دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٣٨٣ - آل ادریس
آل ادریس
نویسنده (ها) :
صادق سجادی
آخرین بروز رسانی :
شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
آلِ اِدْریس، سلسلهای شیعیمذهب، منسوب به ادریس بن عبدالله نوادۀ حسن بن علی(ع) که از ١٧٢ تا ٣٧٥ق / ٧٨٩ تا ٩٨٥ در مغرب اقصیٰ (مراکش و بخشی از الجزایر) حکومت داشتند.
زمینۀ تاریخی
یکی از ویژگیهای سیاسی خلافت عباسی، سرکوب علویانی بود که خلافت اسلامی را حق خود میدانستند و گاه گاه به علت نابسامانیهای سیاسی یا تنگناهایی که خلفا برای آنان پدید میآوردند، سر به شورش بر میداشتند. اگرچه جنبشهای علویان، بیشتر به عنوان پدیدههای سیاسی معرفی شده است، ولی از انگیزههای اقتصادی آن هم بهکلی نمیتوان چشم پوشید. ابنواضح یعقوبی، مورخ شیعیمذهب اشاره میکند (٢ / ٤٠٤، ٤٠٥) که هادی عباسی چون به خلافت نشست، بر علویان سخت گرفت و فرمان تعقیب و آزار آنان را صادر کرد و مقرریها و عطایایی را که مهدی خلیفه برای آنان برقرار ساخته بود، قطع کرد. چون پیگرد علویان شدت یافت، جمعی از آنان در مدینه به گِرد حسین بن علی بن حسن مثلث، علویِ شجاع و سخاوتمند، فراهم آمدند و با او بیعت کردند و بدینسان مقدمات قیام وی بر ضد خلیفه آماده شد (١٦٩ق / ٧٨٥م)، اما او نیز چون اسلاف خویش کاری از پیش نبرد و پس از مراسم حج، در «فَخّ» میان مکه و مدینه در پیکاری شکست خورد و کشته شد. یکی از علویانِ مشهوری که از این پیکار جان به در برد، ادریس بن عبدالله نام داشت که سرانجام به مغرب رفت و در آنجا دولتی بنیاد گذارد که ٢ قرن دوام یافت. فرمانروایان آل ادریس به ٢ طبقه تقسیم میشوند. طبقۀ نخست از ادریس اول تا پایان دولت یحییٰ چهارم به استقلال فرمان راندند و طبقۀ دوم از حسن حَجّام تا پایان دولت حسن بن قاسم، زیر نفوذ فاطمیان و امویان اندلس به حیات خود ادامه دادند.
بخش یکم ـ فرمانروایان
١. ادریس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(ع)، (حکومت: ١٧٢-١٧٥ق / ٧٨٨-٧٩١م) معروف به ادریس اکبر (ابن خلدون، مقدمه، ٢٤). وی پس از واقعۀ فخ به مصر گریخت. عامل برید شیعیمذهب آن دیار (طبری، ٨ / ١٩٨)، موسوم به واضح (نیای یعقوبی، جغرافیدان و مورخ مشهور)، مولیٰ صالح بن منصور، و معروف به مسکین (بلاذری، ٣ / ١٧٣) ادریس را پناه داد و سپس به مغرب فرستاد (١٧٠ق / ٧٨٦م) و خود جان بر سر این کار نهاد. ادریس در سرزمین طنجه و در شهر وَلیله، و به روایتی در تاهِرْت اقامت گزید (طبری، ٨ / ٢٠٠؛ ابن تغری بردی، ٢ / ٥٩) و قبایل آن سامان را به فرمان خود خواند. در ١٧٢ق / ٧٨٨م به نزد اسحاق بن محمد بن عبدالحمید، پیشوای بربرها، رفت و او همراه قبیلهاش به اطاعت ادریس درآمد (ابنخلدون، ٤ / ١٣؛ ابن عذاری، ١ / ٢١٨) و به یاری او بر قبایل قند لاوه، پهلوانه، مدیونه و مازار که برخی از آنها مجوسی یا یهودی یا مسیحی بودند، حمله برد. ادریس تامَسْتاو شالِه و تادَلَه را تسخیر کرد و آن قبایل به اسلام گردن نهادند. وی در ١٧٣ق / ٧٨٩م به تِلِمْسان تاخت و آنجا را از