دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٣٨٥ - آل ارتق
آل ارتق
نویسنده (ها) :
صادق سجادی
آخرین بروز رسانی :
شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
آلِ اَرْتُق، سلسلهای ترکنژاد از قبایل غز که از ٤٩٥-٨١١ ق / ١١٠١- ١٤٠٨م در حصنِ کَیْفا، آمِد، خَرْتَبِرْت، ماردین، نصیبین، مَیّافارِقین و حلب فرمان راندند.
سابقۀ تاریخی
نیای این سلسله، اَرتُق (به معنای زیادی) بن اَکسُک (به معنای اندک) یا اَکْسَب، یکی از غلامان ترکمنِ ملکشاه سلجوقی بود و در دربار او پرورش یافت و به فرماندهی سپاه رسید. در ٤٧٧ق / ١٠٨٤م (قس: ابن خلکان، ١ / ١٩١ که در اشتباه او تردید نیست) ملکشاه او را در رأس سپاهی به یاری فخرالدوله جَهیر روانۀ موصل کرد. وی شرفالدوله مسلم بن قریش را که به مقابلۀ فخرالدوله آمده بود، بشکست و او را که در آمِد بود به محاصره گرفت؛ آنگاه با گرفتن مال او را آزاد گذارد که به رَقّه رود، و خود از ترس ملکشاه به خدمت تاجالدوله تُتُش بن البارسلان، فرمانروای شام، پیوست و او بیتالمقدس را به تیول در اختیار ارتق نهاد. ارتق حکومت بیتالمقدس را همچنان در دست داشت تا در ٤٨٣ق / ١٠٩٠م و به قولی ٤٨٤ق / ١٠٩١م درگذشت. پس از او دو فرزندش معینالدین سُکْمان (سُقْمان: ابن اثیر، ١٠ / ٢٤٦) و نجمالدین ایلغازی (ابوالغازی: ابن خلدون، ٥ / ٤٦٣)، داماد تتش، حکومت آن شهر را در دست داشتند تا در ٤٩١ق / ١٠٩٨م افضل بن بدر جمالی وزیر مستنصر فاطمی، بیتالمقدس را محاصره کرد. سکمان و ایلغازی به مدافعه برخاستند، اما بیش از ٤٠ روز تاب نیاوردند و تسلیم شدند. افضل آن دو را بنواخت و مال داد. سکمان به الرُّها رفت و ایلغاری راه عراق را در پیش گرفت. سبب حملۀ مصریان بر بیتالمقدس را گذشته از رقابت میان امیران و فرمانروایان جهان اسلام، باید در مخالفت سکمان با رِضْوان بن تتش که پس از مرگ پدر (٤٨٨ق / ١٠٩٥م) به فاطمیان مصر گرایش یافته و خطبه به نام آنان کرده بود، جستوجو کرد؛ بهویژه که سکمان خطبه را به نام خلیفۀ عباسی بازگردانده بود. سکمان مدتی پس از خروج از بیتالمقدس، حکومت حصنِ کیفا را در دست گرفت و شاخۀ فرمانروایان آل ارتق در حصن کیفا و سپس آمِد، یا «طبقۀ سکمانیّه» را تأسیس کرد. برادرش ایلغازی نیز در ٥٠٢ ق / ١١٠٨م بر ماردین چیره شد و شاخۀ آل ارتق در ماردین یا «طبقۀ ایلغازیه» را بنیاد نهاد. شاخۀ دیگری از این سلسله در خرتبرت توسط عمادالدین ابوبکر تأسیس شد، اما چندان دوام نیافت.
تاریخ و سنوات فرمانروایی امیران این سلسله، بسیار پراکنده و مورد اختلاف مورخان است. گذشته از آن، در باب واپسین فرمانروایی آل ارتق از میانههای سدۀ ٧ق / ١٣م خاصه امرای شاخۀ ماردین، اطلاع چندانی در دست نیست و حکومت ایشان کاملاً تحتالشعاع زنگیان، ایوبیان و مغولان بوده است. آگاهیهایی هم که مورخان در باب این امیران گرد آورندهاند، بیشتر بر سکههای بازمانده از آن روزگار، یا تاریخ سلسلههای همزمان با آنها تکیه دارد.
