دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٤٩ - اسفزار
اسفزار
نویسنده (ها) :
ابوالفضل خطیبی
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ١٩ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَسْفِزار، یا اَسْفُزار، نام قدیم ناحیه و شهری در جنوب هرات. این نام در حدود العالم (ص ٩٢) به صورت اَسْبُزار (اسبوزار یا اسپوزار) نیز آمده كه به گفتۀ ماركوارت صورت فارسی آن اَسپِزار و برابر فارسی میانۀ (پهلوی) آن، اَسپِچار به معنی «اسپ چر» یا «چرا گاه اسب» است (نک : ص ٢٢).
به گفتۀ امین احمد رازی (د ١٠١٠ ق)، اسفزار در زمان او به سبزوار شهرت داشت (٢/ ١٣١)، اما در متون تاریخی آن عصر و پس از آن به هر دو گونه (مثلاً نک : اسكندر بیك، ١/ ١٤٠، ٢/ ١٠٨٥، جم؛ مرعشی، ١٩، ٢٠؛ استرابادی، ١٥٦) و نیز به گونۀ كوتاه شدۀ سبزار (نک : مرعشی، ١٩؛ هدایت، ١٠/ ٦٧٨) دیده میشود. آن را سبزوار هرات مینامیدند تا از شهری به همین نام (بیهق قدیم) در غرب نیشابور متمایز شود (لسترنج، ٤٣٨).
اسفزار كه در گذشته تابع هرات بود، اینك به شین دند مشهور است (آدامك، II/ ٢٧٧) و در ٣٣ و ١٨ عرض شمالی و ٦٢ و ٨ طول شرقی قرار دارد. این شهر در تقسیمات كشوری افغانستان در ١٩٦٤م به ایالت فراه منضم شد ( افغانستان، ١٩٥؛ ایرانیكا ).
به گفتۀ حافظ ابرو ( تاریخ، ٣٥)، مورخ و جغرافی دان سدۀ ٩ق/ ١٥م، ولایت اسفزار از سوی شرق به بلاد غور، از شمال به توابع هرات، از جنوب به توابع فراه و سیستان و از جانب غرب به بیابانی كه میان قهستان و سبزار (از قریههای اسفزار، نک : همو، زبدۀ...، ١١/ ٢٥٨، حاشیۀ ١، قس: جغرافیا، ٤٠، كه مصحح به خطا سبزار را شیراز خوانده است) و فراه واقع است، محدود میشود. طول این ولایت از شمال به جنوب در حدود ٣ روز راه و عرض آن یك روز راه بوده است (لسترنج، همانجا).
گفتهاند كه اسفزار را سامِ نریمان، بنیاد نهاد و آبادان كرد و از روزگاران كهن و حتی در دورۀ اسلامی در زمرۀ نواحی سیستان بوده است ( تاریخ سیستان، ٢٤، ٢٦، ٢٨؛ یاقوت، ١/ ٢٤٨). جغرافیدانان سدۀ ٤ق/ ١٠م، آن را از نواحی خراسان دانستهاند (نک : اصطخری، ٢٦٤؛ ابن خردادبه، ٣٦؛ ابن حوقل، ٢/ ٤٣٠؛ مقدسی، ٢٩٥). به تصریح اصطخری (همانجا؛ نیز نک : ابوالفدا، ٤٥٧) اسفزار نام «كوره» بوده است نه شهر، و ابن حوقل (همانجا) اسفزار را از لحاظ فراوانی سپاه، شحنه و خراج فروتر از هرات دانسته است و مقدسی (ص ٢٩٥، ٢٩٨) در جایی كه خراسان را شامل ٩ كوره و ٨ ناحیه نوشته، از اسفزار به عنوان یكی از نواحی هرات یاد كرده است. اسفزار بجز مركز آن كه اسفزار نام داشته (نک : حافظ ابرو، تاریخ، همانجا)، از ٤ شهر دیگر به نامهای ادرسكر (ادرسكن)، كواشان، كواران و كوشك تشكیل میشده كه از آن میان، كواشان از بقیه بزرگتر بوده است (اصطخری، ٢٦٤، ٢٦٧؛ ابن حوقل، ٢/ ٤٣٩-٤٤٠؛ مقدسی، ٢٩٨، ٣٠٨؛ قس: حدود العالم، همانجا، كه شهرهای اسفزار را چنین آورده است: كواژان، ارسكن، كوژد و جراشان).