نفوذ بنی یَعْرُب خارج ساخت و امیر آن دیار را فرمانبر خود کرد (ابنخلدون، ٤ / ٢٤، ٢٥) و نیرویی بسیار یافت و با لقب امام (همو، مقدمه، ٢٢٨) به فرمانروایی پرداخت و موجب وحشت عباسیان شد. برادرِ او سلیمان نیز در تلمسان و اطراف آن مستقر شد (ذهبی، ١ / ١٩٧). ادریس همچنین امارتِ بخشی از متصرفات خود را به برادرزادهاش، محمد داد (ابن عماد، ١ / ٣٣٩). چون هارونالرشید به خلافت نشست، کوشید تا سپاهی برای سرکوبی ادریس به مغرب فرستد. اما به صلاحدید یحییٰ برمکی، به جای جنگ رویاروی، دست به نیرنگ زد و سلیمان بن حُزَیْر معروف به شَمّاخ یمانی را به کمک ابراهیم بن اغلب، عامل خود در افریقیه (طبری، ٨ / ١٩٨، ١٩٩) به نزد ادریس فرستاد. شماخ که خود را پزشکی شیعی نمایانده بود، به زودی نزد ادریس تقرب یافت و در فرصت مناسب به عنوان علاج دنداندرد او، مسواک زهرآلود به ادریس داد و گریخت. ادریس اندکی بعد در اثر آن زهر درگذشت (ابن اثیر، ٦ / ٩١، ٩٣، بلاذری، ٣ / ١٧٣). مرکز حکومت ادریس، چنانکه از سکههای باقیمانده از دوران وی برمیآید، شهر وَلیله یا تَدْغه بوده است.
در باب خروج ادریس از عراق و مرگ او روایات مختلف است. مقدسی (البدء والتاریخ، ٦ / ٨٦)، ورود او را به مغرب پس از قیام و قتل ابراهیم بن عبدالله علوی و در جای دیگر پس از گریز از واقعۀ فخ میداند و اشاره میکند که ادریس پس از خروج از عراق وارد مغرب شد (همو، ٦ / ٩٩، ١٠٠). بعضی گفتهاند که پس از قتل محمد نفس زکیه در روزگار منصور عباسی به مغرب گریخت (مسعودی، ٣ / ٢٩٦؛ بناکتی، ١٣٩) و منصور کس فرستاد تا او را با زهر کشتند.
٢. ادریس بن ادریس: (حکومت: ١٩٢-٢١٣ق / ٨٠٨- ٨٢٨). او را ادریس اصغر نیز گفتهاند (ابن خلدون، مقدمه، ٢٤). به هنگام مرگ پدر در شکم مادرش کَنْزه بود. چون متولد شد او را ادریس نام نهادند. در آغاز راشد، غلام ادریس اول (نیابت: ١٧٥-١٨٦ق / ٧٩١-٨٠٢ م) که با دسیسۀ ابن اغلب کشته شد و سپس ابوخالد بن یزید بن الیاس عبدی (نیابت: ١٨٦-١٩٢ق / ٨٠٢- ٨٠٨ م) کار ملک را به سامان رساندند تا ادریس به سن بلوغ رسید و خود رشتۀ کارها را در دست گرفت (ابوالفداء، ٢ / ١١، ١٣) و قبایل بزرگ با او بیعت کردند و دولتش استوار شد. وی که مؤسس واقعی دولت آل ادریس بهشمار میرود، چنان نفوذی در مغرب یافت که آن دیار را سرزمین ادریسبن ادریس نامیدند (مسعودی، ٣ / ٢٩٦). در این روزگار اغلبیان که خاصه برای مقابله با آل ادریس از سوی عباسیان پای گرفته بودند میکوشیدند تا دولت آنان را براندازند (اصطخری، ٤٧). اما هواداری قبایل بزرگ مغرب چون اروبه و زناته و زراعه و مکناسه از ادریس، مانع از تهاجم آشکار اغلبیان و حتیٰ عباسیان به وی بود. یحییٰ برمکی هم که هارون را از حملۀ مستقیم به ادریس بازداشت، احتمالاً متوجه این معنی شده بود و نیز به همین جهت بود که ابراهیم بن اغلب، وقتی خواست بر او بتازد، یارانش مانع شدند. سرانجام قدرت روزافزون ادریس موجب گشت که اغلبیان از مقابله با آنها به کلی ناامید شوند و در پاسخ خلفا دفعالوقت کنند و بهانه آورند (ابن خلدون، ٤ / ٢٧).
