دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٦٥ - بدخشان
بدخشان
نویسنده (ها) :
احمد پاکتچی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بَدَخشان، سرزمینی کوهستانی در فلات پامیر که بخشی از آن در خاک افغانستان، و بخشی دیگر استان خودگردان بدخشان تابع جمهوری تاجیکستان است. نام آن در طول تاریخ به صورت بدخشان و بلخشان نیز ضبط شده است(برای اقوال دربارۀ ریشۀ نام، ﻧﻜ : ایرانیکا، III/ ٦٣١).
بدخشان در عین اینکه سرزمینی کوهستانی به شمار میرود، زمینهای قابل کشت نیز دارد و از گذشتههای دور، کشاورزی بخش مهمی از اقتصاد این سرزمین را تشکیل میداده است. بخش دیگر از زمینههای اقتصادی بدخشان در طول تاریخ بدان شهره بوده است. این منطقه در شرق با استان سین کیانگ چین همجوار است و همواره به عنوان محوری ارتباطی میان خراسان و ماوراءالنهر با تبت و چین، اهمیت داشته است. منطقۀ بدخشان به گواهی آثار باستانی به دست آمده، در دورۀ مفرغ از تمدنی پر رونق برخوردار بوده(فرامکین،١٠٥)، و ظاهراً در دوران باستان، نقش مهمی در پیوند تمدنهای شرق ایفا کرده است.
تاریخ سیاسی
تاریخ بدخشان در دورۀ هخامنشی و پس از آن، به ویژه در آگاهیهای مربوط به تاریخ باختر قابل پیجویی است. برخی چون توماشک برآنند که«داستان کوهستانی» که یونانیان از آن یاد کردهاند، ظاهراً بدخشان بوده است (غفورف، I/ ٢٧٠-٢٧٢). در دورۀ ساسانی، بدخشان از مراکز تمدن هپتالی، و به قولی شهر بدخشان تختگاه آنان بود. برخی از محققان چون ائوکی بر آ« بودند که بدخشان خاستگاه اصلی هپتالیان بوده است(بارتولد،«بررسی...»، ٤٨؛ غفورف، I/ ٤٠٧,٤١٦).
در اوایل عصر اسلامی و از زمان آغاز فتوح خراسان (ح ٣٠ق/ ٦٥١م) تا پایان سدۀ نخست، بدخشان گاه از استقلال نسبی برخوردار بوده، و چنین می نماید که در سدۀ ٢ق/ ٨م نیز همچنان استقلال نسبتی خود را حفظ کرده بوده است (بلاذری، ٤٠٧، ٤١٧، ٤١٩؛ طبری، ٦/ ٣٢٦-٣٣٠، ٥٥٥-٥٦٣، ٧/ ٤٣-٤٥، ١١٣-١٣٨).
بدخشان بهعنوان سرزمینی مرزی برای جهان اسلام از اهمیت نظامی و تجاری خاصی برخوردار بود و همین امر موجب میشد تا دستگاه خلافت به قبول تابعیت صوری أن تن در دهد (ﻧﻜ : مسعودی، ٦٤)؛ اما بناهایی جون قلعه و رباطی که توسط زبیده همسر هارون در بدخشان ساخته شده است، نشان از آن دارد که تابعیتی در این حد در اواخر سدۀ ٢ق وجود داشته است (دربارۀ رباط، ﻧﻜ : مقدسی، ٣٠٣؛ سمعانی، ١/ ٣٠١).
نام بدخشان ظاهراٌ نخست در منابع چینی مربوط به سدههای ١ و ٢ق/ ٧ و ٨م آمده که در آنها ناحیۀ بدخشان جزو تخارستا ذکر شده است (مارکوارت، ایرانشهر، ٢٨). گزارش شده است که در حدود سال ١٩٨ق/ ٨١٤م فرمانروایی بومی به نام هاشم بن مجور
خُتَّلی ظاهراٌ بیآنکه از سوی دستگاه خلافت منصوب شده باشد، زمام امور را در منطقه به دست داشته است (بلاذری، ٤١٩). مینورسکی احتمال داده که در عهد مأمون، فضل برمکی بدخشان را فتح کرده، و دروازهای برای آن ساخته است (ص ١٩٣). بدخشان در اوایل سدۀ ٣ق/ ٩م با سرزمین شُغنان ولایت واحدی را تشکیل میداد که خمار بیک بر آن فرمان میراند(یعقوبی،٢٩٢؛ نیز مارکوارت، «وهروت...»، ١٠١؛ بارتولد، «ترکستان...»، ١١٥). برپایۀ اشارهای از اصطخری، در اواخر سدۀ ٣ق، ابوالفتح (ظاهراً یفتلی)، و پس از او فرزندش ابونصر بر این ولایت حکم میرانده است (ص ٢٧٨؛قس: ابنماکولا، ٧/ ٣٤٢؛ سمعانی، ٥/ ٧٠٢).