اصطخری در مسالك الممالك (ص ٢٤٩؛ نیز نک : ابن حوقل، ٢/ ٤٢١) از یكی دیگر از شهرهای این ولایت به نام خاستان (خاشان، جاشان) - سرحد جنوبی آن - نیز نام برده است. از میان این شهرها، ادرسكن و كوشك اینك از توابع هرات به شمار میآیند (نک : بارتولد، ٦٤ ؛ باخ، ١٦٤؛ افغانستان، ١٩٦).
اسفزار در مسیر جادۀ مهم هرات به سیستان قرار داشته (ابن رسته، ١٧٣-١٧٤؛ ابن حوقل، همانجا)، و به فراوانی آبهای روان و باغستانها مشهور بوده است (اصطخری، ٢٦٧؛ مقدسی، همانجا؛ حمدالله، ١٥٢).
به گفتۀ حافظ ابرو (همانجا) نواحی اسفزار بسیار آباد بوده، و زمینهای آن از كاریزها و رودی به نام ادرسكن كه از كوه غور سرچشمه میگرفته، مشروب میشده است. این رود، امروزه هارود نام دارد و به سمت جنوب غربی به دریاچۀ هامون میریزد (بارتولد، ٦٤-٦٥). اسفزار از سالیان دور به داشتن دژهای استوار مشهور بود كه مهاجمان را در تسخیر شهر به دشواری میافكند. اسفزاری (١/ ١٠٧- ١٠٨) در شرحی از حصار مظفر كوه، استوارترین دژ این ولایت، گوید: از یك سو به رود اسفزار منتهی میشد و از سوی دیگر ارگ آن بر قلۀ كوه بلندی واقع بود و درون آن مسجد جامع و عمارتهای عالی قرار داشت. گفته شده است كه این دژ به فرمان الب غازی برادر شهاب الدین غوری و حاكم هرات بنا شده است (برای هویت الب غازی، نک : ابن اثیر، ١٢/ ١٨٠-١٨١).
در هفت اقلیم (رازی، ٢/ ١٣١) آمده است كه دژ مظفركوه بر پایۀ سنگی سخت قرار داشت و آبهای زیرزمینی اطراف آن چندان به سطح زمین نزدیك بود كه مهاجمان قادر نبودند به درون دژ نقب زنند (نیز نک : اسفزاری، ١/ ١٠٩). از دیگر دژهای اسفزار میتوان به حصار شارستان، معروف به شهرستان بلقیس، و قلعۀ بدرآباد و فرمكان كه بنای آن را به سلطان مسعود غزنوی نسبت دادهاند، اشاره كرد (همو، ١/ ١٠٩-١١٢).
به سبب وجود همین دژها و كوههای استوار، اسفزار مانند پارهای از شهرهای خراسان و سیستان در قرون اولیۀ اسلامی، پایگاه خوارج شمرده میشد. در نیمۀ دوم سدۀ ٢ق/ ٨م حصین خارجی، پس از آنكه شهرهای سیستان را عرصۀ تاخت و تاز خود قرار داد، به اسفزار پناه برد و همانجا در ١٧٧ق/ ٧٩٣م به دست والی خراسان كشته شد (گردیزی، ٢٨٦-٢٨٧؛ تاریخ سیستان، ١٥٣-١٥٤؛ قس: ابن اثیر، ٦/ ١٢٤).
همچنین حمزۀ بن آذرك، خارجی معروف، طی نبرد شدیدی در اسفزار در ١٨٠ق/ ٧٩٦م با عبدالله بن عباس نسفی - از سرداران علی بن عیسی ماهان، والی خراسان - شكست خورد و بسیاری از یارانش كشته شدند (همو، ٦/ ١٥٠-١٥١؛ نیز نک : بازورث، ٢٠١). در ٢٥١ق/ ٨٦٥م وقتی كه عمّار خارجی به دست یعقوب لیث صفاری به قتل رسید، یارانش به كوههای اسفزار پناه بردند. سپس یكی دیگر از خوارج به نام عبدالرحیم با ١٠ هزار مرد جنگی بر ضد یعقوب بشورید و بر كوههای اسفزار و هرات و برخی دیگر از نواحی خراسان چیره شد. یعقوب به مقابله رفت، ولی سركردۀ خوارج از او امان گرفت و امیرصفاری «عمل اسفزار» بدو داد. اما سالی نپایید كه خوارج عبدالرحیم را بكشتند و ابراهیم بن اخضر را بر خود سالار كردند؛ سپس جانشینی او از سوی یعقوب نیز به رسمیت شناخته شد ( تاریخ سیستان، ٢٠٧، ٢١٧- ٢١٨).