ادریس اندکی پس از استقرار بر تخت، شهر فاس را بنیاد گذارد (مقری، ١ / ٤٨٢). سپس به جهاد با قبایل غیرمسلمان مغرب شتافت (ابن عذاری، ١ / ٢١٨). در ١٩٧ق / ٨١٣ م بر مصامده تاخت و سرزمین آنان را گشود و سپس خوارج تلمسان را که از دیرباز در آن سرزمین نفوذی یافته بودند، سرکوب و نفوذ عباسیان را قطع کرد. ادریس بن ادریس پس از ٢١ سال حکومت در ٢١٣ق / ٨٢٨ م و به روایتی ٢١٤ق / ٨٢٩ م (ابن اثیر، ٦ / ٤١٥) درگذشت. از اشارت ابن خلدون (مقدمه، ٢٣) برمیآید که در صحت انتساب ادریس دوم به ادریس بن عبدالله تردیدی بوده است. ظاهراً دشمنان آل ادریس یعنی عباسیان و اغلبیان این تردید را برمیانگیختهاند و او را فرزند راشد غلام ادریس اول میدانستهاند.
٣. محمد بن ادریس بن ادریس: (حکومت: ٢١٣-٢٢١ق / ٨٢٨-٨٣٦ م). از ادریس دوم ١٢ پسر بر جای ماند، محمد، بزرگترین فرزند او پس از پدر با لقب المنتظر و امام (ابوالفداء، ٢ / ٧٠) بر تخت نشست و به پیشنهاد مادربزرگش کنزه، قلمرو خود را میان برادرانش تقسیم کرد و خود در فاس مقام گرفت. این کار موجب نابسامانیهای سیاسی و آغاز جنگهای داخلی شد، چه اندکی بعد برادرش عیسیٰ بر او شورید و دعوی استقلال کرد. محمد از برادر دیگرش قاسم خواست تا به مقابلۀ عیسیٰ رود و چون او نپذیرفت، برادر دیگرش عمر را برانگیخت تا بر عیسیٰ بتازد. وی لشکر عیسیٰ را درهم شکست و قاسم را نیز سرکوب کرد و طنجه را به قلمرو خود افزود (ابن خلدون، ٤ / ٢٨). عمر که نیای سلسلۀ بنیحمود است، چندی بعد درگذشت و محمد قلمرو او را به پسر وی علی داد، اما خود او نیز پس از برادر چندان نماند و در ربیعالثانی ٢٢١ق / مارس ٨٣٦ م پس از ٨ سال حکومت در فاس درگذشت.
٥. یحیی بن محمد بن ادریس: (حکومت: ٢٣٤- ٢٤٩ق / ٨٤٩-٨٦٣ م). او که به وصیت برادر، رشتۀ کارها را در دست گرفت، مردی نیکسیرت بود و دولت آل ادریس را شکوهی بخشید. تختگاه او، فاس، چنان رونق یافت که مردم از اندلس و افریقیه به آن دیار مهاجرت میکردند و از اینرو این شهر بسیار وسعت یافت. یحییٰ در ٢٤٩ق / ٨٦٣ م پس از ١٥ سال حکومت درگذشت.
٦. یحیی بن یحیی بن محمد: (حکومت: ٢٤٩-٢٥٢ق / ٨٦٣-٨٦٦ م). او به وصیت پدر بر تخت نشست و چون مردی بدنهاد و اهل ملاهی بود و به کار کشورداری نمیپرداخت، قلمروش به سرعت میان عموها و داییهایش تقسیم شد. خانوادۀ عمر قلمرو سابق خود را نگه داشت، ولی داوود متصرفاتش را وسعت داد و شرق فاس را گرفت. خانوادۀ قاسم نیز بخش غربی فاس را اشغال و حسین و یحییٰ، منطقهای از جنوب فاس تا کوههای اطلس را متصرف شدند (ابنعذاری، ١ / ١١٩، ١٢٠). از اینروی، مردم از یحیی رویگردان شدند و به رهبری عبدالرحمٰن بن ابیسهل جذمی سر به شورش برداشتند. یحییٰ به عَدْوَة الاندلسیین گریخت و در همانجا درگذشت. پس از او حکومت از خانوادۀ محمد به خانوادۀ عمر بن ادریس منتقل شد.