مقدسی در سدۀ ٤ق/ ١٠م، بدخشان را بخشی از کورۀ بلخ دانسته است (ص ٢٦٦)، اما این یادکرد الزاماً به معنای تابعیت سیاسی از بلخ نیست. در ٤٢٢ق علی بن اسد، والی بدخشان ـ که ناصرخسرو جامع الحکمتین خود را به نام وی تألیف کرده (آقابزرگ، ٢٢/ ٣٩٢) ـ ظاهراً فرمانروایی مستقل بوده است. در زمان سلطان مسعود غزنوی(حک ٤٢١-٤٣٢ق/ ١٠٣٠-١٠٤١م)، بدخشان چندی به تابعیت غزنویان درآمد و حکومت آن به همراه برخی نواحی پیرامونی به احمدعلی نوشتگین سپرده شد (بیهقی، ٣٢٠). چنین مینماید که در دهههای پسین بدخشان دیگر بار حکومتی مستقل را تجربه کرده، و غیاتالدین علیشاه ـ که در دورۀ فتوح غوریان بر بدخشان حکم میراند ـ به عنوان «ملک» بدخشان شناخته شده است (سیفی، ٦٢٩؛ حافظ ابرو، ١/ ٥٦).
در اواسط سدۀ ٦ق/ ١٢م تخارستان تحت حومت شاخهای از سلسلۀ غوریان زیر فرمان فخرالدین غوری در آمد؛ شمسالدین غوری (حک ٥٥٨-٥٨٨ق/ ١١٦٣-١١٩٢م) قلمرو حکومت خود را گسترش داد و مناطقی ازجمله بدخشان را تحت فرمان آورد (منهاج، ١/ ٣٨٧؛ قس: باوزانی،١٦٠).
در جریان حملۀ مغول در اوایل سدۀ ٧ق/ ١٣م، بدخشان با آنکه توسط چنگیز مسخر (جوینی، ١/ ٥٠؛ رشیدالدین، ١/ ٤٦٠)، و دستخوش خسارت شد (ابنبطوطه، ١/ ٤٣٦)، اما به عقیدۀ مورخانی چون بارتولد، کمتر از سرزمینهای پیرامونش آسیب دید و توانست استقلال خود را حفظ کند (همان، ١١٦). با این حال، باید توجه داشت که در عصر جانشینان چنگیز، منطقۀ بدخشان در کنار بلخ و کشمیر ـ دستکم بهطور رسمی ـ بخشی از یک حکومت نیمهمستقل بود که قلمرو مشهورترین کمران آن، سالینویان در مرز دولت ایلخانان و چغتاییان قرار داشت. وی از تابعان ایلخانان ایران بود (رشیدالدین، ١/ ٨٧-٨٨، ٦١٥؛ نیز بارتولد، همان، ٥٣٥).
در اوایل سلطنت اباقاخان (ﺳﻠ ٦٦٣-٦٨٠ق/ ١٢٦٥-١٢٨١م)، برخی خانزادگان مغول که به دنبال استقلال محدود برای خود بودند، متوجه بدخشان شدند؛ از جمله در ٦٦٧ق، براق بدخشان و برخی نواحی پیرامون آن را برای مدتی کوتاه تحت فرمان آورد (وصاف، ٤١) و چندی نیز قایدو بر آن سرزمین استیلا یافت (همو، ١٩٠-١٩١). در اوان سلطنت غزانخان (ﺳﻠ ٦٩٤-٧٠٣ق/ ١٢٩٥-١٣٠٤م) قتلغ خواجه (پسر دوا) دیگر بار این تجربه را تکرار کرد و یک چند بدخشان را با شماری از ولایات خراسان به تصرف آورد (همو، ٢١٨-٢١٩).
