دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٣٧٧ - آقوش افرم
آقوش افرم
نویسنده (ها) :
عباس زریاب خویی
آخرین بروز رسانی :
یکشنبه ١٧ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
آقُوش اَفرَم، جمالالدین آقوش بن عبدالله منصوری معروف به «افرم صغیر» (د پس از ٧٢٠ق / ١٣٢٠م)، نایب شام از سوی سلاطین ممالیک مصر (ملک ناصر محمد بن قَلاوُن و ملک مظفر بَیْبَرس جاشْنَکیر «چاشْنی گیر»).
نسبت منصوری در نام او از آنرو است که او از غلامان ملک منصور سیفالدین قلاون اَلْفی بوده است. آقوش از قوم چرکس بوده (ابن حجر عسقلانی، ١ / ٤٧٢) و عنوان «افرم صغیر» در برابر «افرم کبیر» است که لقب امیر عزالدین اَیبَک بن عبدالله امیر جاندار ملک طاهر و ملک سعید و ملک منصور قلاون بوده و در ٦٩٥ ق / ١٢٩٦م درگذشته است (ابن تغری بردی، ٨ / ٨٠، ٩ / ٢٣٦).
در آن زمان اشخاص متعددی به نام «جمالالدین آقوش» در میان امیران ممالیک مصر دیده میشدند مانند: جمالالدین آقوش رومی حُسامی مقتول در ٧٠٩ق / ١٣٠٩م (مقریزی ٢ (١)، ٤٨- ٤٩، ٦٣-٦٤) و امر جمالالدین آقوش شمسی حاجب مقتول در جنگ شَقْحَب در ٧٠٢ق / ١٣٠٢م (ابن تغری بردی، ٨ / ٢٠٦) و امیر جمالالدین آقوش منصوری موصلی معروف به «قَتّالُالسَّبُع» درگذشتۀ ٧١٠ق / ١٣١٠م (همو، ٩ / ٢١٦) و امیر جمالالدین آقوش علایی والی بَهْنَسا (همو، ٨ / ١٥٥) و امیر جمالالدین آقوش اشرفی معروف به «نایبُ الکَرَک» درگذشتۀ ٧٣٦ق / ١٣٣٥م.
به گفتۀ ابن حجر عسقلانی (١ / ٤٧٢)، آقوش افرم در آغاز کار خود اسبسواری را دوست میداشت و از استاد خود (ملک منصور سیفالدین قَلاوُن) خواست که او را به دمشق بفرستد. سلطان در پاسخ گفت که «آن» به روزگار من نخواهد بود. یعنی افرم خواسته بود که او را برای کاری به دمشق بفرستند و سلطان گفته بود که «آن» یعنی نیابت سلطنت شام در زمان سلطنت او نخواهد بود. ابن حجر از این گفتوگو نتیجه میگیرد که ملک منصور به فراست دریافته بود که آقوش روزی به نیابت شام خواهد رسید. آقوش پیش از آنکه به نیابت شام برسد، به دمشق منتقل شد و از امیران آنجا گشت. ملک منصور لاچین او را از شام فرا خواند و حاجب خود گردانید. پس از کشته شدن لاچین او از امیرانی بود که در قلعۀ قاهره به کارها رسیدگی میکردند و امضاء و علامت خود را در زیر فرمانها میگذاشتند (مقریزی، ١ / ٨٦٥، ٨٦٩).
پس از آنکه ملک ناصر محمد بن قلاون برای بار دوم به سلطنت رسید، آقوش افرم را در جمادیالاول ٦٩٨ ق / فوریۀ ١٢٩٨م به دمشق فرستاد و او مدتی در دمشق به صورت غیررسمی و به گفته ابن حجر «بِغَیرِ تَقْلیدٍ» فرمان راند. آنگاه به عنایت بیبرس جاشنگیر حکم نیابت او صادر گردید و او رسماً به نیابت دمشق رسید (١ / ٤٧٢). افرم در دمشق کسانی را که در ایام چیرگی غازان، بر مردم ستم کرده و اموال ایشان را گرفته بودند و نیز کسانی را که مغول را بر «عورات» و اسرار مردم آگاه ساخته بودند، دنبال کرد. برخی را میخکوب ساخت، برخی را خفه کرد. گروهی را دست و پا برید، برخی از تبهکاران را زبان از کام بیرون آورد و چشمان برخی را میل کشید.
