مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥ - مقاله دوم فلسفه و سفسطه ( رئالیسم و ایده آلیسم )
(رئالیست) با نظام مخصوصی که در زندگانی انسانی هست زندگی میکنند و چنانکه با ما در زندگی نوعی شرکت دارند، در انجام دادن افعال نوعی و افعال ارادی نیز شرکت دارند و از همینجا میفهمیم که:
میداند؛ لکن در عین حال یک چیز را حقیقت میداند و آن «اراده» است و میگوید حقیقت جهان اراده است و انسان به حقیقت خودش که اراده است بدون وساطت حس و عقل پی میبرد.
میگوید اراده در ذات خود یک حقیقت مطلق و مستقل بالذات و خارج از حدود مکان و زمان است و تمام حقایق جهان درجات و مراتب اراده میباشند.
بنابراین شوپنهاور هر چند جهان «معلومات» را بیحقیقت میداند و از این جهت ایده آلیست خوانده میشود، اما به یک جهان حقیقی قائل است که ماوراء جهان معلومات است و آن جهان به وسیله حس و شعور و عقل دریافته نمیشود و آن، جهان اراده است و از این جهت میتوان وی را «رئالیست» خواند.
شوپنهاور روی همین مبنای فلسفی، در باب زندگی و لذت و عشق و زن و سعادت حقیقی، عقاید مخصوصی دارد؛ میگوید اراده که اصل و حقیقت جهان است و واحد است مایه شر و فساد است زیرا همینکه به عالم کثرت آمد یگانه چیزی را که میخواهد ادامه هستی است پس ناچار به صورت خود خواهی و خود پرستی در افراد در میآید و این خود خواهیها با یکدیگر معارضه میکنند و نزاع و کشمکش و شرّ و فساد بر میخیزد.
میگوید لذت امر عدمی و الم امر وجودی است و عشق دو جنس مخالف (مرد و زن) با یکدیگر مایه بدبختی است و حقیقتش اراده زندگی است که میخواهد نسل را امتداد بدهد منتها برای آنکه افراد، مصائب و ناملایمات آن را متحمل شوند طبیعت افراد را میفریبد و دلشان را به لذات فریبنده خوش میکند.
میگوید فلسفه اینکه عاشق و معشوق میکوشند حرکات خود را از دیده اغیار مستور بدارند و نگاهها با هزاران احتیاط و نگرانی بین آنها رد و بدل میشود این است که زندگی سراسر بدبختی است و عاشق و معشوق میخواهند این بدبختی را با ادامه نسل ادامه دهند و به این وسیله جنایت فجیعی را مرتکب شوند و بدیهی است اگر عشق آنها نبود دنیا به پایان میرسید و مصائب جهان نابود میگشت.