در دهههای پسین گویا سلسلهای مستقل در بدخشان پدید آمد که از ثباتی درخور توجه برخوردار بود و به شیوۀ موروثی اداره میشد. این سلسله برای بومیان خاطرۀ شاهان باستانی باختر را زنده میکرد و پادشاهان آن از نسل اسکندر رومی و دختر داریوش سوم تصور میشدند (سفرنامه...، ٥٧-٥٩؛ نیز زینالعابدین، ١٣٢). در وقایع این سالها، گاه به مناسبات سیاسی شاهان بدخشان با ایلخانان اشاراتی شده است(مثلاٌ ﻧﻜ : عبدالرزاق،١/ ٢٤٢).
تیمور (ﺳﻠ ٧٧١-٨٠٧ق/ ١٣٦٩-١٤٠٤م) در پی جنگهای مکرر با بدخشانیان (نظامالدین، ١٥-١٦؛ شرفالدین، ١/ ١٢٩؛ عبدالرزاق، ١/ ٣٢٢)، شاهان بدخشان را به باجگزاری واداشت و کوشید تا حکومت نسبتاٌ مستقل آنان را تحمل کند. در عهد تیمور و جانشینان او، گهگاه حضور شاهان بدخشان با ایلچیان آنان در دربار تیموری این صلح را مستحکم میساخت (مثلاٌ ﻧﻜ : کلاویخو، ٢٧٧-٢٧٨؛ غیاتالدین، ٢٧٢).
روی کارآمدن ابوسعید گوراکانیف آغاز تحولی در سیاستهای تیموریان بود و موج جدیدی از کشورگشایی را به همراه داشت. ابوسعید پس از جلوس برتخت سلطنت در ٨٥٥ق/ ١٤٥١م، به فتوحاتی در منطقۀ بلخ دست زد که موج آن تا بدخشان نیز کشیده شد (عبدالرزاق، ٢/ ١٠٥٢-١٠٥٣). در برخی منابع، استیلای قطعی ابوسعید بر بدخشان در ٨٦٤ق/ ١٤٦٠م دانسته شده است (امین، ٢/ ٣٥٦: نقل از نسخهای کهن). در ٨٧١ق/ ١٤٦٧م ابوسعید پس از مدتی تحمل شاهان اسکندری بدخشان، سلطان محمد واپسین شاه اسکندری را به قتل رساند و این سلسله را منقرض ساخت (ﻧﻜ : زینالعابدین، همانجا؛ نیز آقابزرگ، ٩(٢)/ ٥٢٤).
پس از مرگ ابوسعید، قلمرو او تقسیم شد و در عرض قلمرو اصلی، یعنی ماوراءالنهر، شعبهای از تیموریان در منطقۀ بدخشان و حصار شادمان پدید آمد که در منابع آن عصر در برابر ماوراءالنهر، بدخشانات خوانده میشد. شاخۀ بدخشانات سهم محمود میرزا پسر ابوسعید بود که تا پس از ٨٩٢ق/ ١٤٨٧م همچنان حکم میراند (علیشیر، ١٧٣؛ خلیلی، ٥-٦). اگرچه شعبۀ اصلی تیموریان در ٩١١ق/ ١٥٠٥م به دست شیبانیان منقرض شد. اما شعبۀ بدخشان همچنان دوام یافت. طاهراً این شعبه تا زمان حیات بابر (د ٩٣٧ق/ ١٥٣١م) سیادت او را پذیرا بوده است و شاهان بدخشان از سوی بابر تعیین میشدهاند. مشهورترین آنان در این دوره، سلطان اویس پسرعم بابر مشهور به خان میرزا (حک قبل از ٩١٧-٩٢٦ق/ ١٥١١-١٥٢٠م) بود. اما دربارۀ حکومت دشوارتر است (برای گزارشها، ﻧﻜ : عبدالواسع، ١/ ٢١٠؛ خلیلی، ٢-٣، ٨؛ قاضی احمد، ١/ ١١٤، ٢/ ٩٠١؛ نویدی، ١٤٨؛ محمدکاظم، ٢/ ٤٥٢؛ هدایت، ١/ ٣١، حاشیۀ ١). دربارۀ سکههای این شاهان به خصوص سلیمان میرزا نیز مطالعاتی توسط چون بالوگ ولُویک صورت گرفته است.