I. شاخههای حکومتی
از آل ارتق سه شاخه به شرح زیر به حکومت رسیدند:
١. شاخۀ حصن کَیْفا و آمد (٤٩٥-٦٢٩ ق / ١١٠١-١٢٣١م): معینالدین سکمان پس از خروج از بیتالمقدس، به الرّها رفت و به یاری امیران اطراف، به مقابله با صلیبیان شتافت که از ٤٩٠ق / ١٠٩٧م حملات خود را بر شام آغاز کرده بودند. در ٤٩٤ق / ١١٠١م سروج را تصرف کرد، ولی دوباره آن را از دست داد. در همان سال با سپاهی از ترکمانان به نبرد با صلیبیان شتافت و الرّها را که قبلاً به تصرف درآورده بودند (٤٩٠ق / ١٠٩٧م) به محاصره گرفت و چون با مقاومت روبهرو شد، به حَرّان رفت و صلیبیان را که به مقابله آمده بودند بشکست و بسیاری را اسیر کرد (ابن قلانسی، ١٦٩-١٧٠). در ٤٩٥ق / ١١٠٢م موسیٰ ترکمانی، امیر موصل، را در برابر شمسالدین چُکَرْمِشْ یاری داد و در عوض، حصن کیفا را به اضافۀ ٠٠٠’١٠٠ دینار از او گرفت (ابوالفداء، ٤ / ١٣٢) و گفتهاند که سلطان محمد سلجوقی او را به حکومت آن شهر فرستاد (لین پول، ١٤٨). سال بعد با برادرش ایلغازی در بغداد به پشتیبانی از سلطان محمد در برابر بَرْکْیارُق همداستان شد. همان سال ایلغازی، شحنۀ بغداد، از سکمان بر ضد گُمُشْتَگین قیصری مدد خواست. سکمان پس از غارت تَکْریت در رَمْله اردو زد و ایلغازی به او پیوست و هر دو به غارت اطراف پرداختند. وی در ٤٩٧ق / ١١٠٤م به یاری چکرمش، صلیبیان را که در کار محاصرۀ حرّان بودند، بشکست. در این جنگ، بودوئن و ژوسلین اسیر شدند. سال بعد ماردین را از برادرزادهاش، علی بن یاقوتی که پدر وی آن را به حیله از یکی از کارگزاران برکیارق گرفته بود و از ٤٩٥ق / ١١٠٢م تا حدود ٤٩٨ق / ١١٠٤م در آنجا فرمان رانده بود، گرفت و آنگاه نصیبین را بر آن افزود. نیز در همان سال، فخرالملک بن عَمّار، امیرطَرابلس از او بر ضد صلیبیان مدد خواست و طُغُتَگین امیر دمشق نیز که مرگ خود را نزدیک میدید، از او خواست به آنجا رود و دمشق را در برابر صلیبیان محافظت کند. سکمان با سپاه عازم طرابلس شد، ولی در راه درگذشت (ابوالفداء، ٤ / ١٣٢؛ ابن اثیر ١٠ / ٣٨٩). ابن تغری بردی (٥ / ١٩٩) در ذیل وقایع سال ٥٠٣ ق / ١١٠٩م از سکمان بن ارتق یاد میکند که همراه با ایلغازی به فرمان سلطان محمد به جنگ صلیبیان رفت. همو در جای دیگر (٥ / ٢٠١)، درگذشت سکمان را در ٥٠٤ ق / ١١١٠م میداند و نام او را قطبالدین سکمان بن ارتق میآورد؛ گویا ابن تغری بردی نام او را با قطبالدین سکمان دوم خلط کرده، زیرا سنواتی را که دربارۀ درگذشت وی و نبرد با صلیبان ذکر میکند با قراین تاریخی راست نمیآید. پس از سکمان، پسرش ابراهیم در حصن کیفا بر تخت نشست و مدتی بعد عمویش ایلغازی بر ماردین چیره شد. پس از وفات ابراهیم در حصن کیفا (ح ٥٠٤ ق / ١١٠٨م) برادرش، ركنالدوله داوود زمام امور را در دست گرفت. میان وی و عمادالدین زنگی که به سرعت نیرو یافته و قلمرو خود را وسعت میبخشید، چندین جنگ روی داد که همگی به شکست رکنالدوله