٧. علی بن عمر بن ادریس: (حکومت: ٢٥٢ق / ٨٦٦ م ـ ؟). وی امیر غُماره بود و آنگاه که عبدالرّحمن جذمی، مرد قدرتمند فاس از ناخشنودی مردم سود برد و برآن شد که خود به حکومت بنشیند، همسر یحییٰ که دختر علی بن عمر بود (قس: ابن عذاری، ١ / ٢١٩ که او را دختر یحییٰ و همسر علی میداند)، پدرش را یاری داد تا حکومت مرکزی را در دست گیرد. مردم فاس نیز علی را فرا خواندند و وی بر تخت نشست. عبدالرزاق صفری خارجی در مدیونه بر او شورید. پس از چند پیکار که میان علی و عبدالرزاق روی داد، سرانجام علی شکست خورد و به ناچار به میان قبیله اروبه رفت و عبدالرزاق بر عَدْوَة الاندلسیین چیره شد. از فرجام کار علی پس از آن اطلاعی در دست نیست.
٨. یحیی بن قاسم بن ادریس: (حکومت: ؟ ـ ٢٩٢ق / ٩٠٥م). پس از چیرگی عبدالرزاق بر عدوة الا اندلسیبن، مردم عَدْوَة القَرویین از اطاعت او سر بر تافتند و یحییٰ سوم معروف به المِقْدام یا الصَرّام (ابن خلدون، ٤ / ٣٠) را به حکومت برداشتند. یحییٰ بر عبدالرزاق تاخت و او را درهم شکست و در فاس استقرار یافت. به این ترتیب حکومت از خانوادۀ عمر به خانوادۀ قاسم انتقال پیدا کرد. یحییٰ مدت درازی حکومت کرد و سرانجام در ٢٩٢ق / ٩٠٥م به دست ربیع بن سلیمان (ابن خلدون، ٤ / ٣١)، فرمانده ارتش یحیی بن ادریس بن عمر کشته شد.
٩. یحیی بن ادریس بن عمر: (حکومت: ٢٩٢-٣٠٧ق / ٩٠٥-٩١٩م). او یکی از بزرگترین و نیرومندترین فرمانروایان آل ادریس، و مردی فقیه و حدیثدان بود که چندی با قدرت تمام حکومت کرد. با این همه، روزگار او آغاز ضعف دولت آل ادریس است، چه فاطمیان که بهتدریج نیرو مییافتند، پس از استیلا بر اسکندریه به خطرناکترین دشمن آل ادریس مبدل گشتند و در قلمرو آنان طمع بستند (ابن خلدون، ٤ / ٣١). ظاهراً یکی از علتهای حملۀ فاطمیان بر مغرب آن بود که پارهای از ادریسیان علوی، با فرمانروایان اموی اندلس دوستی داشتند. جنگهایی که در میانه رخ داد مایۀ ضعف دولت مرکزی و مقدمۀ فروپاشی آن شد. در سال ٣٠٥ق / ٩١٧م عبیدالله فاطمی، امیر تاِهرْتْ موسوم به مصالة بن حبوس را بر ضد یحییٰ تحریک کرد و او بر فرمانروای ادریسی تاخت. یحییٰ شکست خورد و به فاس بازگشت و مقرر شد که مالی به نزد مصاله فرستد و به تابعیت عبیدالله گردن نهد و نیز مجبور شد که دیگر مناطق فرمانروایی خود را به موسی بن ابیالعافیه امیر مکناسه و پسرعموی مصاله وا گذارد (٣٠٧ق / ٩١٩م). از اشارات ابن خلدون (٤ / ٣٢) بر میآید که یحییٰ در همان اوقات، به سود پسرش طلحه از حکومت فاس هم کنارهگیری کرد، زیرا وقتی مصاله دومینبار در ٣٠٩ق / ٩٢١م لشکر به مغرب برد، به تحریک موسیٰ، طلحة بن یحییٰ را گرفت و پس از مصادرۀ اموال، خود او را به اصیلا و ریف تبعید کرد و ریحان الکُتامی را امارت فاس داد (قس: