دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٧٣ - باخرز
باخرز
نویسنده (ها) :
علی کرم همدانی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
باخَرْز، نام شهر، بخش و دهستانی در شهرستان تایباد، در خاور استان خراسان. این شهر در گذشته از اهمیت بیشتری برخوردار بوده، و نام آن به همۀ منطقۀ تابیاد اطلاق میشده است. بخش باخرز از شمال به تربت جام، از جنوب به خواف، از خاور به تابیاد و از باختر به تربت حیدریه محدود میگردد. آب و هوای آن نامعتدل و خشک است. زبان اهالی باخرز، فارسی با گویش تربتی است و دین مردمان آن اسلام (سنی و شیعۀ اثنا عشری) است (فرهنگ...، ٦). در ١٣٧٥ش جمعیت این شهر بالغ بر ١٧٥‘٦ نفر بوده است (سرشماری ..، چهل).
از باخرز در دوران پیش از اسلام آگاهی چندانی در دست نیست، اما این ناحیه در زمان ساسانیان از لحاظ تقسیمات کشوری جزو شهرستان نیشابور بهشمار میآمده، و این تقسیمبندی تا سدۀ ٦ق/ ١٢م نیز پابرجا بوده است (ﻧﻜ : ابنخردادبه، ٢٣-٢٤؛ یعقوبی، ٤٥؛ سمعانی، ١/ ٢٤٨). باخرز در ٣٠ق/ ٦٥١م در زمان خلافت عثمان توسط یزید جُرَشی فتح شد (بلاذری، ٥٦٧-٥٦٨). ابناثیر فتح باخرز را در ٣١ق و به دست اُمیر بن یشکری ذکر کرده است (٣/ ١٢٤).
در ١٧٩ق/ ٧٩٥م که در نواحی خاوری ایران دستخوش فتنۀ حمزۀ خارجی شد (ﻧﻜ : بغدادی، ٥٨)، باخرز نیز از آسیب این فتنه مصون نماند. علی بن عیسى بن ماهان والی خراسان برای خاموش کردن آتش فتنۀ حمزه، سپاهی به مقابلۀ او فرستاد. جنگ نهایی در ١٨٠ق در باخرز میان دو گروه درگرفت؛ در این جنگ خوارج شکست خوردند و حمزه با ٤٠ تن ازیارانش به قهستان پناه برد (ﻧﻜ : ابناثیر، ٦/ ١٥٠-١٥١). در سدههای نخستین اسلامی باخرز از نواحی پررونق کشاورزی بوده، و از آنجا حبوبات و مویز و پوشاک صادر میشده است (مقدسی، ٣١٩، حاشیه).
در منابع جغرافیایی قدیم از باخرز با عنوان «گواخرز» نیز یاد شده که گویش بلوچی است (اصطخری، ٢٥٦؛ ابن حوقل، ٤٣٣؛ نیز ﻧﻜ : مینورسکی، ٢٢٢). یاقوت اصل این واژه را «بادهرزه» (محل وزش باد) میداند (١/ ٤٥٨). به گفتۀ مقدسی، در سدۀ ٤ق باخرز منطقهای کمشهرت بوده، ولی مرکز آن مالن، آباد بوده است (همانجا). اصطخری و ابن حوقل نیز مالن را نام دیگر گواخرز (باخرز) ذکر کردهاند (همانجاها). از مسافتهای که در منابع ثبت گردیده، چنین برمیآید که شهر کنونی «شهرنو » از توابع بخش باخرز در محل همان شهر مالن است (لسترنج، ٣٥٧).
باخرز در سدۀ ٧ق/ ١٣م ـ مقارن حملۀ مغول ـ از مناطق آباد خراسنان و دارای ١٦٨ روستا بوده است (یاقوت، همانجا). باتوجه به گزارش حمدالله مستوفی دربارۀ وضعیت باخرز، میتوان گفت، این منطقه پس از استیلای مغولان بر خراسان، آسیب چندانی ندیده است و در سدۀ ٨ق باخرز ولایتی معتبر و آباد بوده، و محصولات کشاورزی آن به دیگر نقاط صادر شده است (ص ١٥٣).
باخرز در سدۀ ٩ق (دورۀ تیموریان) از توابع هرات به شمار میرفت (ﻧﻜ : مایل هروی، ٢٨). پس از سقوط تیموریان و در دوران فترت سیاسی ایران، هجوم ازبکان مستقر در ماوراءالنهر به خراسان، رفتهرفته منجر به کاهش جمعیت و از میان رفتن کاریزها در منطقه شد و بدینسان، باخرز روبه ویرانی نهاد (ﻧﻜ : خواندمیر، غیاثالدین، ٤/ ٥٧٩-٥٨١؛ خواندمیر، امیر محمود، ٣٢١-٣٢٣؛ محمدکاظم، ٢/ ٦٣٢؛ اعتمادالسطلنه، ٢/ ٨٣٢، ٣/ ١٣٨٩؛ رحیمزاده، ٢٢٢-٢٢٣).