از گفتۀ اصطخری (همانجا) و ابن حوقل (٢/ ٤٤٠) مبنی بر اینكه مردمان اسفزار «اهل جماعت» بودند، پیداست كه نفوذ خوارج در این ولایت در سدۀ ٤ق/ ١٠م كاستی پذیرفته، و یا از بین رفته بوده است. حمدالله مستوفی نیز در نزهۀ القلوب (تألیف: ٧٤٠ق) از كتاب صور الاقالیم چنین نقل كرده كه «اهل آنجا سنی شافعی مذهبند و در دین متعصب» (همانجا). از این رو، روایت حدود العالم (تألیف: ٣٧٣ق) مبنی بر اینكه اهالی اسفزار «خوارجند و جنگی» (ص ٩٢)، احتمالاً از مأخذی قدیمتر گرفته شده است.
اسفزار پس از تسلط سلجوقیان بر خراسان، از جمله ولایاتی بود كه به موسی یبغو (بیغو) تعلق گرفت (ظهیرالدین، ١٨) و در سدۀ ٦ ق در قلمرو غوریان قرار داشت. در سدۀ ٧ق/ ١٣م به تصرف مغولان درآمد (منهاج، ٢/ ١٤٠-١٤١؛ خواندمیر، ٢/ ٦٠٧). سپس خاندان محلی آل كرتِ (ه م) هرات بر آنجا مستولی شدند (همو، ٣/ ٣٦٨)؛ اما به سبب شورشهای پیاپی والیان اسفزار، شهر دستخوش قتل و تاراج شد. در ٧٠١ق/ ١٣٠٢م كه ملك حسامالدین و برادرش ملك ركن الدین، حاكمان اسفزار، بر ضد ملك فخرالدین (حك ٦٩٧ -٧٠٦ق) شوریدند، فخرالدین طی ٣ لشكركشی به اسفزار، شهر را فرا چنگ آورد و بسیاری از اهالی را كشت و برخی دیگر را به هرات تبعید كرد. حتی ٢٠٠ تن از خواجگان و بزرگان آنجا را برهنه به هرات برد و به بیگاری واداشت (سیفی، ٣٤٣- ٣٦٥؛ فصیح، ٣/ ٢).
ملك قطب الدین، پسر ملك ركن الدین نیز بر ضد غیاثالدین كرت (حك ٧٠٧- ٧٢٩ق/ ١٣٠٧-١٣٢٩م) سر به شورش برداشت و با پرداخت مال بسیار به امرای خراسان، بر آن شد تا با توافق آنان، اسفزار را از زیر نگین فرمانروایان آل كرت بیرون كند، اما اقدام او بینتیجه ماند و ناچار با فرمانروای آل كرت از درِ صلح درآمد و در حكومت اسفزار بماند. با اینهمه، چندی بعد كه یسور (یساور)، شاهزادۀ جغتایی ماوراءالنهر، هرات را آتش زد و سپاهی به اسفزار گسیل كرد، قطب الدین با واگذاری مال بسیار به آنان، شهر را از غارت و چپاول بركنار نگه داشت و خود را فرمانبردار یسور خواند و بدو پیام فرستاد كه اگر وی را به لشكر مدد رساند، غیاث الدین را از اسفزار میراند و خطبه به نام او میخواند (سیفی، ٧١٧- ٧١٨). سپس ملك ینالتكین، حاكم فراه و برخی دیگر از شاهزادگان سیستان را نیز با خود همراه كرد و آشكارا بر ضد غیاث الدین سر به شورش برداشت. غیاثالدین به دنبال ناكامی سپاهی كه برای فرونشاندن شورش گسیل داشته بود، سرانجام به تن خویش به اسفزار لشكر كشید و قطب الدین را به اسارت گرفت و بسیاری از طرفداران او را كشت (نک : همو، ٧٢٦-٧٤٦؛ فصیح، ٣/ ٣٠-٣١).
