مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٦١٣
است اشرف و اكمل او است. و مراتب عدد به هر قدر كه بالا مىرود نسبت وحدت به آن اقلّ مىگردد.
پس سزاوارتر چيزى به وحدت حقيقيّه، بلكه به وحدت حقّه كه عين ذات واحد است، آن است كه به هيچ وجه انقسام در آن نباشد، نه در كمّ و نه در حدّ و نه بالقوّه و نه بالفعل، و وجودش از ماهيّت ممتاز نتواند بود؛ و ساير اشياء استفاده وحدت از او كنند، از آن رو كه او واحد بالذّات است و ديگران واحد بالغير، بلكه واحد همين او است و وحدت اشياء ديگر به واسطه ارتباط به وحدت او است، چنانكه در نسبت وجود مبيّن گرديد.
پس مىگوييم كه: واجب الوجود به چيزى از انحاء وحدت غير حقيقيّه متّصف نمىتواند بود، پس در هيچ معنى و هيچ مفهوم شريك ندارد، پس مجانسى براى او نيست زيرا كه جنس ندارد، و مماثلى براى او نيست به اعتبار آنكه او را نوع نمىباشد. و مشابه چيزى نيست به جهت آنكه كيف در او نيست، و مساوى چيزى نيست به اعتبار آنكه به كم موصوف نيست، و مطابق با چيزى نيست به جهت عدم وضع؛ و اضافه او به اشياء- چنانكه پيش از اين مذكور شد و توضيح آن بعد از اين خواهد آمد- همان قيّوميّت ايجابيّه است كه در غير او يافت نمىشود. پس به هيچ چيز مناسبت ندارد.
و آن مناسباتى كه بعضى از متصوّفه در حقّ واجب تعالى توهّم نمودهاند همه اوهام مضلّه است.
و از همه دورتر توهّم آن گروه است از متصوّفه كه نسبت واجب تعالى را به جميع عالم مثل نسبت نفوس ما به ابدان پنداشتهاند. و حال آنكه نسبت نفس به بدن نسبت علّت به معلول نيست. و نفس ناطقه، اگر چه به حسب ذات مجرّد است، در تأثير مثل قوّه جسمانيّه است، به اين معنى كه اثرش حاصل نمىگردد مگر در موضوع جسمانى صاحب وضع. و اثرش در مجرّد ظاهر نمىگردد.
و ايضا تعلّق و ارتباط نفس و بدن چنان تعلّق و ارتباطى است كه هر يك از ديگرى به وجهى متأثر مىگردد. و ايضا چنان تعلّقى است كه از هر يك دو نوع واحد طبيعى حاصل مىشود كه آن نوع انسان است، و شعور نفس به ذات خودش و به بدنش يك شعور است كه از دو ادراك متألّف مىگردد. چنانكه بهمنيار [در تحصيل] به آن تصريح نموده است. و از اين