مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٤٠٥
متباينند. و استعمال چنين لفظى در حدود جايز نيست، به خلاف لفظ كمال كه به يك معنى شامل همه است.
و ديگر آنكه قوّه اسم است براى آن از آن حيثيّت كه مبدأ افعال است و آن بعضى از جهات آن است، و كمال اسم است براى آن از آن حيثيّت كه حقيقت نوعيّه مستتبعه آثار به آن تمام مىشود. و شكّى نيست كه تعريف شىء به جميع اولى است از تعريف آن به بعضى جهات. پس بايد كه آنچه در حدّ نفس به جاى جنس واقع مىشود لفظ كمال باشد.
پس مىگوييم كه نفس كمال است براى جسم. و كمال بر دو قسم است: قسمى كمال اوّلى است كه به آن نوع نوع بالفعل مىگردد، [٣٦٨] مانند شكل از براى سيف و و كرسى. و قسمى از آن كمال ثانوى است كه تابع نوع بودن نوع است، مانند قطع براى سيف و تميز و رويّت و حركت بالإراده بالفعل براى انسان. و اين امور كمالات ثانويّهاند كه نوع در آنكه نوع بالفعل باشد به اينها احتياج ندارد، بلكه براى او مبدأ اين افعال حاصل مىگردد به نحوى كه اين اشياء براى او بالقوّه مىباشد.
و منافاتى نيست ميان آنكه چيزى كمال اوّل باشد براى چيزى و كمال ثانى باشد براى چيز ديگر. چنانكه نفس انسانيّه براى حيوان بما هو حيوان كمال اوّل نيست، و مطلق نفس كمال اوّل براى جسم بما هو جسم نيست. پس نفس كمال اوّل است براى چيزى [اگر چه براى چيزى] ديگر كمال ثانى باشد. و آنچه نفس كمال اوّل است براى آن ناچار بايد جسم باشد به معنى جنسى نه به معنى مادّى، و جسم صناعى را شامل نمىتواند بود، زيرا كه نفس ملك [كمال مدينه نيست، و همچنين نفس ربّان كمال سفينه نيست و اگر مدينه و ملك را با هم اخذ نماييم امر واحد حقيقى كه نفس] كمال آن باشد نمىتواند بود، زيرا كه آن مجموع نه جسم است و نه جوهر و نه در تحت هيچ يك از مقولات، زيرا كه ماهيّت تابع وجود است و وجود تابع وحدت، و هر چه وحدت ندارد وجود ندارد.
پس معلوم شد كه نفس كمال اوّل است براى جسم طبيعى، و آن هم نه براى هر جسم طبيعى، زيرا كه نفس كمال مثل نار و ارض نيست، بلكه كمال است براى جسم طبيعى كه كمالات ثانيهاش به آلات حاصل گردد. و احتياج به اين قيد در تعريف نفس براى آن است كه بايد براى نفس نحوى از تجرّد و برآمدگى از مادّه بوده باشد هر چند اندك باشد، و هر چه
.
مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا ؛ ص٤٠٦