ابن عذاری، ١ / ٢٢٠). یحییٰ خواست به افریقیه رود ولی موسی او را دستگیر کرد و به زندان افکند (٣١١ق / ٩٢٣م). وی مدتی در زندان ماند و سپس آزاد شد و به مهدیه رفت و در همانجا درگذشت (٣٣١ق / ٩٤٣م). ابوالفداء (٢ / ٧٠) یحییٰ چهارم را با یحییٰ اول اشتباه کرده است و او را آخرین امام آل ادریس در مغرب دانسته است. از این پس دومین طبقۀ فرمانروایان آل ادریس آغاز میشود که همراه با برخی از اعضای خاندان، به گونهای پراکنده از تَمْدوله در جنوب تا سرزمین بربرهای غُماره در ریف (باسورث، ٤٥، ٤٦) و یک چند در فاس حکومت داشتند. ولی دربارۀ آنها آگاهی چندانی در دست نیست و آنچه هست متناقض و پراکنده است.
١٠. حسن بن محمد بن قاسم بن ادریس: (حکومت: ٣١٣-٣١٥ق / ٩٢٥-٩٢٧م). او ملقب به حَجّام بود. حدود ٢ سال پس از بازداشت یحییٰ، بر موسیٰ بن ابیالعافیه شورید و پس از چیرگی بر ریحان الکتامی، در فاس استقرار یافت. سپس برای بسط قلمرو خود بر موسیٰ تاخت و پس از چند پیکار سخت، شکست خورد و به فاس بازگشت (ابنخلدون، ٤ / ٣٢). در آنجا حامِد بن حَمْدان اللوزی با او حیله کرد و دستگیرش ساخت. سپس موسیٰ را به فاس خواند، ولی حسن را تسلیم او نکرد. چنین مینماید که مقدمات فرار او را نیز مهیا ساخت. حسن هنگام فرار، در اثر سقوط از دیوار زخمی شد و همان شب درگذشت. به روایتی دیگر او را زهر خوراندند (ابن عذاری، ١ / ٢٢١). ابوالفداء (٢ / ٧٠) پایان حکومت حسن را انقراض قطعی این سلسله میداند، با این همه اشاره میکند اشاره میکند که پس از ٣٤٠ق / ٩٥١م، ادریس از فرزندان قاسم قیام کرد و دولتی بنیاد نهاد که به دست عبدالملک بن منصور بن ابی عامر اموی منقرض شد.
موسی بن ابیالعافیه که در آن وقت میکوشید بر سراسر قلمرو آل ادریس چیره شود، خانوادۀ محمد بن قاسم را تا آخرین نقطۀ قلمروشان در ریف تعقیب کرد و آنان، بزرگ خود ابراهیم بن محمد بن قاسم، برادر حسن را به پیشوایی برگزیدند (ابن خلدون، ٤ / ٣٣) و در حُجْرُ النَّسْر که همو بنا کرده بود، مأویٰ گرفتند (٣١٧ق / ٩٢٩م). در این هنگام خانوادۀ عمر بن ادریس در غماره نزدیک تیجنساس، سَبْته و طَنْجه سکنیٰ داشتند. موسیٰ که در پی تحقق بخشیدن به هدف خود، به تحریک عبدالرحمٰن سوم اموی پس از تسخیر ملیله (٣١٤ق / ٩٢٦م) عزم سبته کرده بود، از زیر بار نفوذ فاطمیان شانه خالی کرد. خلیفۀ فاطمی ابتدا حُمید بن یَصال را به مغرب فرستاد و او پسر موسیٰ را از فاس گریزاند و آنجا را گرفت. ادریسیان از موقعیت سود برده و بر فرمانده سپاه موسیٰ، موسوم به ابوقمع حمله بردند و او را کشتند. اما موسیٰ پس از خروج ارتش فاطمی، باز به اطاعت امویان اندلس درآمد. خلیفه این بار میسور خصی را روانه ساخت و او موسیٰ را گریزاند و ادریسیان او را تعقیب کردند و کشتند.
