید چند روزی نزد او بوده، آنگاه ابوسعید او را آزاد ساخته و خواسته تا آنچه را که دیده، به خلیفه برساند (برای تفصیل، نک : طبری، ١٠ / ٧٨- ٧٩). ابوسعید با شکست عباس بن عمرو به هدف خود رسیده بود. خلیفه هر چند بسیار خشمگین بود، اما از فرستادن سپاهی مجدد برای درهم شکستن ابوسعید خودداری کرد، زیرا نمیتوانست با استدلالهایی که ابوسعید با او در میان نهاده بود (نک : دخویه، ٤٣-٤٤)، مقابله کند بیآنکه موجب برانگیختن بیشتر او شود. با اینهمه طبری در رخدادهای ٢٩٠ ق آورده است که در ماه شوال نامهای از ابن بانوا، امیر بحرین، بدین مضمون به بغداد رسیده که وی به یکی از قلعههای قرمطیان دست یافته است و نیز میافزاید که در ١٣ ذیقعده نامۀ دیگری از ابن بانوا رسید، حاکی از آنکه وی در نبردی یکی از خویشاوندان ابوسعید را که جانشین او و ساکن قطیف بود، شکست داده و آنجا را گشوده است (١٠ / ١٠٤).
سرانجام ابوسعید پس از سالها چیرگی بر بحرین به دست دو غلام صَقلبی (اسلاوی) کشته شد. مسعودی ( التنبیه، ٣٩١، ٣٩٤- ٣٩٥) تاریخ مرگ او را در ذیقعدۀ ٣٠٠ به همراه تنی چند از یاران قطیفی خود به نامهای حمدان بن سنیر، علی بن سنبر، بشر و ابوجعفر پسران نصیر و ... در حمام ذکر کرده است (نیز نک : ثابت بن سنان، ٣٥؛ نویری، ٢٥ / ٢٤٣؛ ذهبی، العبر، ١ / ٤٤٠). قاضی عبدالجبار (٢ / ٣٨١) و جویری (ص ١٢) نیز ٣٠٠ ق را تأیید کردهاند، اما بیشتر منابع ٣٠١ ق را به عنوان سال به قتل رسیدن او پذیرفتهاند (نک : طبری، ١٠ / ١٤٨؛ ابناثیر، ٨ / ٨٣؛ ابن دواداری، ٦ / ٦١؛ نویری، همانجا؛ ابن جوزی، المنتظم، ٦ / ١٢١؛ ابن خلکان، ٢ / ١٤٨، ٤ / ٣٣٦؛ صفدی، ١١ / ٤١٠؛ ذهبی، دول، ١ / ١٣٤).
اگر روایت مسعودی را بپذیریم، میبایست مرگ ابوسعید را برای مدتی پنهان نگه داشته باشند، زیرا این خبر در ٣٠١ ق به بغداد رسیده است. چنانکه میدانیم علی بن عیسی بن جراح در آغاز ٣٠١ ق به وزارت رسید (نک : ﻫ د، ابنجراح، ابوالحسن علی) و به گفتۀ ابن جوزی (همانجا)، خلیفه که از چیرگی بر ابوسعید ناتوان شده بود، وزیر را مأمور مذاکره با وی کرد. پس نامهای به نام خلیفه به ابوسعید نوشته شد، نامهرسانان به هنگام رسیدن به بصره از کشته شدن او آگاه شدند و وزیر را خبر دادند (نیز نک : قاضی عبدالجبار، ٢ / ٣٨٠). انگیزۀ قتل ناگهانی ابوسعید به درستی روشن نیست، اما احتمال میرود که وی به اشارت عمال خلیفه که غلامان او را به زر خریده بودند، کشته شده باشد.
مسعودی (همان، ٣٩٥) دوران فرمانروایی ابوسعید را از آغاز دعوتش در قطیف، ٢٧ سال دانسته است (برای روایتهای دیگر، نک : مقریزی، اتعاظ، ١ / ١٦٥: ١٥ سال، المقفی، ٢٦٢: ١٦ سال؛ قس: نویری، ٢٥ / ٢٤٤). پس از کشته شدن ابوسعید، در کنار گور او اسبی زین کرده با جامه و سلاح نگه میداشتند تا چون از گور بیرون آید، بر آن نشیند (ناصرخسرو، ١٥٠؛ ابن جوزی، تلبیس، ١٠٥). ابوسعید به فرزندان خود گفته بود: «چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید، نشان آن باشد که مرا با شمشیرِ من بر گردن بزنید، اگر من باشم، در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعیدی نکند» (ناصرخسرو، همانجا).