صرفنظر از تحرکات مقطعی، ازبکان شیبانی از زمان عبدالمؤمن خان متوجه بدخشان شدند (اسکندربیک، ٥٤٩؛ نیز غفورف، II/ ٣٧٥). عبدالمؤمن خان در زمانی نزدیک به سال ١٠٠٠ق/ ١٥٩٢م، ضمن گسترش حکومت خود، بر بدخشان نیز استیلا یافت (شاملو، ١٧٦-١٧٨؛ اسکندربیک، ٤٤٣-٤٤٤؛ نیز با خروشین، II/ ٨٢)، اما این تحولی دیرپا در صحنۀ سیاسی بدخشان نبود و بیدرنگ پس از مرگ عبدالمؤمن در حدود سال ١٠٠٧ق/ ١٥٩٨م، بدخشان استقلال خود را بازیافت و حکومت آن از سوی شخصیتهای متنفذ شهر به یکی از شاهزادگان تیموری واگذار شد (اسکندربیک، ٦٣٢).
در سالهای بعد، برخی از خانهای مقتدر ازبک، چون باقیخان بنیانگذار سلسلۀ جانیان و ندرمحمدخان کوششی ناپایدار در جهت اعمال حاکمیت بر بدخشان داشتهاند (همو،٥٩٠-٥٩٥، ٦٢٤ﺑﺒ ؛ خلیلی، ٨-٩).
در دهۀ ٦٠ از سدۀ ١١ق که جنگ قدرت در بدخشان میان اتالیق محمودبیک از سران قبیلۀ فتغن و باربیک که بخش مهمی از بدخشان را تحت فرمان خود داشت، پدید آمده بود، خان بخارا کوشید تا از محمودبیک به عنوان والی خود بر بدخشان حمایت کند. اما این حرکت فرجامی نیافت و یاربیک که از جانب بدخشانیان پشتیبانی میشد، توانست بار دیگر استقلال بدخشان را تأمین کند و سلسلۀ میرهای بدخشان را بنیان نهد که پس از مرگش در ١١١٩ق/ ١٧٠٧م، تا اواخر قرن١٩م دوام یافت(با خروشین، II/ ٨٨-٨٩). محمدعلی مشهدی که در ١٠٩٨ق/ ١٦٨٧م، یعنی در عهد حکومت یاربیک، در کابل با یکی از سلاطین بابری ملاقات کرده، او را«امیر هند و خراسان و بدخشان» خوانده است (آقابزرگ، ٢١/ ٣٥٤، به نقل از مفتاح النجاة مشهدی). با تکیه بر این سند، چنین مینماید که یاربیک تابعیت اسمی بابریان هند را پذیرفته بوده است. تحرکات نظامی پس از یاربیک همچون سپاه بردن رضاقلی میرزا (پسر نادرشاه) سردار ایرانی در ١١٤٩ق/ ١٧٣٦م تا حدود بدخشان (فسایی، ١/ ٥٤١)، و نیز اعمال حاکمیت احمدشاه ابدالی(ابوالحسن مستوفی، ٦٣٣) حاصل دیرپایی نداشته است. در ١٢٩٠ق/ ١٨٧٣م، امیرشیرعلی پادشاه افغان بدخشان را ضمیمۀ خاک خود ساخت (خلیلی، ٩-١٠) و اندکی بعد گسترش نفوذ روسیه در آسیای مرکزی اوضاع را برای بدخشان نیز دگرگون ساخت. در ١٣٠٨-١٣٠٩ق/ ١٨٩١-١٨٩٢م روسیه سراسر پامیر شرقی را تصرف کرد. در ١٨٩٥م، براساس توافق صورت گرفته میان روسیه و بریتانیا، منطقۀ پامیر میان افغانستان ـ که بریتانیا آن را حوزۀ نفوذ خود میدانست ـ و امارت بخارا ـ که تحتالحمایۀ روسیه بود ـ تقسیم شد(حسنی، ٣٦). گفتنی است که بخشی از تاریخ بدخشان مشتعل بر وقایع سالهای ١٠٦٨-١٣٢٥ق/ ١٦٥٨-١٩٧٠م توسط سنگ محمد بدخشی با عنوان تاریخ بدخشان مدون گشته که تتمۀ آن به قلم افضل علیبیک سرخ افسر نگاشته شده است (به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٧ش) (برای کتابشناسی بدخشان که توسط بارتولد فراهم آمده، و از سوی بنیگسن و کارردانکس تکمیل شده است، ﻧﻜ : EI٢, I/ ٨٥٤-٨٥٥).
