دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٦٥ - ابوالفضل علامی
ابوالفضل علامی
نویسنده (ها) :
محمد آصف فکرت
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ١٠ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبوالْفَضْلِ عَلامی (٩٥٨-١٠١١ ق / ١٥٥١-١٦٠٢ م)، مورخ، ادیب، اندیشمند فارسیزبان و صدراعظم نامدار اکبرشاه (ﻫ م) امپراتور مغول هند. نیاکانش یمنی بودند و شیخ موسی جد پنجم او از یمن به سند کوچید. شیخ خضر، نیای او، در سدۀ ١٠ ق از سند به ناگور، واقع در گجرات، منتقل شد و فرزندش شیخ مبارک (٩١١-٩٩٥ ق)، پدر ابوالفضل که در ناگور به دنیا آمده بود، به آگره رفت و در آن شهر اقامت گزید و به تدریس مشغول شد (ابوالفضل، آیین اکبری، ٣ / ٢٠١-٢١٥). ابوالفضل نخست نزد پدر به تحصیل دانش پرداخت (همان، ٣ / ٢١٦). در ١٥ سالگی «از فنون حکمی و علوم نقلی فراغ حاصل نمود» (شاهنواز، ٢ / ٦٠٨) و زبان عربی، فلسفۀ یونانی و تصوف را به خوبی فرا گرفت ( ایرانیکا).
دوران کودکی و نوجوانی ابوالفضل، با پریشانی و نابسامانی احوال پدرش شیخ مبارک همراه بود. در آن روزگار شیخ مبارک به سبب ابراز آزادانۀ اندیشههایش، به پیروی از آیین مهدویه ــ که شیخ محمد جونپوری بنیانگذار آن بود ــ و نیز به تشیع متهم شد (ابوالفضل، همان، ٣ / ٢٠٦). در نتیجه گروهی از علمای متعصب چون شیخ عبدالنبی و مخدومالملک که به حبس و کشتار «اهل بدعت» پرداخته بودند، به مقابله با شیخ مبارک برخاستند. شیخ با پسران خویش پنهان شد و مخالفان، منبر مسجد او را شکستند. سپس شیخ به سلیم چشتی عارف معروف متوسل شد . چشتی او را به ترک آگره و رفتن به گجرات توصیه کرد، اما وی نپذیرفت. سرانجام با میانجیگری میرزا عزیز کوکه، یکی دیگر از بزرگان دستگاه حکومت، شیخ مبارک و ابوالفضل به دربار اکبر راه یافتند و به گفتۀ بدائونی (ص ١٩٨- ١٩٩) «زمانه در اندک مدت به کام ایشان گشت». چنین مینماید که ابوالفضل با مقدمهچینی برادر بزرگش فیضی دکنی (ﻫ م) که ملکالشعرا و در شمار بزرگان دربار اکبر بود، نزد وی تقرب یافت. در ٩٨٢ ق / ١٥٧٤ م هنگامی که اکبر، پس از فتح بنگاله، عازم آگره بود، در اجمیر، در حضور او از ابوالفضل یاد شد و چون اکبر به فتحپور رسید، ابوالفضل به دیدار او شتافت (ابوالفضل، اکبرنامه، ٣ / ١١٤- ١١٥؛ الیوت، VI / ٢) و تفسیر آیة الکرسی را که به روایتی (شاهنواز، ٢ / ٦٠٢) خود، و به روایتی دیگر پدرش نوشته بود، به اکبر تسلیم کرد (بدائونی، ١٩٨). به هر روی ابوالفضل به دربار اکبر وارد شد و «به گوناگون الطاف امتیاز یافت» (همو، ١٧٣)؛ زیرا به گفتۀ میرزا محمدهادی دیباچهنگار توزک جهانگیری (ص ١٠)، ابوالفضل در خرد، نکتهسنجی، تهذیب و رعایت آداب معاشرت بر همگنان پیشی داشت.
