مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٦٤ - نکته ٢
باشد؛ جملهای از فارابی نقل میکند و مدعی میشود فارابی نیز در آن جمله کوتاه خواسته است همین راه را به همین شکل طی کند.
خلاصه بیان این است: اگر فرض کنیم سلسلهای از علل و معلولات را- خواه متناهی و خواه غیر متناهی- که در میان آنها واجب الوجود بالذات نباشد، آن سلسله به طور مجموع و هیچیک از آحاد آن جدا جدا «وجوب» پیدا نخواهد کرد، و چون وجوب و ضرورت پیدا نمیکند وجود پیدا نخواهد کرد زیرا هر معلولی آنگاه وجوب و سپس (به حسب مرتبه نه زمان) وجود پیدا میکند که امکان عدم به هیچ وجه در وی نباشد و به اصطلاح سدّ باب جمیع اعدام از وی شده باشد. اگر فرض کنیم وجود آن شئ هزار و یک شرط دارد و با نبودن هر یک از آن شروط آن شئ موجود نمیشود، لازم است تمام آن شرایط بلا استثناء موجود باشد. اکنون هر یک از آحاد سلسله و یا مجموع سلسله را اگر در نظر بگیریم میبینیم وجوب وجود ندارد زیرا بدیهی است که خود آن واحد به دلیل آنکه ممکن بالذات است نمیتواند ایجاب کننده خود و سد کننده ابواب عدم بر خود باشد. علتش نیز چنین است زیرا درست است که اگر فرض کنیم علت آن واحد یا علت مجموع (که جمیع آحاد است) موجود باشد معلول وجوب و وجود پیدا میکند، ولی فرض این است که خود آن علت نیز امکان عدم دارد و راه عدم بر معلول از طریق عدم آن علت باز است همچنانکه راه عدم آن علت از طریق عدم علتش نیز باز است، و همچنین الی غیرالنهایه؛ یعنی هر یک از معالیل را که در نظر بگیریم راه عدم بر او از طریق عدم جمیع علل قبلی باز است؛ یعنی برای این معلول امکان عدم از راه امکان عدم بر جمیع آحاد مقدّم بر وی باز است. پس تمام سلسله در مرحله امکان است نه در مرحله وجوب و حال آنکه تا به مرحله وجوب نرسد وجود پیدا نمیکند. تنها با وجود واجب الوجود در سلسله است که تمام امکانات عدم سد میشود. اما چون نظام هستی موجود است پس واجب است و چون واجب است پس واجب الوجود در رأس این نظام قرار گرفته و از ذات اوست که وجوب و وجود بر همه ممکنات فائض شده است.
همان طور که در جلد دوم اصول فلسفه گفتیم، اگر در سلسلهای از علل که فقط از ممکنات تشکیل شده است یکی از معلولات را (مثلًا الف) در نظر بگیریم و بپرسیم چرا وجود پیدا کرده و معدوم نیست؟ جواب خواهیم شنید چون علتش (مثلًا ب) موجود بوده است. بدیهی است که با فرض وجود «ب» وجود «الف» ضروری و حتمی