آقوش افرم در بیستم شوال ٦٩٩ ق / ژوئیۀ ١٣٠٠م برای جنگ با دُرُوزیان که مذهب باطنی داشتند و در جبال «کسروان» متصل به کوههای لبنان ساکن بودند، از دمشق بیرون شد، زیرا دروزیان در حملۀ غازان به دمشق و فرار سپاه مصر، صدمات بسیاری بر سپاه مصر و شام زده بودند. آقوش با سپاه نایب صَفَد و نایب حماة و نایب حِمْص و نایب طَرابلس روی به جبال «کسروان» نهاد و پس از ٦ روز جنگ بر ایشان غالب آمد. دروزیان تسلیم گشتند و حاضر شدند آنچه از سپاه مصر به هنگام فرارشان گرفته بودند، باز پس دهند. افزون بر این، وی ایشان را به پرداخت صدهزار درهم ملزم ساخت و عدهای از شیوخ و بزرگانشان را گرفت و روز یکشنبه ٣ ذیقعدۀ ٦٩٩ ق / ٢١ ژوئیۀ ١٣٠٠م به دمشق بازگشت و ملک ناصر را از این پیروزی آگاه کرد. قدرت آقوش در دمشق بالا گرفت و شاعران به جهت پیروزی کسروان او را مدح گفتند (ابن حجر عسقلانی، ١ / ٤٧٣).
در جنگ شَقْحَب (٧٠٢ق / ١٣٠٢م) که سپاه مصر به سرکردگی سلطان ملک ناصر محمد قلاون سپاه غازان را شکست داد، جمالالدین آقوش افرم با سلطان در قلب سپاه بود. پس از آن قدرت افرم چنان بالا گرفت که او فرمانهای وظایف را توقیع میکرد و به مصر نزد سلطان میفرستاد و سلطان بیگفتوگو آنها را امضا میکرد.
هنگامی که ملک ناصر بن قلاون از تحکمات امیران خود به ناچار به قلعۀ کرک رفت، بیبرس جاشنگیر در شوال ٧٠٨ق / مارس ١٣٠٩م با عنوان ملک مظفر بر تخت مصر نشست. وی برای جلب نواب شام و اطراف و بیعت گرفتن از ایشان، امیرانی روانه کرد. امیرایبک بغدادی با امیر دیگری مأمور ابلاغ خبر سلطنت جدید و گرفتن بیعت از جمالالدین آقوش افرم گشتند و رهسپار شام شدند. آقوش از شنیدن خبر سلطنت بیبرس سخت شادمان شد و به گفتۀ ابن تغری بردی «نزدیک بود از شادی پرواز کند» (٨ / ٢٣٦)، زیرا با بیرس «خُشْداش» (خواجهتاش) بود و هر دو چرکسینژاد بودند و در میان ترکان همچون بیگانگان میزیستند. به دستور او دمشق را آذین بستند و نامۀ بیبرس را بر امیران خواندند مبنی بر اینکه همه سوگند وفاداری نسبت به سلطان جدید یاد کنند و نسخۀ سوگند را به قاهره بفرستند. همۀ امیران به جز ٤ تن راضی شدند و افرم آن ٤ تن را نیز در خلوت راضی ساخت؛ اما برخی از امیران بزرگ اطراف مانند قَراسُنْقُر نایب حلب، اَسَنْدَمُر نایب طرابلس و قَبْچق نایب حماة از سلطنت بیبرس راضی نبودند و به تفصیلی که در کتابهای تاریخ نگاشته شده، در نهان با ملک ناصر محمد قلاون در کرک رابطه برقرار ساختند و سرانجام او را وادار کردند که آشکارا بر ملک مظفر بشورد و برای به دست آوردن سلطنت از دست رفتهاش روی به دمشق نهد. از سوی دیگر آقوش افرم در برابر امیران و مردم دمشق که طرفدار ملک ناصر بودند، تاب مقاومت نیاورد و شبانه با خواص خود روانه شقیف گردید.
افرم به هنگام نیابتش در دمشق، به دعوت ملک ناصر پاسخهای درشتی داده بود و به همین جهت از او بیمناک بود. ملک ناصر پس از ورود به دمشق اماننامهای برای او فرستاد و تهدید کرد که در صورت نافرمانی، کار به خشونت خواهد کشید. چون امان و سوگند ناصر به او رسید، ناچار رو به سوی وی نهاد و سلطان سواره به استقبال او رفت و هر دو به احترام یکدیگر از اسب پیاده شدند. افرم لباس بَطّالان (بیکاران و معزولان از خدمت) را پوشیده بود و کفن نیز به همراه داشت. مردم دمشق که او را دوست داشتند، چون وی را بر این حال زار بدیدند، همه فریاد برآوردند: «ای مولای ما، ای سلطان، تو را به تربت پدرت ملک شهید قلاون سوگند میدهیم که به او آزاری نرسانی و بر او متغیر نشوی». حاضران به گریه افتادند و سلطان در اکرام او مبالغه کرد و او را همچنان بر نیابت دمشق باقی گذاشت. افرم فردای آن روز اسبان و اشتران و جامههای گرانبها به قیمت ٢٠٠ هزار درهم تقدیم سلطان کرد (ابن تغری بردی، ٨ / ٢٦٧).