قابلیتهای ابوالفضل که در هنگام ورود به دربار فقط ١٧ سال داشت، به زودی شناخته شد و چنان قدرت و محبوبیتی به دست آورد که اکبر او را وزیر اعظم (صدرالصدور) خویش ساخت و او را «منصبدار ٠٠٠‘٤» کرد. او نیز اعتماد بیپایان اکبر را جلب کرد و وظایف لشکری و کشوری خویش را به درستی و با موفقیت انجام داد (الیوت، همانجا). پس از ورود ابوالفضل به دربار، در ٩٨٢ ق، کار ساختمان «عبادت خانه»، محل تقابل ادیان، به پایان رسید ( اردو، ١ / ٨٨٩). اکبر میخواست از طریق مناظره و رودررویی ادیان مختلف و به هم آمیختن آنها دین جدیدی که بعدها آن را دین الهی (ﻫ م) یا توحید الهی نام نهاد، به وجود آورد. ابوالفضل در مناظرات اعتقادی با عالمان سالخوردۀ مسلمان، چون حکیم الملک و مخدوم الملک، بر آنان چیرگی مییافت و اکبر که در اندیشۀ رهایی از سلطۀ عالمان مسلمان بود، خرسند و شادمان میشد؛ چنانکه بدائونی مورخ ــ که خود مسلمانی متعصب بود ــ به عبارت خودش «آیۀ فرار» خواند و گوشهنشینی برگزید (بدائونی، ٢٦٣؛ نیز نک : شاهنواز، ٢ / ٦٠٩). سرانجام در ٩٨٧ ق به کوشش شیخ مبارک و ابوالفضل شرحی نوشته شد و به امضا و تأیید عالمان بزرگ رسید که در آن با استناد به آیۀ اَطیعواللـهَ وَ اَطیعوا الرَّسولَ وَ اولیِ الْأَمْرِ مِنْکُمْ (نساء / ٤ / ٥٩) به اکبر این اختیار داده شده بود تا در مسائل مهم به اجتهاد خویش عمل کند و به این ترتیب دست علما و مجتهدین از مسائل مملکت کوتاه شد ( اردو، همانجا؛ امین، ٢ / ٤٠١). ابوالفضل افزون بر آنکه یکی از ارکان عبادت خانه شد، سرپرستی «مکتب خانه» یا دارالترجمۀ اکبر را نیز به عهده گرفت و لقب «علامی» یافت (مرتضی حسین، ٦٠؛ الیوت، VI / ١) و از آن پس چنان در مزاج شاه نفوذ کرد که برخی او را مغز متفکر اکبر خوانده و گفتهاند که پس از شاه بزرگترین شخصیت روزگار خویش شد (آفتاب اصغر، ١٧٥- ١٧٦؛ دولافوز، ١٤٢؛ مرتضی حسین، همانجا).
احترام او نزد اکبرشاه به اندازهای بود که وی در تعزیت شیخ مبارک شخصاً به خانۀ او آمد (شاهنواز، ٢ / ٦١٠). اما از سویی تقرب روزافزون و افزایش نفوذ او در دربار، حسادت درباریان دیگر را برانگیخت و از سوی دیگر بیاعتنایی او به شاهزاده سلیم (جهانگیر بعدی) فرزند اکبر، موجب دشمنی و کینهجویی شاهزاده و طرفدارانش شد (نظامی، ١١). از اینرو ابوالفضل به تدریج اعتنا و اشتیاق خویش را نسبت به دربار و حتی به شخص اکبر از دست داد (ابوالفضل، اکبرنامه، ٣ / ٧٤٠؛ اکرام، ٢٩٤) و شاید به همین سبب بود که شاه در ١٠٠٧ ق او را برای تنظیم امور دکن به آنجا فرستاد. با اینهمه ابوالفضل اوضاع دکن را به سامان آورد و برخی از نواحی را به قلمرو اکبر افزود (شاهنواز، ٢ / ٦١٠-٦١٦)، ولی از آن پس تا پایان عمر بیش از یک بار به دیدار اکبر نرفت (اکرام، همانجا).