انجامید (ابن اثیر، ١٠ / ٦٤٦، ٦٦٤، ١١ / ١٣، ٧٩). رکنالدوله در حدود ٥٤٣ ق / ١١٤٨م درگذشت. جانشین او فخرالدین ابوالحارث قرا ارسلان برخلاف پدر دل با زنگیان داشت و در نبرد با صلیبیان آنها را یار بود. در ٥٥٤ ق / ١١٥٩م نورالدین زنگی را در تصرف سِنْجار مدد رسانید و در ٥٥٦ ق / ١١٦١م خود، قلعۀ شاتان را که در دست کردان بود تصرف کرد. قراارسلان که تا اواخر عمر بیشتر سرزمینهای دیاربَکر را تصرف کرده بود، در ٥٧٠ ق،١١٧٤م (به قولی ٥٦٢ ق / ١١٦٧م) درگذشت؛ وی پیش از مرگ، پسر خود نورالدین محمد را به نورالدین زنگی سپرد. زنگی نیز او را در کنف حمایت خود گرفت و قطبالدین مودود را که میخواست بر قلمرو او بتازد از آن کار باز داشت. نورالدین محمد پس از درگذشت زنگی، حمایت صلاحالدین ایوبی را جلب کرد و در ٥٧٦ ق / ١١٨٠م که آماج حملۀ قِلِج ارسلان سلجوقی، امیر مَلطیه و سیواس گشت، صلاحالدین با تهدید قلج ارسلان، او را از حمله به نورالدین باز داشت. در ٥٧٩ ق / ١١٨٣م نورالدین در رکاب صلاحالدین ایوبی وارد شام شد و صلاحالدین پس از تصرف آمِد، آنجا را به وی وا گذاشت (زامباور، ٣٤٤؛ ابن اثیر، ١١ / ٤٨٣، ٤٩٣). نورالدین محمد در ٥٨١ ق / ١١٨٥م درگذشت. پس از وی، پسرش قطبالدین سکمان دوم ملقب دوم ملقب به الملک المسعود، به یاری قوام بن سماقا اِسعِری وزیر پدرش، بر تخت نشست. قطبالدین که زیر نفوذ و تابعیت صلاحالدین میزیست، برادر خود ناصرالدین محمود را که به تشیع متهم بود از خود دور کرد و در حصن منصور جای داد و یکی از مملوکان خود به نام اَیاز را به ولیعهدی تعیین کرد، اما امیران دولت پس از مرگ قطبالدین در ٥٩٧ ق / ١٢٠١م ناصرالدین محمود را فرا خواندند و بر تخت نشاندند.
ناصرالدین محمود ملقب به الملک الصالح در ٦٠١ ق / ١٢٠٤م به کمک الملک الاشراف موسیٰ ایوبی بر خرتبرت حمله برد، اما ناکام ماند و به قلمرو خود بازگشت. در ٦١٥ ق / ١٢١٨م بهرغم اتحاد با ایوبیان، به کمک امیر ماردین بر اشرف تاخت. همان سال با عزالدین کیکاووس سلجوقی بر ضد الملک الاشرف همداستان شد، اما عزالدین درگذشت و ناصرالدین دوباره به اشرف پیوست و او نیز حانی و جبل جور را به ناصرالدین داد. ناصرالدین محمود در ٦١٩ ق / ١٢٢٢م درگذشت. در باب جانشین او اختلاف است. برخی پسرش الملک المسعود (ابن اثیر، ١٢ / ٤١٢) و گروهی پسر دیگرش رکنالدوله داوود (لین پول، ١٥٠) و بعضی رکنالدین مودود والملک المسعود پسر او (ابن تغری بردی، ٦ / ٢٧٩) را به ترتیب آخرین امیران این شاخه میدانند (زامباور، ٣٤٤). احتمال هم هست که این هر دو یک تن باشند (نک: اسلام آنسیکلوپدیسی که او را ملک مسعود مودود نامیده است). سکهای که در ٦٢٨ ق / ١٢٣١م ضرب شده، نشان میدهد که در آن تاریخ حصن کیفا از توابع ماردین محسوب میشده است. در ٦٢٩ ق / ١٢٣٢م الملک الکامل ایوبی این شاخه را منقرض کرد و ایوبیان بر قلمرو آنان چیره شدند (ابن تغری بردی، ٦ / ٢٨٠).