اسفزار گرچه در یورش خوارزمشاهیان و مغولان آسیب جدی ندید، اما در لشكر كشی امیرتیمور گوركان، دستخوش كشتار و تاراجی هولناك شد؛ چنانكه، اسفزاری، مورخ دورۀ تیموری (د پس از ٨٩٩ق) در شرحی از موطن خود گوید: ولایتی كه در گذشته به «باغچۀ هرات» شهرت داشت، اینك «در نهایت ویرانی و پریشانی است» (١/ ١٠٧). امیر تیمور وقتی خراسان را گشود، امیرشیخ را به امارت اسفزار، و یكی از امرای خود را به نام تابان بهادر به شحنگی آنجا برگماشت، اما دیری نپایید كه امیرشیخ، شحنه را به قتل آورد و به دنبال هجوم دوبارۀ تیموریان، به دژ بدرآباد سبزار پناه برد. سپس تیمور در ٧٨٥ق آهنگ اسفزار كرد و دژ را بر سر امیر شیخ و دیگر پناهندگان خراب كرد كه همگی جان سپردند. نیز فرمان داد تا ٢ هزار اسفزاری را زیر تودههایی از گل و خشت نهادند و منارهها برآوردند (نظامالدین، ٩١؛ شرف الدین، ٣٥٧، حافظ ابرو، پنج رساله...، ٧٠؛ اسفزاری، ١/ ١١٢). به هر روی اسفزار در نتیجۀ یورشهای تیموریان، برخلاف هرات كه كمتر ویران شد، رونق و اعتبار گذشتۀ خود را از دست داد (نک : بارتولد، ٦٥). به ویژه آنكه در عهد سلطان ابوسعید گوركان (حك ٨٥٤ -٨٧٣ق/ ١٤٥٠- ١٤٦٨م) نیز بار دیگر مورد قتل و تاراج قرار گرفت. در ٨٦٤ق امیرخلیل، سردار شورشی سلطان ابوسعید كه بر سیستان و قندهار چیرگی یافته بود، در حمله به اسفزار، شهر را آتش زد و تاراج كرد (اسفزاری، ٢/ ٢٤٣-٢٤٦).
به روزگار صفویان، اسفزار از جمله شهرهای هرات بود كه به تصرف ازبكان درآمد. به گزارش مورخان عصر صفوی، این شهر گاه صحنۀ جنگ صفویان با ازبكان بود و گاه در آنجا امیران ازبك با یكدیگر به كشمكش میپرداختند (نک : روملو، ٣٤٥؛ اسكندربیك، ١/ ٥٥٩؛ قمی، ١/ ٢٤٥).
در عهد شاه طهماسب اول و شاه عباس بزرگ برای اسفزار و ایالت جنوبی آن، فراه، یك حكمران گسیل میشد. در سلطنت شاه طهماسب اول، یكان سلطان افشار بر این دو ولایت فرمان میراند؛ ولی در ٩٨٨ق/ ١٥٨٠م چون به یاری امیر شورشی پوشنگ و غوریان برخاست، از امارت بركنار شد و یكی از امرای شاملو جای او را گرفت (اسكندربیك، ١/ ٢٥٤- ٢٥٥؛ واله، ٦٠١ -٦٠٢)، تا اینكه در سلطنت شاه عباس بزرگ، اردوغدی خان افشار به امارت اسفزار و فراه دست یافت (اسكندر بیك، ٢/ ١٠٨٥).
در اواخر فرمانروایی صفویان، در ١١٢٩ق/ ١٧١٧م ابدالیها به رهبری عبداللهخان سدوزایی، چون هرات را به چنگ آوردند، بر اسفزار نیز چیره شدند و از آن پس اسفزار در قلمرو ابدالیها قرار گرفت (مرعشی، ١٩-٢٠؛ استرابادی، ٦)؛ اما نادرشاه در حمله به هرات، اسفزار را نیز در حصار گرفت و در ١١٤٤ق/ ١٧٣١م اسماعیل خان، یكی از فرماندهان وی شهر را از چنگ ابدالیها بیرون آورد (قدوسی، ٥٤٥؛ استرابادی، ١٥٥-١٥٦).