ابوالفضل در دکن بود که روابط شاه و شاهزاده سلیم رو به تیرگی نهاد و بسیاری از درباریان که آینده را از آنِ سلیم میدیدند، به سوی او گراییدند. به همین سبب شاه به ابوالفضل دستور داد تا سپاه و جمعیت خویش را نزد فرزندش عبدالرحمن در دکن بگذارد و خود بیدرنگ به پایتخت بازگردد (شاهنواز، ٢ / ٦١٦؛ میرزامحمد، ١٠-١١). سلیم که رسیدن ابوالفضل به نزد شاه را به زبان خویش میپنداشت، نَرسِنگ دیو، راجۀ بندیله را که اقامتگاهش بر سر راه ابوالفضل بود، مأمور کرد تا او را از میان بردارد. بدینسان ابوالفضل به دست راجه و کسانش در حدود گوالیار به قتل رسید. سرش را نزد سلیم فرستادند و تنش در قصبۀ انتری به خاک سپرده شد (همو، ١١؛ الیوت، VI / ٣؛ اردو، ١ / ٨٩٠). اکبر از شنیدن خبر قتل ابوالفضل، چنان متأثر شد که گفت: اگر شاهزادهای هوای پادشاهی در سر داشت، میبایست مرا میکشت و شیخ را نگه میداشت (شاهنواز، ٢ / ٦١٧).
ابوالفضل در مقام دبیر ویژۀ اکبر، نامههای او را به عنوان شخصیتهایی چون عبدالله خان ازبک، امیر بخارا، و مقامات پرتغالی در گوآ مینوشت (اکرام، ٢٩٣). نامههای او چنان مؤثر بود که عبداللّه خان گفته بود که من از خامۀ ابوالفضل بیش از خدنگ اکبر میترسم (نک : الیوت، VI / ٥). ابوالفضل به تعبیر صدیق حسن خان (ص ٥٩) در انشا یدبیضا داشت. الیوت او را در نویسندگی بیرقیب و دارای سبکی عالی و بدون تکلّفات منشیانه دانسته و معتقد است که قوۀ بیان، ساختمان جملات و تناسب ترکیبات نوشتههای او به حدی است که تقلید سبک او را دشوار ساخته است (همانجا). البته این نظر الیوت، در مقایسۀ انشا و نگارشهای ابوالفضل با آثار و تألیفات فارسی هند آن روزگار یا پس از او، درست مینماید. افزون بر این وی مورخ برجستهای بود که به دستور اکبر، تاریخ سلطنت او و نیاکان او را نوشت (نک : ﻫ د، آیین اکبری و اکبرنامه).