سرانجام ملک ناصر برای بار سوم در قاهره بر تخت پادشاهی نشست (پنجشنبه ٢ شعبان ٧٠٩ق / ٥ ژانویۀ ١٣١٠م). در آن روز جمالالدین آقوش افرم «خودشیرینی» کرد و به هنگام انشاد اشعاری که یکی از عوام قاهره دربارۀ ملک ناصر سروده بود، کلاه مخصوص (کُلْفَتات) خود را از سر برداشت و گریه آغاز نهاد تا اینکه امیر قراسنقر دوباره کلاه او را گرفت و بر سر او نهاد. اما سلطان او را از نیابت شام برکنار کرد و به نیابت صَرْخَد گماشت. از همینرو افرم همواره از ملک ناصر بیم داشت و این بیم و وحشت با کشتاری که ملک ناصر از امیران مخالف خود کرد رو به فزونی نهاد. سرانجام با امیر قراسنقر منصوری نایب حلب و برخی از امیران دیگر همدست گردید و همه در آغاز سال ٧١٢ق / ١٣١٢م روی به دیار مغول (یعنی ایلخانان ایران) نهادند (همو، ٩ / ٣٢).
اینان در ماردین نامهای به سلطان محمد خدابنده (اولجایتو، و به تعبیر مورخان مصری «خربندا») نوشتند و او را از آمدن خود آگاه ساختند. اولجایتو بزرگان مغول را به پیشواز ایشان فرستاد و به والیان خود نوشت که از ایشان پذیرایی کنند. چون به نزدیکی اردوی اولجایتو رسیدند، او سواره به استقبال ایشان رفت و از اسب پیاده شد و ایشان نیز پیاده شدند. اولجایتو در تعظیم ایشان بسیار کوشید و برای هریک خرمگاهی معین کرد. قراسنقر و آقوش در خلوت اولجایتو را به حمله به شام برانگیختند، اما آقوش از قدرت سلطان مصر و عساکر او نیز با سلطان شمهای باز گفت. اولجایتو مراغه را به «اقطاع» قراسنقر و همدان را به «اقطاع» آقوش افرم داد (مقریزی، رویدادهای ٧١٢ق / ١٣١٢م). به گفتۀ مقریزی ملک ناصر چندینبار فدائیانی برای کشتن قراسنقر و آقوش افرم به تبریز فرستاد و یکبار که امیر چوپان امیر بزرگ سلطان ابوسعید در وسط و آقوش و قراسنقر در دو طرف او بودند، فدائیان زخم برداشت (مقریزی، ٢ / ٥٥٤).
انعکاس واقعۀ التجای آقوش و قراسنقر به دربار اولجایتو در کتابهای تاریخ ایران آن زمان نیز مهم بوده است. به گفتۀ وَصّافُ الحضرة (صص ٥٥٢-٥٥٣) چون ملک ناصر (برای بار سوم) بر تخت نشست، قریب ١٧٠ تن از امیران مصر و شام را به دیار نیستی فرستاد و به همین جهت «ملکالامراء قراسنقر» حاکم دمشق و جمالالدین افرم «والی حلب» با چند امیر دیگر به وحشت افتادند و با ٥٠٠ سوار حمله کردند و دست آقوش به درگاه سلطان محمد خدابنده روی آوردند. امیرانِ سلطان محمد در دیاربکر به ایشان رسیدند و در جمادیالاول ٧١٢ق / سپتامبر ١٣١٢م او را به سلطانیه بردند. سلطان انواع تشریفات از قبا و کلاه و کمر مرصع در حق ایشان ارزانی داشت و ١٦ تومان زر (٠٠٠ / ١٦٠ دینار طلا) به ایشان انعام داد و ١٦ هزار دینار در وجه «تشریف» اتباع ایشان فرستاد.
وفات جمالالدین آقوش افرم در ١٣ محرم ٧١٦ق / ٧ آوریل ١٣١٦م به بیماری «فالج» (سکته) در همدان اتفاق افتاد. ابن حجر عسقلانی وفات او را بعد از ٧٢٠ق / ١٣٢٠م میداند (و این درستتر مینماید). به گفتۀ مورخان، جمالالدین آقوش افرم مردی بلندهمت، شجاع، خردمند، و نیکوکار بوده و از ستم پرهیز میکرده است.
مآخذ
ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهرة، مصر، وزارة الثقافة والارشاد القومی، ١٩٦٣م؛
ابن حجر عسقلانی، احمدبن علی، الدررالکامنة، به کوشش عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، ١٣٩٢ق؛
کاشانی، عبدالله بن محمد، تاریخ اولجایتو، به کوشش مهین همبلی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٨ش؛
مقریزی، احمدبن علی، السلوک، به کوشش محمد مصطفى زیادة، مصر، مطبعة لجنة التألیف والترجمة والنشر؛
وصافالحضرة، عبدالله بن فضلالله، تاریخ، بمبئی، ١٢٦٩ق.
عباس زریاب