به گفتۀ جوبری (همانجا) ابوسعید مدعی نبوت بود. وی برای اثبات گفتار خود ابیاتی از قبطی (قفطی) شیبانی، شاعر دربارِ ابوسعید نقل کرده است (قس: دخویه، ٧٢, ٢٠٨).
سلیل بن رزیق (ص ٢٨) میگوید: حسن چنان صفاتی را به خود نسبت میداد که اشخاص ضعیف العقل وی را تا مرتبۀ خدایی بالا میبردند و میپنداشتند که خداوند بالاترین افتخار را به وی اعطا کرده است.
ابوسعید ٦ پسر (جوبری، همانجا؛ ٧ پسر) داشت به نامهای ابوالقاسم سعید، ابوطاهر سلیمان، ابومنصور احمد، ابوالعباس ابراهیم (ابن دواداری، ٦ / ٦٢؛ ابواسحاق؛ مقریزی، اتعاظ، همانجا)، عباس محمد (نک : همانجاها: ابوالعباس) و ابویعقوب یوسف (نویری، همانجا). ابوسعید سرانِ دولت خود و بنی زرقان (ابن دواداری، همانجا؛ زبرقان) را که یکی از آنان داماد وی بود و نیز فرزندان سنبر را که داییهای فرندان او بودند، گرد آورد و به ایشان سفارش کرد که پس از وی سعید را به جای او بگمارند تا ابوطاهر بزرگ شود و او را جانشین کنند و چنین کردند (همانجا؛ برای روایتهای دیگر، نک : ثابت بن سنان، همانجا؛ ابن اثیر، ٨ / ٨٤؛ نیز نک : ﻫ د، ابوطاهر جنابی).
ابوسعید حکومتی بنیاد نهاد که یک سده به درازا کشید. چگونگی نظام اجتماعی که وی در بحرین پی افکند، در نتیجۀ طرح گونهای که ناصرخسرو (ص ١٤٧ به بعد) شاعر برجستۀ اسماعیلی به دست داده است، روشن میشود. ناصرخسرو که نسبت به قرمطیان دلسوز و مهربان بود، در سفرنامۀ خویش چیزهایی از مشاهدات خود نقل کرده که با نظام اقطاعی آن دوره سازگار به نظر نمیرسد (نک : بلیایف، ٦١). به گزارش ناصرخسرو شهر به وسیلۀ ٦ نفر که همه فرزندان ابوسعید بودند، با انصاف و عدالت اداره میشد. مستمندان را کمک مالی میکردند و غربا و صاحبان حِرَف را دستمایهای میدادند که صنعت خود را به کار گیرند. مردم از دادن مالیات معاف بودند، اگر به اموال کسی زیانی میرسید، حکومت به یاریش میشتافت، آسیاهایی بود که رایگان غله آرد میکرد (ص ١٤٨- ١٤٩). مردم لحسا مذهب خود را بوسعیدی میخواندند، زیرا ابوسعید آنان را از مسلمانی بازداشته بود و نماز و روزه را از آنان برگرفته و خود را مرجع ایشان خوانده بود و گفته بود که باز خواهد گشت. با آنکه مردم به پیامبری حضرت محمد (ص) معترف بودند، در آنجا مسجد جمعه نبود و کسی نماز و خطبه نمیخواند، اما اگر کسی قصد نماز داشت، مانع او نمیشدند و شراب هم هرگز نمینوشیدند. شهر بیش از ٠٠٠‘٢٠ سپاهی داشت و در آن، ٠٠٠‘٣٠ بردۀ زنگی و حبشی بود که کشاورزی و باغبانی میکردند (نک : همو، ١٤٧-١٥٠).