در مورد اعتقادات ابوالفضل به درستی نمیتوان داوری کرد، نظریات معاصران او و حتی اظهارات خودش، پایبند نبودن او را به حدود شریعت اسلامی نشان میدهد. او خود در آیین اکبری در زندگینامۀ خویش یا برشمردن نعم ایزدی که از آنها بهرهمند شده، «صلح کل» را یکی از آن نعم میداند. مقصود از ابوالفضل از «صلح کل»، یکسان نگریستن به ادیان و پیروان آنهاست، چنانکه خود گفته است «برخی به نیکان هر طایفه آشتی نمود و آخر بَدان را عذر پذیرفته طرح مصالحت انداخت» ( آیین اکبری، ٣ / ٢١٧- ٢١٨). با اینهمه ابوالفضل گاه از برتری دادن پیروان دیگر ادیان بر مسلمانان ابایی ندارد. چنانکه در گزارش سخنرانی پادری مسیحی در ٩٨٦ ق در عبادت خانه، او را میستاید و عالمان مسلمان را که با او مناظره داشتهاند، «نادرستان تعصباندیش و مغلطهآرا» و «بی جگران سیاهدل» خوانده و استدلالهای آنان را «شتردلی و بیآزرمی» دانسته است ( اکبرنامه، ٣ / ٢٥٤-٢٥٥). به گفتۀ بدائونی (ص ٢٦٢) ابوالفضل گله داشته است که چرا مصنفان در تألیفات خویش نسبت به پیغمبران دیگر و نیز نسبت به اهل بیت (ع) غفلت کردهاند. هم مینویسد که چون از ابوالفضل پرسیده است به کدام مذهب میل بیشتری دارد، جواب شنیده است که میخواهم چندی در وادی الحاد سر کنم (همانجا). ظاهراً به همین سبب است که از سوی معاصران خود و مورخان بعدی تکفیر شده است. گروهی او را برهمنی، برخی آفتابپرست و جمعی دهری خواندهاند و دستهای به او نسبت الحاد و زندقه دادهاند و به گفتۀ مؤلف مآثرالامراء، مصنفان او را چون مقلدان متصوفه به پیروی از صلح کل، وسعت مشرب و اباحیگری منسوب میکنند (شاهنواز، ٢ / ٦١٨). گویند وی آتش را به روش ملوک عجم پیوسته روشن نگه میداشته است (بدائونی، ٢٦١).
در ایران ابوالفضل را در زمرۀ فرقۀ نقطویه دانستهاند، زیرا هنگامی که شاه عباس در ١٠٠٢ ق / ١٥٩٤ م سیداحمد کاشی، یکی از رهبران نقطویه را کشت، در میان رسائل او نامهای از ابوالفضل علامی یافته شد (شاهنواز، ٢ / ٦١٨- ٦١٩؛ اسکندربیگ، ١ / ٤٧٦). برخی ابوالفضل را رئیس فرقۀ نقطویۀ هند دانسته و گفتهاند که نقطویان ایران برای دستگاه اکبر جاسوسی میکردند (مشکور، ٤٥٠)؛ اما گزارشی در دست است که ابوالفضل در نهان به ترویج دین اسلام میپرداخت. به گفتۀ شاهنواز (٢ / ٦١٠) روزی شهزاده سلیم به خانۀ شیخ درآمد و دید که در آنجا ٤٠ کاتب سرگرم کتابت قرآن و تفسیرند. کاتبان را با جزوهها نزد شاه برد و گفت که شیخ، شاه را به چیزهای دیگر تشویق میکند و خود در خلوت مشغول چنین کارهاست.
ابوالفضل و آیین جدید
اکبر که از ابتدای سلطنت به آداب و رسوم هند علاقۀ فراوان داشت، برای جلب قلوب هندوان، بسیاری از آیینها و رسوم آنان را رعایت میکرد (همو، ٢ / ٦١٩- ٦٢٠) و پیش از ورود ابوالفضل و برادرش به دربار، تسامح و شکاکیت اکبر و تحقیق او در اصول ادیان دیگر نمودار شده بود. ابوالفضل و برادرش فیضی، هر چند برافروزندۀ این آتش نبودند، اما به آن دامن زدند و آن را روشن نگه داشتند. اکبر که اندیشۀ آن دو را موافق نیات خویش، بلکه بسیار جدیتر میدید، از آنان در مباحثات دینی و کلامی استفاده میکرد و به کمک آنان بود که به تأسیس «دین الهی» پرداخت. در رأس این دین جدید، اکبر و پس از او ابوالفضل و فیضی قرار داشتند (الیوت، VI / ٢-٣).