جهانگردانی که در سدۀ ١٣ق از این ناحیه دیدن کردهاند، باخرز را ناحیهای نیمه ویران، کمآب و با جمعیتی اندک وصف نمودهاند (ﻧﻜ : مک گرگر، ١/ ٢٢٤؛ بیت، ١٢٥). در ١٢٧٣ق/ ١٨٥٧م پس از آخرین جنگ ایران و روس بر سر هرات، نزدیک به ٥ هزار خانواده از هزارههای اطراف بادغیس توسط حسامالسلطنه به ایران کوچ داده شدند و به آنها زمینهایی در حوالی جام و باخرز داده شد، تا برجمعیت این منطقه افزوده شود، ولی بعدها بیشتر آنان به نواحی دیگر کوچ کردند و تنها شماری از آنها در آن منطقه باقی ماندند (همو، ١٢٠-١٢١). با استیلای روسیه بر خاننشینهای ازبک در سدۀ ١٣ق/ ١٩م به چپاول و غارت ازبکان در خراسان پایان داده شد (ﻧﻜ : گلی زواره، ٩٧-٩٨)، اما شدت آسیبهای وارده به این منطقه به حدی بود که بیشتر نواحی جام و باخرز و سرخس تا یک قرن پیش تقریباً خالی ازسکنه بود. آثار برجها و کاریزهای ویران که در طول بیابانهای شرقی و غربی و شمالی خراسان به چشم میخورد، از وقایع دهشتناک و ایام خونریزی و هجوم و ویرانگری مغولان و ازبکان خبر میدهد (مؤید، ١٩٢-١٩٣).
مآخذ
ابناثیر، الکامل؛
ابن حوقل، محمد، صورةالارض، به کوشش کرامس، لیدن، ١٩٣٩م؛
ابنخرادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٣٠٦ق؛
اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، لیدن، ١٨٧٠م؛
اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاریخ منتظم ناصری، به کوشش محمد اسماعیل رضوانی، تهران، ١٣٦٤-١٣٦٧ش؛
بغدادی، عبدالقاهره، الفرق بین الفرق، به کوشش محمد زاهد کوثری، قاهره، ١٣٦٧ق/ ١٩٤٨م؛
بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به کوشش عبیدالله انیس طباع، بیروت، ١٤٠٧ق/ ١٩٨٧م؛
حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، به کوشش گ. لسترنج، لیدن، ١٣٣٣ق/ ١٩١٥م؛
خواندمیر، امیرمحمود، ایران در روزگار شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی، به کوشش غلامرضا طباطبایی، تهران، ١٣٣٧ش؛
خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٣ش؛
رحیمزادۀ صفوی، علیاصغر، شرح جنگها و تاریخ زندگانی شاه اسماعیل صفوی، به کوشش یوسف پورصفوی، تهران، ١٣٤١ش؛
سرشماری عمومی نفوس و مسکن (١٣٧٥ش)، نتایج تفصیلی، شهرستان تابیاد، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٧٦ش؛
سمعانی، عبدالکریم، الانساب، بیروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛
فرهنگ جغرافیایی آبادیهایی کشور (تابیاد)، ادارۀ جغرافیایی ارتش، تهران، ١٣٦٣ش، ج ٥٥؛
گلی زواره، غلامرضا، جغرافیای تاریخی و سیاسی آسیای مرکزی، قم، ١٣٧٣ش؛
مایکل هروی، نجیب، مقدمه بر جغرافیای حافظ ابرو، قسمت ربع خراسان، هرات، تهران، ١٣٤٩ش؛
محمد کاظم، عالمآرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٦٤ش؛
مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، لیدن، ١٩٠٦م؛
مک گرگر، س.م.، شرح سفری به ایالت خراسان شمالی و شمال غربی افغانستان، ترجمۀ مجید مهدیزاده، مشهد، ١٣٦٦ش؛
مؤید ثابتی، علی، تاریخ نیشابور، تهران، ١٣٥٥ش؛
مینورسکی، و.، حواشی و تعلیقات بر حدود العالم، ترجمۀ میرحسین شاه، کابل، ١٣٤٢ش؛
یاقوت، بلدان؛
یعقوبی، احمد، البلدان، نجف، ١٣٣٧ق/ ١٩١٨م؛
ییت، چارلز ادوارد، سفرنامۀ خراسان و سیستان، ترجمۀ قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری، تهران، ١٣٦٥ش؛
نیز:
Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphgate, London, ١٩٦٦.
علی کرمهمدانی