٢. شاخۀ خَرْتَبِرت (٥٨١-٦٣١ ق / ١١٨٥-١٢٣٣م): عمادالدین ابوبکر بن قرا ارسلان که از سوی برادرش نورالدین محمد، همراه با صلاحالدین ایوبی موصل را در محاصره داشت، پس از مرگ نورالدین (٥٨١ ق / ١١٨٥م) در قلمرو او طمع بست و چون توفیق نیافت به خرتبرت رفت و آن شهر را تصاحب کرد. شاخۀ آل ارتق در خرتبرت از این تاریخ تأسیس شد (ابن اثیر، ١١ / ٥١٤، ٥١٥). عمادالدین در همانجا بماند تا در ٦٠٠ ق / ١٢٠٤م درگذشت و پسرش نظامالدین ابوبکر بر تخت نشست. ناصرالدین محمود امیر حصن کیفا و آمِد، پس از مرگ رکنالدین بن قلج ارسلان، همپیمان نظامالدین، به کمک الملک الاشرف موسیٰ ایوبی بر او تاخت. نظامالدین به غیاثالدین بن قلج ارسلان پناه برد و به اطاعت او درآمد. غیاثالدین لشکری به خرتبرت فرستاد و ناصرالدین از محاصره دست کشید و پس از تصرف یکی از قلعههایی که در قلمرو نظامالدین بود بازگشت (ابن اثیر، ١٢ / ٢٠٢، ٢٠٣). نظامالدّین ابوبکر در ٦٢٠ ق / ١٢٢٣م درگذشت و پس از او به ترتیب برادرش نظامالدین ابراهیم و سپس عزالدین احمد بن ابراهیم (یا خضر بن ابراهیم) به وصیت عمادالدین ابوبکر مؤسس این شاخه بر تخت نشستند. زامباور اشاره میکند که خضر بن ابراهیم از ٦٣١ تا ٦٦٠ ق / ١٢٣٤-١٢٦٢م که درگذشت، کارگزار سلجوقیان بود (ص ٣٤٤). همو بر آن است که پس از خضر بن ابراهیم، پسرش نورالدین ارتق شاه بر تخت نشست، درحالی که ابوالفداء سال ٦٣١ ق / ١٢٣٤م را تاریخ انقراض این شاخه توسط سلاجقۀ روم میداند، ولی نام آخرین امیر آن را یاد نمیکند.

٣. شاخۀ ماردین (٥٠٢-٨١١ ق / ١١٠٨- ١٤٠٨م): نجمالدین ایلغازی بن ارتق مؤسس دولت آل ارتق در ماردین، پس از چیرگی افضل بر بیتالمقدس (نک: سابقۀ تاریخی) به عراق رفت و به سلطان محمد سلجوقی پیوست و در ٤٩٤ق / ١١٠١م در رکاب وی وارد بغداد شد. سال بعد که سلطان محمد به جنگِ برکیارق سلجوقی رفت، ایلغازی را به شحنگی بغداد گماشت. همـان سـال مـردم بغـداد بـر مردان ایلغازی کـه ملاحی را کشته بودند، شوریدند و ایلغازی به عزم غارت سپاه آراست، ولی به میانجیگری علی بن دامغانی قاضیالقضات بغداد و کیاهراسی مدرس بلندپایۀ نظامیۀ بغداد از آن عزم بازگشت (ابن اثیر، ١٠ / ٣٠٩، ٣٢٩، ٣٣٧، ٣٣٨). در ٤٩٦ق / ١١٠٣م از برادرش سکمان بر ضد گمشتگین قیصری که از سوی برکیارق به شحنگی بغداد منصوب شده و خطبه به نام او کرده بود، یاری خواست. آنگاه سیفالدوله صدقه، امیر حِله که دعوت گمگشتگین را دایر بر اطاعت از برکیارق نپذیرفته بود، با لشکر خود به پشتیبانی از ایلغازی به اردوی سکمان در رمله پیوست، اما با کوشش خلیفه و وساطت قاضی القضاة صلح برقرار شد و گمگشتگین از بغداد به واسط رفت. ایلغازی وارد بغداد شد و خطبه به نام سلطان محمد کرد. آنگاه با سیفالدوله به واسط رفت و گمشتگین را از آنجا گریزاند. سال بعد میان سلطان محمد و برکیارق صلح افتاد و ایلغازی خطبه به نام وی کرد. گرچه سیفالدوله صدقه به مخالفت برخاست و برای اخراج ایلغازی از بغداد لشکر آراست، ولی کار به صلح انجامید. در ٤٩٨ق / ١١٠٥م ایلغازی به اصفهان نزد برکیارق رفت تا او را به بغداد درآورد، ولی برکیارق درگذشت و ایلغازی پسر او ملکشاه را به بغداد برد و خطبه به نام او کرد. در ٤٩٩ق / ١١٠٦م ایلغازی همراه با رضوان بن تتش امیر حلب عازم پیکار با صلیبیان شد، ولی او را وا داشت تا پیش از آن به چکرمش در نصیبین، حمله بَرَد. چکرمش پیشدستی کرد و بر ضد ایلغازی با رضوان همداستان شد و هر دو با اغوای گروهی از مردان ایلغازی او را در بند کردند، اما ترکمانان شوریدند و ایلغازی را آزاد کردند و رضوان به حلب بازگشت (رانسیمان، ٢ / ١٢٧؛ ابن اثیر، ١٠ / ٤٠٥، ٤٠٦). ایلغازی به ماردین رفت و بر آنجا چیره شد. گفتهاند که با گرفتن ٠٠٠’٢٠ دینار پول نقد و نوید کمک نظامی از صلیبیان، ژوسلین را که در بند بود، آزاد کرد و گویا به یاری آنان بود که در ٥٠٢ ق / ١١٠٩م بر ماردین چیره شد و به قولی سلطان محمود سلجوقی حکومت آن دیار و میافارقین را به او داد (لین پول، ١٤٩)؛ اما این قول خالی از مسامحه نیست، زیرا برخی از مورخان تأسیس دولت یاد شده را در ماردین سال ٥٠٠ ق / ١١٠٧م و برخی ٥٠٢ ق / ١١٠٩م دانستهاند، حال آنکه بنا به روایت لین پول، مغیثالدین محمود سلجوقی در ٥١٥ ق / ١١٢١م ماردین و میافارقین را به ایلغازی داده است. در ٥٠٨ ق / ١١١٤م سلطان محمد سپاهی به سرکردگی آق سنقر بُرسُقی به نبرد با صلیبیان فرستاد و ایلغازی به جای خود پسرش ایاز را با لشکری همراه کرد. برسقی پس از حمله به الرّها و ناکامی در تسخیر آن، ایاز را به تلافی آنکه ایلغازی از شرکت در پیکار تن زده بود، در بند کرد و به ماردین تاخت و سواد آنجا را به غارت داد (ابن اثیر، ١٠ / ٥٠١، ٥٠٢). آنگاه به عزم تصرف حصن کیفا به راه افتاد. ایلغازی با سپاه به مدد رکنالدّوله داوود رفت و هر دو لشکر برسقی را بشکستند و ایاز از اسارت رها شد. چون ایلغازی پس از آن از تهدید سلطان محمد بیمناک بود، به شام رفت و با طغتکین و راجر امیر صلیبی انطاکیه عقد مودت بست؛ سپس رهسپار دیاربکر شد تا ترکمانان را گرد آورد، اما در رَسْتَن، قَرجان بن قَراجه امیر حِمص بر او تاخت و اسیرش کرد و به درخواست طغتکین که خواستار آزادی وی بود وقعی ننهاد و از سلطان محمد یاری خواست، اما چندی بعد به واسطۀ تأخیر در رسیدن سپاه سلطان، نیز از بیم آنکه مردانش به طغتکین بپیوندند، ایلغازی را آزاد کرد و ایاز را به اسارت نزد خود نگاه داشت. ایلغازی به حلب رفت و با ترکمانان به طلب ایاز بازگشت و قرجان را محاصره کرد، اما با رسیدن لشکر سلطان عقب نشست. در ٥٠٩ ق / ١١١٥م ایلغازی و طغتکین به کمک لؤلؤ، خادم رضوان بن تتش و شمسالخواص، فرمانده سپاه حلب که آماج حملۀ سپاه سلطان گشته بود، وارد حلب شدند و لشکر سلطان از کنار حلب عقب نشست و پس از تسخیر حَماة آن را به قراجه دادند و ایاز را از او گرفتند و بدینسان ایاز در نزد برسقی به گروگان ماند. در این میان ایلغازی و طغتکین و شمسالخواص که از سقوط حماة آگاه نبودند، با راجر بر محافظت آنجا همداستان شدند و بالْدوین امیر