ابوالفضل با ایجاد دین الهی بر آن بود تا از یک سو دستگاه حکومت اکبر را با جامعه هماهنگ سازد و از سوی دیگر تلاش میکرد، برای مسألۀ حکومت اقلیت مسلمان بر اکثریت هندو راه حلی بیابد. پیش از وی ضیاءالدین بَرَنی و فیروزشاه تغلق راههایی برای حل این مشکل اندیشیده بودند و فیروزشاه راه حل را در واداشتن هندوان به قبول اسلام میدید. اما نظریات ابوالفضل در
اینباره بر دو اصل استوار بود: نخست آنکه وی همۀ مذاهب از جمله هندو را متکی بر یگانهپرستی میدانست که این تفکر در سالهای بعد راه را برای پیدایی ملیتگرایی هندی هموار کرد؛ دوم آنکه ابوالفضل در جهت جدایی مذهب از سیاست، تلاش داشت اندیشۀ وفاداری به شخص پادشاه را ورای هر مذهب خاصی رواج دهد (نک : ایرانیکا).
نظریات ابوالفضل در باب سلطنت، ترکیبی است از اعتقاد کهن ایرانی، یعنی برخورداری شاه از فرۀ ایزدی (حق الهی سلطنت) و روابط مرادی و مریدی اهل تصوف. ابوالفضل، اکبر را انسان کامل و شایستۀ رهبری سیاسی و روحانی میدانست (نظامی، ١١). به عقیدۀ او، در نزد خداوند، بالاتر از پادشاهی مرتبهای نیست ( آیین اکبری، ١ / ٣). ابوالفضل مکرراً مینویسد: چنانکه خداوند بر همۀ آفریدگان، بیتوجه به رنگ و نژاد، مهربان است، شاه هم که سایۀ خدا در زمین است، باید بدون تبعیض بر همۀ رعایا مهربان باشد ــ که این نظر درواقع شالودۀ فرمانروایی و شیوۀ حکومت اکبر و جانشینانش قرار گرفت (اکرام، ٢٩٠). ابوالفضل نه تنها شخصیت و سلطنت اکبر را جلوۀ روحانی و معنوی میبخشد، بلکه اعمال خارقالعادهای نیز به او نسبت میدهد. مثلاً ادعا میکند که اکبر در ٨ ماهگی «مسیحوار» با دایۀ خویش سخن گفته و فصلی در دلداری دایه و پیشبینی «خلافت» خویش پرداخته است ( اکبرنامه، ١ / ١٨٦-١٨٧). او حتی مدعی بروز کرامات یا به عبارت خویش «بشارتهای غیبی» پیش از تولد اکبر است (همان، ١ / ١١-١٧). جای دیگر ادعا میکند که اکبر باران را متوقف ساخته است (همان، ٣ / ٢٣٩). او با دادن القابی چون گیهان خدیو، پیشوای خداشناسان و شیر خدا (همان، ٣ / ٢٤٠، ٥٧٢) به اکبر، وی را براساس تئوری سیاسی ـ مذهبی خویش، شخصیتی برتر میسازد.
آثـار
١. آیین اکبری (ﻫ م). در باب این کتاب این نکته گفتنی است که ابوالفضل خود در اکبرنامه، جایی که از آیینها و دیگر مطالب مندرج در آیین اکبری یاد میکند، با ارجاع به این کتاب صریحاً آن را دفتر آخر اکبرنامه به حساب میآورد (نک : اکبرنامه، ٣ / ١١٨، ٦٧١) که در این صورت، اعراض آفتاب اصغر (ص ١٧٩) به کسانی که آیین اکبری را را دفتر آخر اکبرنامه شمردهاند، وارد نیست.
٢. اکبرنامه (ﻫ م).
٣. انشای ابوالفضل یا مکاتبات علامی، مجموعۀ منشآت ابوالفضل است که خواهرزادۀ او عبدالصمد بن افضل محمد پس از درگذشت وی به ترتیب و گردآوری آن پرداخته و در ١٠١٥ ق / ١٦٠٦ م، کار آن را به پایان رسانیده است. بیشتر نسخههای این کتاب مشتمل بر ٣ دفتر است: الف ـ نامههایی که ابوالفضل از جانب اکبر به شاهان و امیران نوشته است، ب ـ نامههای خصوصی ابوالفضل، ج ـ تقریظها و دیباچههایی که برای برخی از کتابها نوشته است. برخی از نسخهها ــ که بسیار نادرست است ــ دفتر چهارمی هم دارد که مجموعۀ نامههای اوست (استوری، I / ٥٤٢). این کتاب مکرر چاپ شده و نوشاهی (ص ٥٤٢-٥٤٤) از ١٣ چاپ آن یاد کرده است.