١١. قاسم بن محمد بن قاسم: (حکومت: ٣٢٦-٣٣٧ق / ٩٣٨- ٩٤٨م) معروف به قاسم کنون یا گنون. پس از قتل موسی بن ابیالعافیه، ادریسیان نیرویی تازه یافتند و به سرکردگی قاسم گنون که پس از مرگ برادرش ابراهیم پیشوایی یافته بود، مناطقی را در مغرب متصرف شدند. قاسم، حجرالنسر را مقر خود ساخت و تا ٣٣٧ق / ٩٤٨م زیر نفوذ فاطمیان فرمان راند.
١٢. ابوالعیش احمد بن قاسم گنون: (حکومت: ٣٣٧-٣٤٣ق / ٩٤٨-٩٥٤م). او پس از پدر بر تخت نشست و با اطاعت از امویان، دولتی در ریف تشکیل داد، اما به درخواست عبدالرحمٰن اموی که طنجه را طلب کرده بود، اعتنا نکرد. از اینرو عبدالرحمٰن وی را در محاصره گرفت و ابوالعیش به ناچار شهر را تسلیم کرد. چندی بعد نیز در رکاب عبدالرحمٰن، عازم جنگ با دشمنان وی شد.
١٣. حسن بن قاسم گنون: (حکومت: ٣٤٣-٣٦٣ق / ٩٥٤-٩٧٤م، نیز ٣٧٥-٩٨٥م). ابوالعیش پیش از آنکه با عبدالرحمن رهسپار اندلس شود، قلمرو خود را که در آن وقت بسیار محدود شده بود، به برادرش حسن وا گذاشت. فاطمیان که از نفوذ عبدالرحمن به هراس افتاده بودند، جوهر را به مغرب فرستادند و حسن به ناچار به اطاعت فاطمیان درآمد، اما در ٣٦٣ق / ٩٧٤م که امویان به قلمرو او حمله بردند، حسن تسلیم شد و او را به قُرطبه (کوردوبا) بردند و دیگر ادریسیان را نیز راندند. حسن چند سال بعد به مصر رفت و با حمایت نظامی فاطمیان، عزم تسخیر قلمرو سابق خود کرد، اما از سپاه اموی شکست خورد و دوباره به قرطبه تبعید شد و در راه به قتل رسید و دولت آل ادریس به کلی برافتاد. بعدها شاخهای از اخلاف عمر بن ادریس، دولتی در مالَقَۀ (مالاگا) اندلس به نام بنیحمود تأسیس کرد (مقری، ١ / ٢١٤، ٤٣٠). امروزه در مراکش بسیاری از «شُرَفا» از بازماندگان ادریسیان هستند.
بخش دوم ـ جامعه و فرهنگ
تأسیس دولت آل ادریس در منطقهای میان قلمرو دو خلافت شرق و غرب اسلام یعنی عباسیان بغداد و امویان اندلس که در حال اوجگیری به سوی قدرت و شکوه خود بودند، در تاریخ اسلام از اهمیت ویژهای برخوردار است. ادریسیان از همان آغاز که پای به مغرب نهادند، از سوی قبایل بزرگ بربر قبول عام یافتند و بهرغم نفوذی که خوارج از سالیان پیش در میان برخی قبایل مغرب یافته بودند، توانستند نخستین دولت شیعیمذهب را که مستقیماً به علی بن ابیطالب(ع) نسب میبرد پایهگذاری کنند. ادریس که اهمیت قبایل بربر و نظام قبیلهای حاکم بر منطقه را به خوبی دریافته بود، برای دست یافتن به فرمانروایی و چیرگی بر سرزمینهای مغرب (ابن خلدون، مقدمه، ٢٩٦)، نه با نیروی نظامی که البته در آغاز کار فاقد آن بود، بلکه با نشر دعوت خود در میان بربرها (نک : خطبهای که ادریس برای دعوت بربرها خواند: امین، ٤ / ٣-٤) و خاصه ملاقات با اسحاق پیشوای آنان و بهرهگیری از شرایط سیاسی ناشی از نظام قبیلهای که در توفیق او نقش مهمی داشت، توانست بربرها را به اطاعت خود درآورد، ولی ابن خلدون دربارۀ علل گردن نهادن بربرها به فرمانروایی بنی ادریس چنین مینویسد: بربرها یکی به علت اعتراف به عصبیت آنان و دیگر به سبب اطمینان از اینکه سپاهیان و نگهبانانی از دولت وجود ندارند که با آنان به نبرد برخیزند، دعوت ادریسیان را پذیرفتند و از آنان حمایت