بیتالمقدس نیز به آنها پیوست، گرچه جنگی در نگرفت و هریک به دیار خود بازگشتند (ابن اثیر، ١٠ / ٥١٠)، اما راجر در تلّ دانیث بر اردوی برسقی حمله برد و بسیاری را بکشت و اندکی بعد ایاز در لشکرگاه برسقی، به انتقام شکستی که یاران برسقی از صلیبیان دیده بودند، توسط زندانبانان کشته شد (همو، ١٠ / ٥١١؛ قس: ذهبی، ٤ / ٣٦). در ٥١١ ق / ١١١٧م لؤلؤ در حلب بمرد و مردم آن دیار به اطاعت ایلغازی گردن نهادند. وی پسرش حسامالدین تمرتاش را در آنجا گماشت و خود به ماردین بازگشت. در ٥١٣ق / ١١١٩م به پیکار با راجر که پس از اشغال بُزاعه به حلب تاخته بود، رفت و پس از تصرف اَثارِب و زَرْدَنا در محلّی به نام تل عِفْرین (شرمدا، همانجا که راجر سپاه برسقی را درهم شکسته بود) آنان را بشکست و پس از بازگشت به ماردین از سوی خلیفه لقب کوکبالدین یافت. در ٥١٥ ق / ١١٢١م همراه با دُبَیْس بن صدقه و طغرل بن محمد به جنگ گرجیان رفت. در آغاز گرجیان را درهم شکستند، اما در پایان از ایشان شکست خوردند و گرجیان بر تفلیس چیره شدند. همان سال سلیمان بن ایلغازی در حلب بر پدر شورید. ایلغازی بر او تاخت و سلیمان بن عبدالجبار را به نیابت از خود بر حلب گماشت و او را بدرالدوله لقب داد (ابن عبری، ٢٠٢). وی سپس میافارقین را از سلطان مغیثالدین محمود سلجوقی به تیول گرفت، ولی عمرش وفا نکرد و در ٥١٦ ق / ١١٢٢م در همانجا درگذشت. پس از او حسامالـدّین تمرتـاش بـه جـای پـدر در مـاردین بـر تخت نشست و برادرش سلیمان، میافارقین را تصاحب کرد (قس: ابن قلانسی، ٢٠٨) و بدرالدوله سلیمان بن عبدالجبار بن ارتق، امارت حلب را در دست گرفت. در ٥١٨ ق / ١١٢٤م همراه با پسرعمویش بُلْک بن بهرام که صلیبیان را بارها بشکسته و سران آنها را به اسارت گرفته بود، در محاصرۀ قلعۀ مَنْبِج شرکت کرد. بلک بن بهرام در این محاصره کشته شد و حسامالدین در حالی که پیکر بلک را همراه داشت عازم حلب شد و آن دیار را تسخیر کرد. سپس به ماردین بازگشت، اما صلیبیان به حلب هجوم بردند و مردم از آق سنقر برسقی مدد خواستند؛ وی دعوت مردم را اجابت کرد و شهر به تصاحب او درآمد و صلیبیان عقب نشستند. در ٥٢١ق / ١١٢٧م عمادالدین زنگی به نصیبین که در دست حسامالدین بود، تاخت. حسامالدین از پسرعمویش رکنالدوله داوود یاری خواست، اما پیش از رسیدن لشکر رکنالدوله، عمادالدین بر آنجا چیره شد. در ٥٢٤ ق / ١١٣٠م نیز عمادالدین به جزیره تاخت و حسامالدین و رکنالدوله را بشکست و قلعۀ سَرْجی واقع در میان ماردین و نصیبین را تصرف کرد. با آن پیکارها که میان حسامالدین و عمادالدین رفت، در ٥٢٨ ق / ١١٣٤م این دو به اتفاق بر آمِد تاختند و رکنالدوله را که به مقابله آمده بود درهم شکستند، ولی از عهدۀ تصرف شهر برنیامدند. در ٥٣٢ ق / ١١٣٨م حسامالدین قلعۀ هَتّاخ از بلاد دیاربکر را از بنیمروان گرفت. وی پس از مرگ عمادالدین (٥٤١ ق / ١١٤٦م)، همراه با قرا ارسلان، امیرِ حصنِ کیفا، به قلمرو او تاخت. سیفالدین غازی پسر عمادالدین، سال بعد به تلافی حملات آن دو، بر