٤. عیار دانش، که تحریر و اختصار داستانهایی است از انوار سهیلی (نک : ﻫ د، کاشفی) که نگارش آن را در ٩٩٦ ق / ١٥٨٨ م به پایان رسانیده است. این کتاب بارها، ازجمله در کانپور (١٨٧٩ و ١٨٩٤ م) چاپ شده است.
٥. ترجمۀ انجیل به فارسی در ٩٨٦ ق / ١٥٧٨ م (مرتضی حسین، ٦٢).
٦. مناجات منظوم، که آن را در ٩٩٣ ق / ١٥٨٥ م سروده و در فصلنامۀ مدیول ایندیا در علیگره به چاپ رسیده است.
٧. رقعات ابوالفضل، مجموعۀ نامههای خصوصی او که توسط برادرزادهاش نورالدین محمد ترتیب یافته و مکرر به طبع رسیده است ( اردو، ١ / ٨٩١؛ استوری، I / ٥٤٢-٥٤٣).
٨. کشکول ابوالفضل، که نسخۀ خطی آن در استراسبورگ نگهداری میشود (حقوقی، ٧٤).
مآخذ
آفتاب اصغر، تاریخنویسی در هند و پاکستان، لاهور، ١٣٦٤ ش؛
ابوالفضل علامی، آیین اکبری، لکهنو، نول کشور؛
همو، اکبرنامه، ج ١، به کوشش مولوی احمدعلی و مولوی عبدالرحیم، کلکته، ١٨٧٧ م، ج ٣، به کوشش مولوی عبدالرحیم، ١٨٨٦ م؛
اردو دائرةالمعارف اسلامیه، لاهور، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٣ م؛
اسکندربیگ منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٥٠ ش؛
امین، محسن، اعیان الشیعة، بیروت، ١٤٠٣ ق / ١٩٨٣ م؛
بدائونی، عبدالقادر، منتخب التواریخ، به کوشش ویلیام ناسولیس و مولوی احمدعلی، کلکته، ١٨٦٥- ١٨٦٩ م؛
حقوقی، عسکر، نسخههای خطی کتابخانۀ ملی و دانشگاهی استراسبورگ، استراسبورگ، ١٣٤٣ ش / ١٩٦٤ م؛
دولافوز، ث. ف.، تاریخ هند، ترجمۀ سیدمحمد فخر داعی گیلانی، تهران، ١٣١٦ ش؛
شاهنوازخان، صمصامالدوله، مآثرالامراء، کلکته، ١٨٨٨- ١٨٩٠ م؛
صدیق حسن خان، محمد، شمع انجمن، بهوپال، ١٢٩٣ ق؛
مرتضی حسین، مطلع انوار، کراچی، ١٤٠٢ ق؛
مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، ١٣٦٨ ش؛
میرزا محمد هادی، مقدمه بر توزک جهانگیری، لکهنو، نول کشور؛
نوشاهی، عارف، فهرست کتابهای فارسی چاپ سنگی و کمیاب کتابخانۀ گنجبخش، پاکستان، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان؛
نیز:
Elliot, H. M., The History of India, ed. and Continued by John Dowson, Allahabad etc., ١٩٧٥;
Ikram, S. M., History of Muslim Civilisation in India and Pakistan, Lahore, ١٩٨٢;
Iranica;
Nizami, Khaliq Ahmad, On History and Historians of Medieval India, New Delhi, ١٩٨٣;
Storey, C. A., Persian Literature, London, ١٩٢٧.
محمدآصف فکرت