مآخذ
ابن اثیر، الکامل؛
ابن جوزی، عبدالرحمن بن علی، تلبیس ابلیس، قاهره، ١٣٤٧ ق / ١٩٢٨ م؛
همو، المنتظم، حیدرآباد دکن، ١٣٥٧ ق؛
ابن حوقل، محمد بن علی، صورة الارض، به کوشش یوهانس هندریک کرامرس، لیدن، ١٩٣٩ م؛
ابن دواداری، ابوبکر بن عبداللّه، کنزالدرر و جامع الغرر، به کوشش صلاحالدین منجد، قاهره، ١٣٨٠ ق / ١٩٦١ م؛
ابن خلکان، وفیات؛
ابن عماد، عبدالحی بن احمد، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥٠ ق؛
ابن مالک، محمد، «کشف اسرار الباطنیة و اخبار القرامطة»، التبصیر فیالدین اسفراینی، به کوشش محمد زاهد کوثری، قاهره، ١٣٧٤ ق / ١٩٥٥ م؛
اصطخری، ابراهیم ابن محمد، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٢٧ م؛
بحرالفوائد، به کوشش محمدتقی دانشپژوه، تهران، ١٣٤٥ ش؛
ثابت بن سنان، «تاریخ اخبار القرامطة»، اخبار القرامطة، به کوشش سهیل زکار، دمشق، ١٤٠٠ ق / ١٩٨٠ م؛
جوبری، عبدالرحیم بن عمر، المختار فی کشف الاسرار، دمشق، ١٣٠٢ ق؛
حافظ ابرو، عبداللّه بن لطفاللّه، مجمع التواریخ السلطانیة، نسخۀ عکسی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، فیلم شم ١٩٢١؛
حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٠ ش؛
حمیدی، جعفر، نهضت ابوسعید گناوهای، تهران، ١٣٦٠ ش؛
دیار بکری، حسین بن محمد، تاریخ الخمیس، قاهره، ١٣٠٢ ق؛
ذهبی، محمد بن احمد، دول الاسلام، حیدرآباد دکن، ١٣٦٤ ق؛
همو، العبر، به کوشش محمد سعید بن بسیونی، بیروت، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م؛
صفدی، خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، به کوشش شکری فیصل، بیروت، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م؛
طبری، تاریخ؛
العیون و الحدائق، به کوشش نبیله عبدالمنعم داوود، نجف، ١٣٩٢ ق / ١٩٧٢ م؛
قاضی عبدالجبار بن احمد، تثبیت دلائل النبوة، به کوشش عبدالکریم عثمان، بیروت، ١٩٦٦م؛
مسعودی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩٣ م؛
همو، مروج الذهب، به کوشش باربیه دومنار، پاریس، ١٨٧٤ م؛
مقریزی، احمد بن علی، اتعاظ الحنفاء، به کوشش جمالالدین شیال، قاهره، ١٣٨٧ ق / ١٩٦٧ م؛
همو، المقفی الکبیر، به کوشش محمد یعلاوی، بیروت، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م؛
ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٦ ش؛
نویری، احمد بن عبدالوهاب، نهایة الارب، به کوشش محمدجابر عبدالعال و عبدالعزیز اهوانی، قاهره، ١٤٠٤ ق / ١٩٨٤ م؛
یحیی بن حسین، غایة الامانی فی اخبار القطر الیمانی، به کوشش سعید عبدالفتاح عاشور و محمد مصطفی زیاده، قاهره، ١٣٨٨ ق / ١٩٦٨ م؛
نیز:
Belyaev, E. A., Musulmanskoe sektantsvo, Moscow, ١٩٥٧;
De Blois, François, «The Abu Saʿidis or So-called Qarmatians of Bahrayn», Proceedings of the Nineteenth Seminar for Arabian Studies, London, ١٩٨٦;
De Goeje, M. J., Mémoire sur les Carmathes du Bahraīn et les Fatimides, Leiden, ١٨٨٦;
EI٢;
Lewis, Bernard, The Origins of Ismāʿīlism, Cambridge, ١٩٤٠;
Madelung, Wilferd, «Fatimiden und Baḥrainqarmaṭen», Der Islam, Berlin, ١٩٥٨, vol. XXXIV;
Salîl-ibn-Razîk, History of the Imâms and Seyyids of ʿOmân, tr. G. P. Badger, London, ١٩٨٦.
رضا رضازادۀ لنگرودی