در طول سدههای متقدم اسلامی مرکز منطقۀ اسلامی مرکز منطقۀ بدخشان شهری به نام بدخشان بود که به اشارۀ منابع گوناگون جغرافیایی شهری کوچک بوده، اما آبادیهای بسیاری در حومۀ آن قرار داشته است (اشکال...، ١٧٢؛ ابنحوقل، ٢/ ٤٤٩؛ حدود...، ١٠٥؛ ادریسی، ١/ ٤٨٤، ٤٨٦-٤٨٧). دمشقی (د ٧٢٧ق/ ١٣٢٧م) از واشجرد به عنوان مرکز بدخشان نام برده است (ص ٢٢٤). در سدههای اخیر شهر فیضآباد مرکز بدخشان بوده (مثلاً زینالعابدین، ١٣٢)، و محققانی چون بارتولد برآنند که فیضآباد در همان محل بدخشان تختگاه سنتی منطقه، بنا شده است («ترکستان»، ١١٦، «بررسی»، ٥١).
ویژگیهای فرهنگی
از نظر قومشناختی، بخش مهمی از بدخشان را فارسی زبانانی تشکیل میدهند که تاجیک خوانده میشوند (زینالعابدین، همانجا؛ اعتمادالسلطنه، ٤/ ٢٣٤٥). مناطق دور از دسترس بدخشان، همچنین جایگاه زندگی برخی از اقوام ایرانی با شهرت محلی «غَلچه» به خصوص در پامیر غربی است که زبانهای بومی خود را از گذشتههای دور حفظ کرده، و بدین ترتیب، موزهای از زبانهایی ایرانی را در منطقۀ پامیر شکل دادهاند. از جملۀ اینها باید به سخنگویان زبانهای گروه شُغنان ـ روشانی شامل شُغنی، روشانی، خوفی، برتنگی، ارشری و سریکلی، و زبانهای پراکندۀ دیگر چون اشکشمی، بازغلامی، سنگلیچی، وخی، ارموری، سجنی و منجی اشاره کرد که برخی مشترکاٌ در دوبخش بدخشان، و برخی اختصاصاٌ در بدخشان افغانستان با استان خود گردان بدخشان رواج دارند (ﻧﻜ : ﻫ د، پامیر، گویشها). به هر تقدیر زبان مشترک میان تمام بدخشانیان زبان فارسی(تاجیکی) است (ﻧﻜ : ساکولوا، ٣٦٢). بدخشان در طول تاریخ کمتر پذیرای اقوام مهاجر بوده است (لعلی، ٤٢؛ برای تفصیل جغرافیا و قومنگاری بدخشان، ﻧﻜ : ایرانیکا، III/ ٣٥٥-٣٦٠). مسألۀ روابط بین قومی در بدخشان و نیز ساختارهای سنتی اجتماعی ـ سیاسی در بدخشان، در دهههای اخیر، توجه محققان را به خود جلب کرده است.
مذهب غالب در میان تاجیکان بدخشان شعبۀ اسماعیلی(شاخۀ تزاری) است که از سدۀ ٥ق/ ١١م توسط ناصر خسرو به مردم این منطقه شناسانده شد و اثری ماندگار بر جای نهاد. هزارهها پیرو مذهب شیعۀ اثناعشری هستند و برخی از اقوام نیز اثل سنت و پیرومذهب حنفیند (ابوالمعالی، ٧٢؛ اعتتمادالسلطنه، همانجا؛ لعلی، ٤٢، ١٤٩-١٥٠؛ قس: زینالعابدین، همانجا).
