مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٣٢
گاهى به جانب وجودى از آن اقوى و اكمل. و از اين قبيل است بطلان استعداد بدن براى نفس، و استدعا نمىكند مگر زوال وجود بدنى نفس را كه به مادّه بدن محتاج است، و نبايد كه زوال اين وجود به طريان عدم باشد، بلكه به طريان وجودى اقوى از آن وجود مىتواند بود.
پس قاعده مذكوره كه زوال حامل امكان شىء و زوال استعدادش مستلزم زوال آن شىء است حق است، لكن زوال وجود خاص نبايد كه به عدم مطلق باشد، بلكه مىتواند كه به نحوى ديگر از وجود باشد، چنانكه در استحالات است.
و اگر كسى نقل كلام را در اين وجود مفارقى نفس نمايد و بگويد كه حادث است و هر حادثى به مادّه محتاج است، و براى مجرّد مادّه نمىباشد، [٤٨١].
مىگوييم: كه در حقيقت حادث نيست، بلكه اتّصال نفس و انقلاب آن است به مفارق و وجود مفارق نيست. و حدوث آن اتّصال با وجود رابطى يا به هر اسمى كه مسمّى گردد مسبوق به استعداد است، و حامل اين استعداد نفس است مادام كه متعلّق به بدن است، و حامل فعليّت آن اتّصال نفس است در نزد اتّحادش با عقل، و در جاى خود مبيّن است كه حامل قوّه شىء غير حامل وجود آن شىء است اگر چه بايد كه مباينت صرف در ميان آن دو حامل نباشد.
و بدان كه حكماى الهيين براى طبايع حركت جبليّه به سوى غايات ذاتيّه ثابت كردهاند، و مىگويند كه براى هر ناقصى ميلى و شوق غريزى به سوى كمال هست، و هر ناقصى كه به كمال و مقصود خود رسيد با آن متّحد مىگردد، و وجودش وجودى ديگر مىشود. و چون نفس در استكمال و توجّهات به مقام عقل رسيد و عقل محض گرديد به عقل فعّال متّحد مىگردد و خود عقل فعّال مىشود، بعد از آنكه عقل منفعل، يعنى نفس و خيال، بوده است، و در اين حال مادّه از او زايل مىگردد، و قوّه از او مسلوب مىشود و به بقاء بارى تعالى باقى مىماند.
و تحقيق و تنقيح اين بحث كسى را ميسّر است كه كيفيّت اتّحاد نفس به عقل فعّال را بشناسد.
و بدان كه نشئات وجود با آنكه متفاوت و متفاضلند، بعضى به بعضى متّصلاند، و