مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٢٧
جميع جهاتى كه در آن معتبر است موجود است، محال است كه مسبّب منعدم گردد. پس اگر نفس منعدم گردد بايد كه انعدامش به سبب انعدام سببش يا چيزى از اجزاء سببش بوده باشد.
و انعدام نفس به انعدام سبب فاعلى محال است، [٤٧٥] زيرا كه سبب فاعليّتش جوهر مفارق است، چنانكه در موضع خود مبيّن گرديده است. و انعدام جوهر مفارق محال است. و همچنين به انعدام سبب مادّى، زيرا كه براى نفس مادّه نمىباشد. و همچنين به انعدام سبب صورى، زيرا كه صورت نفس همان ذات نفس است، و كلام در عدم آن مثل كلام در عدم ذات نفس است. پس اگر عدم آن به جهت عدم صورتى ديگر باشد تسلسل لازم مىآيد، و به عدم سبب تمامى نيز نمىتواند بود به همان جهت. پس عدم نفس ممتنع خواهد بود. امّا عدم صور و اعراضى كه عدم بر آنها صحيح است، به جهت آن است كه عدم بر اسباب آنها جايز است، حتّى بر سبب فاعلى آنها، زيرا كه فواعل قريبه آنها حادثاند، به اعتبار امزجه مختلفه كه افاده استعدادات مختلفه مىنمايند.
دليل دوم: دليلى است كه اعتماد محققين بر آن است. و تقريرش آن است كه نفس بالفعل موجود است و براى آن بالفعل باقى ماندن هست، و هر چه بالفعل موجود است و براى او هست كه باقى ماند قوّه باطل شدن براى آن نخواهد بود مگر آنكه ذاتش مركّب از دو چيز مثل مادّه و صورت باشد، زيرا كه بقا و فنا با هم تنافى دارند. و اوّل از نوع وجود است و دوم از نوع عدم. و همچنين فعليّت و قوّه دو نوعند از وجود و عدم. پس اگر بطلان بر نفس روا باشد بايد كه براى او قوّه بطلان باشد. و قوّه بطلانش در خودش نمىتواند بود، زيرا كه امرى است صورى و من حيث الذّات بالفعل است، و هر چه بالذّات بالفعل باشد نمىتواند كه بالذّات بالقوّه باشد پس اگر قوّه بطلانى براى آن باشد بايد كه در قابل باشد كه هم قوّه وجودش و هم قوّه عدمش در آن باشد. مثل حوامل صور و أعراض ماديّه. و پيش از اين معلوم شد كه نفس مجرّد است و قابلى براى ذات آن نيست.
و اگر كسى گويد: چنانكه براى آن مادّهاى هست كه قوّه حدوثش در آن موجود است، پس چه مانع است از آنكه در همان مادّه قوّه فسادش نيز باشد.
مىگوييم: كه حامل قوّه حدوثش [٤٧٦] بدن است، و مىتواند كه با حدوث باقى