تصوف در طی سدههای متمادی در بدخشان نقش مهمی ایفا کرده است. بیشترین نفوذ در بدخشان از آن طریقۀ نقشیندیه بود. چنانکه از میراث ادبی آن، آثاری مانند نسمات القدس در شرح احوال مشابخ نقشبندیه به قلم محمدهاشم بدخشی (تألیف: ١٠٣١ق) برجای مانده است (برای نسخۀ خطی، ﻧﻜ : منزوی، ١١/ ٨٩١-٨٩٢). کبرویه بهخصوص از زمانی که سیدعلی همدانی (د ٧٨٦ق/ ١٣٨٤م)، منطقۀ بدخشان را بهعنوان پایگاه تبلیغ خود در ماوراءالنهر و خراسان برگزید، در بدخشان اهمیت یافت (برای آگاهی از تأثیر او بر فرهنگ بدخشان، ﻧﻜ : سلطانف. ١٠٥-١٠٩) و شاگردان برجستۀ سیدعلی همدانی، نورالدین جعفر بدخشی (د ٧٩٧ق/ ١٣٩٥م)، نویسندۀ خلاصة المناقب (اسلامآباد،١٩٩٥م) و خواجه اسحاق ختلانی، پیر مشترک ذهبیه و نوربخشیه (شوشتری، ٢/ ١٤٣-١٤٤) از مردم بدخشان بودهاند. در نسلهای پسین نیز باید از کسانی چون حیدر بدخشی، مؤلف منقبةالجواهر در مقامات سیدعلی همدانی یاد کرد (برای نسخ خطی، ﻧﻜ : آقابزرگ، ٢٣/ ١٤٩). دربارۀ چشتیه باید گفت: سلیمان میرزا که در اواسط قرن ١٠ق/ ١٦م بر بدخشان حکم میرانده، از حامیان این طریقه و زمینهساز رواج آن بوده است (نثاری، ٦٤).
از رجال صوفی متأخر، همچنین باید از ایشان سلطان، مرشید نقشبندی از تاجیکهای درواز(بدخشان)یادرد که در نهضت باسماچیان حضور داشته، و نقشی پیچیده ایفا کرده است (طوغان، I/ ٤٢٦-٤٢٧, ٤٣٩-٤٤٠, ٤٥١, ٤٦٥-٤٦٦, ٥٣١).
بدخشان همواره یکی از مراکز رونق ادبفارسی بوده، و بهخصوص در سدههای اخیر شاعرانی پارسی گوی چون موجی بدخشانی، ابتری بدخشی، جمیل بدخشی، ملاشاه بدخشانی، ابراهیم بدخشانی نقشبندی، غیانی بدخشانی، نظمی بدخشانی، دردی بدخشانی و مصرع بدخشانی از آنجا برخاستهاند. دربارۀ ادبیات محلی بدخشان نیز تحقیقاتی توسط اسلوبین، شهرانی، و واندنبرگ و وانبل صورت گرفته است.
توجه به علوم فلسفی و طبیعی نیز در بدخشان به نحو شاخصی دیده میشود که از شخصیتهای نامور آن میتوان به میرغیاتالدین علی حسین اصفهان ساکن بدخشان ـ که آثاری چون خلاصة التنجیم و برهانالتقویم و دانشنامۀ جهان را در ٨٦٩ و٨٧٩ق تألیف کرده (آقابزرگ، ٧/ ٢٢٢ ،٨/ ٤٦)، و شیخ محمد بدخشی (د ٩٢٢ق/ ١٥١٦م) ـ که بر شرح شمسیۀ کاتبی حاشیهای نوشته است (حاجی خلیفه، ٢/ ١٠٦٣؛ نیز طالش گوپریزاده، ٢١٤-٢١٥) ـ اشاره کرد (برای بهلول بدخشانی، قاضی و محدث، ﻧﻜ : قنوجی، ٣/ ٢٢٦).
بدخشان افغانستان
بدخشان اکنون استانی مرزی در شرق افغانستان با مرکزیت فیضآباد است که شهرهایی چون اندراب، خان دولت، خانکلی، و خدرجک را در خود دارد. مساحت آن ٥٥٦‘٤٥ ﻛﻤ ٢ و جمعیت آن در برآورد سال ٢٠٠٠م برابر ٥٠٠‘٩٣٨ نفر بوده است. این استان میان آموی علیا در شمال، رشتهکوه هندوکش در جنوب، و رود قندوز در غرب قرار گرفته، و از شمال شرقی با تاجیکستان، از مشرق با پاکستان و کثمیر و با دالانی به مرز چین پویسته است. رودوخان نیز در درۀ وخان از بدخشان جاری است که به رود پنج (آمودریا) میپیوندد. رود کوکچه نیز در این استان جریان دارد که از ریزابههای آموی است.
امروزه همچنان معادن سنگهای قیمتی بدخشان در اقتصاد منطقه نقشی مهم دارد، هرچند شماری از معادن دیگر متروکه شده است. افزودن بر معادن لعل، در این استان معادن سنگ لاورد و گوگرد نیز وجود دارد. در این منطقه کشاورزی بخش اصلی اشتغال مردم را تشکیل میدهد که مهمترین محصولات آن گندم، جو، برنج و پنبه است(محمدنادرخان، سراسر کتاب).