ماردین حمله برد، اما سرانجام صلح برقرار شد (ابن اثیر، ١١ / ١٢٣، ١٢٤). حسامالدین تمرتاش در ٥٤٧ ق / ١١٥٢م درگذشت و پسرش نجمالدین آلبی (بروکلمان، ذیل، ١ / ٨٣٨: ملکالسعید) بر تخت نشست و با زنگیان در حمله بر قلمرو صلیبیان همراه شد. وی در ٥٧٥ ق / ١١٧٩م درگذشت و پسرش قطبالدین ایلغازی دوم که رَأسِعَیْن را در دست داشت تا ٥٨٠ ق / ١١٨٤م فرمان راند؛ آنگاه پسر او حسامالدین یُولُق ارسلان که کودکی بیش نبود بر تخت نشست و نظامالدّین الپقش مملوک پدرش به تربیت او همت گماشت و به ادارۀ مملکتش پرداخت. در ٥٨١ق / ١١٨٥م صلاحالدین ایوبی میافارقین را تصرف کرد. در ٨٩٤ ق / ١١٩٨م نیز الملک العادل ابوبکر ایوبی ماردین را به محاصره گرفت، اما یک سال بعد از آن دست کشید و بازگشت (ابن عبری، ٢٢٥)، اما از این پس دولت آل ارتق در ماردین اهمیت خود را از دست داد و زیر نفوذ و سیطرۀ کامل ایوبیان قرارگرفت. قرا ارسلان مظفر بن غازی اول، هشتمین امیر این سلسله، به اطاعت هولاکوخان گردن نهاد (باسورث، ١٨٦)؛ آنگاه آخرین امرای این سلسله به اطاعت تیمور درآمدند (سعید سلیمان، ٢ / ٣٥١)، تا آنکه الصالح شهابالدین احمد، آخرین امیر ماردین در ٨١١ ق / ١٤٠٨م آن دیار را به قرایوسفِ قراقویونلو تسلیم کرد و دولت آل ارتق در ماردین برافتاد (نک نسبنامۀ آل ارتق). پس از او پسرانش موسیٰ و محمد و عبدالحی، یک یا دو سال در سنجار حکومت کردند (همو، ٢ / ٣٥٣).
II. حیات اجتماعی و فرهنگی
آغاز انحطاط دولت بزرگ سلجوقیان پس از مرگ ملکشاه، با تأسیس دولتهای کوچک در قلمرو آنان توسط ممالیکی که در دربار سلجوقیان پرورش یافته و شهرهایی را به اقطاع گرفته بودند، مقارن بود. این دولتها در قلمرو خود اصول تشکیلات اداری و مالی و نظامی سلجوقیان را پذیرفته بودند و آن را به کار میگرفتند. امیران آل ارتق نیز با آنکه مستقلاً فرمان میراندند، علاوه بر قبول و رعایت آن تشکیلات، حکومت عالیۀ سلاجقه را به رسمیت شناخته، گاهی خراج میدادند و خطبه و سکه به نام آنها میکردند، چنانکه ریاست روحانی خلفای عباسی نیز مورد قبول آنان و تمام امرایی بود که در شرق اسلامی دولتهایی تشکیل داده بودند. شهرت نخستین امرای آل ارتق، بیشتر مرهون جنگهایی است که میان آنان و صلیبیان رفت. آنان به سبب پیروزیهایی که در آن جنگها نصیب خود کردند و چند تن از مشهورترین فرماندهان صلیبی را به اسارت گرفتند، در زمرۀ دلیرترین دشمنان صلیبیان به شمار میرفتند، با این همه در تاریخ این جنگها، بازنگیان و ایّوبیان قابل مقایسه نیستند. نخستین دولت این سلسله در حصن کیفا و آمِد نیز در دولت ایوبیان تحلیل رفت، ولی شاخۀ ماردین حدود ٣ قرن دوام یافت. انقراض ارتقیانِ حصنِ کیفا و پایداری دولت ماردین، البته با اهمیت نظامی حصن کیفا در دولت ایوبیان و ستیز آنها با نیروهای صلیبی، و نیز دور افتادن ماردین از صحنۀ این پیکارها بیمناسبت نیست. از همین روی ایّوبیان دولت ماردین را چون حکومتنشینی کوچک در قلمرو خود پذیرفتند، ولی بر امرای آن سیطره داشتند.
