مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٣ - مقاله دوم فلسفه و سفسطه ( رئالیسم و ایده آلیسم )
ولی اگر کمی بردباری پیش گرفته و به بیوگرافیشان سری زده و در تاریخچه زندگیشان تأمل کنیم، خواهیم دید که هیچکدام از آنان با سفسطه از مادر نزاییده و زبان با سفسطه باز نکرده و فطرت ادراک و اراده انسانی را گم نکرده، هیچ نشده که
است، اما در عین حال برای محسوسات، وجود خارجی قائل نیست و منشأ احساس را تأثیرات خارجی نمیداند، و برای اثبات اینکه «احساس» دلیل وجود خارجی محسوسات نیست خطاهای حواس را دلیل میآورد.
برکلی برای خود تصورات ذهنی وجود حقیقی قائل است و از همین راه وجود نفس را اثبات میکند و میگوید ادراک، ادراک کننده میخواهد و آن «نفس» است.
برکلی چنین وانمود میکند که منکر وجود اشیاء نیست، لکن میگوید معنای این جمله که میگوییم «فلان چیز موجود است» اگر درست دقت شود این است: «من برای او ادراک وجود میکنم» مثلًا اگر بگوییم: زمین هست، آسمان هست، کوه هست، دریا هست و یا آنکه بگوییم: خورشید نورانی است و جسم دارای بعد است و زمین میچرخد، همه صحیح است اما اگر حقیقت معنای این جملهها را بشکافیم این است: «ما اینطور علم پیدا کردهایم». پس وجود داشتن یعنی بودن در ادراک شخص ادراک کننده.
برکلی میگوید من سوفسطائی نیستم زیرا وجود موجودات را منکر نیستم لکن معنای وجود داشتن را غیر آن میدانم که دیگران خیال میکنند. من میگویم وجود داشتن یعنی بودن در ادراک شخص ادراک کننده.
چنانکه گفته شد برکلی منشأ علم را حس میداند لکن منشأ حس را وجود خارجی شئ محسوس نمیداند و به وجود نفس که قوه ادراک کننده است و به وجود خدا قائل است. برای اثبات ذات خدا اینطور استدلال میکند:
چون میبینیم صور محسوسات با ترتیب و نظم مخصوص در ذهن ما پیدا میشوند و از بین میروند و این آمدن و رفتن از اختیار نفس ما خارج است، مثلًا گاهی احساس میکنیم روز است و در آن حال نمیتوانیم شب را احساس کنیم و پس از چند ساعت احساس میکنیم شب است و در آن حال نمیتوانیم روز را احساس کنیم، و همچنین در سایر مدرکات بصری و سمعی و غیره نظام و ترتیب مخصوصی را مییابیم، پس، از اینجا میفهمیم یک ذات دیگری هست که این تصورات را با نظم و