بدخشان تاجیکستان
سرزمینهای پامیر غربی که به بخارا واگذار شد، پس از انحلال خانات بخارا در زمرۀ متصرفات روسیه در ماوراءالنهر قرار گرفت و در ١٣٠٤ش/ ١٩٢٥م به عنوان «استان خودگردان بدخشان کوهستانی» شناخته شد. این استان که در شرق تاجیکستان جای گرفته، در شمال با قرقیزستان، در مشرق با چین (استان سین کیانگ) و در جنوب با افغانستان مجاور است و از پاکستان و کشمیر تنها با دالانِ و خان که در خاک افغانستان قرار دارد، جدا شده است. مرکز آن شهر خوروق (خاروغ)، و از دیگر شهرهای آن وَنج، مُرغاب، روشان، ویر و راشت قلعه است. بخش شرقی این استان، فلاتی مرتفع است، درحالیکه بخش غرب آن ارتفاع نسبی کمتری دارد. این استان دارای چند دریاچه، از جمله قاراکول در شمال، و یاشیل کول در نواحی مرکزی است. اصلیترین رود آن پنج (آموی) در غرب و شعبههای آن چون رود غند است و افزون بر آن، رودهایی چون آقسو در غرب، و مرغاب در مرکز جریان دارد. مساحت آن٧١٠‘٣٦کمـ ٢ و جمعیت آن بر اساس برآورد سال١٩٩٠م، برابر ١٦٠هزار نفر بوده است که حدود ٩٠٪ آنان در بخش غربی زندگی میکردند. کشاورزی در بخش غربی رونق دارد و محصولات مهم آن گندم، سیبزمینی و سبزیجات است، اما در بخشهای شرقی بیشتر دامداری رایج است. بخشی از اقتصاد این استان نیز بر معادن، به خصوص سنگ، آهن، طلا، نمک خوراکی، میکا، زغال سنگ و سنگ آهک استوار است (BSE٣, VII/ ٢٦٩؛ نیز ایتنبرگ، نقشۀ ٤٦-٤٧؛ دربارۀ نشکلهای اجتماعی ـ سیاسی بدخشان در فرآیند فروپاشی شوروی، ﻧﻜ : بشیری،npn.).
مآخذ
آقابزرگ، الذریعة؛
ابنبطوطه، رحلة، به کوشش طلال حرب، بیروت، ١٤٠٧ق/ ١٩٨٧م؛
ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ١٩٣٩م؛
ابر ماکولا، علی، الاکمال، حیدرآباد دکن، ١٣٩٢ق/ ١٩٧٢م؛
ابوالحسن مستوفی، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد تهران،١٣٦٩ش؛
ابوالمعالی، محمد، بیان الادیان، به کوشش دانش پژوه، تهران،١٣٧٦ش؛
ادریسی، محمد، نزهة المشتاق، بیروت، ١٤٠٩ق/ ١٩٨٩م، اسکندربیک منشی، عالمآرای عباسی، تهران،١٣٥٠ش؛
اشکال العالم، منسوب به ابوالقاسم جیهانی، ترجمۀ کهن علی بن عبدالاسلام کاتب، به کوشش فیروز منصوری، تهران، ١٣٦٨ش؛
اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٢٧م؛
اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسین تنوایی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛
امین، محسن، اعیان الشیعة، بیروت، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛
باوزانی، الساندرو، ایرانیان، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران،١٣٥٩ش؛
بلاذری، احمد، فتوحالبلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان، بیروت، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛
بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علیاکبر فیاض، مشهد،١٣٥٦ش؛
جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٢٩ق/ ١٩١١م؛
حاجی خلیفه، کشف؛
حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامعالتواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا ییانی، تهران،١٣١٧ش؛
حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران،١٣٦٢ش؛
خللی خلیلالله،«یمگان»، آریانا،١٣٥٤،س٣٣، ﺷﻤ٢ ؛
دمشقی، محمد، نخبة الدهر، به کوشش مرن، لایپزیک، ١٩٢٣م؛
رشیدالدین فضلالله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفی موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛
زینالعابدین شیروانی، بستان السیاحة، تهران،١٣١٥ش؛
سفرنامۀ مارکوپولو، ترجمۀ حبیبالله صحیحی، تهران،١٣٥٠ش؛
سلطانف، ماهر خواجه، «شخصیت و تأثیر میرسپدعلی همدانی در تاجیکستان»، دانش، ١٣٧١ش، ﺷﻤ ٢٩-٣٠؛