کردند (ص ٢٩٦). درواقع پس از فتوحات اسلام، فرزندان ادریس نخستین کسانی بودند که توانستند در میان قبایلِ پراکندۀ مغرب که هنوز اسلام در میان تعدادی از آنها نفوذی نیافته بود، به دنبال نشر فرهنگ اسلامی، وحدتی سیاسی پدید آورند. اگرچه این وحدت با دسیسههای روزافزون عباسیان و طمع بستن امویان اندلس در مغرب و نیز با کوشش و اشتیاقی که قدرت نوخاستۀ فاطمیان برای تصرف مغرب داشت، چندان دوامی نیافت، ولی از دستاوردهای سیاسی و فرهنگی و جغرافیایی آن در طی قرون بعدی نمیتوان چشم پوشید.
انقراض سلسلۀ آل ادریس را، برخلاف بسیاری از خاندانهای حکومتی، باید بیشتر در یورشهای درازمدت قدرتهای بزرگ اطراف جستوجو کرد نه ناخشنودی مردم. این معنی را یاری مغربیان به واپسین افراد خاندان ادریس تأیید میکند. ادریسیان بهرغم انقراض دولتشان، اعتبار خود را از دست ندادند، چنانکه ابن خلدون چند قرن پس از انقراض آنان میگوید، مردم هنوز از ادریسیان به نیکی یاد میکنند و بازماندگان آنها هنوز در فاس اقامت دارند (مقدمه، ٢٦).
روزگار آل ادریس که حدود ٢ قرن بر بخش وسیعی از سرزمین مغرب فرمان راندند، از دیدگاه تحولات اقتصادی هم حایز اهمیت است. در این دوران، شهرهای آبادی چون فاس، الحُجْر بابا قلام و مَسیلَه ساخته شد و مردمی ثروتمند در آنجا پدید آمدند (ادریسی، ٨٥، ٨٦، ١٧٠). شهر فاس که به عقیدۀ برخی به جای شهر ولوبیلیس ساخته شد (باسورث، ٤٦)، به زودی به یکی از بزرگترین و معتبرترین شهرهای مغرب و بلکه جهان اسلام مبدل گشت و در تاریخ سیاسی این سرزمین نقش عمدهای ایفا کرد.
در باب رونق اقتصادی قلمرو ادریسیان همین اشارت کافی است که تنها در اطراف رود فاس ٠٠٠’٣ آسیاب مشغول به کار بود (ابن رسته، ٣٥٨). مقدسی نیز که فقط چند سال پس از ادریسیان مغرب را دیده است، اشاره میکند که سرزمین مغرب خوشمنظر و بزرگ و ثروتمند است با مرزهای محکم و باروهای بسیار و باغهای دلگشا. شهرهایش در میان زیتونستانها فرو رفته و دارای درختان انجیر و انگور فراوان است (١ / ٣١٠). نیز ابن خردادبه در المسالک و الممالک (تألیف شده در حدود ٢٣٢ق / ٨٤٧ م) از خلیجی در ساحل مدیترانه یاد میکند که ظاهراً در آن روزگار خلیج ادریس نامیده میشده است (ص ٢٣١). همو از شهری به نام معتزله نام میبرد که به فاصلۀ ٢٤ روز از تاِهرْتْ واقع بوده و یکی از ادریسیان «عادل با سیرتی پسندیده» بر آن فرمان میرانده است (همان، ٢٦٦). شاید نام این شهر با اصول عقاید ادریسیان که به قول مقدسی، بیشتر همگام معتزلیان و پیرو مذهب اسماعیلی بودند ( احسن التقاسیم، ١ / ٣٤١)، بیارتباط نباشد. معتزلی بودن ادریسیان را مذهب اعتزالی اسحاق رئیس بربرها (امین، ٤ / ٨) ــ که دعوت ادریس را پذیرفت ــ و نیز نفوذ این مذهب در میان مغربیان تأیید میکند. با همۀ آبادانی و رفاه اقتصادی که جغرافیدانان و مورخان در باب مغرب یاد کردهاند، این سرزمین در فاصلۀ میان وفات یحییٰ اول تا قتل یحییٰ سوم، به سبب قحطی و بیماری و زمینلرزۀ هولناکی که رخ داد و خرابیهای بسیار به بار آورد، دچار نابسامانیهای اقتصادی فراوان شد و تنها فرمانروایی نیرومند چون یحییٰ چهارم بود که توانست این خرابیها را ترمیم کند.
