مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨١٩ - نکته ٢
نامبرده را به استثنای یک واحد از مجموع، یک ذات جوهری قرار داده «خوردن» (همان واحد کنار گذاشته شده) را خاصه وی شمردیم، و همچنین در مثال دیگر و سایر موارد.
و ماهوی اشیاء پیدا شد. دکارت یکی از طرفداران این نظریه است. دکارت تنها انسان را از این قاعده کلّی استثنا میکند. به عقیده دکارت انسان مجموعهای است از جسم و جان؛ جسم انسان مانند همه اجسام دیگر از جماد و نبات و حیوان، یک ماشین است و بس، ولی روح انسان جوهری است صد در صد مغایر با بدن. دکارت با اینکه جهان را به شکل ماشینی توجیه میکند و بر پایه انکار اختلافات ذاتی و ماهوی اشیاء نظر میدهد، طرفدار روح مجرد انسانی است و وجود خداوند را نیز میپذیرد و به او ایمان دارد. دکارت با این طرز تفکر خود درباره جسم و جان، یک ثنویت کامل میان آندو قائل شد و فاصلهای میان آنها برقرار کرد دورتر از فاصله زمین تا آسمان. از آن پس در فلسفه اروپایی مسأله روح با این ثنویت توأم شد و این خود عوارض ناگواری به بار آورد.
دکارت جهان منهای انسان را بیش از آن حد که باید و شاید همشکل و همسان و متجانس و متشابه دانست و آنها را به هم نزدیک پنداشت و از این جهت به ذیمقراطیس نزدیک شد و برعکس، انسان را بیش از حد از جهان دور کرد و او را با جهان نامتجانس دانست و در این جهت از ارسطو درگذشت و به افلاطون نزدیک شد.
مرحوم فروغی در سیر حکمت در اروپا جلد اول میگوید:
«برای بیان چگونگی و حقیقت عالم جسمانی، دکارت همین دو امر یعنی بعد و حرکت را کافی پنداشته و مخصوصاً در یکی از نوشتههای خود این فقره را تصریح کرده و گفته است: «بعد و حرکت را به من بدهید جهان را میسازم». از این قرار، علم طبیعی (فیزیک) مبدّل به علم حرکات (مکانیک) میشود و مباحث آن همه مسائل ریاضی خواهد بود.»
تا آنجا که از زبان دکارت میگوید:
«به طور کلی عالم جسمانی امر واحد، و اجسام مختلف اجزاء یک کلّاند. به عبارت دیگر هر جسمی قسمتی است محدود از فضای نامحدود، و امتیاز اجسام از یکدیگر