سمعانی، عبدالکریم، الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودی، بیروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛
سیفیی هروی، تاریخ نامۀ هرات، به کوشش محم زبیر صدیقی، کلکته، ١٣٦٢ق/ ١٩٤٣م؛
شاملو، ولیقلی، قصص الخاقانی، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران،١٣٧١ش؛
شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش عصامالدین اورونبایف، تاشکند،١٩٧٢م؛
شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ١٣٧٦ق، طاش کویریزاده، احمد، اشقائق النعمانیة، بیروت، ١٣٩٥ق/ ١٩٧٥م؛
طبری، تاریخ، عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوابی، تهران،١٣٥٣ش؛
عبدالواسع نظامی، منشأ الانشاء، به کوشش رکنالدین همایونفرخ، تهران١٣٥٧ش؛
علیشیر نوایی، مجالس النفائس، ترجمۀ کهن فخری هراتی و محمد بن مبارک قزوینی، به کوشش علیاصغرحکمت، تهران، ١٣٦٣ش؛
غیاتالدین نقاش، «روزنامچه»، همراه خطاینامه، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٧٢ش؛
؛
فرامکین، گرگوار، باستانشناسی در آسیای مرکزی، ترجمۀ صادق ملکم شهمیرزادی، تهران،١٣٧٢ش؛
فسایی، حسن، فارسنامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران،١٣٦٧ش؛
قاضیاحمد قمی، خلاصةالتواریخ، به کوشش احسان اشرفی، تهران،١٣٥٩-١٣٦٣ش؛
قنوچ، صدیق، ابجد العلوم، به کوشش عبدالجبار زکار، بیروت، ١٩٨٤م؛
کلاویخو، ر.، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٣٧ش؛
لعلی، علیداد، سیری در هزارهجات، قم، ١٣٧٢ش؛
محمدکاظم، عالمآرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٦٤ش؛
محمدنادرخان، راهنمای قطغن و بدخشان، تهذیب برهان الدین کوشککی، به کوشش منوچهر ستوده، تهران،١٣٦٧ش؛
مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩٣م؛
مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه لیدن، ١٩٠٦م؛
منزوی خطی مشترک؛
منهاج سراج، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل،١٣٤٢ش؛
میتورسکی، و.، حواشی و تعلیقات بر حدود العالم، ترجمۀ میرحسین شاه، کابل، ١٣٤٢ش؛
نثاری، حسن، مذکّر احباب، به کوشش نجیب مایل هروی تهران، ١٣٧٧ش؛
نظامالدین شامی، ظفرنامه، به کوسش محمدپناهی سمنانی، تهران،١٣٦٣ش؛
نویدی شیرازی، زینالعابدین، تکملة الاخبار، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران،١٣٦٩ش؛
وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٤٦ش؛
هدایت رضاقلی، مجمع الفصحاء، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٦ش؛
بعقوبی، احمد،«البلدان»، همراه الاعلاق النفیسۀ ابنرسته، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م نیز:
Bakhrushin, S.V. et al., Istoriya narodov Uzbekistana, Tashkent, ١٩٤٧;
Barthold, W.W., «Istoriko- geograficheskiĭ obzor Irana», Sochineniya, Moscow. ١٩٧١, vol VII;
id, «Turkestan v epokhu mon gol'skogo nashestviya», ibid, ١٩٦٣, vol I;
Bashiri, I., «Muslims amd Communists Vie for Power in Tajikistan», Bulletin (Association for the Advancement of Central Asian Research), ١٩٩٣, vol. VI no.١;
BSE٣;
EI٢;
Gafurov, B.G. et al., Istoriya tadzhikskogo naroda, Moscow, ١٩٦٣;
Hasanil, M., Turkiston bosqini, Tashkent, ١٩٩٢;
Iranica;
Itenberg, I.M. eet al., Atlas mira, Moscow, ١٩٦٢;
Markwart, J., Ērānšahr, Berlin, ١٩٠١;
id, Wehrot und Arang, Leiden, ١٩٣٨;
Sokolova, V. S., «Shugnano-rushanskaya yazykovaya gruppa», Yazyki naodov SSSR, Moscow, ١٩٦٦, vol. I;
Togan, A.Z.V., Bugünkü türkili (Türkistan) ve yakintarihi, Istanbul, ١٩٨١.
احمد پاکتچی