به روزگار قاجاریه و به ویژه در سلطنت محمدشاه (١٢٥٠- ١٢٦٤ق)، در لشكركشیهای ایران به هرات، اسفزار - كه در آن زمان بیشتر به سبزوار و سبزار معروف بود - بارها صحنۀ نبرد ایرانیها و افغانها شد (نک : هدایت، ١٠/ ٦٦٨، ٦٧٩ -٦٨٠؛ ریاضی،٣٢).
فریه كه در سدۀ ١٣ق/ ١٩م به اسفزار سفر كرده، گوید كه این شهر در نتیجۀ جنگهای میان حكمرانان هرات و قندهار ویران شده بود (نک : بارتولد، همانجا). مك گرگور، افسر ارتش بریتانیا طی دیدارش از اسفزار در ١٨٧٥م گفته است: شهر دارای دژ كوچكی با دیوارهای بلند است و چندین خانه در درون و برون آن قرار دارد (١/ ١٦٨)؛ اما به گفتۀ چارلز ادوارد ییت، كنسول بریتانیا در مشهد كه در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه سفری به سبزوار (اسفزار) داشته، شهر چنان پوشیده از سبزه و باغ و درختان بلند بود كه خود شهر به دشواری از دور دیده میشد (ص ١٥-١٦). همو ادامه میدهد: با اینكه سبزوار را شهر مینامیدند، اما همۀ مردم در خارج آن زندگی میكردند و دژ اصلی شهر تقریباً خالی از سكنه و ویران بود (ص ١٦). ییت از ویرانههای قلعهای به نام قلعۀ دختر نیز یاد كرده (همانجا) كه همان دژ صبا در سفرنامۀ فریه (نک : بارتولد، همانجا)، و دژ معروف مظفر كوه در گزارش اسفزاریِ مورخ است.
اسفزار خاستگاه دانشمندان، علما و ادیبان بسیاری بوده است كه از میان ایشان به مشهورترین آنان اشاره میكنیم: ابوالقاسم منصور بن احمد بن فضل اسفزاری از فقها و صوفیان معروف سدههای ٥ و ٦ق/ ١١ و ١٢م (سمعانی، الانساب، ١/ ٢٢٨؛ سبكی، ٤/ ٣١٢؛ یاقوت، ١/ ٢٤٨)؛ ابوالعز محمد بن علی بن محمد اسفزاری؛ ابوحامد احمد بن اسحاق اسفزاری؛ قاضی ابوبكر محمد بن حسن اسفزاری از علمای سدۀ ٦ق/ ١٢م (نک : بیهقی، ٧٥-٧٦؛ سمعانی، همانجا، نیز التحبیر، ٢/ ١١٥)؛ معینالدین محمد زمچی اسفزاری، مورخ مشهور دورۀ تیموری و صاحب روضات الجنات فی اوصاف مدینۀ هرات؛ ابوبكر اسفزاری شاعر عربیگوی سدۀ ٥ق/ ١١م (برای شرح احوال و اشعار او، نک : باخرزی، ٢/ ٨٩٧ - ٩٠٠؛ نیز برای نام برخی دیگر از شاعران منسوب به اسفزار، نک : عوفی، ١/ ١١١ - ١١٥، ١٥٨- ١٥٩؛ رازی، ٢/ ١٣١- ١٣٣).