در باب وضع اقتصادی قلمرو این سلسله اطلاعات چندانی در دست نیست، اما گفته شده که سُکْمان و ایلغازی با تقلیل مالیاتها موجب رونق اقتصادی قلمرو خود شدند. در روزگار تمرتاش مالیاتها در ماردین، نسبت به شهرهای مجاور کمتر بود، چنانکه مردم «دیارِ رَبیع» گروه گروه به ماردین مهاجرت میکردند. از قراین تاریخی برمیآید که امرای آل ارتق به علم و دانش هم توجه داشتهاند، چنانکه چندتن از دانشمندان معاصر آنان، کتابهایی به نام برخی از امرای آل ارتق تصنیف کردهاند. از آن جمله است: العقد الفرید للملک السّعید، تألیف کمالالدین ابوسالم قُرَشی، به نام ملک سعید نجمالدین البی؛ ارجوزة فی صور الکواکب الثابتة، تألیف ابوعلی بن ابیالحسن الصوفی، به نام فخرالدین قرا ارسلان؛ المختار فی کشفالاسرار، اثر زینالدین عبدالرحمٰن دمشقی، به نام ملک المسعود، و الواح عمادیه، تألیف سهروردی، به نام ملک منصور نجمالدین غازی دوم.
مآخذ
ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، ١٣٩٩ق، ج ١٠ و ١١ جمـ، ١٢ / ٣٣٨، ٣٤٢، ٤٢٩؛
ابن تغری بردی، یوسف، النّجوم الزاهرة، مصر، وزارة الثقافة و الارشاد القومی، ١٣٤٨- ١٣٥٨ق، ٥ / ٢٠٨؛
ابن خلدون، عبدالرّحمان، العبر، بیروت، ١٩٥٨م، ٥ / ١٣، ٤٦٣- ٤٦٩؛
ابن خلدون، احمد بن محمد، وفیات الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، ١٣٩٨ق؛
ابن عبری، غریغوریوس، تاریخ مختصر الدول، قم، صص ٢٠١، ٢٠٦، ٢٠٨، ٢١٩؛
ابن قلانسی، ابویعلی حمزه، ذیل تاریخ دمشق، بیروت، ١٩٠٨م، صص ١٣٥، ٢٠١، ٢٠٥، ٢٤٣؛
ابوالفداء، اسماعیل، المختصر فی اخبار البشر، بیروت، دارالکتب، ١٣٨١ق / ١٩٦١م، ٦ / ٥٦؛
اسلام آنسیکلوپدیسی، (ذیل Artuk)؛
باسورث، کلیفورد ادموند، سلسلههای اسلامی، ترجمۀ فریدون بدرهای، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩ش؛
ذهبی، احمد بن محمد، العبر، به کوشش صلاحالدین منجد، کویت، ١٩٦٣م؛
رانسیمان، استیون، جنگهای صلیبی، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٦٠ش، ٢ / ١٤٨، ١٥٠، ١٥٣، ١٧٠، ١٧٤، ١٧٦، ١٧٧؛
زامیار، ادوارد، معجم الانساب الأسرات الحاکمة، بیروت، دارالرائد العربی، ١٩٨٠م، ص ٣٤٧؛
سعید سلیمان، احمد، تاریخ الدول الاسلامیة، مصر، ١٩٦٩م، ٢ / ٣٥٢؛
لین پول، استانلی، طبقات سلاطین اسلام، ترجمۀ عباس اقبال آشتیانی، تهران، دنیای کتاب، ١٣٦٣ش.
صادق سجادی