در باب اوضاع فرهنگی مغرب در روزگار ادریسیان، آگاهی چندانی در دست نیست، جز آنکه چند تن از فرمانروایان این سلسله، خود ازجملۀ دانشمندان و دانشپروران به شمار میرفتند. غیر از یحییٰ چهارم که مردی دانشمند بود، ابوالعیش نیز فرمانروایی فقیه و تاریخدان و آگاه به انساب عرب و بربر بود و شاید از همین روی «فاضل» لقب داشت. یکی از مشهورترین جغرافیدانان اسلامی، ابوعبدالله ادریسی (د ٥٦٠ ق / ١١٦٥م)، صاحب کتاب نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق، که یکچند به راجر حکمران صقلیه (سیسیل) پیوست، از اعضای همین خاندان است.

مآخذ
ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دار صادر، ١٣٩٩ق؛
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهرة، مصر، وزارة الثقافة و الارشاد القومی؛
ابن خردادبه، عبیدالله بن عبدالله، المسالک والممالک، به کوشش یان دخویه، لیدن، ١٨٨٩م، صص ٨٨، ٨٩؛
ابن خلدون، عبدالرحمٰن، العبر، بیروت، دارالکتب اللبنانی، ١٩٥٨م، ٤ / ٢٦؛
همو، مقدمه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، صص ٢٥، ٢٢٩؛
ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفیسة، لیدن، ١٨٩١م، ص ٣٥٧؛
ابن عذاری مراکشی، البیان المغرب، به کوشش راینهارت دزی، لیدن، ١٨٤٨م؛
ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، مصر، مکتبة القدسی، ١٣٥٠ق؛
ابوالفداء، اسماعیل، المختصر فی اخبارالبشر، بیروت، دارالمعرفة؛
ادریسی، ابوعبدالله، صفةالمغرب (برگرفته از نزهةالمشتاق)، لیدن، ١٩٦٨م؛
اصطخری، ابراهیم، مسالک وممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٧ش؛
اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ترجمۀ سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، صدوق، ١٣٤٩ش، ص ٤٥٦؛
امین، حسن، دایرةالمعارف الاسلامیة الشیعیة، بیروت، ١٣٩٣ق / ١٩٧٣م، ٤ / ١١؛
باسورث، کلیفورد ادموند، سلسلههای اسلامی، ترجمۀ فریدون بدرهای، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩ش؛
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، به کوشش محمدباقر بهبودی، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٩٧٧م؛
بناکتی، داوود بن محمد، تاریخ، به کوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملی، ١٣٤٨ش؛
دایرةالمعارف اسلام؛
ذهبی، حافظ، العبر، به کوشش صلاحالدین منجد، کویت، ١٩٦٣م؛
طبری، محمد بن جریر، تاریخ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالسویدان، ١٣٨٦ق؛
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ق، ١ / ١٨٥؛
مقدسی، احمدبن سهل، البدء والتاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، ١٩١٦م؛
مقدسی، محمد بن احمد، احسن التقاسیم، ترجمۀ علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان، ١٣٦١ش؛
مقری تلمسانی، احمد بن محمد، نفح الطیب، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، ١٣٨٨ق؛
یعقوبی، احمد بن واضح، تاریخ، بیروت، دارصادر.
صادق سجادی