مآخذ
ابن اثیر، الكامل؛
ابن حوقل، محمد، صورۀ الارض، به كوشش دخویه، لیدن، ١٩٣٩م؛
ابنخردادبه، عبیدالله، المسالك و الممالك، به كوشش دخویه، لیدن،١٨٨٩م؛
ابن رسته، احمد، الاعلاق النفیسۀ، به كوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م؛
ابوالفدا، تقویم البلدان، به كوشش دوسلان، پاریس، ١٨٤٠م؛
استرابادی، محمد مهدی، جهانگشای نادری، به كوشش عبدالله انوار، تهران، ١٣٤١ش؛
اسفزاری، محمد، روضات الجنات، به كوشش محمدكاظم امام، تهران، ١٣٣٨-١٣٣٩ش؛
اسكندر بیك منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، به كوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٥٠ش؛
اصطخری، ابراهیم، مسالك الممالك، به كوشش دخویه، لیدن، ١٩٢٧م؛
افغانستان، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی وزارت امور خارجه، تهران، ١٣٧٢ش؛
باخ، اروین گروتس، جغرافیای شهری در افغانستان، ترجمۀ محسن محسنیان، مشهد، ١٣٦٨ش؛
باخرزی، علی، دمیۀ القصر، به كوشش محمد تونجی، دمشق، ١٣٩١ق؛
بازورث، ادموند كلیفورد، تاریخ سیستان (از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان)، ترجمۀ حسن انوشه، تهران، ١٣٧٠ش؛
بیهقی، علی، تتمۀ صوان الحكمۀ، به كوشش محمد شفیع، لاهور، ١٩٣٥م؛
تاریخ سیستان، به كوشش محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٤ش؛
حافظ ابرو، عبدالله، تاریخ (بخش جغرافیای خراسان)، به كوشش درتئا كراوولسكی، ویسبادن، ١٩٨٢م؛
همو، جغرافیا (قسمت ربع خراسان، هرات)، به كوشش مایل هروی، تهران، ١٣٤١ش؛
همو، پنج رسالۀ تاریخی، به كوشش فلكس تاور، پراگ، ١٩٥٨م؛
همو، زبدۀ التواریخ، به كوشش كمال حاج سیدجوادی، تهران، ١٣٧٢ش؛
حدود العالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٠ش؛
حمدالله مستوفی، نزهۀ القلوب، به كوشش گ. لسترنج، لیدن، ١٣٣١ق/ ١٩١٣م؛
خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، به كوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٣ش؛
رازی، امین احمد، هفت اقلیم، به كوشش جواد فاضل، تهران، ١٣٤٠ش؛
روملو، حسن، احسن التواریخ، به كوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٤٩ش؛
ریاضی هروی، محمدیوسف، عین الوقایع، به كوشش محمدآصف فكرت، تهران، ١٣٦٩ش؛
سبكی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیۀ الكبری، بیروت، دارالمعرفه؛
سمعانی، عبدالكریم، الانساب، به كوشش عبدالرحمان بن یحیی معلمی، حیدرآباد، ١٣٨٢ق/ ١٩٦٢م؛
همو، التحبیر، به كوشش منیره ناجی سالم، بغداد، ١٣٩٥ق/ ١٩٧٥م؛
سیفی هروی، سیف، تاریخ نامۀ هرات، به كوشش محمد زبیر صدیقی، كلكته، ١٣٦٢ق/ ١٩٤٣م؛
شرف الدین علی یزدی، ظفرنامه، به كوشش عصام الدین اورونبایوف، تاشكند، ١٩٧٢م؛
ظهیرالدین نیشابوری، سلجوقنامه، تهران، ١٣٣٢ش؛
عوفی، محمد، لباب الالباب، به كوشش ادوارد براون، لیدن، ١٣٢٤ق/ ١٩٠٦م؛
فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛
قدوسی، محمد حسین، نادرنامه، مشهد، ١٣٣٩ش؛
قمی، احمد، خلاصۀ التواریخ، به كوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٥٩ش؛
گردیزی، عبدالحی، تاریخ، به كوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ش؛
لسترنج، گ.، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، تهران، ١٣٣٧ش؛
مرعشی، محمد خلیل، مجمع التواریخ، به كوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٦٢ش؛
مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به كوشش دخویه، لیدن، ١٩٠٦م؛
مك گرگور، سی. ام.، شرح سفری به ایالت خراسان و شمال غربی افغانستان، ترجمۀ مجید مهدیزاده، مشهد، ١٣٦٦ش؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به كوشش عبدالحی حبیبی، كابل، ١٣٢٨ش/ ١٩٤٩م؛
نظامالدین شامی، ظفرنامه، به كوشش پناهی سمنانی، تهران، ١٣٦٣ش؛
واله اصفهانی، محمد یوسف، خلدبرین، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٧٢ش؛
هدایت، عین الوقایع، به كوشش محمدآصف فكرت، تهران، ١٣٦٩ش؛
یاقوت، بلدان؛
ییت، چارلز ادوارد، خراسان و سیستان، ترجمۀ قدرتالله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری، تهران، ١٣٦٥ش؛
نیز:
Adamec, L.W., Historical and Political Gazetteer of Afghanistan, Graz, ١٩٧٣;
Barthold, W., An Historical Geography of Iran, tr.S. Soucek,_ Princeton, ١٩٨٤;
Iranica;
Markwart, J., Wehrot und Arang, Leiden, ١٩٣٨.
ابوالفضل خطیبی